شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های چهارمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

    پذیراییِ ساده (مانی حقیقی)

 

 پذیراییِ ساده


   فیلمِ خوبی‌ست و (احتمالاً) بهترین و کامل‌ترین فیلمِ مانی حقیقی در کارنامه‌اش. بیش‌تر شبیه کارگران مشغولِ کارند و (تا حدّی) آبادان. درواقع، ادامه‌ی (منطقیِ) راهی‌ست که با آن دو فیلم شروع شد (هرچند کم‌تر دیده شد) و شباهت (یا ربطی) به کنعان ندارد. فیلمی‌ست خُل‌خُلی، یا به تعبیری دیگر مَشَنگ؛‌ اگر منظور از خُل‌خُل‌بازی رویارویی با (یا بی‌واسطه‌دیدنِ) دنیایی باشد که، ظاهراً، معنا و هدفش را از دست داده و البته بخشِ عمده‌ی خُل‌خُل‌بازی هجوِ همین دنیا و مناسباتِ زندگیِ آدم‌هایی‌ست که این دنیا و زندگی در آن را جدّی گرفته‌اند.

   نکته‌ی اساسی، شاید، این است که خُل‌خُل‌بازیِ شخصیت‌های اصلیِ فیلم (که اصلاً عادی و متداول نیست) به فیلم هم منتقل شده و فیلم با نگاهی عاقلانه خُل‌خُل‌بازیِ این زوج را نشان نمی‌دهد؛ همان‌جور خُل‌خُلی‌ست و درجه‌ی خُل‌خُلی‌شان را (تا حدّی) بیش‌تر می‌کند. درعین‌حال، فیلمی‌ست که تماشاگرش را (تا حدّی) آزار می‌دهد (یا تحقیر می‌کند) و آزارِ دیگری، اصلاً، بخشِ عمده‌ی فیلم است.

   دو آدم (یک زن و یک مرد) که پول خیرات می‌کنند، ولی طرزِ برخوردشان با دیگران آزاردهنده است. از آزارِ دیگرانی که پول‌ها را می‌گیرند و، کم‌کم، می‌رسند به آزارِ خود. خنده‌ به دیگران تفریح‌شان است و همه‌چیز، انگار، به بازی شبیه است؛ بازیِ خنده‌داری که کم‌کم جدّی می‌شود و از فرطِ جدّیت اشک‌شان را درمی‌آوَرَد. بازیِ سختی (تفریحِ گرانی) هم هست؛ چون کیلومترها باید رانندگی کنند و در کوه و کمر و جاده‌های پُرپیچ و خم بروند تا برسند به جایی که آدمی باشد و از پولش بَدَش نیاید و بشود بابتِ این بدنیامدن تحقیرش کرد و در ازای تحقیر پنج میلیون تومان در یک کیسه‌ی پلاستکی جلوی پایش انداخت.

   همین است که این خُل‌خُل‌بازی، کم‌کم، مردِ فیلم را به‌هم می‌ریزد و تا آستانه‌ی جنون می‌بَرَدش؛ مردی که برای گُرگ‌ها دل می‌سوزاند و کنارِ آتشی روشن زمین می‌کَنَد و هر ضربه‌ای که به زمین می‌زند، انگار، ضربه‌ای‌ست به خودش تا دست‌آخر بعد از بازی با آن‌همه پول و به باد دادنِ پول‌ها جعبه‌ای بیسکوئیتِ ساده روبه‌رویش بگذارند و چشمش بیفتد به نامِ بیسکوئیت.  

   زندگیِ خصوصی (حسین فرح‌بخش)

 

زندگیِ خصوصی

 

  فیلمِ بدی‌ست و بدبودنش، صرفاً، برنمی‌گردد به این‌که شوکرانِ بهروز افخمی را بازسازی کرده و در عنوان‌بندیِ ابتدای فیلم و در عنوان‌بندیِ پایانی‌اش اشاره‌ای به این برداشت و بازسازی نکرده؛ برمی‌گردد به این‌که هوشمندیِ فیلمِ افخمی را ندارد و به‌جای ظرایفِ فیلم‌نامه‌نویسی و کارگردانیِ سنجیده، سرشار از دیالوگ‌های سطحی و کم‌مایه‌ای‌ست که شنیدن‌شان دردی را دوا نمی‌کند و، صرفاً، مایه‌ی افسوسِ تماشاگری می‌شود که شوکران را به یاد دارد.

   درعین‌حال مسأله این نیست که شوکران برداشتِ آزادِ افخمی از جذّابیتِ مرگبار بوده یا پنجره‌ی جلال مقدّم و حالا فیلم‌نامه‌نویس و کارگردانِ این فیلم برداشت و بازسازیِ فیلمِ مقدّم را حقّ خود می‌دانند؛ مسأله این است که موقعیت‌های شوکران سر از زندگیِ خصوصی درآورده‌اند، بی‌آن‌که اشاره‌ای به آن فیلم شود. اصلاً عجیب نیست که وقتی مردِ فیلم با زنِ جوان (اغواگر؟) طرف می‌شود، درباره‌‌ی صیغه حرف بزند و زن بگوید که به چیزی بیش از ازدواجِ موقّت فکر می‌کرده، و اصلاً عجیب نیست که حتّا کمی بعد از این دیالوگ‌ها دوربین در خیابان است و خاموش‌شدنِ چراغِ خانه‌ی زن را نشان می‌دهد، و اصلاً عجیب نیست که مرد ناگهان می‌بیند موبایلش نیست و زن می‌گوید موبایل را برداشته تا کسی مزاحم نشود، و اصلاً عجیب نیست که زن خبر می‌دهد باردار است، و اصلاً عجیب نیست که به خانه‌ی مرد می‌رود و می‌شود این فهرست را همین‌طور ادامه داد و رسید به این‌که فیلم‌نامه‌نویس و کارگردانِ این فیلم، هوشمندیِ افخمی را نداشته‌اند و دست‌آخر هفت‌تیری دستِ مرد داده‌اند تا گلوله‌ای توی سرِ زن شلیک کند؛ غافل از این‌که بخشِ عمده‌ای از اهمیتِ پایانِ شوکران برمی‌گردد به این‌که مرد، ناخواسته زن را کُشته.

   درعین‌حال سرشار از اشاره‌های (مثلاً) سیاسی‌ست (مدیرِ روزنامه‌ای که سال‌ها پیش پونز توی پیشانیِ دخترانِ بی‌حجاب می‌کوبیده؛ رزمنده‌ای که هرچند درجه‌ی سرداری دارد ولی کارگاهِ صنعتی‌اش را به هر جای دیگری ترجیح داده و...) و البته در غیابِ هوشمندی، شعار جای همه‌چیز را گرفته؛ درست مثلِ هر فیلمِ بدی که خودش را جدّی می‌گیرد.    

   بوسیدنِ روی ماه (همایون اسعدیان)

 

بوسیدنِ روی ماه

 

   فیلمِ (نسبتاً) خوبی‌ست که، البته، ربطی به طلا و مس ندارد. شخصیت‌های اصلیِ فیلم دو پیرزنِ همسایه‌اند که به‌واسطه‌ی سال‌ها دوستی، مثلِ دو خواهرند و البته چشم‌به‌راهِ پسرهای‌شان که، ظاهراً، جدایی بین‌شان ممکن نبوده و هردو با هم به جبهه رفته‌اند و با هم مفقودالاثر شده‌اند.

   نکته این است که حالا یکی از این دو پیرزن سخت بیمار است هیچ معلوم نیست چه‌قدر زنده می‌ماند و یکی به صرافتِ خوشحال‌کردنِ دیگری می‌افتد. پیکرِ یکی از پسرها، بعدِ سال‌ها، رسیده و آماده‌ی تشییع است و چه می‌شود اگر نامِ آن‌یکی پسر را رویش بگذارند و دلِ مادرش را شاد کنند؟

   طلا و مس در جست‌وجوی اخلاقِ عملی بود و دل‌کندن از اخلاقِ نظری و جابه‌جاییِ اصل و فرعِ زندگی و این فیلم، انگار، عملی‌بودنِ اخلاق و کاربُردش را زمینه‌ی کارش کرده؛ یعنی اخلاق را واردِ زندگی کرده و از نظریه به عمل رسیده؛ این‌که ازخودگذشتگی چه معنایی دارد و چگونه می‌شود از خود گذشت و دیگری را به خود ترجیح داد و درعین‌حال این‌که دروغ‌گفتن به هر قیمتی مُجاز و ممکن است یا نه، و این‌که (انگار) چیزی فراتر از چشمِ ظاهر هست که آدمی را به درکِ حقیقت وامی‌دارد؛ این‌که پاره‌های استخوانی در تابوت متعلّق است به پسرِ دردانه‌اش یا به متعلّق به او نیست و نمی‌شود چیزهایی از این دست را جعل کرد.

   بخشی از آرامش (و ای‌بسا کُندیِ) فیلم، برمی‌گردد به زندگیِ آرامِ دو پیرزن و صرفاً وقتی دوروبری‌های یکی از راه می‌رسند خانه شلوغ می‌شود؛ در غیرِ این صورت خانه آرام است و صرفاً خنده‌های گاه و بی‌گاهِ نوه‌ی نوجوان در تلفن است که فضای خانه را (تا حدّی) تغییر می‌دهد. مایه‌ی خوشحالی‌ست که اسعدیان مسیرِ سینمایی‌اش را (از نو) پیدا کرده و ادامه‌اش داده. فیلم، البته، به قوّتِ طلا و مس نیست و همین، شاید، شروعِ خوبی برای یک یادداشت درباره‌ی فیلم باشد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠