شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های هفتمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

   برف روی کاج‌ها (پیمان معادی)

برف روی کاج‌ها

   فیلمِ خوبی‌ست؛ دیدنی و دل‌نشین و قابلِ قبول، و در مقایسه با بیش‌ترِ فیلم‌های این دوره‌ی جشنواره چند پلّه بالاتر می‌ایستد، امّا فیلمِ کاملی نیست و (شاید) با فیلم‌نامه‌ای منسجم‌تر و دقّت در جزئیاتی که قرار بوده (و باید) جای خالیِ چیزهای دیگری را پُر کنند (احتمالاً) فیلمِ بهتری می‌شد. فیلم (خوش‌بختانه) ربطی به سینمای اصغر فرهادی ندارد و همه‌ی حدس و گمان‌ها درباره‌ی شباهتِ (احتمالیِ) فیلم با شیوه‌ی فیلم‌سازیِ فرهادی راه به جایی نمی‌بَرَد؛ چون فیلمی‌ست به شیوه‌ای دیگر و اصلاً مُدلِ فیلم‌سازیِ معادی در این اوّلین تجربه‌ی سینمایی‌اش، شباهتی به تجربه‌های (متنوّعِ) فرهادی در کارنامه‌ی پنج فیلمه‌اش ندارد؛ مگر این‌که خیال کنیم هر فیلمی درباره‌ی زوج‌ها، یا هر فیلم که در مکان‌های محدود می‌گذرد، فیلمی به سبکِ فرهادی‌ست.

   اوّلین ساخته‌ی معادی فیلمی شهری‌ست درباره‌ی زندگیِ (ظاهراً) آرامی که ناگهان با تلنگری (تلفنی) در هم می‌شکند و معلوم می‌شود این آرامش ساختگی بوده و زنِ زندگی تا به خود بیاید، می‌بیند چاره‌ای ندارد غیرِ کنارآمدن با تنهایی و تا به این تنهایی عادت کند، می‌بیند آدمِ دیگری سرِ راهش سبز شده که (ظاهراً) فرق‌های زیادی با آدمِ قبلی دارد؛ جوان است و خنده‌رو و بلد است دوست‌داشتن را با اشاره‌های چشم و حرف‌های بامزّه منتقل کند و بلد است اعتمادبه‌نفسِ ازدست‌رفته‌ی زن را به او برگرداند.

   فیلم محدوده‌ی کوچکی برای خودش دست‌وپا کرده و دنیای آدمِ اصلیِ فیلم همین محدوده‌ی کوچک است؛ خانه‌ای که هم خانه است و هم کلاسِ درس. زن پیانو درس می‌دهد و شاگردهایش، بیش‌تر، بچّه‌ها هستند؛ هرچند شاگردِ نوجوان و جوان هم دارد و آتشی که به جانِ زندگی‌اش می‌افتد کارِ یکی از همین شاگردهاست. امّا نکته این است که دنیای کوچکِ زن را کم‌کم کشف می‌کنیم و طبیعی‌ست معلّمی که پیانو درس می‌دهد، قاعدتاً، بخشی از وقتش را هم صرفِ نواختنِ پیانو و تمرینِ نواختن می‌کند؛ حتّا به نیّتِ این‌که ببیند کوکِ پیانو در نرفته باشد. بااین‌همه خبری از این نواختن نیست و درعوض بارها می‌بینیمش که با شیشه‌ای آب‌معدنی در دست پیاده‌روی می‌کند به‌قصدِ نرمشِ روزانه.

   بازی‌ِ مهناز افشار در فیلم خوب است؛ آن‌قدر خوب که بشود امیدوار (و مطمئن) بود دوره‌ی جدیدی در کارنامه‌ی بازیگری‌اش شروع شده. بازی‌های دیگرِ فیلم هم متقاعدکننده‌اند.

   امّا درباره‌ی سیاه‌وسفید بودنِ فیلم هم می‌شود نوشت؛ این‌که چرا سیاه‌وسفید، وقتی قواعدِ تصویرِ سیاه‌وسفید رعایت نشده؟ بااین‌همه می‌شود امیدوار بود که فیلمِ بعدی معادی بهتر از این باشد؛ فیلمی کامل‌تر و دیدنی‌تر.

    خوابم می‌آد (رضا عطّاران)

خوابم می‌آد

   کمدیِ خوبی‌ست؛ بامزّه است؛ موقعیت‌های بانمکی دارد و تماشاگرش را، گاه و بی‌گاه، می‌خنداند؛ هرچند فیلمِ یک‌دست و کاملی نیست و با این‌که سعی کرده نقطه‌ی پایانِ فیلم همان نقطه‌ی آغازش باشد، امّا قوّتِ نقطه‌ی آغاز را ندارد. درواقع، یک‌سوّمِ پایانیِ فیلم خبر از تغییرِ استراتژیِ فیلم‌ساز می‌دهد؛ کُمدی‌ای که، کم‌کم، جدّی می‌شود.

   فیلم مدام به سال‌های کودکیِ رضا (معلّمِ ساده‌دلی که هندسه و مثلثات درس می‌دهد) برمی‌گردد و این بازگشتِ (بامزّه) به کودکی، تماشاگر را (تا حدّی) به یادِ آنی هالِ وودی آلن می‌اندازد (دوستی‌اش با دخترِ همسایه؛ ضربه‌ی‌ توپی که به‌قولِ خودش به صورتش می‌خورد (!) و چشم‌هایش را ضعیف می‌کند؛ خیس‌کردنِ شلوارش و...)؛ همان‌طور که موقعیتِ دزدی (به‌نوعی) پول رو بردار و فرار کن را به یاد می‌آورد. بیش‌ترِ فیلم کمدیِ حساب‌شده‌ای‌ دارد، هرچند داستان که از نیمه می‌گذرد و آدم‌ربایی جای دزدی از مغازه‌ها را می‌گیرد، فیلم، آشکارا، از نفس می‌افتد. نکته این است که، دزدی، درواقع، اتّفاق نمی‌افتد و رضا، اصلاً، دزد نیست که بتواند دزدی کند. دزدی شوخی‌ست. ولی وقتی پای آدم‌رُبایی در میان است،‌ کار از شوخی می‌گذرد و جدّی می‌شود؛ یعنی آدم‌رُبایی اتّفاق می‌افتد.

   بخش‌های بانمکِ فیلم کم نیستند؛ مثلاً تصویرِ هنرپیشه‌ی هندی در مستراحِ خانه، یا فیلم‌دیدنِ رضا به‌نیّتِ سردرآوردن از حرفی که باید به دخترِ موردِ علاقه‌اش بزند (از کازابلانکا و بربادرفته تا گل‌های داوودی) و البته وقتی در کافه‌ای مشرف به دکّه‌‌ی پاستیل‌فروشیِ دخترِ محبوبش نشسته و مدام آب‌میوه‌های خنک و دلستر و چیزهایی از این دست می‌خورد و وقتی پیش‌خدمتِ کافه، برای آخرین‌بار، می‌پرسد باز هم نوشیدنیِ خنک می‌خواهد یا نه؛ جواب می‌دهد که این‌بار چیزی گرم می‌خواهد.

   فیلم علاوه بر عطّاران، یک اکبر عبدیِ دیدنی هم دارد که (تا حدّی) یادآورِ سال‌های اوجِ اوست: این‌بار در نقشِ مادری پیر و بی‌دندان که وقت و بی‌وقت نوکِ زبانش از دهان بیرون می‌آید و خاطرِ پسرش را حسابی می‌خواهد. شاید اگر در نیمه‌ی دوّمِ فیلم هم موقعیتی برای حضورِ پُررنگ‌ترش مهیّا می‌شد، اوّلین فیلمِ عطّاران دیدنی‌تر از این‌ها از کار درمی‌آمد.

   فیلم، قاعدتاً، یکی از پُرفروش‌ترین‌های (یا پُرفروش‌ترینِ؟)‌ سالِ آینده است و چه خوب.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠