شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دختره کی بود؟ همان دختره که تو برنامه بود، تو عکس‌ها هم بود

 

 

ــــــ بُرشی از فیلم‌نامه‌ی آبی؛ نوشته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی و کریشتُف پیشیویچ ــــــ

 

داخلی. آپارتمانِ اولیویه. روز

ژولی به پیانو تکیه داده و چشم‌هایش بسته است. انگشتش را روی کُپی رنگی برگه‌ی نُتی می‌کشد که پیش از این یک‌بار نابودش کرده. تصحیح‌های آبی، درست مثلِ نسخه‌ی اصلی، کاملاً مشخصند. این موسیقی‌ای که اولیویه می‌نوازد بیست سی دقیقه موسیقی خوب است. نواختن را تمام می‌کند و نگاهی به ژولی می‌اندازد. ژولی چشم‌هایش را باز کرده. نمی‌شود گفت همه‌ی حواسش به موسیقی بوده.

ژولی: دقیق خواندیش؟

کُپی برگه‌ی نُتِ پاتریس را نشان می‌دهد.

اولیویه: صدبار.

ژولی: بهت می‌گویم چه ایده‌ای پشتش هست. نُت‌ها هنوز تنظیم نشده‌اند. می‌ایستی روی صحنه و چندهزار نوازنده‌ی ارکستر، گروهِ کُر و یازده تلویزیونِ بزرگ که به انداز‌ه‌ی یک ساختمانِ پنج طبقه‌اند درست روبه‌روی تو هستند. توی هرکدام از این تلویزیون‌ها هزارتا نوازنده هست. توی برلین، توی برکسل، رُم یا مادرید...

اولیویه: می‌دانم. پاتریس چندباری بهم گفته بود.

ژولی: می‌دانی؛ برای همچه کنسرتی رهبر ارکستر باید چند سانتی‌متر از روی زمین بلند شود؛ یا حتّا بیش‌تر. فکر کن؛ دوازده هزار نوازنده منتظرند که اشاره کنی. همه‌جا آدم هست. چوب را که بیاوری پایین موسیقی همه‌جا شروع می‌شود...

اولیویه: گروهِ کُر توی آتن...

ژولی: آره.

اولیویه: می‌دانی گروهِ کُر چی باید بخوانند؟

اوّل لبخندی روی لب‌های ژولی می‌نشیند و بعد حیرت می‌کند که می‌بیند اولیویه چیزی در این مورد نمی‌داند. نگاهی به این‌سو و آن‌سوی اتاق می‌اندازد و می‌رود به‌سوی کتاب‌خانه.

ژولی: فکر کردم همه‌چی را بهت گفته.

کتابی جلدسیاه را در قفسه‌ی پایین پیدا می‌کند. ورقش می‌زند و صفحه‌ای را که دنبالش می‌گشته پیدا می‌کند. بعد نشانِ اولیویه می‌دهدش.

ژولی: به یونانی نوشته البته. ریتمش هم کمی فرق دارد.

اولیویه چند خطی از کتاب می‌خواند و آرام پیانو می‌نوازد. موسیقی را چند باری تکرار می‌کند و همین‌طور که کشفِ تازه‌اش او را تحتِ تأثیر قرار داده نگاهی به ژولی می‌اندازد.

اولیویه: ژولی...

ژولی: دختره کی بود؟

اولیویه: کی؟

ژولی: همان دختره که تو برنامه بود، تو عکس‌ها هم بود. با پاتریس بود.

اولیویه که از این سئوال حیرت کرده برمی‌گردد. ژولی دور و برِ پیانو می‌چرخد و درست روبه‌روی اولیویه به پیانو تکیه می‌دهد.

ژولی: باهاش کنار می‌آیم. ایرادی ندارد.

اولیویه: خبر نداشتی؟

ژولی: نه.

اولیویه از پشتِ پیانو بلند می‌شود. چند قدمی برمی‌دارد و روبه‌روی پنجره می‌ایستد.

اولیویه: همه خبر داشتند.

ژولی به‌سوی اولیویه می‌رود.

ژولی: فقط بهم بگو ببینم؛ با هم بودند؟

اولیویه: آره.

ژولی: از کِی باهم بودند؟ اصلاً کی هست؟ خانه‌اش کجاست؟

اولیویه لحظه‌ای سکوت می‌کند ولی خوب می‌داند که نمی‌تواند جوابِ این سئوال را ندهد.

اولیویه: یک جایی توی مون‌پارناس. بیش‌ترِ وقت‌ها هم‌دیگر را توی دادگاه می‌دیدند. وکیل است؛ یا پیشِ یک وکیل کار می‌کند. می‌خواهی چی‌کار کنی؟

ژولی لبخندی می‌زند. همه‌ی سعی‌اش را می‌کند که لبخندش عادی به‌نظر برسد، ولی فایده‌ای ندارد.

ژولی: می‌روم ببینمش.

به‌فارسیِ محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳

یاد را از آدمی بگیر، دیگر نه می‌شنود، نه می‌اندیشد...

 

 

زندگی راز است. بودن راز است. رفتن راز است. رازها را دیگران ابداع کرده‌اند تا خود گوشه‌ای به تماشا بنشینند و دیگران را محک بزنند، تا دیگرانی را پیدا کنند که تاب و تحمّلِ آن راز را داشته باشند. راز را برای گفتن نیست که ابداع کرده‌اند، برای نهان‌کردن است و نگفتن، برای حفظ‌کردنش از دستِ دیگران.

و آبی درباره‌ی یکی از همین رازهاست و ژولیِ تنهای دل‌شکسته‌ی مغموم بی‌آن‌که چیزی را به زبان بیاورد‏، یا چیزی را به دیگران نشان دهد، به‌جست‌وجوی محرمِ رازی برآمده تا آن کلامِ پنهانی را، آن کلامِ جادویی و رؤیایی را، به او بسپارد و خود را رها کند. آدمی که رها نباشد عذاب می‌کشد از دستِ زندگی. عذاب می‌دهد دیگران را.

چُنین است که دیدارش با اولیویه در آن شبِ بارانی که با عطرِ خوشِ قهوه‌‌ی فرانسوی صبح می‌شود، تکلیفِ ژولی را روشن می‌کند: هیچ نباید گفت؛ سکوت باید کرد. حرف‌ها را باید خورد و در سکوت پیش رفت؛ بی‌اعتنا به حرفِ دیگران و بی‌اعتنا به دیگرانی که گوشه‌ای به تماشا نشسته‌اند.

صبح است که ژولی با بُغضی در گلو و حالی پریشان از خانه‌ بیرون می‌زند و کافی‌ست به‌یاد بیاوریم وقتی از کنارِ آن دیوارِ سنگی می‌گذرد‏، چگونه دستش را به سنگ‌ها و سبزه‌هایش می‌کشد. از سنگ و سبزه قرار است چه چیزی نصیبش شود؟ سنگ‌های تیز دستش را خراش می‌دهند و زخم می‌زنند و کارِ ژولیِ مغموم این است که دستِ زخم‌خورده را به دهان ببرد و لب‌های گزیده را به زخم‌های تازه نزدیک کند. گاهی باید تاب آورد امّا تاب‌آوردنِ زندگی همیشه آسان نیست.

همه‌ی حسرتِ ژولی حالا که همسر و کودکش را از دست داده این است که محبوبِ دیگرِ همسر یادگاری از پاتریس دارد که سال‌های سال می‌مانَد و هربار دیدنش به‌یادآوردنِ پاتریسِ ازدست‌رفته است. امّا ژولی آخرین آدمی که او را دیده، آخرین آدمی که با او حرف زده، از همه‌چیز محروم است. چیزی نمانده که مایه‌ی دل‌خوشی‌اش باشد. همین حسرت است که دست‌آخر وامی‌داردش تا نظارتِ عالیه‌اش را صرفِ نُت‌هایی بکند که تنها یادگارهای پاتریسِ مرحوم هستند؛ نُت‌هایی که کلماتِ ناگفته‌ی پاتریسند؛ امّا خطاب به ژولی‌اند یا محبوبِ دیگر؟

امّا کارِ کامل‌کردن آن نُت‌ها را اولیویه‌ای به‌عهده دارد که میزانِ ارادتش به ژولی هیچ پوشیده نیست. کسی که بودنش در نبودنِ دیگری معنای دیگری پیدا کرده. پاتریس اگر می‌ماند بودنِ اولیویه هیچ معنایی نداشت. این ترکیب مناسبی‌ست انگار از خاطره و حضور، از بودن و نبودنی که بحث در آن است و ژولی دقیقاً همین کار را می‌کند. خاطره‌ی پاتریس (نبودنش) را با حضور اولیویه (بودنش) گره می‌زند و می‌رسد به آن‌چه می‌خواهد، آن‌چه گمان می‌برد صحیح است، آن‌چه برایش مانده و باید برای ماندنش تلاش کند.

آن قهوه‌ی فرانسویِ صبح‌گاهی و آن عطری را که در هوا می‌پراکند و هوا را لطیف‌تر می‌کند فراموش نباید کرد. ژولی اهلِ بخشایش است و این اهلیت را، این خصیصه‌ی انسانی را، می‌شود در مکالمه‌اش با محبوبِ همسر دید، وقتی این محبوب می‌گوید پاتریس همیشه از ژولی تعریف می‌کرده، می‌گفته آدمِ خوبی‌ست، آدمِ خوش‌قلبی‌ست و دیگران همیشه می‌توانند از او کمک بگیرند. کمکی اگر لازم است برای بقای پاتریس است؛ برای حفظ و نگه‌داریِ خاطره‌ای از او. دو خاطره از او به‌جای مانده؛ یکی پیشِ محبوب می‌ماند و آن دیگری را ژولی با دیگران قسمت می‌کند.

دنبال چیزهای سخت، چیزهای عجیب و دور از ذهن نباید گشت. کیشلوفسکی زندگی را به همان سادگی که می‌دید (به همان سادگیِ زندگیِ خودش) روایت می‌کرد. «پیچیدگیِ زندگی در همان سادگیِ ظاهری‌ِ آن‌ است.» این سخنِ حکیمانه‌ی زیگمونت باومن را باید جدّی گرفت. آبی را نباید سخت دید. دل‌دادگی آسان است؛ هرچند اصرارِ بر آن آسان نیست؛ صبر و حوصله می‌خواهد، زمان می‌خواهد.

از آبی، از کیشلوفسکیِ فقید، می‌شود آموخت که بینِ خاطره و حضور، بینِ بودن و نبودن فاصله‌ای نیست. آدم‌ها هستند که فاصله‌ها را می‌سازند. چُنین است که می‌شود دل داد و اصرار کرد و ماند، یا می‌شود پُشت‌پا زد به همه‌چیز و پُل‌ها را خراب کرد و آن دل‌دادگی را به طرفه‌العینی از یاد بُرد و در خیابان‌ها تنهای تنها قدم زد و بی‌خیالِ آن قهوه‌ی تازه‌دمِ فرانسوی، چشم‌به‌راهِ آفتابی شد که هنوز سر نزده است؛ آفتابی که انگار هیچ‌وقت سر نمی‌زند.

تنهایی انگار تقدیرِ محتومِ آدمی‌ست و تفاوتی نمی‌کند این آدمی که طعمِ تنهایی را چشیده و چشم‌به‌راهِ آفتابِ صبح‌گاهی نیست در کوچه‌پس‌کوچه‌های پاریسِ بیست‌سال پیش قدم می‌زند یا کوچه‌پس‌کوچه‌های امروزِ شهری که ما هم در شمارِ ساکنانش هستیم. امّا فرق است بینِ آن‌که طعمِ تنهایی را نچشیده و آن‌که چشم‌هایش را بسته و بعدِ این‌که باز کرده دیده چیزی از زندگی‌اش نمانده و این چیزهایی که مانده کاش نمی‌ماند و چیزهایی که از دست رفته کاش می‌ماند.

در اوپانیشادها: کتابِ حکمت آمده که «آدمی به آن‌سوی اندوه می‌رسد.» [ترجمه‌ی مهدی جواهریان و پیام یزدانجو، نشرِ مرکز، ۱۳۸۷] و ژولی انگار باید به آن‌سوی اندوه می‌رسید تا دست‌آخر اشک را از خودش دریغ نکند. کنارِ پنجره اشک بریزد و به چیزهایی فکر کند که نیستند؛ که از او دریغ شده‌اند.

برای آخرین‌بار اوپانیشادها را ورق می‌زنم: «نارادا گفت «بالاتر از هوا هم چیزی هست؟»؛ سانتارکومار گفت «آری، یاد از هوا بالاتر است. یاد را از آدمی بگیر، دیگر نه می‌شنود، نه می‌اندیشد، و نه می‌فهمد. یاد را به او بازگردان، دوباره می‌شنود، می‌اندیشد، و می‌فهمد.»

ژولی صاحبِ یاد است. یاد را از دست نمی‌دهد. به هیچ قیمتی. اشک می‌ریزد و به یاد می‌آورد. گاهی باید تاب آورد. باید زنده ماند. حتّا به قیمتِ یک‌عُمر تنهایی. امّا هیچ‌چیز آسان نیست؛ هیچ‌چیز، و زندگی که هیچ‌وقت آسان نبوده است. هیچ‌وقت.

 

آبی؛ ساخته‌ی کریشتف کیشلوفسکی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱

قهوه‌ای که کیشلوفسکی دَم کرد

 

 

   ژولیت بینوش: یادم هست وقتی اوّلین‌ نسخه‌ی فیلم‌نامه‌ی آبی را خواندم همه‌ی روز داشتم اشک می‌ریختم. این تلخ‌ترین داستانی‌ست که خوانده‌‌ام.

   تلفن زدم به کریشتف. هنوز اشک می‌ریختم.

   گوشی را که برداشت گفت «بفرمایید.»

   ولی من صدایم درنمی‌آمد. نمی‌توانستم حرف بزنم. از صدای گریه‌ام فهمید چه‌کسی آن‌ورِ خطّ است.

   گفت «ژولیت؟ خوبی ژولیت؟»

   گریه‌ام بیش‌تر شد. سرم را تکان می‌دادم که یعنی حالم خوب است، ولی کریشتف که از آن‌ورِ خط این سر تکان‌دادن را نمی‌دید.

   گفت «اگر دوست داری بیا این‌جا.»

   دوباره سری تکان دادم و گوشی را گذاشتم.

   یک‌ساعت بعد خانه‌ی کریشتف بودم. روی مبل نشسته بودم و فنجانِ قهوه‌ای را که برایم آورده بود می‌خوردم.

   فنجانم که خالی شد گفت «خب، چی شد؟ نظرت چی بود؟ قبول می‌کنی؟»

   گفتم «حتماً قبول می‌کنم، ولی می‌ترسم از پسِ این نقش برنیایم. نباید خیلی گریه کنم، ولی همه‌اش گریه‌ام می‌گیرد.»

   بعد خندید و گفت «حالا وقتی مجبور باشی گریه کنی می‌فهمی که گریه‌ی ژولی این‌قدر هم معمولی نیست.»

   راست می‌گفت. آخرین صحنه‌ی فیلم را که می‌گرفتیم حالم واقعاً بد بود. باید گریه می‌کردم؛ جوری که انگار اشک‌هام هیچ‌وقت بند نمی‌آیند. آن حسّ اوّلیه برگشته بود و اشک‌ها همین‌جور می‌ریختند.

   وقتی کات داد و گفت «خوب بود.» جدّی‌جدّی داشتم از هوش می‌رفتم، ولی دیدم فنجانِ قهوه‌ای برایم حاضر کرده.

   گفت «این را که بخوری خوب می‌شوی. خوبِ خوب.»

   و راست می‌گفت. آن قهوه معجزه کرد و خوب شدم.

   وقتی برای اوّلین‌بار فیلم را دیدم کنارِ کریشتف نشسته بودم. این‌بار هم اشک می‌ریختم.

   دلم برای ژولی می‌سوخت. هنوز هم می‌سوزد.

   ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱

بِمُردن، خواب‌رفتن، یحتمل هم خواب‌دیدن...

Trois couleurs: Bleu

  

   همه‌ی آن داستان را روی کاغذ آوردم که، اگر بشود، آن کلمه را از ذهنم پاک کنم، ولی عجیب است که هرچه آن داستان بیش‌تر پیش رفت‏، بیش‌تر یادِ آن کلمه می‌افتادم.

رومن گاری، یک نامه

  کریشتف کیشلوفسکی سینما را خوب بلد بود و از آن بهتر، خوب می‌دانست که داستانی درباره‌ی دل‌دادگی، درباره‌ی اوجِ زندگی را چگونه باید تعریف کرد. (زندگی دوگانه‌ی ورونیک را فراموش نکنیم.) مرتبتِ استادی‌ و عظمتِ نگاهش را می‌شود در آن فیلم‌های بدرنگی دید که از حرف‌هایش گرفته‌اند، در آن فیلم‌هایی که سرش به تدوین گرم است و سیگاری در دست دارد که در میانه‌ی حرف‌هاش پُکی به آن می‌زند. حرف‌هاش، همه‌ی آن چیزهایی که درباره‌ی تصویر و سینما و فیلم می‌گوید، فرصتی هستند تا آن‌چه را دوست می‌دارد و می‌پسندد، به زبان آورد. آبی مشهورترین فیلمش (به‌قولی) و یکی از سه فیلم آخرش، نمونه‌ی تمام‌وکمالی‌ست از تصویرِ دل‌دادگی در سینما. تاریخ سینما‏، داستانِ دل‌دادگی کم ندارد؛ دست‌کم بخشِ اعظمِ فیلم‌هایی که نام‌ و نشان‌شان در فرهنگ‌نامه‌های سینمایی آمده، داستان‌هایی درباره‌ی اوج انسانیت هستند. ‌چُنین است که می‌شود پرسید چرا از میان آن فهرستِ بلندبالا، نام‌های ماندگار چُنین انگشت‌شمارند، و باقی این فهرست، نام‌هایی‌ست که، کم‌کم، به دست فراموشی سپرده شده‌اند. امّا آبی تا روی پرده‌ی سینما رفت، تماشاگرانش را یافت و، ناگهان، بدل شد به یکی از همین فیلم‌ها، به یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های همه‌ی این سال‌ها...

 

 

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩