شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بعدِ مُردن‌ام ــــ بُریده‌ای از یک شعرِ آدونیس

 

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد این صدایی که مُرده

صدای من بوده‌ست

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد این جایی که بوده‌ام

همیشه اعماق بوده‌ست

همیشه دور بوده‌ست

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد دوست داشته‌ام

باد را در آغوش بگیرم

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد چیزی شبیه آهن‌‌ربا

جا خوش کرده بوده روی زبانم

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد رنگِ آفتاب بوده چشم‌های من

به سپیدی برف بوده قدم‌های من

 ...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه

دنیا ـــ شعری از آدونیس

         

               

دنیا همین است واقعاً؟                

باید غصّه خورد؟                 

باید امیدوار ماند؟       

ترجیح می‌دهم ترانه‌ بخوانم فعلاً.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکسِ آدونیس کارِ اولف آندرسون                      

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه

چراغی و ابری و کبوتری ـــــ شعری از آدونیس

 

 

 

چراغی در انتهای خیابان خاموش شد

ابری چرخید و

در ابتدای خیابان ذوب شد

کبوتری

در پیچِ خیابان پَر زد و مُرد

ــ چه‌کسی آن‌جاست؟

مثلِ نخی لرزیدیم و

مثلِ شاخه‌ای شکستیم

ــ چه‌کسی آن‌جاست؟

خزیدیم و

پا به دیواری گذاشتیم و

در حفره‌ای مخفی شدیم

ــ گفتی؟

ــ نگفتم

ــ بگیریدش

ــ بودی؟

ــ نبودم

ــ دنبالِ رد پایش بگردید

ــ بگیریدش

 

شهر خوابید و

دروازه‌ها را بستند و

خوابیدیم

کجا؟

نه کلیدی که دری را باز کند

نه چراغی که روشنش کند

 

این سرزمینِ من است

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه

رفت‌وآمد ــــ بُرش‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

 

رفتن همیشه بی‌دلیل است و

آمدن همیشه دلیلی دارد

 

تن نیست آدمی

عدد است

کم‌ می‌شود

هر روز

 

آدمی

می‌اندیشد و

تن

می‌نویسد

 

چه نیازی به سربلندی

وقتی آسمان

روی شانه‌های من است

 

سنگ

کتابِ بردباری‌ست

 

آتش اگر نبود

کسی آب را به یاد می‌آورد؟

 

سفید

سیاهی‌ست که فراموش کرده نامش را

 

برای فهمِ ماسه

موج باید بود

 

مرگ

زندگیِ جاودانی است و

زندگی

مرگی ناگهانی

 

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدتحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک، ساخته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه

راهنمای سفر در جنگلِ معنا ــ بُرش‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

آینه چیست؟

صورتِ دوّم است و

چشمِ سوّم.

 

غروب چیست؟

خونی که از تنِ آفتاب می‌رود.

 

شعر چیست؟

دخترکی که هیچ‌وقت

از شیر نمی‌گیرندش.

 

امید چیست؟

توصیفِ مرگ

به زبانِ زندگی.

 

خاک چیست؟

نهایتِ تن.

 

ناامیدی چیست؟

توصیفِ زندگی

به زبانِ مرگ.

 

بستر چست؟

شبی در شب.

 

آسمان چیست؟

نردبامی که می‌روی بالا و

می‌شکند.

 

شب چیست؟

پرده‌ای که آفتاب

روی صورتش می‌کشد.

 

واقعیت چیست؟

رسوبِ رودِ زبان.

 

فقر چیست؟

گورِ متحرّکی

روی زمین.

 

دوستی چیست؟

آفتابی دیگر.

 

برهنگی چیست؟

ابتدای تن.

 

جای پا چیست؟

پایی که میلِ رفتن ندارد.

 

حافظه چیست؟

خانه‌ی محبوب اشیاء غایب.

 

شعر چیست؟

کشتیِ بی بندر.

 

بالش چیست؟

اوّلین پلّه‌ی شب.

 

خیال چیست؟

عطرِ واقعیت.

 

تاریخ چیست؟

نابینایی که طبل می‌زند.

 

راز چیست؟

دری بسته

بازش که می‌کنی

می‌شکند.

 

فریاد چیست؟

زنگِ صدا.

 

انگشت چیست؟

ساحلِ اقیانوسِ تن.

 

افسردگی چیست؟

تاریکیِ تن.

 

زبان چیست؟

قطاری که راه است و

سفر است و

رسیدن است.

 

باغچه چیست؟

زنی که شعر می‌گوید و

در خواب می‌نویسد و

در سکوت می‌خواند.

 

زمان چیست؟

جامه‌ای که تن می‌کُنیم و

از تن نمی‌کَنیم.

 

سراب چیست؟

آفتابی که شن می‌پوشد و

خود را جای آب جا می‌زند.

 

آب چیست؟

جهنمِ آتش.

 

بوسه چیست؟

چیدنِ پیدای

میوه‌ای ناپیدا.

 

آفرینش چیست؟

انگشترِ دستِ اتّفاق.

 

معنا چیست؟

ابتدای بی‌معنایی

انتهای بی‌معنایی.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

سرگذشتِ افسانه‌ایِ اَمِلی پُلَن، ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، آدونیس

قال أدونیس..

 

 

أقسَمْتُ أن أکتبَ فوق الماءْ
أقسمتُ أن أحمل مع سیزیفْ
صخرتَه الصمّاءْ.
أقسمتُ أن أظلّ مع سیزیفْ
أخضعُ لِلحُمّى وللشرارْ
أبحثُ فی المحاجر الضریره
عن ریشةٍ أخیره
تکتبُ للعشب وللخریفْ
قصیدةَ الغبارْ.
...
أقسمتُ أن أعیش مع سیزیف.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، روزمرّگی‌ها

در ستایشِ درخت و باد ـ بریده‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

برهنه می‌گردد

باد

 

دست می‌سایم ـ

انگشتِ باد در غبار

چیزی می‌خوانم ـ

خطّ غبار در باد

 

راهی ندارد

غیرِ تن‌دادن به بادی

که سرش گرمِ غبار است

 

چه غباری ـ

تن نمی‌دهد

به رقص با کسی

جز باد

 

این

موسیقیِ درختی‌ست

که هوا می‌نوازدش

 

نامه‌‌ا‌ی را که نوشته

امضا نمی‌کند

باد

 

عصای دستِ هواست

باران

تابِ باران‌َست

هوا

 

می‌خواند و نمی‌بیند

غبار

می‌گوید و نمی‌فهمد

باد

 

چه عاشقِ تنهایی‌‌ ـ

هوا با درخت می‌رقصد و

درخت بی‌هوا می‌خوابد

 

باد

سرشار از ارغنون و

ارغنون

سرشار از مردم

 

درخت

چیزی از شاخه می‌پرسد و

باد

پاسخش می‌دهد

 

درخت‌ها ـ

کتاب‌هایی که باد

ورق می‌زند

 

چه خوابِ عمیقی دارد این درخت

بیدار نمی‌شود

اگر زیرِ سرش بالشِ باد نباشد

 

درخت

عاشقِ ترانه‌هایی‌ست

که از یاد بُرده

باد

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

درختِ زندگی، ساخته‌ی ترنس مالیک

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه

در ستایشِ چیزهای روشنِ مُبهم ـ بُریده‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

 

چه زنی ــ

اشک می‌بارد این ابر

 

برهنه می‌رقصد

دریا

برهنه می‌خوابد

دریا

 

عشق ــ

ابدیّتی که لحظه‌ای می‌پایَد

نفرت ــ

لحظه‌ای که تااَبَد می‌پایَد

 

شاد است دریا

سرِ ماندن ندارد

لحظه‌ای حتّا

 

یارِ خستگی‌ست

برف

برادرِ پیری‌ست

برف

 

فریاد نمی‌زند ابر

حرف نمی‌زند ابر

امّا

گفتنی‌ها را می‌گوید ابر

 

غبار ــ

برادرِ جسم‌ و

دوستِ جان

 

هرچیزی

به‌سوی مرگ می‌رود

غیرِ آدمی

که مرگ به‌سوی او می‌رود

 

ناامیدی عادت‌َ‌ست و

امیدْ ابتکار

 

نوری که دورَ‌ست

نزدیک‌تر از تاریکیِ نزدیک‌َ‌ست

فاصله

توهّم‌َ‌ست معمولاً

 

تمامی ندارد

طغیانِ نوجوانیِ آب

 

خوش می‌خوانَد

این سنگی که خواب‌َ‌ست

 

سایه‌ی گُل

گُلی‌ست پژمرده

 

تاریکی ــ

می‌نشیند و چشم‌ ‌باز می‌کند

روشنایی ــ

می‌ایستد و چشم باز می‌کند

 

خیال ــ

معصومیتی‌ که می‌گریزد و

زنده می‌مانَد

 

نوشتن ــ

خانه‌ای که بنا می‌شود

و ناتمام می‌مانَد

برای خانواده‌ی آواره‌اش

برای الفبا

 

سنگ‌ها

اعتنا نمی‌کنند به آوازِ آب

 

صدا

سپیده‌ی حرف‌َ‌ست

 

راهی به خانه‌ی آفتاب نیست

 

نورْ

تنِ آفتاب‌َ‌ست و

آفتابْ

زنی

با جامه‌ای به تن

 

سجده می‌کند نور

برابرِ نوری دیگر

 

اندیشه

بازمی‌گردد مُدام

شعر

بازمی‌رود مُدام

 

راز ــ

خانه‌ی زیبایی

که به کارِ زندگی نمی‌آید

 

دریا ــ

جنگلی که می‌رقصد

ابر ــ

جنگلی که می‌رود

 

ابر ــ

کتابی که آب

برای یکی می‌نویسدش

برای زمین

 

کف ــ

کتابتِ موج و

ساحلْ

ورق‌های کتاب

 

نور ــ

یقینِ سایه و

سایه

توهّمِ نور

 

ستاره‌ها ــ

الفبایی که فضا را می‌نویسند

 

نور ــ

تنی که تنها دو دستش را می‌بینیم

آب ــ

تنی که صورتش را نمی‌بینیم

 

آفتاب

تکرار می‌کند نورش را

 

آبْ

کودکیِ ابرَ‌ست

 

 

ابر ــ

پیرهنی

که برازنده‌ی هر تنی نیست

 

آواز نمی‌خوانَد دریا

دریا را برای رقص آفریده‌اند

 

شاخه ــ

پیرهنی

برازنده‌ی تنی که هواست

 

باغ ــ

زنی که تنَش خاک‌َ‌ست و

پیرهنش علف

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

بازگشت، ساخته‌ی آندری زویاگینتسف

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه

در ستایشِ حقیقت ـ بُریده‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

خیالْ زنی‌ست

حقیقت

در موهای بافته‌اش می‌خوابد

 

زمانْ کودکی‌ست

مهمانِ حافظه

 

رؤیا بالشی‌ست

سر می‌گذارند بر آن

عشّاق

 

رؤیا جمعی‌ست

به صیغه‌ی مُفرد

 

کلماتْ دیروزند

امّا

شعری که می‌سازند

فرداست

کیمیای شعر همین‌َست

 

قد می‌کشد زمان

در شادی

رسوب می‌کند

در اندوه

 

به صحرا می‌شود مرد

دریا می‌خواهد

به دریا می‌شود زن

صحرا می‌خواهد

 

حرفی برای گفتن ندارند

آبْ در آغوش می‌کشد

آتش را

می‌بوسد و

ذوب می‌شود

 

چه نسیمِ تنبلی

برنمی‌خیزد از جا

بهانه‌اش

گلِ‌سرخی‌ست

که خوابیده

 

عشقْ قدمی‌ در گذشته‌ی ماست

و گذشته خاکِ راهِ ما

 

شعرْ بهشتی‌ست آواره

در جغرافیای زبان

 

از پنجره‌ای بلند

پرید و

مُرد

پریدنش

سقوط بود

یا پرواز؟

 

دستِ سپیده‌َست

که موی خورشید را می‌بافد

دستِ غروب‌َست

که موی بافته را باز می‌کند

 ‌

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

تولّد، ساخته‌ی جاناتان گِلِیزِر، براساسِ فیلم‌نامه‌ی ژان‌کلود کاری‌یر

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه

در ستایشِ تنهایی ـ بُریده‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

 

تنهایی

باغی‌ست

که یک درخت دارد

 

این‌که رازی نداری

رازِ توست

 

گُم باش

تا همیشه

از تو بپرسند

 

خورشید

سایه‌ی دیگری‌ست

می‌گویم امّا دلیلی ندارم برایش

ماهْ

آتشِ دیگری‌ست

می‌گویم امّا هزار دلیل دارم برایش

 

این روزها که می‌گذرد

گوری می‌شود

بی‌جنازه

 

بیشه‌ی اندوه می‌شوند

کلماتی که غریبه‌اند با من

 

هر پرسشی دو نیم می‌کُندم

نیمی من و

نیمی پرسشِ من

پیِ پاسخی می‌گردد پرسشِ من

پیِ پرسشی دیگر می‌گردم من

 

شبی که تنها خوابیدم

خیال کردم

آسمانْ

چنگِ شبَ‌ست و

ستاره‌ها سیم‌های گسسته‌اش

 

چه کنم

برای آسمانی که پرپر می‌شود روی شانه‌ام؟

 

گُر می‌گیرد و

می‌سوزد

چیزهای دوروبَرَش

هوا آتشَ‌ست و

آبْ آتش

پس این سرما

از کجا به جانش افتاده؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک، فیلمی از کریشتف کیشلوفسکی

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه

تن‌ ـ شعری از آدونیس


 

تنِ تو

گُلی‌ست در راه

گُلی که پژمرده می‌شود

روزی

گُلی که شکوفه می‌کند

روزی

 

صبحْ

دل‌تنگِ قدم‌های توست

بیدار که می‌شوی

سرشار می‌شود از خواستن

تن‌ات

 

زیباست

باران

سرشار می‌شود از چشمه‌های روان

باران

سرشار می‌شود از تن

باران

 

صبح

تنیده در خود تنی را

آغوشی را که گشوده می‌شود رو به تو

 

آغازِ هر معناست تن

چنین می‌گوید زن

 

صمیمی‌تر از نور ندارد دوستی

باران

صمیمی‌تر از سایه ندارد دوستی

تن

 

عشقْ

تن است و

شبْ

جامه‌ی محبوب‌اش

 

تن‌ام

کلماتی‌‌ست پراکنده

در خاطراتِ روزانه

 

خلاصه‌تر از من؟

نازک‌تر از من؟

چنین می‌گوید تن

 

روزْ

نمازخانه‌ی تن‌

شبْ

قربانیِ تن‌

چه می‌گوید زن

 

گفت

راه می‌دهد زن

به سفر

در راه‌های تن

 

خواستن

زبانِ تنَ‌ست

چنین می‌گوید زن

 

تن می‌نویسد

تن را تنها

 

تاب ندارد

کلمه

شکوهِ تن را

 

می‌شود از دو سو خواند تن را

مثلِ کتابی که خواندنی‌ست

 

روزْ

اسبی‌ که می‌دود

در دشت‌های تن

 

شبْ

رؤیایی که بال می‌زند

بر فرازِ تن

 

تن می‌دهد به شعر

گاهی

رنگِ تن می‌گیرد شعر

گاهی

 

الفبای تازه‌ای می‌خواهد

کتابِ تن

 

عقلْ

یکی‌شدن‌َ‌ست و

تنْ

آغازِ آن

 

تنْ

می‌شود گُلِ نرگس

روزی

می‌شود دریاچه‌ی پُرآب

روزی

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

نزدیک‌تر، ساخته‌ی مایک نیکولز، براساسِ نمایش‌نامه (و فیلم‌نامه)‌ی پاتریک ماربر

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه

دستِ ابر ـ بُریده‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

از سفر که رسیدم خوابیدم

خوابِ نوری را دیدم

شبیهِ گیاهی که نامش را نمی‌دانم

نوری که قد می‌کشید مُدام

شبیهِ آفتابگردان

 

دست از سرِ خواب برنمی‌داشتند

شهرهای بی‌‌خانه

خانه‌های بی‌اتاق

اتاق‌های بی‌تخت

تخت‌های بی‌خواب

 

به سفر که می‌روم صداهای عجیبی می‌شنوم

کلمه‌ها کودکند هنوز

بازی می‌کنند و قایم می‌شوند جایی

 

این سفر یاد گرفتم

که دستِ ابر را هم باید خواند

 

دیدم چاره‌ی دیگری ندارد ساحل

موج‌‌ها خانه‌ی دیگری ندارند جز ساحل

موج‌ها خودِ ساحل‌اند

وقتی خیالِ دریا به سرش می‌زند

 

دنیا که دست برنمی‌دارد از بچّه‌بازی

از جا بلند شوید و

دستش را بگیرید و

ببریدش توی تخت‌خواب

 

امروز که گذشت

فردا را چه کنیم؟

 

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

لبه‌ی عشق، ساخته‌ی جان می‌بری

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه

در ستایشِ بازی‌های مرگ و زندگی ـ شعری از آدونیس

 

 

همیشه از پشت می‌آید مرگ

خیال می‌کنی از روبه‌رو می‌آید

امّا روبه‌رو زندگی‌ست فقط.

 

چشمْ راهَ‌ست و

راهْ دوراهی‌.

 

بازی می‌کند با زندگی

(این‌که می‌بینم کودک ا‌ست)

تکیه می‌زند به زندگی  

(این‌که می‌بینم پیر است).‌

 

زنگ می‌زند زبان

هرچه بیش‌تر بگوید

زنگ می‌زند چشم

هرچه کم‌تر ببیند.

 

چه می‌کنند

چین‌وچروک‌ها

با صورتِ آدمی؟

خط می‌اندازند و

حفره‌هایی می‌سازند در جان.

 

می‌شوم تنی تنها

نیمی در آستانه‌ی در

نیمی خمیده آن‌سوی در.

 

پروانه‌ای‌ می‌شوم انگار

پروانه‌ای که بال ندارد انگار.

 

نورِ تن ا‌ست صورتی که می‌بینی

تاریکیِ صورتش کافی‌ست

برای خاموشیِ تن.

 

زمین که تو را می‌نویسد

آسمان می‌خوانَد.

 

آدمی کتابی‌ست

زندگی مُدام می‌خوانَدَش

آدمی کتابی‌ست

مرگ لحظه‌ای می‌خوانَدَش.

 

حقیقتْ آتشی‌ست

گُر می‌گیرد

خاموش می‌شود امّا

مثلِ آتشی که به کاه می‌افتد.

 

چه شهری‌‌ست

سپیده‌‌

عصای دست می‌شود

در ظلماتی که وقت است.

 

سرازیری‌ است بودنِ ما

زنده‌ایم و

می‌رویم بالا

سربالایی را.

 

چه ماسه‌ای‌ست

می‌ریزد آب را

در دیسی

پُر از سراب.

 

غرقِ آفتابیم و

اعتنایی نمی‌کند

بازی می‌کند

می‌نشیند بر تن و

بدرود.

 

گاهی

چراغی زیباست

که روشن‌اش می‌کنیم و

سایه را می‌بینیم.

 

رنگ پوششی‌ست

آدمی نمی‌بیندش

اگر چشم نپوشیده باشد از آن.

 

الفبای طبیعت‌اند رنگ‌ها.

 

ترانه را برای گوش‌ها آفریده‌اند

رنگ را برای چشم‌ها

و کلمه را برای تن‌ها.

 

سیاه می‌شود طبیعتی

که می‌رود از هوش

در میانه‌ی هستی.

 

کَلَک می‌زند سفیدی

وسوسه می‌کند سُرخی

تسلیمِ تن‌ات می‌شود سیاهی.

 

زمینی‌تر از رنگ‌های دیگر است

خبر از غیب می‌دهد

سیاهی.

 

رنگ‌ها برهنه‌اند گاهی

پوشیده‌اند گاهی

غیرِ سیاهی

که همیشه برهنه‌‌ست

همیشه پوشیده‌ست.

 

دیوانگی یعنی چه

(بیابان می‌پرسد از دیوانه‌)

دیوانه دریاست

(دیوانگی به حرف می‌آید).

 

چه سرزمینی‌ست عقل

ویران

دیوانگی دل‌کندن است و

سفری ناگهان.

 

دیوانگی

همه‌چیز را دیدن‌ و

نماندن و

بدرودگفتن.

 

هرچیزی

می‌پوشاند خود را

با چیزی

غیرِ چیزی که دیوانه می‌شود

بی‌چیز نمی‌شود چیزی.

 

دیوانگی

کودکی‌

که زیباترین بازی‌اش

در باغِ عقل بوده‌ست.

 

خیال‌کردن

آیینی‌‌ست

سخت ا‌ست به‌جای‌آوردنش

اگر حقیقت خانه‌ی ما نباشد.

 

آن‌که می‌نویسد خیال‌ است

آن‌که می‌خواند حقیقت.

 

عقل می‌گردد دورِ ما

امّا

اوّلین قدم را دل برمی‌دارد.

 

هرجا بروی

سفری به هرکجا

دورترین جا

عمقِ وجودِ توست

دل‌ات.

 

زندگیِ سنگ‌ها تمامی ندارد

سنگ‌ها زنده می‌میرند.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

جاده‌ی روُلوشنری، ساخته‌ی سام مندیز، براساسِ رمانی از ریچارد یِتس

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه

پنجره‌ها کوچ می‌کنند ـ شعری از آدونیس

The Double Life of Veronique

  

   پنجره‌ها کوچ می‌کنند

   با چشم‌های خیس

   و کاجی غمگین و

   انجیری کهنه

   چشم‌های خیس‌شان را

   به ساقه می‌چسبانند.


   سکوت

   کفنی

   به تنِ پرنده‌ها می‌دوزد.


   خیال می‌کنم

   صدای کودکی در گوشم مانده

   خیال می‌کند

   پروانه‌ای‌ست.


   جشنِ شبانه‌ای برپاست

   در خیال‌ام

   کنارِ دخترکی

   که خیال می‌کند

   من نوه‌اش هستم

   و هرشب

   اسیرِ قصّه‌هایش می‌شوم.


   دست می‌سایم

   در خیالم

   به گیسوانی که آماده‌ی سفرند.


   آن روزها که گذشت

   در خیالم

   گذشته‌ها را تکرار می‌کردم.


   شعری بنویس

   تا بزرگیِ زمین را

   دوچندان کنی.

 

   بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک، ساخته‌ی کریشتف کیشلوفسکی

  بعدِ بعدِ تحریر: هر ترجمه‌ای در این وبلاگ، اگر نامِ مترجم نداشته باشد، متعلّق است به صاحبِ این وبلاگ. این ترجمه‌ها را بدونِ نامِ مترجم و بدونِ منبع، هیچ‌جای دیگری منتشر نکنید. 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٠
برچسب‌ها : شعر ، آدونیس ، ترجمه

خواب رفته‌اند ـ شعری از آدونیس

 The Hours

  

   خواب رفته‌اند

   دست‌های من

   خواب رفته‌اند

   رگ‌های دستِ من

 

   ناامیدی

   خمیازه می‌کشد

   در قلبِ من

   در چشم‌های من

 

   راه می‌روم

   به جایی نمی‌رسم

   راه می‌روم

   می‌سوزم

  

   نگران‌ام.

 

  بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

 ساعت‌ها، ساخته‌ی استیون دالدری؛ از رُمانِِ مایکل کانینگهام

   بعدِ بعدِ تحریر: هر ترجمه‌ای در این وبلاگ، اگر نامِ مترجم نداشته باشد، متعلّق است به صاحبِ این وبلاگ. این ترجمه‌ها را بدونِ نامِ مترجم و بدونِ منبع، هیچ‌جای دیگری منتشر نکنید.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩
برچسب‌ها : شعر ، آدونیس ، ترجمه

صبح رسید از راه... ـ شعری از آدونیس


Sad reflections

  

   صبح رسید از راه و

   من نرسیدم

   گم‌ کرده‌ام راه را

   در سایه‌ی تاریکی

   در سپیده‌ی بی‌سایه


   طاقت از کف داده‌ام انگار

   جامی در دستم

   مستم


   گوش می‌چسبانم به دیوار

   که از هر روزنی

   چیزی بشنوم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، آدونیس

تعطیلاتِ خود را چگونه گذراندید؟ ـ 2

 

قدم‌زدن در خیابان، تماشایِ دانه‌های ریز برفی که داشت از آسمان می‌آمد. سر زدن به داروخانه و خریدنِ انواعِ قُرص و داروهایِ ضدِ سرماخوردگی. بلعیدنِ قُرص‌ها و دل‌خوش‌کردن به ویتامین ث...

 

و جُز این؟ 8 قسمتِ آن سریالِ تازه شد 23 قسمت. فصل اوّل تمام شد. فصلِ دوّمش را ندارم. در فصلِ بعدی چه می‌شود؟ هیچ‌کس کامل نیست. هیچ‌کس. به آن لبخندها، به آن خنده‌ها، به آن شادابیِ ظاهری که نباید اطمینان کرد. پُشتِ آن وقار، یک‌جور میلِ به جلف‌بازی هست. از این به بعدش چه می‌شود؟ آینده بهتر از گذشته است؟ کسی تضمین نداده است. کسی تضمین نداده است...

 

و دیگر؟ «کارنامه‌ی باد» را برای دوّمین‌بار می‌خوانم. «آدونیس» را دوست می‌دارم؛ شعرهایش را.

 

می‌خوانَمَش و کِیف می‌کنم:

بگذار، ای هوا!

در تو

هواهایِ خویشتن را

تجربه کنم.

*

بانو؛

عطرش

قامتِ هوا را کِش می‌دهد.

*

عشق

همه‌چیز است،

فقط

کافی نیست.

 

و بعد؟ نه، جمعه که جُزءِ تعطیلات نیست، روزِ کار است...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧
برچسب‌ها : تعطیلات ، آدونیس ، شعر