شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

هیچ خوابی به تمام و کمال خواب نیست...

Eyes Wide Shut

  

   فریدولین، یک‌باره، خسته و بی‌رمق، صورتک را رها کرد که به زمین بیفتد، یک‌باره، حتّا برای خودش نامنتظر، آه کشید، آهی بلند و دردآلود، سپس کنارِ تخت به زانو درآمد، سر را میانِ بالش فرو بُرد و آهسته گریه کرد. پس از چند لحظه احساس کرد دستی نرم به موهایش کشیده می‌شود. سر بلند کرد و از عمقِ جانش این گفته بیرون زد «می‌خواهم همه‌چیز را برایت بگویم.»

   آلبرتینه نخست، انگار به نشانِ ممانعتی خفیف، دستِ خود را بلند کرد. فریدولین آن‌را گرفت، میانِ دستِ خود نگه داشت، با نگاهی انگار پرسش‌گر و در عین‌ حال حاکی از خواهش سر به طرفِ او بالا گرفت. آلبرتینه به نشانِ موافقت سر تکان داد و فریدولین به حرف آمد.

   وقتی حرف‌هایش تمام شد، تاریک روشنای صبحی خاکستری در پسِ پرده‌ها آغاز شده بود. آلبرتینه حتّا یک‌بار هم با پرسشی از سرِ کنجکاوی یا بی‌صبری کلامِ او را قطع نکرد. خوب حس می‌کرد که فریدولین نه می‌خواست و نه می‌توانست چیزی را از او پنهان کند. آرام دراز کشیده بود، دست‌ها زیرِ سر، حتّا پس از آن‌که فریدولین خاموش شد، باز مدّتی ساکت ماند. سرانجام ـ فریدولین کنارش دراز کشیده بود ـ به روی آلبرتینه خم شد، در چهره‌ی خاموشِ او با آن دو چشمِ روشن و درشتی که اینک گویی صبح در آن‌ها هم طلوع می‌کرد، ناامید و در عین حال، امیدوار پرسید «آلبرتینه، چه کنیم؟»

   آلبرتینه لبخند زد و پس از لحظه‌ای مکث جواب داد «به گمانم باید ممنونِ سرنوشت باشیم که از تمامِ ماجراها به سلامت گذشته‌ایم، ماجراهای واقعی و رؤیایی.»

   فریدولین پرسید «تو مطمئنی؟»

   «همان‌قدر مطمئنم که حس می‌کنم واقعیت یک شب، حتّا واقعیت یک عمر زندگی، در عین حال عمیق‌ترین حقیقت آن نیست.»

   فریدولین آهسته ناله کرد «و هیچ خوابی به تمام و کمال خواب نیست.»


آرتور شنیتسلر، بازی در سپیده‌دم و رؤیا، ترجمه‌ی علی‌اصغر حدّاد،

انتشاراتِ نیلوفر، ١٣٨٩

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠