شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های هفتمین روزِ جشنواره‌ی فیلم فجر

 

   آسمانِ محبوب (داریوش مهرجویی)

   آسمانِ محبوب

   داریوش مهرجویی در مقدّمه‌ی ترجمه‌ی جهانِ هولوگرافیکِ مایکل تالبوت نوشته بود «جهان هولوگرافیک آن جـهانی‌ست که هر قطعه‌ی کو‌چک و هر ذرّه‌ی آن قطعه‌ ‏‎تمام ویژگی‌ها و اطلاعاتِ کل را در بر دارد، یعنی تمامی محتوای کل در هر جزء ‏‎نیز مستتر است‌. و این، به‌واقع، خصلت مغز ماست که ساختاری هولوگرافیک دارد ‏و خاطره و درد و تجربه و برخی چیزهای دیگر را نه‌تنها در مغز، که در هر ذرّه‌ی ‎کوچک آن نیز نگهداری می‌کند.» و البته کمی قبل‌تر توضیح داده بود که «برای قومِ متافیز‌یک‌زده‌ی ما که خاطره‌ی قو‌می‌مان آکنده از صورتـ‌های ‏ازلی و مثالی‌ست و چه بخواهیم چه نخواهیم در بندِ شهرهای خیالیِ جـابلقا و جابلسا و صُور معلّقیم و عالمِ مثالی را که به جدّ می‌گیریم نه از جنس ماده است ‏‎و نه از جنس روح‌، بلکه معلق میان این دو است‌، برای ذهنیت‌هایی از این‌دست‌، ‏‎این کتاب بیش‌ وکم همان مفاهیم را به زبانِ مُدرنِ علمیِ امروزی بیان می‌کند.» و با این اوصاف فیلمِ تلویزیونی/ سینماییِ آسمانِ محبوب هم داستانی‌ست برای «قومِ متافیز‌یک‌زده‌ی ما» که «در بندِ شهرهای خیالیِ جـابلقا و جابلسا و صُور معلّق» است. داستانِ دکتری که چند روز مانده به شروع دوره‌ی فوق تخصّصش، می‌فهمد دلیلِ این سردردهای مدام تومورهایی‌ست که در مغزش جا خوش کرده‌اند. و ضربه‌ای که این حقیقتِ هولناک به آقای دکتر می‌زند وامی‌داردش به این‌که سر به بیابان بزند و کوه و جاده را ببیند و اصلاً خودش را از درّه پرت کند پایین و در آستانه‌ی خلاص‌کردنِ خودش، ناگهان، زن و مردی سنّ‌وسال‌دار جلو ماشین‌اش سبز می‌شوند و به‌کمکِ آن‌ها سر از دهی درمی‌آورد که هیچ‌وقت اسمش را نشنیده و به‌نظرش دهِ عجیبی‌ست و مردمِ عجیبی دارد و پا می‌گذارد به خانه‌ای که مالِ دکتری بوده به‌اسمِ دکتر محبوب، که واقعاً محبوبِ مردمِ دِه بود و شروع می‌کند به خواندنِ دفترِ خاطراتِ مرحومِ دکتر... باقی داستان را باید ببینید. آسمانِ محبوب از آن فیلم‌هایی نیست که تماشاگرش را آزار بدهد، ولی دست‌آخر وقتی تمام می‌شود، تماشاگر حق دارد از خودش بپرسد که چی؟ اصلاً برای چی؟ که چی بشود؟ این‌جوری‌ست که در طولِ فیلم می‌تواند هربار با دیدنِ آن الاغِ سرگردان لبخندی به لب بیاورد، یا هربار که از دهانِ مانی حقیقی (در نقش عمو غریب) صدای منوچهر اسماعیلی درمی‌آید، یا اصلاً وقتی چشم‌هاش برق‌های عجیب‌وغریبی می‌زنند که آدم یادِ علمی‌تخیّلی‌های شصت‌سالِ پیش می‌افتد، بخندد و با شنیدنِ اسمِ دستیار عمو غریب، یعنی افلاطون، قهقهه بزند، یا با خیلی چیزهای دیگر؛ از جمله آن اِکسیرِ اعظمی که عمو غریب دَم می‌کند و می‌دهد به دکتر که نوشِ جان کند. امّا همه‌ی این‌ها مالِ همان وقتی‌ست که فیلم را می‌بینیم و بعدش چی؟ صبر کنیم ببینیم چی می‌شود...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
برچسب‌ها : آسمانِ محبوب