شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

کلمنتاینِ نه‌چندان محبوبِ من...

 

یکم: ... امّا برایِ ما، برایِ من، یک آدمِ معمولی، یک آدمِ ظاهراً معمولی، همیشه جذّاب‌تر است از آدمی که سعی می‌کند جورِ دیگری باشد و این جورِ دیگر تویِ رفتارش، تویِ حرف‌هایی که می‌زند، تویِ راه‌رفتنش حتّا، سخت به چشم می‌آید؛ بی‌آن‌که جورِ دیگری باشد واقعاً و حرف‌هایی که می‌زند جورِ دیگری باشد واقعاً. و این جناب، این جنابِ مُستطاب، نهایتِ جذّابیت است که ظاهراً یک آدمِ معمولی‌ست، امّا بیش‌تر از هر آدمِ دیگری، درباره‌یِ همه‌چی فکر می‌کند و به فکرِ همه‌یِ چیزهایی‌ست که به فکرِ هیچ‌کسی نمی‌رسد، یا اگر می‌رسد، به چشم‌شان حقیر می‌رسد. و همین است که این جناب، این جنابِ مُستطاب، گاهی، به هیأتِ فیلسوفی درمی‌آید که همه‌یِ نگرانی‌اش عاقبتِ کارِ خیلِ عُشّاقی‌ست که راه به جایی نمی‌برند و می‌سوزند و دَم نمی‌زنند و لابُد آن عصرِ بارانیِ بهاری که تویِ آن کافه‌یِ دنج و جمع‌وجورِ نبشِ خیابان نشسته بود رویِ صندلیِ همیشگی‌اش و فنجانِ قهوه‌اش را می‌چرخاند، چیزی تهِ فنجانش دیده بود که گفت آدم اگر بخواهد، دل‌تنگ نمی‌شود و دل‌دادگی، عاشق‌شدن، اساساً، یک‌جور فرار است از دستِ دل‌تنگی و آدمی که خودش را عادت بدهد به دل‌تنگ‌نشدن و تنهایی را تاب آوردن، از دل‌دادگی در امان است. و همه‌یِ مکافاتِ عشق، همه‌یِ مصیبتِ دل‌دادگی، این است که آدم، آدمِ بی‌چاره، نمی‌تواند آن‌یکی را فراموش کند و به هرچیزی که نگاه می‌کند، یا به هرچیزی که فکر می‌کند، سایه‌ای از آن‌یکی را می‌بیند و همین است که خیال می‌کند تاب‌ آوردن کارِ آسانی نیست و هیچ نشده، از پا می‌افتد؛ لِه می‌شود، خُرد می‌شود و برمی‌گردد سرِ جایِ اوّلش. و این‌که این جناب، این جنابِ مُستطاب، در آن عصرِ بارانیِ بهاری، تویِ آن کافه‌یِ دنج و جمع‌وجورِ نبشِ خیابان، رویِ صندلیِ همیشگی‌اش، تویِ فنجانِ قهوه‌اش، چه دیده بود که یک همچو حرف‌هایی می‌زد و یک همچو نصیحت‌هایی می‌کرد، البتّه، روشن نیست و ضرورتی‌ هم به روشن‌شدنش نیست. حق با همان فرزانه‌یِ گران‌قدری‌ست که قرن‌ها پیش از این نوشته بود «روشن‌تر از خاموشی چراغی ندیدم.»

 

دوم: ... یک فیلم هست که حتّا فکرِ به آن بی‌خوابم می‌کند، دیوانه‌ام می‌کند و داغ می‌شوم وقتی به هر صحنه‌اش فکر می‌کنم و خیال می‌کنم این نابغه‌هایی که این فیلم را ساخته‌اند، چرا جهان را تصرّف نمی‌کنند و نبوغ‌شان را مثلِ پُتکی سنگین رویِ سرِ جمعیتِ ابلهان نمی‌کوبند. یک فیلم هست که حتّا فکرِ به آن بی‌خوابم می‌کند، دیوانه‌ام می‌کند و داغ می‌شوم وقتی به هر صحنه‌اش فکر می‌کنم؛ «آفتاب ابدی یک ذهنِ زلال» را هربار که دیده‌ام، بی‌خواب شده‌ام و چیزی که هیچ‌ معلوم نیست چیست، در طولِ فیلم، سایه‌یِ سنگینش را انداخته رویِ سرم و همین‌طور مانده تا فیلم تمام شود و نفسی بکشم و به این فکر کنم که چرا دنیایِ ما چند «چارلی کافمن» و «میشل گُندریِ» دیگر ندارد. من عاشقِ این فیلم هستم؛ عاشقِ همه‌چیزش و یک‌چشمه از این عشق را در آن‌چیزی که یک‌بار در «دنیایِ تصویر» نوشته بودم، [چه شماره‌ای بود؟ یادم نیست...] توضیح دادم. عاشقِ «جوئل» [جیم کری] هستم که می‌گوید «کاش می‌شد یه آدمِ جدید رو ببینم. فکر می‌کنم از این لحاظ همه‌ی شانس و اقبالم پریده.» و عاشقِ این تکّه‌یِ حرف‌هایش هستم که می‌گوید «چرا هروقت یه زن بهم توجه می‌کنه، عاشقش می‌شم؟» عاشقِ این «ناامنی» هستم که رابطه‌یِ «جوئل» و «کلمنتاین» [کیت وینسلِت] را دست‌خوشِ تغییراتِ شگفت‌انگیزی می‌کند و عاشقِ لجاجتِ «جوئل» هستم که می‌خواهد هرجور شده «کلمنتاینِ» محبوبش را از ذهنش پاک کند. جنابِ دکتر به «جوئل» می‌گوید «هر خاطره‌ای یه هسته‌ی عاطفی داره؛ وقتی این هسته رو پرتوافکنی کنیم، خاطره‌ات کم‌کم تحلیل می‌ره و صبح که از خواب بیدار می‌شی، همه‌ی این خاطره‌هایی که شناسایی‌شون کرده‌ایم، از بین رفته‌ان.» ایده‌یِ معرکه‌ای‌ست واقعاً...

 

سوم: ... و فقط «آفتاب ابدی یک ذهنِ زلال» نیست که بی‌خوابم می‌کند؛ همین دیشب بود که دلم هوسِ «پیش از غروب» را کرد و خدا می‌داند که برایِ بارِ چندم این شاهکارِ «ریچارد لینک‌لیتر» را دیدم و خدا می‌داند که تماشایِ این دو آدمی «جسی» [ایتن هاوک] و «سلین» [ژولی دلپی] که راه می‌روند و حرف می‌زنند و زندگی را در پیاده‌روها و خیابان‌ها منتشر می‌کنند، لذّتی‌ داشت که به وصف درنمی‌آید. و چه کیفی دارد شنیدنِ آن جمله‌هایِ معرکه‌ای که ردّوبدل می‌کنند و این بافتنِ آسمان و ریسمان به هم و حرف‌زدن از زمین و زمانی که هیچ اعتنایی به آن ندارند و سرشان گرم است به خودشان، به خودِ خودشان که مهم‌تر از هرچیزِ دیگری هستند و سرشان گرم است به همین قدم‌هایی که رویِ زمین فرود می‌آید و خودش مایه‌یِ خوش‌حالی‌ست. این «سلین» است که می‌گوید «بعضی‌وقتا، یه چیزهایی رو می‌ذارم تو قفسه‌های ذهنم و فراموششون می‌کنم. اگه بعضی چیزها رو دور بریزی، دردش کم‌تر از اینه که باهاشون زندگی کنی. منظورم اینه که بعضی چیزهای به‌خصوص، راحت‌تر فراموش می‌شن.» و باز همین «سلین» است که می‌گوید «خاطره چیزِ خیلی خوبیه؛ البته اگه نخوای با گذشته بجنگی.» و باز خودِ اوست که می‌گوید «تنها بودن، بهتر از اینه که نشسته باشی کنارِ کسی که دوستت داره، ولی باز هم حس کنی که تنهایی.» و شنیدنِ همه‌یِ این حرف‌ها، در حُکمِ آتش که نه، خودِ آتشی‌ست که به جانِ «جسی» می‌افتد و وقتی در انتهایِ کار، جایی که همه‌چی باید تمام شود، «سلین» می‌گوید «عزیزم، از هواپیما جا می‌مونی.» و «جسی» در جواب می‌گوید «می‌دونم.» و به «سلین» می‌خندد که رویش به‌سویی دیگر است و دارد ادایِ «نینا سیمونه»یِ فقید را درمی‌آورد. عجب دنیایی‌ست...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧