شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

لحظه‌ای هست که جوانی از دست می‌رود...

 

 

 

   آدم در لحظه‌های نومیدی است که می‌نویسد. امّا نومیدی چیست؟

 

   لحظه‌ای هست که جوانی از دست می‌رود. این لحظه‌ای‌ست که آدمْ دیگر انسان‌ها را از دست می‌دهد. و آدم باید بداند چگونه این‌را بپذیرد. امّا این لحظه، لحظه‌ای سخت است.

 

   محدودیت‌ها. پس خواهم گفت رازهایی هست که فقط باید آن‌ها را شمرد و به آن‌ها فکر کرد. نه چیزی بیش‌تر.

 

   به آن بلایی که جهان به سرم آورده باید فکر کنم. جهان مرا زائد می‌کند، حال آن‌که من آدمِ زائدی نیستم... این حالتِ شبیهِ در خود فرورفتن و تأمّل در خود.

 

 آلبر کامو در کتابِ یادداشت‌ها: جلدِ دوّم، دفترِ پنجم و ششم، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، نشرِ ماهی، پاییزِ هزاروسیصد و هشتادونُه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠

شب‌های بی‌رحمانه‌ی غمگین

 

 

   فقط با تلاشِ دائمی‌ست که می‌توانم خلق کنم. میلِ من به غلتیدن تا رسیدن به سکون است. عمیق‌ترین و یقینی‌ترین میلِ من به سکوت است و اداهای روزانه. می‌بایست سال‌ها سماجت می‌کردم تا بتوانم از آسودن و تفریح و از جاذبه‌ی امورِ مکانیکی بگریزم. امّا می‌دانم که دقیقاً فقط با این تلاش است که سرِپا و افراشته می‌مانم و اگر لحظه‌ای از اعتقاد به این تلاش دست بردارم، یک‌راست با سر به‌سوی پرتگاه خواهم رفت. این‌گونه است که نمی‌گذارم بیمار شوم، نمی‌گذارم دست از تلاش بشویم، و سرم را با همه‌ی توان بالا می‌گیرم تا نفس بکشم و فتح کنم. این شیوه‌ی من در نومیدشدن و شیوه‌ی من برای علاج‌کردنِ این نومیدی‌ست.

   حسّ نومیدی از این‌جا نشأت می‌گیرد که آدم نمی‌داند چرا می‌جنگد، و حتّا نمی‌داند اصلاً باید بجنگد یا نه.

   قدم‌زدن در پاریس: این خاطره؛ شعله‌ها در ییلاق برزیل و بوی عطرآگینِ قهوه و ادویه. شب‌های بی‌رحمانه‌ی غمگین که در آن سرزمینِ بی‌کران فرود می‌آمدند.

   دائمی‌ترین وسوسه‌ی من، وسوسه‌ای که هرگز دست از مبارزه با آن برنداشته‌ام، حتّا تا به حدّ فرسودگی: تلخ‌اندیشی.

   تردیدی نیست که هر اخلاقیاتی نیازمندِ اندکی تلخ‌اندیشی‌ست. حدّومرز کجاست؟

 

 آلبر کامو در کتابِ یادداشت‌ها: جلدِ دوّم، دفترِ پنجم و ششم، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، نشرِ ماهی، پاییزِ هزاروسیصد و هشتادونُه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠

غمی می‌رود و شادی‌ای باز زاده می‌شود...

 

 

  تسلّای این جهان این است که رنجِ مُدام و پیوسته وجود ندارد. غمی می‌رود و شادی‌ای باز زاده می‌شود. این‌ها همه در تعادل‌اند. این جهانْ جهانِ جبران‌هاست. و حتّا اگر اراده‌ی ما از این جهانِ متحوّل و شدن، اندوهی ممتاز را بیرون بکشد که ما آن‌را بدل به نیرویی می‌کنیم تا دائماً احساسش می‌کنیم، این انتخاب دلیلی‌ست برای این‌که ما این رنج و اندوه را خیر می‌دانیم و این‌بار جبران در همین رنج و اندوه است.

 

  در هر رنجی، یا در هر احساسی، یا در هر شور و شهوتی، مرحله‌ای هست که به شخصی‌ترین و بیان‌نشدنی‌ترین چیز در انسان تعلّق دارد و مرحله‌ای هست که به هنر تعلّق دارد. امّا در مرحله‌ی نخست، هنر کاری با آن نمی‌تواند بکند. هنر فاصله‌ای‌ست که زمان به رنج می‌دهد.

  هنر فرا رفتنِ انسان از خویش است.

 

 آلبر کامو در کتابِ یادداشت‌ها: جلدِ دوّم، دفترِ چهارم، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، نشرِ ماهی، پاییزِ هزاروسیصد و هشتادونُه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠

لحظه‌ای که دیگر نخواهم نوشت...

 

 

   در واقعیتِ نوشتن نوعی گواهی بر اعتمادبه‌نفس هست که کم‌کم دارم از دست می‌دهم. اعتماد به این‌که حرفی برای گفتن داری و فراتر از همه به این‌که اصلاً حرفی می‌توان گفت. ـ اعتماد به این‌که آن‌چه احساس می‌کنی و آن‌چه هستی در مقامِ نمونه ارزش دارد ـ اعتماد به این‌که منحصربه‌فرد هستی و نه یک آدمِ بُزدل. دقیقاً همین است که دارم از دست می‌دهم و کم‌کم لحظه‌ای را به تصوّر درمی‌آورم که دیگر نخواهم نوشت.

آلبر کامو در کتابِ یادداشت‌ها: جلدِ دوّم، دفترِ چهارم، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، نشرِ ماهی، پاییزِ هزاروسیصد و هشتادونُه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠

جوانی‌ام از من می‌گریزد...

 

 

   در حسرتِ زندگیِ دیگران. برای این است که از بیرون که نگاه می‌کنی، زندگیِ دیگران یک کلّ است که وحدت دارد، امّا زندگیِ خودمان، که از درون نگاهش می‌کنیم، همه‌اش تکّه‌تکّه و پاره‌پاره به‌نظر می‌آید. هنوز هم در پیِ سرابِ وحدت می‌دویم.

 

   نویسنده هرگز نباید از تردیدهایش درباره‌ی آفرینشش سخن بگوید. خیلی آسان می‌شود جوابش داد «چه‌کسی مجبورت کرده بیافرینی؟ اگر چنین عذابی دائمی‌ست، چرا تحمّلش می‌کنی؟» تردیدها خصوصی‌ترین چیزهای ما هستند. هرگز از تردیدهایت سخن نگو، هرچه که باشند.

 

   وانهادنِ جوانی. این من نیستم که آدم‌ها و چیزها را وامی‌نهم (نمی‌توانم)، بلکه این چیزها و آدم‌ها هستند که مرا وامی‌نهند. جوانی‌ام از من می‌گریزد: بیماربودن همین است.

 

   مجبور نمی‌بودم بنویسم: اگر جهان پاک و شفّاف بود، هنر وجود نمی‌داشت ـ امّا اگر به‌نظرم می‌آمد جهان معنایی دارد اصلاً نمی‌بایست می‌نوشتم. مواردی هست که آدم باید از سرِ فروتنی فقط خودش باشد و از خودش بنویسد. علاوه بر این، این نکته می‌توانست مرا وادارد که بیش‌تر و بیش‌تر بدان بیندیشم و درنهایت نمی‌بایست می‌نوشتمش. این حقیقتی درخشان امّا بی‌بنیاد است.

 

   در کدامین لحظه زندگی به سرنوشت بدل می‌شود؟ در زمانِ مرگ؟ امّا مرگ سرنوشتی برای دیگران است، برای تاریخ و برای خانواده‌ی شخص. از طریقِ آگاهی؟ امّا این ذهن است که تصویری از زندگی همچون سرنوشت خلق می‌کند و نوعی پیوستگی و انسجام به آن می‌دهد، پیوستگی و انسجامی که در خودِ زندگی نیست. هر دو مورد توهّم است. نتیجه‌گیری؟: سرنوشتی در کار نیست؟

 

   بیماری صومعه‌ای‌ست که قاعده‌ی خودش، ریاضتِ خودش، سکوت‌های خودش، و الهاماتِ‌ خودش را دارد.

 

آلبر کامو در کتابِ یادداشت‌ها: جلدِ دوّم، دفترِ چهارم، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، نشرِ ماهی، پاییزِ هزاروسیصد و هشتادونُه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠

امّا قطار دیگر راه افتاده بود...

 

 

   چهل‌سال بعد، مردی در راهروِ قطارِ سن‌بریو با قیافه‌ی ناخرسندی می‌دید که در زیرِ آفتابِ رنگ‌پریده‌ی بعدازظهرِ تابستان، منطقه‌ی باریک و هموار پوشیده از دهکده‌ها و خانه‌های زشت که از پاریس تا مانش کشیده شده رد می‌شود. مرغزارها و کشتزارهای زمینی که تا آخرین مترِ مربّعِ آن‌ها از صدها سال پیش کشت می‌شد پشتِ سرِ هم از جلو چشمانش می‌گذاشت. این مرد با آن سرِ برهنه، موهای ازته‌زده، صورتِ دراز و خط‌های ظریفِ چهره، قد وبالای خوب، چشمانِ آبی و نگاهِ مستقیم، با آن‌که چهل سالی داشت، هنوز در بارانیِ خود لاغر می‌نمود. دست‌‌اش را محکم روی میله‌ی قطار گذاشته بود و تمامِ سنگینیِ تن‌اش را فقط روی یک‌پایش انداخته بود و با آن سینه‌ی باز معلوم بود که از آسودگی و نیرومندی برخوردار است. در این لحظه قطار کُند کرد و سرانجام در ایستگاهِ کوچک و محقّری ایستاد. لحظه‌ای بعد زنِ جوانی که نسبتاً خوش‌لباس بود از پایینِ دری که مرد به آن تکیه داده بود گذشت. زن ایستاد تا چمدان را از این دست به آن دست‌اش بدهد و در این لحظه مسافرْ لبخندزنان به زن نگاه می‌کرد و زن هم نتوانست جلو لبخندزدنِ خود را بگیرد. مرد شیشه‌ی پنجره‌ی قطار را پایین کشید، امّا قطار دیگر راه افتاده بود. مرد گفت «حیف شد». زنِ جوان همچنان به او لبخند می‌زد.

آلبر کامو، آدمِ اوّل، ترجمه‌ی منوچهر بدیعی، نشرِ مُرغِ آمین، بهارِ هزاروسیصد و هفتادوچهار

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠

باید زندگی کرد و آفرید...

 

 

   نوشتنْ از دست‌دادنِ علاقه و بی‌اعتناشدن است. در هنر نوعی انصرافِ خاطر وجود دارد. درباره‌ی نوشتن ـ چُنین تلاشی همیشه ثمری به بار می‌آورد، هرچه باشد. آن‌ها که موفّق نمی‌شوند برای این است که تنبل هستند.

   ...

   هم‌چنان تا به‌انتها رفتنْ تنها به‌معنای مقاومت نیست، بلکه به‌معنای خود را به دستِ جریان‌سپردن نیز هست. نیاز دارم که جسمِ خویش را دریابم؛ چراکه درکِ جسمِ خویشْ ادراکِ آن چیزی‌ست که ماورای جسمِ من است. گه‌گاه نیاز دارم چیزهایی بنویسم که به‌طورِ کامل به آن‌ها احاطه ندارم، امّا درضمن نیز ثابت می‌کنند که آن‌چه در درونِ من است از من قوی‌تر است.

   ...

   باید زندگی کرد و آفرید. باید تا سرحدّ اشک زیست ـ مثلِ ایستادن در برابرِ این خانه با سفال‌های گردِ بام و پنجره‌های آبی‌اش بر روی تپّه‌ی پوشیده از سرو.

 

آلبر کامو در کتابِ یادداشت‌ها: دفترِ اوّل تا سوّم، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، نشرِ تجربه، هزاروسیصد و هفتادوچهار

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠

زیرا ملکوتِ من گوشه‌ای از این دنیاست...

 

 

 

   وقتی‌که بچّه بودم از مردم انتظاری داشتم که نمی‌توانستند برآورده کنند ـ دوستیِ مداوم، عاطفه‌ی همیشگی.

   حال آموخته‌ام انتظاری کم‌تر از آن‌چه می‌توانند برآورند داشته باشم ـ همدمی و مصاحبتی دور از تکلّف و تعارف. عواطفِ آنان، دوستیِ آنان، و حرکت‌های بزرگوارانه‌شان ارزشِ معجزه‌آسای‌شان را در چشمِ من حفظ می‌کند: تفضّلی تمام‌وکمال.

   ...

   من در این دنیا خوش‌بختم، زیرا ملکوتِ من گوشه‌ای از این دنیاست. ابری می‌گذرد و لحظه‌ای رنگ می‌بازد. من در خویشتن می‌میرم. کتابْ از صفحه‌ای که دوست داریم باز می‌شود ـ چه‌قدر این صفحه امروز در برابرِ کتابِ دنیا بی‌رنگ‌وبوست. راست است که رنج بُرده‌ام؟ و راست نیست که رنج می‌برم؟ و این رنج سرمستم می‌کند؛ چون این رنج آن آفتاب و آن سایه‌هاست، این گرما و این سرمایی‌ست که در آن دوردست‌ها در قلبِ هوا حس می‌شود.

   ...

   نباید خود را از دنیا جدا کرد. اگر زندگی‌مان در نورِ خورشید بگذرد حرامش نکرده‌ایم.

 

آلبر کامو در کتابِ یادداشت‌ها: دفترِ اوّل تا سوّم، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، نشرِ تجربه، هزاروسیصد و هفتادوچهار

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠