شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های پنجمین روزِ جشنواره‌ی فیلم فجر

 

   دو توضیح: این یادداشت‌های پراکنده درباره‌ی فیلم‌ها نقدِ فیلم نیستند قاعدتاً؛ ریویو هم نیستند به معنای متداول و مرسوم‌اش.

   یادداشت‌ها، صرفاً، درباره‌ی فیلم‌هایی هستند که تمام‌وکمال تماشای‌شان کرده‌ام. همین است که نشانی از (مثلاً) برف روی شیروانیِ داغ، خانه امن است و بعضی فیلم‌های دیگر نیست. بعضی فیلم‌ها را ندیده‌ام؛ مثلاً مرهم را که دیروقت پخش شد و چشم‌ها دردناک‌تر از آن بود که دیدن‌اش را تاب بیاورد و سر هم، البته، در آستانه‌ی انفجار بود آن ساعتِ شب. همین‌طور است گلچهره، یا یکی از ما دو نفر...

   آلزایمر (احمدرضا معتمدی)

  آلزایمر

  آلزایمر ربطی به فیلم‌های قبلیِ معتمدی ندارد؛ نه شبیه آن فیلم‌های (مثلاً) فلسفی‌ست که قرار بود تماشاگر را به فکر وادارند (هبوط و زشت و زیبا)، نه شبیه دیوانه‌ای از قفس پرید است که دیالوگ‌های عجیب‌وغریبی داشت و مجموعه‌ای بود از ضرب‌المثل‌ها و نه شبیه قاعده‌ی بازی‌ست که مجموعه‌ای بود از موقعیت‌های خنده‌دار. آلزایمر با این‌که لحظه‌های بانمکی دارد، فیلمِ تلخی‌ست درباره‌ی باور و یقین و ایمان و البته پنهان‌کاری. امّا همه‌ی این‌ها باعث نشده که نتیجه‌ی کار دیدنی و لذّت‌بخش از آب درآمده باشد. فیلمْ طولانی‌ست. شاید کُندی صفتِ بهتری باشد برایش. این است که حوصله‌ی تماشاگر را، شاید، سر ببرد. داستانِ زنی که شوهرش سال‌ها پیش، ظاهراً، سوخته و دفن‌اش کرده‌اند و همسرِ برادرشوهرش شده و حالا بعدِ سال‌ها سروکلّه‌ی مردی پیدا شده که، ظاهراً، همان شوهر است، داستانِ خوبی‌ست، ولی صدوچند دقیقه تماشاگر را سرگرم نمی‌کند. بازی‌ها هم البته در این کُندی نقش دارند. مهدی هاشمی بازیگرِ خوبی‌ست، ولی انگار هنوز از دستِ بازی‌اش در هیچ رها نشده. جوری که حرف می‌زند، جوری که غذا می‌خورد، البته مثلِ بازی‌اش در آن فیلم اغراق‌شده نیست، ولی یک‌جوری‌ست که تماشاگر را یادِ آن فیلم می‌اندازد. و چه بد...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩
برچسب‌ها : آلزایمر