شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

حالا کجاشو دیدین

 

ــــــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ــــــ

زندگی رایلی نشان دیگری از علاقه‌ی آلن رنه به «بازی» است؛ تمرین نمایش‌نامه‌ای به نیّتِ اجرا و درهم‌تنیدگیِ زندگی و تئاتر در فاصله‌ی این تمرین و حرفه‌ای نبودن گروهی که وقت‌شان را صرفِ این کار کرده‌اند و البتّه غیبتِ بازیگر اصلیِ «بازی» که همه درباره‌اش حرف می‌زنند بدون این‌که لحظه‌ای ببینیمش: معلّمی به‌نامِ رایلی که ظاهراً آزمایش‌های پزشکی خبر از وضعیّت سختش می‌دهند؛ مرد بی‌چاره‌ای که پایش لبِ گور است و چیزی به آخر عمرش نمانده و باید برایش دل سوزاند و امیدوار بود که دست‌کم این روزهای آخر عمر را به‌آرامش بگذراند.

خبر بیماریِ درمان‌ناپذیرِ رایلی، این معلّم بخت‌برگشته، چیزی نیست که بشود نادیده‌اش گرفت و درباره‌اش حرف نزد، امّا چیزی که دکتر و بقیّه‌ی دوست‌وآشناها از آن بی‌خبرند ماجراجویی‌های دوران جوانی رایلی است و این همان چیزی است که علیامخدّراتِ شهر کوچک اندک‌اندک به زبان می‌آورند و پرده از حقایقی برمی‌دارند که بعد از شنیدن‌شان رایلی دیگر آن معلّم بخت‌برگشته‌ای نیست که همه‌ی عمر سختی کشیده؛ مردی است که آداب صیدِ ماهی‌ را به‌خوبی فراگرفته و می‌داند که هم‌زمان می‌شود چند ماهی را به تور انداخت و خیالش آسوده است که همیشه ماهی‌ای برای صید پیدا می‌شود.

زندگی رایلی هم مثل شماری دیگر از فیلم‌های آلن رنه ترکیب جذّاب و دل‌پذیرِ سینما و تئاتر است؛ بهره گرفتن از امکاناتِ تئاتر و تغییر دادن شکلِ ظاهریِ سینما و همه‌ی آن نشانه‌هایی که در فیلم‌های دوره‌ی متأخّرش دیده‌ایم. همین است که این‌جا هم مثلِ سیگار کشیدن، سیگار نکشیدن (که اقتباس از نمایش‌نامه‌ی دیگری از آیکبورن بود) دکور پُررنگ‌تر از لوکیشن است؛ استفاده‌ای سینمایی از عنصری تئاتری که به‌کمک رنگ‌ها بیش‌تر به چشم می‌آید و شهر کوچک فقط به‌واسطه‌ی تصویرهای واقعی نیست که پیش چشم تماشاگران می‌آید؛ نقّاشی‌ها، طرّاحی‌ها و باسمه‌ها هم نقش مهمّی در ساختن این شهر کوچک دارند؛ شهری که رفتار و گفتار مردمانش اصلاً یکی نیست.

خرده‌جنایت‌های زن‌وشوهری‌ای که بعد از شنیدن خبرِ بیماری رایلی آشکار می‌شوند ترکیب غریبی دارند: مردمانی که بدشان نمی‌آید چند روزی را به‌خوبی و خوشی بگذرانند و تفریح کنند امّا درعین‌حال دوست دارند زندگی‌شان را هم دست‌نخورده نگه دارند. آب از آب نباید تکان بخورد در این مدّت و راه بقیّه هم درواقع همان راهِ رایلی است؛ کاری را بکن که دوست داری امّا وانمود کن که حواست فقط گرمِ یک‌جا است.

از همین‌جا است که می‌شود به نکته‌‌ای مهم‌تر رسید؛ این‌که اگر روزی و روزگاری از آدم‌های مختلف سؤال کنند که زندگی یعنی چه؟، احتمالاً بین جمعیّت پاسخ‌دهندگان آدمی هم پیدا می‌شود که بگوید زندگی احتمالًا همین چیزی است که ما سال‌های سال است سرگرمش هستیم و شاید سال‌های دیگری هم سرمان را به آن گرم کنیم. امّا توضیح این‌که ما حقیقتاً سرگرم چه‌چیزی هستیم پیچیده‌تر و ای‌بسا مفصّل‌تر از آن است که در یک جمله و حتّا چند خط جای بگیرد و بعید است هیچ آدمی حقیقتاً از پس توضیح آن بربیاید و انبوهی از کتاب‌ها را به مخاطبش ارائه نکند. رایلی، معلّمی که نمی‌بینیمش، سرش را به چیزی گرم کرده که دیگران از آن غافلند؛ چیزی که نامش زندگی است.

زندگی برای بقیّه‌ی آدم‌هایی که می‌بینیم‌شان درست از لحظه‌ای جدّی می‌شود که سرگرم «بازیِ» زندگی می‌شوند؛ سرگرم تمرین نمایش‌نامه‌ای به‌نیّت اجرا و از دل همین تمرین‌ و «بازی» است که تازه از زندگی واقعی‌شان سر درمی‌آورند؛ از چیزی که سال‌‌های سال سرگرمش بوده‌اند و شاید سال‌های دیگری هم سرشان را به آن گرم کنند؛ بدون این‌که واقعاً بدانند سرگرم چه‌چیزی هستند. این است که بیماری درمان‌ناپذیر رایلی هرچند مایه‌ی غم و اندوه است امّا نورافکنی است که هم‌زمان زندگی چند نفر را روشن می‌کند و دقیقاً چیزهایی را پیش چشم‌شان می‌آورد که پشت پرده‌های آویخته پنهان شده‌اند و تازه بعد از این است که می‌فهمند هیچ‌کس واقعاً دیگری را نشناخته و هیچ‌کس واقعاً نمی‌داند دیگری به چه چیزهایی فکر می‌کند. همین است که آخرین صحنه‌ی فیلم را به یک شوخی تلخ و بزرگ بدل می‌کند؛ خاک‌سپاریِ رایلی‌ای که دست‌آخر وقتی همه ترکش می‌کنند، دختری جوان بالای گورش ظاهر می‌شود: یکی که شاید بیش‌تر از دیگران دوستش داشته.

 

زندگی رایلی [Life of Riley]

کارگردان: آلن رنه

فیلم‌نامه‌نویسان: آلن رنه، لورن اربیه و ژان‌میشل بسه (براساس نمایش‌نامه‌ای از آلن آیکبورن)

بازیگران: سابین آزِما، ایپولیت ژیراردو و ساندرین کیبرلن

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٤

تو در مارین‌باد هیچ ندیدی، هیچ...

 

 

  

   من هم مثلِ تو سعی کردم با تمامِ نیروهایم علیهِ فراموشی مبارزه کنم. من هم مثلِ تو فراموش کرده‌ام. من هم مثلِ تو آرزوی یک به‌خاطرآوردنِ تسلّی‌ناپذیر را داشته‌ام، خاطره‌ای از سنگ و از سایه...

مارگریت دوراس در هیروشیما، عشقِ من

 

   و سالِ گذشته در مارین‌باد، این محصولِ مشترکِ آلن رُب‌گری‌یه‌ی رمان‌نویس و آلن رنه‌ی فیلم‌ساز هم درباره‌ی همین مبارزه با فراموشی‌ست؛ درباره‌ی یک نِسیانِ غریب، که مثلِ خوره به جانِ آدمی می‌افتد و جانش را، عمقِ وجودش را می‌تراشد و می‌خورد و کارِ آدمی، انگار، نشستن است و صبر پیشه‌کردن.

   رُب‌گری‌یه‌ی رُمان‌نویس نوشتن به شیوه‌ی مرسوم را نمی‌پسندید و راهِ رفته‌ی دیگران را به‌چشمِ حقارت می‌نگریست. آن راه‌های رفته، آن مسیرهای پیموده، به‌چشمِ رُب‌گری‌یه بُن‌بست بود و او شیوه‌ی خودش را آورد و کارِ آن‌ها، کنارِ هم مشهور شد به رُمانِ نو. کارِ عمده‌ی رُب‌گری‌یه پُشت‌ِپازدن به همه‌چیز بود، به همه‌ی چیزهایی که دیگران می‌گفتند.

   این بود که به‌صرافتِ توضیحِ کارِ خودش افتاد و گفت وقتی رُمان‌ می‌نویسد، نمی‌خواهد شخصیتی را بیافریند و نمی‌خواهد سرگذشتِ شخصیتی را حکایت کند. کارِ او، شاید، نمایشِ زوالِ فردیتی بود که در آن‌سال‌ها به اوج رسیده بود و، شاید، برای همین بود که به‌جای شخصیت، بی‌شخصیت را واردِ رُمان‌هایش کرد.

   حضورِ رُب‌گری‌یه در سینما، حتّا در آن‌سال‌های اوج و شکوفایی و شُهرت، غریب و دور از ذهن بود. بنای سینما داستان بود و هر داستانی بسته به شخصیت‌هایش، به ماجرایش، از راه‌های رفته‌ی قبلی می‌رفت. امّا رُب‌گری‌یه، انگار، بدش نمی‌آمد سینما را هم مثلِ ادبیات، مثلِ رُمانِ نویی که از پیش‌گامانش بود، بی‌شخصیت کند.

   گامِ بلندش را رُب‌گری‌یه در سالِ گذشته در مارین‌باد برداشت که یکی از مُهم‌ترین فیلم‌های مُدرنِ سینماست؛ یک فیلمِ غریب که چیزی به‌نامِ شخصیت‌پردازی ندارد و از شخصیت‌های بی‌نام‌ونشانش هیچ نمی‌دانیم. و البته که بی‌شخصیتی، تنها خصلتِ سالِ گذشته در مارین‌باد نیست؛ رُب‌گری‌یه در خلقِ این تجربه‌ی سینمایی سنگِ تمام گذاشت و همه‌چیز را آن‌قدر درهم‌وبرهم آفرید که چیزی به‌نامِ خطِ داستانی، دست‌کم در نگاهِ اوّل، قابلِ تشخیص نباشد.

   و ظاهراً، این اغتشاشی که رُب‌گری‌یه به فیلم وارد کرد، تنها برای خودش قابلِ درک بود. چیزی را نوشته بود که خیال می‌کرد و آلن رنه‌ی کارگردان براساسِ همین فیلم‌نامه چیزی را ساخته بود که خیال می‌کرد. بااین‌همه، در فاصله‌ی این دو خیال اتّفاقی افتاده که نمی‌شود، به‌سادگی، از کنارش گذشت. این فرقِ فیلم‌ساز و رُمان‌نویس/ فیلم‌نامه‌نویس بود که در تلقّیِ آن‌ها از داستان، به اوج رسید.

  آلن رنه می‌گفت باید قبول کنیم که یک‌سالی پیش از آن، در مارین‌باد، بینِ زن و مردِ ناشناسِ فیلم، پیوندی انسانی برقرار بوده و همه‌ی همّتِ مردِ فیلم، صرفِ این می‌شود که آن حقیقتِ انسانی را به زنی که همه‌چیز، همه‌چیز، همه‌چیز را فراموش کرده است، یادآوری کند. امّا رُب‌گری‌یه، نظری غیرِ این داشت؛ درستش این است که خیال کنیم همه‌چیز در ذهنِ زن می‌گذرد، حتّا این مردِ عاشق‌پیشه و باهمّتی که می‌خواهد سالِ گذشته در مارین‌باد را به‌‌یادش بیاورد، بخشی‌ست از خیالِ او، یک آدمِ خیالی که زن به وجودش، به حرفی که می‌زند و به خاطره‌ی رُخ‌نداده‌ای که اشاره می‌کند، نیاز دارد.

   به‌خاطرِ همین‌چیزهاست انگار که محصولِ مُشترکِ رُب‌گری‌یه و آلن رنه، هنوز، یکی از مرموزترین (یا به‌قولی) مبهم‌ترین فیلم‌های سینماست. رُب‌گری‌یه، در نوشتنِ سالِ گذشته در مارین‌باد، به آرزوی قلبی‌اش رسید و، عملاً، شخصیت‌هایی را روی پرده‌ی سینما فرستاد که بی‌شخصیت بودند، شخصیت‌های ویرانی که هیچ‌چیز نداشتند؛ حتّا هویّتی که به‌کمکش بتوان آن‌ها را شناخت و به‌یاد آورد.

   توضیحِ این‌که در فیلم، واقعاً، چه می‌گذرد و این آدم‌ها، واقعاً، چه‌کسانی هستند، اصلاً کارِ آسانی نیست و درستش، شاید، این است که بنویسیم کاری‌ست ناممکن. اصلاً همین‌که آدم‌ها نامی ندارند و به الف و ایکس و میم شناخته می‌شوند، نشانه‌ی همین است که آن‌چه اهمیت ندارد، هویّتِ مرسوم و معمول است. و این نداشتنِ هویّت، کنارِ آن فراموشیِ عظیمی که بر حافظه‌ی الف نشسته است، به مسأله‌ی اصلی فیلم بدل می‌شود.

   این است که نمی‌شود، حتّا، به حرف‌ها و برداشت‌های رُب‌گری‌یه و آلن رنه هم اعتماد کرد و می‌شود به این اندیشید که الف، حقیقتاً چیزی را به‌یاد نمی‌آورد، چراکه چیزی در کار نبوده و می‌شود به این اندیشید که نمی‌خواهد به چیزی بیندیشید و به‌دلایلی، بنا را گذاشته است بر طفره‌روی و می‌شود به این اندیشید که، فعلاً، علاقه‌ای به شنیدنِ حرف‌های دیگری ندارد.

   و همه‌ی این‌ها، در آن تالارهای بی‌انتها، در راهروهای قصری که ربطی به آدم‌ها ندارد، بدل می‌شود به مسأله‌ای اساسی؛ به پُرسشی عظیم که چیزی از فراموشیِ بی‌حدّ الفِ خوش‌پوش کم ندارد. رُب‌گری‌یه یک‌بار گفته بود در طولِ نوشتنِ سالِ گذشته در مارین‌باد به فیلم‌هایی که پیش‌تر دیده بوده رُجوع می‌کرده و با ‌یادآوریِ قاعده‌هایی که در آن فیلم‌ها بوده به این می‌اندیشیده که باید آن قاعده‌ها را نقض کرد. و این، همان کاری‌ست که در رُمان‌هایش هم کرده، در همان داستان‌هایی که، عمدتاً، نقیضه‌ی داستان‌های معمول و مرسوم هستند. می‌شود (مثلاً) پاک‌کُن‌هایش را مثال زد که صورتِ تازه‌ی داستان‌های کارآگاهی/ پلیسی‌ست.

   امّا، مُهم‌ترین و اساسی‌ترین چیزی که می‌شود در سالِ گذشته در مارین‌باد سراغش را گرفت، همان زمانِ مغشوش و پیچیده و درهمی‌ست که پیش از هرچیز به‌چشم می‌آید. چیزی که این‌جا بیش از این شخصیت‌های ویران و ماجراهای پیچیده‌شان اهمیت دارد، زمان است. اینْ یادآوریِ زمانِ گذشته است که داستان را پیش می‌برد [و البته داستان این‌جا تعبیرِ درستی نیست، امّا تعبیرِ درستش چیست؟] و این، جُست‌وجوی زمانِ از دست رفته است که هول‌ووَلا را به‌جانِ تماشاگران می‌اندازد. وقتی ماجرایی در کار نیست، وقتی شخصیتی در کار نیست، زمان است که همه‌چیز را پیش می‌بَرَد و به مرکزِ فیلم، به نقطه‌ی کلیدی‌اش، بَدَل می‌شود. فاصله‌ی گذشته و حال که برداشته شود، هیچ‌چیز را نمی‌شود به‌یاد آورد، چراکه هرچیزی زمانی دارد و درهم‌تنیده‌شدنِ دو زمان، نتیجه‌ای غیرِ سردرگُمی برای شخصیت‌ها به ارمغان نمی‌آورد.

   حق با رُب‌گری‌یه بود که در سالِ گذشته در مارین‌باد نوشت «از لابه‌لای راهروها، تالارها و اتاق‌های این قصرِ اندوه‌بار، بارِ دیگر پیش می‌روم... من از میانِ نقّاشی‌های سایه‌دار، ستون‌ها، دیوارهای خوش‌تراشِ زیرِ قرنیزِ سقف؛ بارِ دیگر پیش می‌روم.»

   چیزی که مهم است، شاید، همین پیش‌رفتن باشد، همین رفتن و بی‌اعتنایی به گذشته، به حضورِ پُررنگِ خاطره‌های خوش وناخوشی که مثلِ خوره به جانِ آدمی می‌افتند و جانش را، عمقِ وجودش را، می‌خراشند و می‌تراشند و می‌خورند...

 

   سالِ گذشته در مارین‌باد، فیلمی از آلن رنه، براساسِ فیلم‌نامه‌ای از آلن رُب‌گری‌یه

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠