شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

میزی کوچک با سه صندلی، یک کمدِ چوبی، یک کاناپه و تابلویی از چهره‌ی آخماتووا

 

 

 

   آیزایا از آخماتووا هیچ نخوانده بود. آخماتووا فقط نامی افسانه‌وار بود از گذشته‌ی گم‌شده‌ی تزاری، و اگر برای آیزایا آشنا بود، از آن روی بود که موریس بورا برخی از شعرهای اوّلیه‌اش را ترجمه کرده و در مجموعه‌ی شعرِ روس، منتشرنشده در سال‌های جنگ، گنجانده بود. بورا حتّا خبر نداشت که این شاعر هنوز زنده است. پس آیزایا، در کمالِ بی‌خبری، پرسید آیا آخماتووا هنوز زنده است و پاسخ اورلوف او را به حیرت انداخت «خب، معلوم است که زنده است. همین طرف‌ها زندگی می‌کند، کنار فونتانکا، در فونتانی دُم. دوست دارید ببینیدش؟» انگار آیزایا را دعوت کرده بودند که به دیدارِ کریستینا روسِتی، یا شخصیتی نیمه‌اساطیری در تاریخِ ادبیات برود. چنان هیجان‌زده بود که فقط توانست مِن‌مِن‌کنان بگوید سخت مشتاقِ ملاقات با آخماتوواست. اورلوف بلافاصله رفت تا تلفنی بکند و وقتی برگشت خبر داد که بانوی شاعر، همان بعدازظهر، ساعتِ‌ سه، منتظرِ آن‌هاست. آیزایا، برندا تریپ را به هتل آستوریا برگرداند و خود به کتاب‌فروشی رفت.

   همراهِ اورلوف از پلِ آنچیکوف، با تندیسِ برنزی اسب‌های برخاسته،‌ گذشتند و از کنارِ آبراهِ فونتِنکا به راه ادامه دادند. بعدازظهری برفی و خاکستری بود و آفتابی بی‌رمق. فونتانی دُم کاخِ خانواده‌ی شرمتیف بود و متعلّق به قرنِ هیجدهم. گچ‌کاریِ زرد و سفیدِ باروکِ این بنا از اصابتِ ترکش سوراخ‌سوراخ شده بوده و جای‌جای آن از بی‌توجّهی فرو ریخته بود.... از پلّه‌های تاریک و تیز بالا رفتند و به‌ طبقه‌ی سوّمِ آپارتمان، شماره‌ی چهل‌وچهار، رسیدند... آخماتووا اتاقی در انتهای سرسرا داشت که پنجره‌اش مشرِف به حیاط بود. اتاقی لُخت و بی‌آرایه. نه فرشی بر کفِ اتاق و نه پرده‌ای بر پنجره‌ها، فقط میزی کوچک با سه صندلی، یک کمدِ چوبی، یک کاناپه و نزدیک تخت تابلویی از چهره‌ی آخماتووا ـ سری خم‌شده، لم‌داده بر نیمکتی ـ که دوستِ او آمادئو مودیلیانی در ایّامِ سفر به پاریس در هزارونهصد و یازده شتابان طرّاحی کرده بود.

   مشخصاتِ کتاب از این قرار است:  

   زندگی‌نامه‌ی آیزایا برلین، مایکل ایگناتیف، ترجمه‌ی عبدالله کوثری، نشرِ ماهی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠


سرزدن به کتاب‌خانه ـ ریشه‌های رومانتیسم

... رومانتیسم بدوی است، تعلیم‌نادیده است، جوانی است، زندگی است، احساسِ پُرشر و شور زندگی انسانِ طبیعی است، امّا درعین‌حال افسردگی است، بیماری است، انحطاط است، ناخوشی قرن است و زیبای سنگدل، رقص مرگ است یا به‌راستی خودِ مرگ. رومانتیسم گنبدِ شیشه‌ای رنگارنگِ شلی است، و نیز همان پرتو سپیدِ جاودانگی که او می‌گفت. رومانتیسم کمال و غنای زندگی است با همه‌ی هیاهویش، کثرتِ بی‌پایان است، جوش و خروش و قهر و تعارض است و آشفتگی، و درعین‌حال آرامش است و صفا، یکی‌بودن با کلامِ اعظمِ «من هستم»، هماهنگی با نظم طبیعی است، موسیقی افلاک است، نیست‌شدن در روح فراگیر جاودانه است. رومانتیسم آن چیز غریب، نامألوف و رازآمیز است، مافوق طبیعی است، ویرانه است، و مهتاب است، قصر جادوست و شیپور شکار است، جن و غول و ازمابهتران، ظلمات است و قدرت ظلمات، شبح است و خون‌آشام است، هراسی بی‌نام است، نامعقول است، ناگفتنی است. همچنین آن چیز آشناست، احساس سنّت یگانه‌ی فرد است، شادی نهفته در سیمای خندان طبیعتِ هرروزه است و چشم‌اندازها و صداهای آشنا برای روستاییانِ خرسند و ساده‌دل است ـ همان خِرَد سالم معقول و شادمانه‌ی فرزندانِ گلگون‌رخسار خاک. رومانتیسم باستانی است، تاریخی است، کلیسای گوتیک است، غبار دورانِ کهن است، ریشه‌های عتیق است و نظم دیرین است که چندوچونش به تحلیل درنمی‌آید، نظمی که تعلّق و دل‌بستگی‌اش ژرف است و به بیان درنمی‌گنجد. رومانتیسم آن چیز ناملموس است، آن چیز درنیافتنی است، همچنین رومانتیسم جست‌وجوی هر چیز بدیع است، تحوّلِ انقلابی است، توجّه به اکنونِ گریزپای است، اشتیاقِ زیستن در دَم، انکار دانش، گذشته و آینده، شبانسرودِ عصمتی شادمانه، سرخوشی لحظه‌ای گذرا و احساس بی‌زمانی است. رومانتیسم نوستالژی است، آویختن به دامانِ خیال است، رؤیای مستی‌بخش است، ماخولیای شیرین است و ماخولیای تلخ، تنهایی است و رنج تبعید، احساس بیگانگی است و پرسه‌زدن در جاهایی پرت‌افتاده، خاصه در شرق، و در اعصاری دور، خاصه در قرونِ وسطا. همچنین رومانتیسم همکاری پُرنشاطی است در تلاش سازنده‌ی همگانی، احساس وابستگی به کلیسایی، طبقه‌ای، حزبی، سنّتی، و نیز جای‌داشتن در سلسله‌مراتبی عظیم، فراگیر و متقارن، شهسواران و خادمان، سلسله‌مراتبِ کلیسا، پیوندهای اندام‌وار اجتماعی، وحدتی رازآمیز، ایمانی واحد، سرزمینی واحد، خونی واحد، همچنان که بارس گفته «خاک و مرگ»، جامعه‌ی بزرگِ مردگان و زندگان و نازادگان. رومانتیسم توریسم اسکات و ساوتی و ووردزوورث است و رادیکالیسم شلی، بوشنر و استاندال. همچنین، ستایش قرونِ وسطا است از زبان شاتوبریان و نیر نفرت میشله است از قرون وسطا. نیایش اقتدار است از زبانِ کارلایل و نفرت از اقتدار است در سخن هوگو. رومانتیسم عرفانِ شورمندانه‌ی طبیعت‌گرا و نیز زیبایی‌شناسی ضدطبیعت است در شکل افراطیِ آن. رومانتیسم توان و قدرت و اراده، جوانی، حیات و عرضه‌کردنِ خویش است، نیز شکنجه‌ی خویش است و نیست‌کردنِ خویش و خودکشی. رومانتیسم بدوی و ساده و یک‌رویه است، آغوش طبیعت، کشت‌زارهای سبز،‌ زنگوله‌ی گاوان و جویبارهای زمزمه‌گر و آسمانِ آبی بی‌کران است و به‌همان‌اندازه، ظاهرسازی و جلافت است، اشتیاق به لباس پسندِ روز است، جلیقه‌ی قرمز و کلاه‌گیس سبز و موی آبی، همان لباس پیروانِ پاریسیِ آدمی چون ژرار دُ نروال در دوره‌ای خاص. خرچنگی است که نروال نخی به آن بسته و در خیابان‌های پاریس می‌گرداندنش. رومانتیسم خودنمایی گستاخانه است و اوج غرابت، نبرد ارنانی است، دل‌زدگی و بیزاری از زندگی است، مرگِ سارداناپولیس است، خواه در پرده‌ی نقّاشی دلاکروا و خواه در موسیقی برلیوز و کلام بایرن. رومانتیسم آشوب‌زدگی امپراتوری‌های بزرگ، جنگ‌ها و کشتارها و تعارض دنیاهاست. قهرمانِ رومانتیک عاصی، فتنه‌ی دوران، جانِ دوزخی و همه‌ی چهره‌هایی‌ است که در اشعار پهلوانی بایرن حضور دارند. رومانتیسم همه‌ی راندگان و جفادیدگان است، و نیز آن دلبرانِ گشاده‌دست، و داغ‌خوردگانِ شریفِ داستان‌های قرنِ نوزدهم. رومانتیسم شراب‌نوشیدن در کاسه‌ی سر آدمی است و برلیوز است که می‌گفت خوش دارد از کوهِ‌ وزو بالا برود تا آن‌جا با جانی دردآشنا راز دل بگوید. رومانتیسم عیش‌ونوشِ اهریمنی است، طنز و طیبِ بددلانه است، خنده‌های شیطانی است و قهرمانانی شوم، امّا درعین‌حال رخ‌نمودنِ خداوند و فرشتگانِ اوست در چشم بلیک، اجتماع بزرگِ مسیحی است، نظم جاودانی است و «آسمانِ پُرستاره است که گوشه‌ای از جانِ بی‌کرانه و جاودانه‌ی مسیحی را بازمی‌نماید. کوتاه سخن، رومانتیسم وحدت و کثرت است، وفاداری به جزئیات است، مثلاً در نقّاشیِ طبیعت، و درعین‌حال تعهّدی استوار است در قبالِ ابهامِ وسوسه‌انگیز و رمزآمیز نمای کلّی. رومانتیسم زیبایی و زشتی است، هنر به‌خاطر هنر است و هنر همچون ابزاری برای رستگاری اجتماعی. توانایی است و ناتوانی، اصالتِ فرد است و اصالتِ جمع، پاک‌دامنی است و فساد، انقلاب است و ارتجاع، صلح است و جنگ، عشق به زندگی است و عشق به مرگ...

 

[آیزایا برلین، در کتابِ ریشه‌های رومانتیسم، ترجمه‌ی عبدالله کوثری، نشرِ ماهی، چاپِ دوّم، بهار هزار و سیصد و هشتادوهفت]

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸