شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آقای گلستان

 

 

جاهد: شما تا چه حد از کارهای‌تان راضی هستید؟

گلستان: من کاری نکردم. (مکث طولانی) من کاری نکرده‌ام.

نوشتن با دوربین. صفحه‌ی ۱۳۵

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳


انگار او همیشه آن‌جا بود...

 

 

 

ابراهیم گلستان: دکتر، اگر که دکتر بود، در آن نگاهِ اوّل انگار یک چشم داشت هرچند چشم نبود و یک ذرّه‌بین بود درست مانندِ ذرّه‌بینِ ساعت‌سازها، که آن‌را روی پیشانی کشانده بود با چنان برجستگی که نه‌تنها انگار تنها چشمِ او بود بلکه اصلاً تنها مشخصه‌ی چهره‌ی او بود، و به نگاهِ‌ اوّل آن‌را می‌دیدی و نگاه بر آن می‌ماند که دیگر چهره را نمی‌دیدی.

اتاق ساکت بود، و هیچ‌چیز در آن نبود یا اگر بود از بس سفید بود و یک نورِ تخت داشت بی‌سایه بودنِ آن هر چیز را در متنِ چیزهای دیگر گُم می‌کرد. دکتر سفیدپوش بود و آرام می‌لغزید. تنها همان یک چشم، آن مانندِ ذرّه‌بینِ ساعت‌ساز، رنگِ سیاه داشت. دکتر یک صندلی گذاشت میانِ اتاق، گفت «بسیار خب، بفرمایید.»

من رفتم نشستم، ساکت. یادم نیست من چه‌‌وقت تو رفتم، یا او چه‌وقت تو آمد. انگار او همیشه آن‌جا بود. شاید من هم همیشه آن‌جا بودم، هرچند این حدس مشکل بود.

ابراهیم گلستان؛ ...؛ دفترهای زمانه [جُنگِ هُنر و ادبِ امروزِ ایران و جهان]؛ زیرِ نظر و به‌‌مسئولیتِ سیروس طاهباز؛ ١٣۵٢ 

  نامِ عکس چراغ‌هاست؛ کارِ فاطمه عبدالله.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱


تنها بهتر بیندیش، به هنر و بس؛ چرا که هنر جامع است...


گوستاو فلوبر: بد کردم نرفتم پیشِ کنسولِ فرانسه کارتی بگذارم. راهِ خوبی بود برای سرشناس‌شدن نزدِ اولیای امور و شاید گرفتنِ نشانِ لژیون دو نور. راهش این‌َست. بیا حُسنِ شهرت پیدا کنیم، پیش برانیم و بالا رویم. به فکرِ مقام باشیم...

از راهِ پاریس تا سه هفته، یا یک ماهِ دیگر، به شهرِ خودمان روئن خواهم رسید؛ به روئنِ خودمان که در هر کوچه‌اش دل‌مُرده بوده‌ام و در هر خیابانش خمیازه‌ی پکری کشیده‌ام.

می‌فهمی از چه می‌ترسیدم؟ می‌بینی؟... وقتی به سفر می‌روم... می‌خواهم آزاد و مستقل و تنها یا با تو باشم. کس دیگر فایده‌ ندارد. دلم می‌خواهد بتوانم بخوابم و وقتی راه می‌افتم ندانم کِی برمی‌گردم. تنها از این راه است که می‌توانم بگذارم اندیشه‌هایم با گرمای خویش سیلان یابند؛ بی سدی و منعی. آن وقت است که به خودیِ خود وقت اوج‌گرفتن و به‌جوش‌آمدن خواهند یافت.

سفر باید کاری جدّی باشد؛ به‌جز این چرندترین و نابخردانه‌ترین کارهای زندگی خواهد بود. اگر می‌دانستی مردم، بی‌آن‌که بخواهند، چه حسّ حرمانی به من می‌دهند، اگر می‌دانستی چه چیزها که از من کاسته و کم می‌شود، به خشم می‌آمدی؛ هرچند که چون مردِ خردمندِ لاروشفوکو چیزی تو را خشمگین نمی‌کند.

... زمانی بود که می‌بایست بیش از آن‌چه امروزه دارم، اندیشه می‌داشتم؛ شاید بایستی بیش‌تر به عقل سیر می‌کردم، و کم‌تر سرسری نگاه، امّا اکنون به‌سادگی و ساده‌لوحی چشم به هر چیز می‌گشایم، که شاید بهتر هم باشد...

داستانی که می‌نوشتی به کجا کشید؟ ازش راضی هستی؟... تنها بهتر بیندیش، به هنر و بس؛ چرا که هنر جامع است. به عقیده‌ی من کوشش در راهِ هنر اراده‌ی خداست.

 

از نامه‌های فلوبر، ترجمه‌ی ابراهیم گلستان، ماه‌نامه‌ی صدف، شماره‌ی ۱۰، شهریور ماهِ ۱۳۳۷، صفحه‌ی ٧٩٩

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱


تاوه را گذاشتم روی اجاق...

 

... تاوه را گذاشتم روی اجاق، تخم‌مرغ‌ها را در یک کاسه شکستم‌ و کمی پنیرِ سفید روی آن‌ها رنده کردم و همه را زدم؛ یک تاوه‌ی دیگر گذاشتم روی شعله‌ی دیگر اجاق و تویش روغن انداختم تا داغ شد آن‌وقت‌ مایه را برگرداندم توی تاوه؛ بعد با نوکِ کارد کفِ تاوه‌ی اوّل را که حالا بوی داغیِ فلز می‌داد کمی روغن مالیدم که فوری دود شد، و فوری دو تکّه گوشت انداختم توی آن، و نان‌برشته‌کُنِ برقی را هم زدم و دو تکّه نان رویش گذاشتم، و با کارد گوشه‌های مایه‌ی تخم‌مرغ را که بسته‌ بود در تاوه‌ی دیگر از لبه جدا کردم و با کارد وسطِ مایه را به‌هم زدم که‌ بست، و نان‌ها را برداشتم و از روی دیگر گذاشتم، و بیفتک‌ها را پشت‌ورو کردم و رفتم از یخچال مرغ و زیتون را هم آوردم گذاشتم‌ روی میز، و تخم‌مرغ را در همان تاوه آوردم گذاشتم روی پشت یک‌ پشقاب، و رفتم بیفتک‌ها را هم آوردم و نشستم به خوردن. بعد بوی‌ نانِ سوخته بلند شد. بلند شدم نان را برداشتم و دو بُریده‌ی دیگر گذاشتم‌ و آمدم نشستم. بعد نه آبجو ریختم نه شراب چون‌که دیدم من که خوشم‌ چرا به کبدم فشار بیاورم؟

از همان میانه‌های آماده‌کردنِ شام شروع کردم به خندیدن‌ چون می‌دیدم دلم می‌خواهد آواز بخوانم. اوّل بنا کردم به آواز، بعد خنده‌ام گرفت. بعد بلند خندیدم، بعد راستی خنده‌ام گرفت، و بعد راستی شروع کردم به آوازخواندن.

یک وقت دیدم صدای فریاد بلند شد. همان وسط‌های کار صداهائی شنیده بودم، و حتّا انگار بازشدنِ درِ بالکنِ همسایه را هم‌ شنیده بودم امّا توجّه نکرده بودم تا این‌که میانِ یک نفس‌تازه‌کردن فریادهای بلند را شنیدم که فحش می‌داد. فکر کردم دارد به من فحش‌ می‌دهد چون این روزها هرکس فحش می‌دهد به همه می‌دهد هرچند هیچ‌کس از فحش نمی‌رنجد الّا احمق، و به فحش گوش نمی‌دهد مگر برای پس‌دادن فحش...

 

ابراهیم گلستان، از داستانِ طوطیِ مُرده‌ی همسایه‌ی من، در کتابِ جوی و دیوار و تشنه، انتشاراتِ روزن، چاپِ دوّم، ۱۳۴۸، صفحه‌های ۸۹ و ۹۰.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱


بیندیش، کار کن، بنویس، آستین‌هایت را تا شانه بالا زن و مرمرت را بتراش...

 

 

گوستاو فلوبر: ... که دل‌مُردگی تو را کُشت، هان؟ از خشم می‌ترکی، از اندوه در تابی، خفه می‌شوی؟ صبور باش ای شیرِ صحرا! من هم در حالِ خفه‌شدنم، مدت‌هایی‌ست مدید...

به ریه‌هایت یاد بده نفسِ کوتاه بکشند، تا زمانی‌که پا بر قلّه‌های بلند می‌نهی و باید در توفان دم زنی، با شادی بسیار گسترش یابند.

بیندیش، کار کن، بنویس، آستین‌هایت را تا شانه بالا زن و مرمرت را بتراش؛ مانندِ کارگرِ خوبی که هرگز سر برنمی‌گرداند، عرق می‌ریزد و زحمت می‌کشد و لبخند می‌زند... تنها راهِ حذر از ناشادی محصورکردنِ خویش است به هنر و جاندادن به هرچه که دیگر.

برای من همه‌چیز کمابیش خودش بوده است از زمانی که سرِ تسلیم نهادم به همیشه بدبودن‌شان... من به زندگیِ روزمرّه وداعِ نهایی گفته‌ام. از این پس آن‌چه می‌خواهم پنج شش ساعت آرامش است در اتاقم؛ آتشی در زمستان و دو شمعی برای شب‌هایم...

دلم می‌خواهد قصّه‌ای را که در این مدّتِ جدایی نوشته‌ای ببینم. در چهار، پنج هفته همه‌اش را باهم خواهیم خواند. باهم، تنها، به‌‌فراغت، دور از دنیا و بورژواها، چون خرس‌های زندانی، و زیرِ پوستِ کلفتِ سه قشریِ خرسانه‌مان خواهیم غرّید. من هنوز به فکرِ آن داستانِ شرقیِ خودم هستم که در زمستانِ آینده خواهم نوشتش.

 

بخشی از یک نامه‌ی گوستاو فلوبر، در از نامه‌های فلوبر، ترجمه‌ی ابراهیم گلستان، ماه‌نامه‌ی صدف، شماره‌ی ۱۰، شهریور ماهِ ۱۳۳۷، صفحه‌های ۸۰۰ و ۸۰۱.  

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱


وقتی رسیده بود که فرصت گذشته بود و خانه خالی بود...

 

 

... لطفی نداشت رفتن در تاریکی به خانه‌ای که پیدا بود دیگر خراب و خالی بود. شب دیگر رسیده بود، و غارت‌گران می‌آمدند و می‌بردند. تاریک بود و روشناییِ چراغ‌ها نمی‌آمد. شب شهر را در تاریکی گذاشتند، شهر را قرق کردند. نوری نماند و چراغی نبود و رفت‌وآمد هم ممنوع و غیرِممکن شد. 

فردا صبح برگشتم رفتم به خانه‌ای که تا دیروز خانه و همچنین محلّ دفتر و کارِ نخست‌وزیری بود. سرباز هرجا بود، امّا هیچ‌کس را از ورود منع نمی‌کردند. چندان هم کسی نبود آن‌جا، چیزی نمانده بود تا باشند، حیاط پوشیده بود از پاره‌های خیس نیم‌سوخته‌ی کاغذ. درها و پنجره‌ها نیم‌سوز بود، و شیشه‌ها شکسته بود که ریزریزشان در آفتاب پراکنده برق می‌انداخت. خواستم از پلّه‌های توی راهرو بروم بالا، امّا نمانده بود و افتاده بود، و رفته بود زیر ریزش خرپا و تخته و توفال وقتی‌که سقف گُر گرفته بود و بعد از فوّاره‌های آتش‌نشانی وارفته بود و رُمبیده بود. و تلنبار افتاده بود در کمرکش آن‌ها. بالای پلّه سقف سوخته‌ی‌ سوراخِ پهنی بود، از سوراخ خرپاهای سوخته پیدا بود با شیروانی از جای دررفته. نور محقّری، اُریب، از لای شیروانی می‌آمد تو، می‌خورد روی سینه‌ی‌ دیوارِ خیس از آتش‌نشانی دیشب. در خطّ نور دود، دود ضعیف سست، آهسته تاب می‌گرفت و هوا می‌رفت تا بلکه از شکافِ روشنی از گیر این خرابه درآید. از سینه‌ی سیاهی سوراخ سقف گاهی قطره‌ای جدا می‌شد و در سقوط مستقیم خود از لای میله‌ی‌ اُریب نور لحظه‌ای می‌رفت و روی تخته و توفال می‌افتاد. بالای پلّه‌ها و همین پلّه‌ها دوهفته پیش بود مصدّق به من اجازه داد از کار و وضعِ خصوصیش فیلم بردارم. از روی توده خیس هوا رد شدم رفتم بالا. بالا خراب‌تر بود.

 بالا از هیچ اثاث در هیچ‌جا نشان نمی‌دیدی الّا در یک اتاق یک گاوصندوق گنده، با درِ بازش، که خالی بود. گاوصندوق باز و خالی و گنده در آن اتاق لخت بی‌در و داغان بی‌جا و بی‌قواره و بیهوده می‌نمود. انگار تکذیب علّت وجودی خود بود. انگار حتّا اسمش هم بهش نمی‌آمد. از لای قاب سوخته‌ی پنجره حیاط پیدا بود. پایین زنی که کودکی به پشت کمر بسته بود با چادر دهاتی کهنه‌اش با چوب‌دستی در لای پاره‌های کاغذ جست‌وجو می‌کرد. شاید شنیده بود که تاراج می‌کنند، امّا وقتی رسیده بود که فرصت گذشته بود و خانه خالی بود، حتّا اگر که قصد و قدرت غارت داشت.

 

ابراهیم گلستان، بیست‌وهشتِ پنجِ سی‌ودو

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱


گذشته‌ی او گذشته‌ی او و گذشته‌ی دیگری بوده است...

 

 

   و چه یادبودهای دیگر که روی تار و پود فرسوده و تیره‌رنگ جایی در میان هستی‌ش می‌گذشتند و همه رنگی از گذشتِ زمانِ تاریکی گرفته داشتند که هرگاه از صومعه‌ی خویش به روی تار و پود فرسوده‌ی گلیم تیره‌رنگ و تاریکی گرفته پیش چشمان وی می لغزیدند دوردست می‌نمودند و با این‌همه پیدا بودند که هم هستند و هم نزدیکند چون به زندگی او بسته‌اند و انگار خود زندگی او هستند که نمی‌شد دور باشند و اگر از یک‌سو در گذشتِ زمان پایین رفته‌اند از یک‌سو هنوز جایی نرفته‌اند و هنوز روی او سنگینی دارند چون‌که خود او هستند که انگار گذشته‌ی او نیستند چون اگر بودند به این امروز نمی‌رسیدند که او بداند گذشته‌ی او گذشته‌ی او و گذشته‌ی دیگری بوده است که تا دیروز یکی بوده است امّا امروز است که میان آن باز می‌شود و جدا می‌شود و جداتر می‌شود و او این‌ور می‌ماند و آن آن‌ور می‌ماند و و جدایی دورتر و دورتر می‌شود و اکنون او دیگر تنها مال خودش، این خود نیمه‌شده بود که با آن‌چه دیروز اکنون بود بستگی به نیمه‌ای داشت و به همه‌ی دیروز بستگی نداشت و او اکنون می‌دید که کمی از دیروزِ او مال او بوده است و آن‌چه که بیش‌تر بود مال دیگری بوده است و از امروز است که باید بداند خودش چیز دیگر، چیز کمک ندهنده، چیز جدا، چیز تنهایی است، و اکنون گذشته‌ی او به جایی رسیده بود که در تنهایی و چیز دیگری بودن جلوترش پیدا نبود اگرچه اکنون پیدا بود که در گذشته جلوترِ هر اکنونی پیدا نبوده است امّا اکنون این ناپیدایی پیدا بود و نادیدنی بودنش دیده می‌شد و گم‌نامی‌ش شناخته می‌شد و هنوز پیش نیامده بود که آشنا باشد و انگار یکی نبود  و چند تا بود، چندین تا است و شاید دست خود اوست که هرکدام را که بخواهد بگیرد و بگوید این‌ست پس از اکنونِ من...

   

 ابراهیم گلستان، از داستانِ لنگ، در کتابِ شکارِ سایه [چند داستان]، انتشاراتِ روزن، چاپِ دوّم، آذر ماهِ ۱۳۴۶          

   بعدِ تحریر: عکس قطعاً تزئینی‌ست.

   درخششِ ابدیِ ذهنِ زلال، فیلمی از چارلی کافمن و میشل گُندری

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۱


هرگز کسی نمی‌پرسید این شوکتی که از کف رفت، آخر چگونه از کف رفت؟

 

 

 

   در این محیط، تأییدِ قدرت را از قدرتِ گذشته می‌جُستند. حسرت برای روزگارِ رفته فراوان بود. امّا هرگز کسی نمی‌پرسید این شوکتی که از کف رفت، آخر چگونه از کف رفت؟ شوکت در حدّ زرق‌و‌برق مطرح بود، در حدّ سطحی و محلی و افسانه؛ پس ابزارِ کسب و حفظِ آن‌را در رؤیای روز و اسطوره، در زورِ بازو و توپ و تفنگ می‌دیدند. حُرمت برای حسّ و فکر و فهمیدن، در حدّ رسمِ روز نمی‌آمد. نفرین و غیظ تسلیم و زور می‌سازند در کشوری که سنّتِ تسلیم و زور از سنگ‌گورهای قدیمی قدیمی‌ترست، تکلیف‌ها مشخص بود. وقتی‌که با خیالِ خام و خیره ماندنِ مُنقادِ منفعل تصویر مرکز توجّه را پهناورتر از حدودِ طبیعی بپنداری آن‌گاه می‌توانی هر آرزوی واخورده، هر حرصِ به حسرت‌ گرائیده، هر خوابِ غیرممکنِ خالی را از حدّ ذهن به آن حیطه منتقل سازی. آن‌را از ممکناتِ حتمی و موجود مرکزِ توجّهت بینگاری.

   ما در رؤیا می‌دیدیم بیداریم.

   ...

   و کوششی که از سوی دیگر در زنده کردنِ ظواهر دیرینه‌تر می‌شد آن‌قدر از ریشه دور بود و سطحی بود که با وجودِ زرق‌و‌برق و تبلیغات عمرش با عمرِ زرق‌و‌برق و تبلیغات پایان گرفت، و چیزی از آن نماند جز یک زمینه‌ی کم‌رنگ، چیزی در حدّ سالوسی، در حدّ یک خطای حسّی، یک انحرافِ عاطفی کودکانه‌ی از اعتبارافتاده. تبلیغ رسم و سنّت، تجلیلِ تنبلی‌ست؛ و گول رسم و سنّت خوردن، تسلیمِ تنبلی گشتن. فرق است بین بهره گرفتن از  آن‌چه در دست است، از جمله یک میراث، با ماندن در حدّ مرده‌ریگ. میراث را باید در حدّ روز به کار آورد. میراث زینت نیست. میراث اصل هم نیست. میراث یک جزءِ جاریِ زنده از کلّ زندگانی می‌تواند بود. یک جزءِ کارآمد، یک جزءِ برجسته، یک جزءِ نیروبخش، در هر حال، یک جزء و تنها جزء.

   ...

   کوشش برای زنده‌ ‌کردنِ یک ظاهرِ قدیمی، یک کارِ پرت بود ــ زیرا باطن در وقت زندگی دارد، در بُعد اقتضای رابطه‌ها و معیشت‌ها. وقتی که وقت رفت، و اقتضای رابطه‌ها چرخید، و زندگی دگرگون شد، ظاهر که سطح بیش نیست کجا می‌تواند ماند؟ زنده چگونه می‌تواند شد؟ و بر کدام چیز تکیه می‌تواند زد؟ ظاهر، در حدّ یک بازی، در حدّ یک نمایش، در حدّ یک زینت شاید که جذبه‌ای دارد؛ امّا وقتی بدون رابطه با بطن کار بود، حتّا برای بازی و نمایش و زینت، در حدّ کار پرت خواهد ماند.

   شک، نقبِ نجات بود.

   شک شاید نتیجه‌ی دیدار بی‌ثباتی و بی‌اعتبار گشتن‌ها، تغییر رسم‌ها و ارزش‌ها، و نسخ اعتقادهای قدیمی بود. شک شاید نتیجه‌ی قُدّی بود. شک، از هرچه بود، بود و خوب شد بود.

   شک عنصرِ حیاتی اندیشه‌ست. شک شرطِ بررسی و کشف و درک و ایمان است. شک شرط آزادی‌ست.

 

ابراهیم گلستان، در از راه و رفته و رفتار، ۱۳۴۸          

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱


شمع روشن کن، و باز شمع روشن کن. و قانع نشو به نورِ حقیرِ حباب...

 

 

شب؟ شب یعنی چه؟ شب یک حالت از وقت است. من غرق در وقتم. شب منطقی است که شب باشد. شب هست. اشکال در شب نیست. اشکال در نبودنِ نور است؛ و در نشستن و گفتن که صبر باید کرد، و انتظارِ صبح باید داشت. وقتی که در شب قطبی نشسته‌ام شش ‌ماه انتظار یک عُمر است ــ شمع را روشن کن. شمع روشن کردن کاری است، و آفتاب زدن اتّفاقِ نجومی. شمع روشن کن، و باز شمع روشن کن. و قانع نشو به نورِ حقیرِ حباب. و بس کن از این نشستن و گفتن که صبح می‌آید. آه، این‌ها کلیشه است، مانندِ مُهرِ لاستیکی است، تکراری است،‌ فرسوده است، این‌ها به دردِ شاعرانِ خانه‌ی فرهنگ می‌خورد. مانندِ این‌که آفتاب درخواهد آمد. ما در کتاب اوّل خواندیم که ماه سی روز است، یعنی سی‌بار صبح در هر ماه، سی‌بار آفتاب زدن. بس نیست؟ این دیگر وعده نمی‌خواهد. این دیگر انتظار ندارد. اصلاً انتظار یعنی چه؟ انتظار افیون است. هر لحظه انتظار، در حداکثر، مانندِ مستی خوش آغازِ باده‌پیمایی‌ست. بعد بالا می‌آوری. در انتظار بودن یعنی نبودن در وقت.

 

ابراهیم گلستان، در داستانِ مدّ و مه، کتابِ مدّ و مه، انتشاراتِ روزن، ۱۳۴۸       

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱


سرزدن به کتاب‌خانه: جوی و دیوار و تشنه

 

 

   به‌ یاد دارم که هوا گرم بود و راه خاک‌آلود و غبار از شکاف‌های کفِ اتوبوس بالا می‌زد و پیشِ پای من زنبیلِ خوراک جا بر پاهای او تنگ کرده بود و من آن‌را آهسته کنار می‌سُراندم تا جا بر پاهای او تنگ‌تر شود. ما با خواهران و برادران‌مان، و با مادرِ دوستم و با عمّه‌ی او که پهلوی من نشسته بود به باغ می‌رفتیم و من دلم می‌خواست عاشقِ خواهرِ کوچکش شوم امّا دوستِ من که می‌گفت خواهرش عاشقِ من شده است عاشقِ او شده بود و من نمی‌دانستم چه کنم چون یک خواهرِ من می‌خواست من عاشقِ آن خواهرِ کوچک که دوستم عاشقش بود شوم چون خودش عاشقِ آن دوستِ من بود و خواهرِ دیگرم می‌خواست من عاشقِ آن خواهرِ کوچک نشوم چون در درس و ورزش حریفِ هم بودند.

   و راز آشکار امّا چشم‌پوشی‌شده‌ی این شبکه را ثباتی نبود. غروب که برگشتیم خواهرِ دوستم عاشقِ دوستِ دیگرم بود و خواهرِ من عاشقِ هیچ‌کدام نبود و دوستم عاشقِ خواهرم بود و دوستِ دیگرم عاشقِ خواهرِ دیگرم بود و خواهرِ او که پهلوی من نشسته بود دیگر سوگند یاد کرده بود که عاشق نشود امّا می‌نمایاند که دلش می‌خواهد دوستِ دیگرم عاشقش شود و او که پهلوی من نشسته بود و اکنون در برگشتن باز پهلوی من بود خاموش بود، همچنان خاموش بود، و تنها کسی بود که نگفته بود و ندانسته بودند عاشقِ کیست. و من اکنون عاشقِ او بودم. و هیچ‌یک از ما بیش از سیزده چهارده‌سال نداشت.

عشقِ سال‌های سبز، ابراهیم گلستان، کتابِ جوی و دیوار و تشنه، انتشاراتِ روزن، هزاروسیصد و چهل‌وهشت

   بعدِتحریر: عکسِ ابراهیم گلستان کارِ برمک بهره‌مند است. لندن، سپتامبرِ دوهزار و هفت. ممنونم از او.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠


خواندن یک‌جور عادت و اجبار یادگار سال‌های دبستان بود...

ابراهیم گلستان ـ عکسی از برمک بهره‌مند

  

   خواندن یک‌جور عادت و اجبار یادگار سال‌های دبستان بود. آن‌سال‌ها هرروز بعدازظهر، وقتی پدر برای دودکردنِ تریاک لم می‌داد باید برایش هی مجله می‌خواندم. و هرچه روزنامه و نشریه بود می‌آمد از تهران، از مشهد، از کرمان، از کابل، حبل‌المتینِ کلکته، چهره‌نمای مصر، و جزوه‌های افسانه یا قصّه‌های خلیلی، یقیکیان، رشید امانت، ارمغان و شرق و مهر. حتّی مجلّه‌های گذشته مانند نوبهار و آتشکده، با ترس این‌که نوبت نشریه‌های الهلال و المصوّر هم خواهد رسید، که آخر رسید، هرچند دیدن تصویرهای المصوّر نوعی تسلّی بود. این تازه، خانه بود. آن‌وقت در کلاس هم املاء از اوّل تا آخر مقامه‌های حمیدی بود ـ بادآلود، توخالی، مانند نظم‌های ناظمی به همین نام، بعـدها، هرچـند یک کـمی بهـتر، مقامه‌ها بهتر. بعد هم شد دبیرستان.

   بازی‌ها عوض می‌شد، آشنائی‌ها عوض می‌شد، اما کرمِ کتاب‌خواندن ماند ـ با انتخاب از بین آن‌چه که می‌شد به دست آورد، از گنجه‌ی کتاب‌های پدر، از کتاب‌خانه در دبیرستان، و از کتاب‌فروشی که هم کرایه‌ای می‌داد و هم تخفیف. عطارِ تذکره‌الاولیاء برمی‌خورد به شرلوک خُمس چاپِ استنبول از روی ترجمه‌ی روسی؛ مجموع کارهای فرصت شیرازی با جزوه‌های اجتهادی آقا سیّدمحمد شریف مجتهد ــ جدم، تورات، انجیل، تاریخ پُرضخامت امیرلشکر عبدالله‌خان طهماسب، خودآموز اسپرانتو، و شیراز‌نامه‌ی زرکوب؛ قاآنی و فروغی بسطامی، فردوسی، نظامی و منوچهری، و هی بگیر و بیا تا نفایس الفنون فی العرایس العیونِ محمّد محمود آملی که به دوران اُلجایتو در سلطانیه مدرّس بود. کم‌کم فرانسه هم کمک  می‌کرد. در این زبان، اوّل یک قصّه بود از هانری بردو، که صحنه‌اش «شامونی»، ایستگاه اسکی، بود. اسمش درست یادم نیست اما آن را تقدیم کرده بود به اعضاء تیم لوژ «تان‌فه‌پا» و یک کتاب دیگر از بردو - جمیله زیر درختان کاج.

   این خواندنی‌ها تمام درهم بود. بی‌طرح بود، و مثل جستن ملخ‌ها بود. گاهی برای وقت‌کُشتن بود. گاهی به زورِ لج‌بازی. لج ـ وقتی سر کلاس هندسه یا جبر درس می‌دادند؛ آن‌وقت حتماً کتاب می‌خواندیم. آن‌وقت اگر کتاب قصّه دمِ دست‌مان نبود حتّی به فقه و فیزیک بند می‌کردیم. می‌خواندیم. لج بودیم و عادت غلیظ‌تر می‌شد. کم‌کم هدایت پیدا شد با بهترین کارش ـ وق‌وق‌صاحاب ـ و نغمه‌های شاعرانه که منفی‌ترین نفوذ در کار آشناشدن به چهره‌ی ادبیات دنیا بود.

ابراهیم گلستان، از راه و رفته و رفتار

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩


خانه خالی بود...


   ... فردا صبح برگشتم رفتم به خانه‌ای که تا دیروز خانه و همچنین محل دفتر و کار نخست‌وزیری بود. سرباز هرجا بود، امّا هیچ‌کس را از ورود منع نمی‌کردند. چندان هم کسی نبود آن‌جا، چیزی نمانده بود تا باشند، حیاط پوشیده بود از پاره‌های خیس نیم‌سوخته‌ی کاغذ. 

ابراهیم گلستان، بیست‌وهشتِ پنجِ سی‌ودو

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩


و تماشا می‌کردم که چه با مهارت گردو می‌شکست...

... از «[ابراهیم] گلستان» بسیار آموخته‌ام؛ بی‌آن‌که خواسته باشد به من بیاموزد و بی‌آن‌که مُریدِ او بوده باشم و یا معاشر طولانی‌مدّتش. نسلِ «گلستان»، پروای انتقالِ مستقیم ارزش‌هایش به نسلِ بعدی را نداشت؛ مخصوصاً اگر کسی مُریدباز هم نبود و نمی‌خواست حزبِ «کافه فیروز» و «کافه فردوسی» راه بیندازد!

«گلستان» حضوری نافذ و جاذبه‌ای به کمال داشت. آدم بسیار خوش‌محضری بود و وسعتِ معلومات و گسترش حوزه‌ی معرفتش، برای من‌یکی بسیار آموزنده بود. یادم هست غروبی را که روی نیمکتِ میز ناهارخوری چوبی کوتاهِ مستطیلی نشسته بودیم و تماشا می‌کردم که با مقراض گردوشکن چه با مهارت گردو می‌شکست... هر اشاره‌اش شروع مکاشفه‌ای می‌شد برایم. یک‌بار اظهار فضل کردم که اُپرا نمونه‌ی هنری‌ست که عمرش تمام شده است. گفت پَرت نگو که هُنرِ بسیار زنده‌ای‌ست. گفت که اُپرا هنری Challenging است؛ مبارزه‌جوست و طرح و تمهیدش چنان درست است و چنان نوابغی درش کار کرده‌اند که حالا حالاها می‌مانَد...

... وقتی از شعر صحبت می‌کرد، درها باز می‌شد به‌رویم. نادر است کسی بوستانِ سعدی را بر بسیاری از مجموعه‌ها و اشعارِ دیگر ترجیح دهد، امّا «ابراهیم گلستان» بوستان را ترجیح می‌داد و وقتی، یک‌بار، گفت بوستان یک شاهکار شعری‌ست، تعجّب کردم. بعد، تکّه‌ای از بوستان را خواند تا شاهدی باشد بر ادّعایش، و چه خوب خواند و دیدم و دانستم که چه حس عمیقی دارد شعرهای بوستان که تا آن‌موقع اط نظرم پنهان مانده بود...

... امّا مهم‌ترین برکشیده‌ی «گلستان»، خانم «فروغ فرخزاد» بود؛ بانوی نازنین و حسّاس و بااستعدادی که در جوار او رشد کرد و حاصلی قیمتی داد. عمری اگر باشد، چیزکی درباره‌اش می‌نویسم تا ادای دینی باشد به آن ملامتیِ جسوری که خوب شعر می‌گفت و در پاسخ سعی شریف و کار زیادی که کرد، آن‌همه دروغ و پرت وپلا شنید و تحمّل کرد و یا بی‌جا و غلوشده تحسین شد: پری‌شادُخت و جاودانه‌ی ادبِ ایران و بانوی شعر معاصر و از این قبیل مهملات. و «گلستان» که شاعری بود هم‌قامتِ هر شاعر معاصر دیگر ما، شاید، شعرهای نگفته‌اش را در شعرهای «فروغ» دنبال می‌کرد. نمی‌دانم.

امّا «گلستان»، به‌هرحال، تنها کار کرد و تنها ماند. سر به راهِ خودش داشت و عَلَمی نیفراشته بود تا جماعتی را دورِ خودش جمع کند؛ آن‌هم در دوره‌ای که داشتنِ مُرید و پارتیزان از اسبابِ بزرگی بود...


[آیدین آغداشلو، در کتابِ از پیدا و پنهان، کتابِ سیامک (با همکاریِ نشر آتیه)، بهار هزار و سیصد و هفتادونُه]

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸


شک شرط آزادی‌‌ست...

کوشش برای زنده‌‌کردن یک ظاهر قدیمی، یک کار پرت بود ـ زیرا باطن در وقت زندگی دارد، در بُعد اقتضای رابطه­ها و معیشت­ها. وقتی که وقت رفت، و اقتضای رابطه­ها چرخید، و زندگی دگرگون شد، ظاهر که سطح بیش نیست کجا می­تواند ماند؟ زنده چگونه می‌تواند شد؟ و بر کدام چیز تکیه می­تواند زد؟ ظاهر، در حد یک بازی، در حد یک نمایش، در حد یک زینت شاید که جذبه­ای دارد؛ اما وقتی بدون رابطه با بطن کار بود، حتی برای بازی و نمایش و زینت، در حد کار پرت خواهد ماند. شک، نقب نجات بود.شک شاید نتیجه‌ی دیدار بی­ثباتی و بی­اعتبار گشتن­ها، تغییر رسم­ها و ارزش­ها، و نسخ اعتقادهای قدیمی بود. شک شاید نتیجه قُدّی بود. شک، از هرچه بود، بود و خوب شد بود.شک عنصر حیاتی اندیشه­ست. شک شرط بررسی و کشف و درک و ایمان است. شک شرط آزادی­ست.

 

ابراهیم گلستان در از راه و رفته و رفتار

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦


«مدّ و مه» مثل آن تجربه‌یِ نیوتن است درباره‌یِ رنگ...

«ابراهیم گلستان» نیازی به معرفی ندارد؛ یکی از معدود داستان‌نویس‌هایِ ایران که یکی از بهترین فیلم‌هایِ تاریخ سینمای ایران را هم کارگردانی کرده و حالا سی و چند سال است که در حومه‌ی لندن زندگی می‌کند. دوسال پیش، وقتی «پرویز جاهد» کتاب «نوشتن با دوربین» را چاپ کرد، نام گلستان دوباره روی زبان‌ها افتاد. آنچه می‌خوانید نامه‌ای‌ است از گلستان به «یدالله رؤیایی»؛ بی‌کم‌وکاست و بدونِ تغییرِ رسم‌الخط حتّا. چیزی که در این نامه مُهم است، توضیحی است که درباره‌یِ داستانِ بلندِ «مد و مه» می‌دهد که یکی از بهترین داستان‌هایِ او، و به‌قولی یکی از بهترین داستان‌هایِ فارسی است. پس بخوانید نامه‌یِ خواندنی ابراهیم گلستان را ...

 

 

«... همه‌ قصه را که نمی‌توانی چاپ کنی و قصه را باید در کامل‌بودنش خواند چون آنچه مهم است ساختمان آنست نه گوشه‌ای یا رونمائی از آن. میدانی عزیز من، عمه‌جون و خاله‌جون تو هم قصه میتوانند بگویند، و حتی چون از سر ذوق و شوق می‌گویند بهتر می‌گویند تا این طفلک‌های گولِ خود خورده‌ای که با سیگار دود کردن و عرق‌خوردن و دک پوزِ اجتماعی‌بودن بخود گرفتن درباره «ولوشدن خمیازه روی صورت» و یا «ولوشدن سرما در کوچه» و یا «ماسیدن» نمیدانم چه‌چیز در کجا سرقدم می‌روند و بعد بهم نان قرض میدهند و بعد خودشان را بیان‌کننده «خواست‌های خلق» که همان «توده‌های وسیع» قدیم باشد میشمارند و از «انسان» حرف می‌زنند و همدیگر را نابغه میشمارند تا بتوانند در جلوی صف تعظیم‌کننده و التماس دعا دارنده از ... قرار بگیرند..... بهرحال.... آنچه مهم است ساختمان قصه است.

 

برگردیم به قصه.

 

... من این قصه را به‌صورت خیلی خلاصه، که درحقیقت کمی از اول و کمی از آخر قصه فعلی است در سال 1328 در آبادان نوشتم و اشاره‌ای به آن‌را در نامه‌ای گنجاندم که برای کسی که در آن روزگار دوست من بود نوشتم. درحقیقت باید روزی داستان خودم و این دوست سابق را بنویسم و به این ترتیب نقشه‌ای از زندگی روحی و اجتماعی این بیست و چند سال اخیر ایران بدست خواهد آمد. این آدم روزگاری آدم بود اما عجب بکار نبردن شعور شعور را به روزگار دم میرساند که امروزه برجستگی خیلی کوچکی است بالای مقعد. بهرحال این قصه به آن صورت فقط یک نفس‌کشیدن کوتاه برای همان لحظه بود. و حتی اصل نسخه پاکنویس‌شده آن هم که کاملترین صورتش بود گم شد. بعد پارسال بهار به فکر نوشتن دوباره آن افتادم. وقتی در آخر بهار فروغ رفت به اروپا من تنهائیم را نثار این قصه کردم، و هروقت خسته و خالی از آن میشدم یک قصه دیگر شروع میکردم تا اینکه او برگشت اما همه‌اش تمام نشده بود. بهرحال پائیز پارسال دنباله‌اش را نوشتم و میخواستم همه قصه‌هایم را باهم چاپ کنم که حادثه رفتن او پیش آمد. در تابستان که بفکر چاپ «جوی و دیوار و تشنه» افتادم میخواستم هرچه قصه دارم باهم چاپ کنم اما یکمرتبه دیدم با آن فورم و حروفی که انتخاب کرده‌ام صفحه‌های کتاب به پانصد خواهد رسید ـ که معنی نداشت. این قصه که «مدّ و مه» نام دارد، و قصه دراز دیگری که «ماهیت مرگ» نام دارد و قصه‌های دیگری که یکی درباره یک زن و شوهر پیر و گداست و دیگری درباره یک درشکه‌چی که بعد از آمدن تاکسی‌ها باغبان شده است و دیگری که درباره دو نقاش و یک عکاس و دیگری که درباره یک دزدی است؛ این‌ها همه را زمین گذاشتم.

 

اما این «مدّ و مه» این قصه مثل آن تجربه نیوتن است درباره رنگ که روی یک صفحه گردنده، اجزاء رنگ سفید را که رنگهای آبی و زرد و بنفش و غیره هستند کشید و صفحه را که تند حرکت دورانی داد اثر رنگ سفید در چشم پدیدار شد. این قصه همان صفحه است و همان رنگ سفید است‌ بعد از ایستادن صفحه. این مطلب در اوائل قصه کلیدی دارد که همان بادبزن سقفی و پره‌های آنست. چرخی که میچرخیده است اکنون ایستاده است. اما مسئله اینست که دید گوینده قصه درحقیقت دید مستقیم هم نیست. او عکس اجزاء رنگ را، یا عکس پره‌های بادبزن ایستاده را، یا درواقع تصویر حوادث و حالات را در یک آئینه می‌بیند. خود آنها را نمی‌بیند. یک‌رشته مسائل و خصوصیات و حوادث اجتماعی را به‌صورت حادثه‌های کوچکتر، فشرده‌تر، فشرده تا به‌حد شخصی و فردی رسیده می‌بیند. چنان حدهای شخصی که شباهتی به یک از خواب‌پریدگی او را به یاد تاریخ شبی میاندازد که تاریخ بیان قصه است. و این جلو سیلان ذهنش را برای تماشای حال می‌گیرد، همچنان که مد دریا جلو سیلان شط را گرفته است، و درنتیجه بعد از یک وقفه سیلان ذهن تبدیل به برگشتن سطح و رویه این شط ذهنی می‌شود که این منجر می‌شود به بازآمدن، به دوباره به‌یاد آمدن چرکی‌هائی که روی این شط میرفته است. یعنی به بیاد آوردن گذشته ـ در حد فشرده شخصی. مزه اجزاء این خاطره‌ها یا توازن و توازی که میان آنها و حوادث عمومی است که مورد نظر اصلی گوینده قصه است ادامه دارد تا میرسد به جائی که درحقیقت مد دوره خود را به پایان رسانده  و نوبت را به جذر میدهد. در این وقت ذهن او راه میافتد و یک‌مرتبه خود را از قید یادبودهای  فشرده و حدهای شخصی میرهاند و از این نقطه گرهی دیالک‌تیکی مبدل می‌شود به یک نتیجه‌گیری در حد اجتماعی که درحقیقت مایه اصلی و بنابراین هدف طبیعی و جبری این مایه و این کوشش فکری بوده است.

 

در حد زبان، یعنی زبان فارسی بیان قصه. می‌بینی که از جهت لغت و فرم جمله، همان لغت‌ها و فرم‌های زبان روزانه است درعین‌حال اضافه‌شدن جهت دیگری که ریتم و وزن است. اما این ریتم چیزی نیست که اجزاء بیان باید فدای آن شوند درحقیقت قالبی است برای دیسیپلین و انضباط در کار اقتصاد بیان، جنقولک‌بازی و سیرک و جفتک‌چهارگوش‌ بازی کردن پیشکش عمه‌جان بکاربرندگان آن شده است. بهرحال این علاقه و قصد من بوده است. این ریتم در اول، مطابق هوای کار، کمابیش نیست و شکسته است و همین‌که تعریف‌کردن راه میافتد، ریتم هم جا می‌افتد. ریتم منظم‌کننده طول جمله نیست. بلکه منظم‌کننده روانی بیان است. جمله‌ها در داخل حسی که تعریف می‌کنند قرار دارند و ریتم می‌گیرند و کوتاه و بلند می‌شوند. و وقتی که حس بکلی تغییر ماهیت میدهد ریتم هم همراه آن تغییر ماهیت میدهد، مثلاً در قسمت برخورد عشقی در راه‌آهن که در یک‌جا ریتم جمله، ریتم اهرم‌های لکوموتیو می‌شود. در همین‌جا هم هست که تعریف شرائط و و اوضاع اطراف، دوپهلو می‌شود، بطوریکه ضمناً حس‌های گوینده قصه را درباره حرکت فیزیکی صمیمی‌تر و نزدیک‌تر به خود او، و به کاری که میکند، در قالب تعریف اشیاء و حرکات اطراف او میاید...»

 

 

بخشی از یک نامه‌یِ ابراهیم گلستان به یدالله رؤیایی، درباره‌ی داستانِ بلندِ مَدّ و مِه

 

دفترهایِ روزن [شعر، نقّاشی، قصّه و گزارشی از کتابزمستانِ 1346

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦


حضور یک قریحه خلاق عالی ...

«ابراهیم گلستان» نیازی به معرفی ندارد. یکی از معدود داستان‌نویس‌هایِ ایران که یکی از بهترین فیلم‌هایِ تاریخ سینمای ایران را هم کارگردانی کرده و حالا سی و چند سال است که در حومه‌ی لندن زندگی می‌کند. سال پیش، وقتی «پرویز جاهد» کتاب «نوشتن با دوربین» را چاپ کرد، نام گلستان دوباره روی زبان‌ها افتاد. در بخشی از کتاب، جاهد درباره‌ی نقدی که گلستان بر فیلمی از زکریا هاشمی (یکی از دوست‌هاش که در خشت و آینه هم بازی کرده) نوشته حرف می‌زند و گلستان اول یادش نمی‌آید که چنین چیزی نوشته باشد و بعد جاهد به او یادآوری می‌کند که نوشته‌ی او یک‌بار هم در همان سال، در کتابی چاپ شده است. آنچه می‌خوانید همان نقد است؛ بی‌کم‌وکاست. و فقط اینجا منتشر می‌شود به این دلیل که نوشته‌ای است از ابراهیم گلستان و هر نوشته‌ی گلستان، قطعاً، باارزش است. پس بخوانید یک نقد فیلم را به قلم ابراهیم گلستان ...

 

                                                         زنِ باکره

«زن باکره»، فیلم تازه «زکریا هاشمی»، یک محصولِ عادی سینما نیست‎ تنها نشانه‌ای از، یا تأکیدی بر حضور یک قریحه خلاق عالی نیست: در وصفش آن صفات تحسینی یا بدگویانه را که معمولاً در حق فیلمهای ایرانی میآورند دیگر نمیتوان به کار آورد. این یک کار زنده و حساس و ساده ـ بغرنج است‏ با فکر سنجیده‌ست و بنابراین خارج از روال معمولی است.

 مقصود من از روالهای معمولی آن جنبه‌های فیلمسازی «فنی» نیست، آن بحثهای فرعی در اینکه عکسها به هم مطابق نیست‏، یا هست، یا نور در صحنه‌ها به هم نمیخواند، یا میخواند، یا حرفهای اینجوری. نه. ارزش در هنر بر پایه چنین شسته رفتگیها نیست. تازه، در این زمینه هم اگر این فیلم عکسهایش، که از بهترین عکسهای فیلمهای ایرانی‌ست تا حد عکسهای فیلم «سه قاپ» همین هاشمی بد بود (که بدترین عکسهای ده دوازده سال اخیر سینمای ایران بود بی‌آنکه بتواند از ارزش اساسی خود این فیلم بتراشد)، همچنین اگر بُرش و پیوند فنی‌اش، که از کارکشتگی برجسته‌ای حکایت دارد در حد سستی برش فیلم استثنایی و بسیار مهم «ستارخان» (فیلمی که ارزش فوق‌العاده‌اش را در پشت ترکیبی از نقاض‌های خصوصی، اشتباه‌های سطحی کوته‌بینانه، انحرافهای فکری، و نیز فقدان لاعلاج فهم نفهمیدند)، همچنین اگر میکساژ و موسیقی‌اش از این هم که هست بدتر بود (چیزی که دشوار است)؛ همچنین اگر و صد اگر این چنینی دیگر را قطار کنیم، باز این فیلم برجسته میماند. برجسته اما تنها نه در حدود حقیر هنر در این دیار که سرشار از دروغ و دغل بازی‌ست؛ بلکه برجسته، اصلاً، زیرا توانائیش در حیطه‌های حس و دید و فهم روح انسانی‌ست نه در مهارت صنعتگرانه و تردستی خالی.

این فیلم خالی است از گردن کلفت‌بازی بی‌جا، از ادعای خنداندن، از جنگ و گریزهای مجانی، یا نوع جدید تقلب که میکوشد خود را مرموزوار اجتماعی وانمود کند بی‌آنکه حرفش را در تحلیل ربط‌های کار بگوید، یا حتی به ربط قصه توجه کند ـ هرچند القای این خصوصیت را آسوده واگذار میکنند به یک چشمک یا اشاره ابروی سازنده در طی یک عرق‌نوشی، یا یک مصاحبه، یا به نوشته‌های قالبی یک منتقد کاسبکار.

 

هرچند خالی بودن از این عیبها خودش حسن است، اما حسن در این فیلم تنها به دور ماندن از این عیبها نیست. این فیلم درباره صفای غریزی، شادیهای انسانی، گرمای دوستی، و بیگناهی آزادی‌ست ـ آن دسته از صفات ساده که میخواهند همراه با عناصر طبیعی اطراف خود باشند، موزون با طبیعت اطراف خود باشند (آن صحنه‌های غلت‌زدن در برف) اما بعد حس تملک، ناپاکی توقع این انحصار جوئی، نظم و صفای بیگناهی را آلوده میسازد؛ زشتیها به راه میافتند؛ شادی افسرده میگردد تا ناچار زجر بر روی هرچه هست میافتد، و زندگی در یک محیط بسته بی‌روزن، زهرآلود، در انتظار مرگ میماند ـ مرگی که هیچ طبیعی نیست، از ناموس سیر زندگی دور است، محصول انحراف انسانی‌ست. پس فاجعه‌ست.

 

اینها تمام در یک زبان ساده و در قالب اشارات عادی، یک داستان پیش‌پائی در اینجا، در امروز. 

 

این بود جوهر کاری که هرچه از نجابت و ارج و صفا و روانیش گفتگو کنیم (چیزی که مشکل نیست)، یا در کمال و قوت بی‌نقص کار و سلطه سازنده‌اش به کل و کنه معنی آن شک کنیم (چیزی که آسان است)، بی‌تردید باید گفت این اولین تراژدی به معنی انسانی‌اش در سینمای ایران است. 

 

اما بیان فیلم، یعنی وقتی که حس و اندیشه میخواهد خود را نشان بدهد، این، از اصل و جنس همان حس و اندیشه‌ست. ظرف نگاهدارنده یا مرکبی برای سواری نیست، جسمی است حاصل آن حس و اندیشه ـ گاهی قوی و گیرنده، مانند صحنه‌های عشق که سوزان و صاف و نوازشگر است در رابطه به بیننده؛ گاهی ضعیف و گیرنده، مانند صحنه‌های آخر، وقتی که خنده‌های دوبله شده عیبها را عمیقتر مینمایاند. گاهی اجرا چنان قوی‌ست که انگار شاهد خود یک واقعه هستیم نه با بازی یا بازسازی، مانند صحنه‌های عقد از موقع رسیدن دختر به خانه تا ثبت در دفتر تا بیهوش گشتن مادرزن ـ و میخندیم؛ گاهی اجرا، گرچه هم در بازی و هم در صحنه‌آرائی ضعیف میگردد، اما در قالبی که حاصل نیروی فکری موضوع و زاده خود موضوع است ما را به قوه این نیرو در همین قالب نگاه میدارد ـ و میلرزیم. در آن سکانس «روحوضی» انگار اصلاً «نمایش روحوضی» ابداع گشته بوده است تا در اینجا بکار بیاید. این عیناً آدم را به یاد صحنه «بازیگران» در «هملت» میندازد ـ با یک وظیفه و هویت عیناً مشابه با آن، بی‌آنکه این نمایش کوچکترین فرقی با یک نمایش روحوضی پیدا کند تا با موقعیتی که در اینجا به آن نیاز میداریم منطبق گردد.

 

این شباهت با «هملت» از روی حاجت و طبیعت کار است نه اقتباس، تا جائی که جاافتادگی در این سکانس در حد یک سکانس مطلوب است.

 

اکنون که حرف از شباهت رفت در صحنه آخر آب و هوای «ملک‌الموت» بونوئل را به یاد میآوردم. 

 

اما چه کار بی‌نقص است، یا بی‌نقصی اساساً چیست؟ در هر حال این بی‌شک فیلمی‌ست در یاد ماننده. در یاد ماننده به قدرت اجزاء کم‌مانند یا بی‌نظیر درخشانش در سینمای ایرانی. این سینمای ایرانی چیزی بزرگ نیست، چیزی است در حد کارهای دیگر معمولی اینجا. پس این تحسین اگر تحسین است چیزی مهم نمیتواند بود. اما تعریف واقعیت لزوماً برای تحسین نیست. شاید اشاره‌ای باشد بر فقر موجودی، بر بی‌بته بودن بسیاری از تظاهرها.

 

در هرحال، این یک فیلم برجسته است زیرا توانائیش در حیطه‌های حس و دید و فهم روح انسانی‌ست. با فیلمهای مثل «زن باکره»ست که کم‌کم تعداد فیلمهای خوب و جدی ایرانی نزدیک میشود به عده انگشت در یک دست.

 

چاپ اوّل: روزنامه کیهان، چهارشنبه 29 فروردین 1352

 چاپ دوم: ویژه سینما و تئاتر، کتاب ششم، ویژه نقد فیلم در ایران، به همت بهمن مقصودلو، اسفند ماه 1352 

 

 

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥