شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چرا این‌همه نام ـــ شعری از پابلو نرودا، ترجمه‌ی احمد میرعلایی

 

 

دوشنبه‌ها با سه‌شنبه‌ها عجین شده‌اند

و هفته‌ها با تمامیِ سال عجین شده است.

زمان را با مقراضِ کهنه‌ی تو

نمی‌تواند بُرید،

و همه‌ی نام‌های روز را

آب‌های شب فرومی‌شویند.

 

هیچ‌کس نمی‌تواند مدّعیِ نامِ پدرو باشد،

هیچ‌کس رُزا یا ماریا نیست،

همه‌ی ما غباریم یا شنیم

همه‌ی ما بارانی زیرِ بارانیم.

با من از ونزوئلایی‌ها سخن گفته‌اند،

از شیلیایی‌ها و پاراگوئه‌ای‌ها؛

هیچ نمی‌دانم چه می‌گویند.

من تنها پوسته‌ی زمین را می‌شناسم

و می‌دانم که آن را نامی نیست.

 

آن‌گاه که در میانِ ریشه‌ها زیستم

ریشه‌ها بیش از گل‌ها خشنودم ساختند،

و چون با سنگی سخن گفتم

هم‌چون سنگی صدا درداد.

 

بهار چنان طولانی‌ست

که تمامِ زمستان می‌پاید.

زمان پوزارش را گُم کرده‌ست.

هر سالی چهار قرن است.

 

چون هر شبه می‌خوابم،

چه خوانده می‌شوم یا خوانده نمی‌شوم؟

و چون بیدار می‌شوم، کی‌اَم؟

اگر آن‌گاه که خفته بودم، من نبوده‌ام؟

 

این بدان معنی‌ست

که هنوز به زندگی ننشسته

چون نوزادانی درمی‌رسیم؛

مگذار دهان‌های‌مان را پُر کنیم

با این‌همه نام‌های الکن،

با این‌همه رسم‌های غم‌بار،

با این‌همه نامه‌های مطنطن،

با این‌همه مالِ توها و مالِ من‌ها،

با این‌همه امضا پای سندها.

 

برآنم که همه‌چیز را در هم ریزم،

یکی‌شان کنم، بزایانم‌شان،

با هم‌شان بیامیزم، عریان‌شان کنم،

تا نورِ جهان

یگانگیِ اقیانوس بیابد،

تمامیتی عظیم و سخاوت‌مند

رایحه‌ای پُرجنجال.

 

ترجمه‌ی احمد میرعلایی

 

آیندگانِ ادبی، پنج‌شنبه پنج‌شنبه ٢٩ فروردینِ ١٣۵٣، صفحه‌ی ٣

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱

تو چون درختی راه می‌روی، تو چون رودی راه می‌روی...

Nighthawks is a 1942 painting by Edward Hopper

هذیانم را دنبال می‌کنم، اتاق‌ها، خیابان‌ها،

کورمال‌کورمال به‌درونِ راه‌روهای زمان می‌روم،

از پلّه‌ها بالا می‌روم و پایین می‌آیم،

بی‌آن‌که تکان بخورم با دست دیوارها را می‌جویم،

به نقطه‌ی آغاز بازمی گردم، چهره‌ی تو را می‌جویم،

به میانِ کوچه‌های هستی‌ام می‌روم

در زیرِ آفتابی بی‌زمان

و در کنارِ من تو چون درختی راه می‌روی، تو چون رودی راه

                                                                           [می‌روی،

تو چون سنبله‌ی گندم در دست‌های من رشد می‌کنی،

تو چون سنجابی در دست‌های من می‌لرزی،

تو چون هزاران پرنده می‌پری،

خنده‌ی تو بر من می‌پاشد،

سرِ تو چون ستاره‌ی کوچکی‌ست در دست‌های من،

آن‌گاه که تو لبخندزنان نارنج می‌خوری

جهان دوباره سبز می‌شود،

                              جهان دگرگون می‌شود


از سنگِ آفتاب، شعرِ بلندِ اوکتاویو پاز، ترجمه‌ی احمد میرعلایی، نشرِ زنده‌رود، ١٣٧١


   بعدِ تحریر: در زندگی چیزهایی‌ هست که گوشه‌ی ذهنِ آدمی جا خوش می‌کند و مثلِ چیزی که اسمی ندارد همه‌چیز را پاک می‌کند و خودش را جای همه‌چیز می‌نشاند و این چیزها را عموماً نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارد که این چیزها را جزءِ اتفّاق‌های نادر و عجیب بشمارند و حواس‌شان نیست که زندگی چیزی نیست جز خاطره و هر شعر و هر کلمه و هر کتاب و هر جمله‌ای یادآورِ آدمی‌ست که حالا نیست و حالا گوشه‌ی دیگری‌ست در این دنیا و حالا چشمش به جاهای دیگری‌ست در این دنیا و هیچ اعتنایی هم نمی‌کند به این‌که در زندگی چیزهایی‌ هست که گوشه‌ی ذهنِ آدمی جا خوش می‌کند...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩

و سلیقه‌ی آن‌ها با سلیقه‌ی ما فرق دارد...

 

«... سلیقه‌ها عوض می‌شود. یادم می‌آید در دهه‌ی 1940 چه‌طور مردم برای خریدِ کتابِ تازه‌ای از سری کلاسیک‌های جهان صف می‌کشیدند. نویسندگانِ بزرگ این‌روزها مُشتری چندانی ندارند. پیرها پیرتر می‌شوند، و جوان‌ها ـ خُب، مثل این‌که آن‌ها مُدّتِ درازی جوان می‌مانند، و سلیقه‌ی آن‌ها با سلیقه‌ی ما فرق دارد...»

 

عاملِ انسانی، نوشته‌ی گراهام گرین، ترجمه‌ی احمد میرعلایی

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧