شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پس تکلیفِ دنیادوستی بدبینانه‌ی بودلر چه می‌شود؟

 

 

در زندگی خبرهایی هست که چیزی کم از شلیک گلوله‌ای در شبی تاریک ندارد؛ خبری، تلفنی، آشنایی که آن‌‌ورِ خط انگار هولناک‌ترین خبرِ تاریخ را اعلام می‌کند و این خبر انگار شبیه همان گلوله‌ای‌ست که یک‌دفعه می‌نشیند توی قلب و از پا می‌اندازد و نابود می‌کند و صاحبِ قلب را می‌رساند به آخرِ خط.

داستانِ پُل ترو داستان آدمی‌ست که هنوز چیزی از دنیا نمی‌داند (نمی‌خواهد بداند؟) و آدم‌ها را درست نمی‌شناسد (نمی‌خواهد بشناسد؟) و رابطه‌ی خوشی هم با خانواده‌اش ندارد (نمی‌خواهد داشته باشد؟) و به‌خیالِ آن‌ها پسرکی‌ست که هنوز نمی‌تواند (نمی‌خواهد؟) روی پای خودش بایستد و البته که پسرِ این داستان شعرهای شارل بودلر و امیلی دیکنسن را می‌خواند و ترجیح می‌دهد دنیا را آن‌طور که آن‌ها در شعرهای‌شان می‌دیده‌اند تماشا کند؛ نه این‌طور که خانواده‌اش می‌بینند و دیدنش را توصیه می‌کنند و اصرار می‌کنند به درست بودنش.

نوزده‌سالگی قاعدتاً سنّ خوبی نیست برای شنیدنِ خبری (چه خبری؟ داستان را باید خواند) که تا آخرِ عمر نمی‌شود فراموشش کرد و نمی‌شود آن‌را مثل هزار خبرِ دیگر به‌دستِ فراموشی سپرد و به‌‌قولِ همین آدم نوزده‌ساله‌ای که ظرفِ یک‌دقیقه بزرگ می‌شود و قد می‌کشد و چشمش به‌روی دنیا باز می‌شود و می‌شود آدم‌بزرگْ این خبرْ تراژدی هم نیست؛ چون تراژدی اساساً مال آدم‌هایی‌ست که سن‌ّوسالی دارند و دنیادیده‌اند و عمری زندگی کرده‌اند و سرد و گرمِ روزگار را چشیده‌اند و همین است که شنیدنِ این خبرْ آن‌هم تازه وقتی‌که آدم پا گذاشته‌ توی نوزده‌سالگی عملاً نمایشِ مضحکِ بی‌رحمانه‌ای‌ست که قرار است احتمالاً استقامتِ این آدم را بسنجد و ببیند اساساً این‌کاره هست یا نیست و به‌دردِ زندگی می‌خورد یا نه.

این‌جوری‌ست که حتّا بودلر هم انگار با دنیادوستیِ بدبینانه‌اش ریشخندش می‌کند. نه؛ کاری انگار از دستِ کسی برنمی‌آید، حتّا از دستِ بودلر و دیکنسن که دنیای شعرهای‌شان دنیای بهتری‌ست؛ چون بعضی از کارها انگار محصولِ حماقتِ جوانی خام هستند؛ اشتباهِ گندِ آدمی که هرچند ساکت است و دَم نمی‌زند و چیزی نمی‌گوید و انگار علاقه‌ای هم به چیزی ندارد، کارهایی می‌کند و حرف‌هایی می‌زند که عجیب است و همین است که وقتی چشمش به مونای داستان می‌افتد، قیافه‌ی ساده‌ی اخمویش را پسند می‌کند و به‌کمکِ همان شارل بودلری که بعداً با دنیادوستیِ بدبینانه‌اش حسابی ریشخندش می‌کند، دلِ این اخموی ساده‌ی قشنگ را به‌دست می‌آورد.

امّا چه دل‌به‌دست‌آوردنی؟ دنیا که قرار نیست همیشه به کامِ او باشد. مونا چی؟ حق با مونا‌ست که در نامه‌هایش می‌نویسد او جوجه‌ی تازه‌قدکشیده‌ای‌ست و این ظاهراً واقعیتی‌ست که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت و سوزاندن نامه‌های مونای اخموی ساده‌ی قشنگ هم قاعدتاً مشکلی را حل نمی‌کند، چون خبرهای خوش انگار مدّت‌هاست که کاری به کارِ نوزده‌ساله‌ها ندارند و تنها چیزی که نصیبِ این آدم‌ها می‌شود بیچارگی و بدبختی و همه‌ی این چیزهایی‌ست که رنگ‌وبوی تیره‌وتاری دارند و مایه‌ی تأسّفِ دیگران می‌شوند.

پس با این اوصاف و در چنین وضعیتی اصلاً عجیب نیست که مجبور می‌شود هم‌زمان نقشِ پنج‌تا آدم را بازی کند و فاصله‌ی آسمان و زمین را به‌ سرعتِ برق‌وباد طی کند و همه‌ی آدم‌های دوروبرش را بازی بدهد تا بازیِ بزرگ خودش به‌چشمِ آن‌ها نیاید و کسی بو نبَرَد که چی شده. بالأخره باید کاری بکند، امّا چه کاری؟ مسأله این است که اتّفاقی می‌افتد که همه‌چی را به‌هم می‌زند. همیشه هم همین‌جور است. این‌دفعه هم اگر سروکلّه‌ی پدر مونای ساده‌ی اخموی قشنگ پیدا نمی‌شد لابد همه‌چی به خیر و خوشی تمام می‌شد.

امّا دراین‌صورت تکلیفِ آن دنیادوستی بدبینانه‌ی شاعرِ محبوبش چه می‌شود؟ نمی‌شود که همه‌چی به خیر و خوشی تمام شود. می‌شود؟ این یکی از آن داغ‌هایی‌ست که تا آخرِ عمر روی پیشانی‌‌اش جا خوش می‌کند و می‌مانَد و یادآوری می‌کند که روزی روزگاری اتّفاقی افتاده که نباید می‌افتاد و حادثه هم که خبر نمی‌کند و خلاصه با همه‌ی این‌هاست که باید فکر کند نوزده‌سالگی بالأخره بهترین سال‌ِ زندگی اوست یا بدترین سالِ زندگی‌اش؟ جواب‌ دادن به این سئوال که اصلاً آسان نیست، ولی بستگی دارد که در چندسالگی یادِ آن خبر بیفتد.

 

بهترین سالِ زندگی‌ام

پل ترو

ترجمه‌ی سحر قرایی

انتشاراتِ نیلا

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳

مثلِ رخوتی که همه‌ی روز در رخت‌خواب نگه می‌دارد آدم را

 

 

مثلِ هوای سردی که از پا درمی‌آورد آدم را، مثلِ رخوتی که همه‌ی روز در رخت‌خواب نگه می‌دارد آدم را، یا مثلِ کسالتی که سرمی‌بَرَد ‌حوصله‌ی آدم را. زندگی ـــ گاهی ـــ چیزی شبیه همین‌هاست انگار و حسّی از سرپناهِ جان آپدایک هم درباره‌ی همین‌چیزهاست.

ویلیامزِ این داستان آدمی‌ست که می‌خواهد ولی نمی‌تواند و البته سعی‌ هم نمی‌کند به چیزی که خواسته برسد. یک‌بار در موقعیتی که خیال می‌کند بهترین موقعیتِ ممکن است، حرفی را که سال‌های سال پیشِ خودش نگه داشته به مری لندیس می‌گوید؛ هر چند از قبل مطمئن است هیچ نتیجه‌ای نمی‌گیرد و به ‌جایی نمی‌رسد. نکته این است که ویلیامز زندگی را آن‌طور که دوست می‌دارد می‌بیند؛ نه آن‌طور که هست و آدم‌ها را آن‌طور که خیال می‌کند می‌شناسد؛ نه آن‌طور که واقعاً هستند. وگرنه فهمیدن این واقعیت که مری لندیس هیچ‌وقت به او محل نگذاشته و همیشه راه خودش را رفته و کارِ خودش را کرده کار سختی نیست، ولی ویلیامز، یا آن‌طور که مری صدایش می‌کند بیلی، یک‌جور بی‌اعتناییِ ذاتی دارد که نمی‌تواند آن‌ را پس بزند. همه‌چیز برایش مهم است، امّا هیچ‌چیزی هم برایش مهم نیست.

همین است که تراشیدن ۲ مداد یا درس‌ پس‌دادن سرِ کلاس و نوشتن جواب مسأله‌های هندسه و ریاضی برایش همان‌قدر مهم است که گفتن آن جمله به مری لندیسی که در همه‌ی این سال‌ها فقط «لبخندی پهن» را نثارِ بیلی کرده. خب البته که ویلیامز پادشاه بی‌تاج‌وتختی‌ست که خیلی از بچّه‌های کلاس هوایش را دارند و معلّم‌ها هم دوستش دارند؛ چون جواب‌ همه سئوال‌هایی را که می‌پرسند در آستینش دارد و خلاصه یکی از آن بچه‌هایی‌ست که خوب می‌خواند و خوب بلد است و روی صندلی‌اش که می‌نشیند جوری لم می‌دهد که انگار به تخت پادشاهی‌اش تکیه زده است.

امّا پادشاه بی‌تاج‌وتخت و الگوی همه‌ی بچّه‌هایی که دل‌شان می‌خواهد به چشم معلّم‌ها شاگردِ نمونه باشند یک دست‌وپاچلفتیِ واقعی‌ست؛ یکی از آن‌هایی که حتّا نمی‌تواند حرف دلش را بزند و چیزی را که سال‌ها توی دلش مانده و توی ذهنش چرخیده به زبان بیاورد. این نتوانستن معنایش این است که نمی‌خواهد؛ این است که واقعاً نمی‌تواند؛ و همین است که ویلیامز روزبه‌روز سردتر و سردتر می‌شود و مثل همه‌ی چیزهایی که در آن هوای سرد و برفی یخ می‌زنند منجمد می‌شود؛ پادشاهِ بی‌تاج‌وتختی که حوصله‌ی کار به‌خصوصی را ندارد و شاید درستش این باشد که هیچ‌کاری برایش با هیچ‌کار دیگری فرق ندارد. برای بیلی مثل روز روشن است که وقتی بزرگ شود یکی از آن آدم‌های مشهوری می‌شود که بیشتر از دیگران می‌داند و می‌فهمد.

امّا مشکل این‌جاست که راه آینده از همین حالا می‌گذرد؛ از همین حالایی که مری لندیس او را جدّی نمی‌گیرد و حرفی را که می‌زند باور نمی‌کند؛ و حیف که مری نمی‌فهمد آن نفرت از مدرسه‌ای که او در هوا پراکنده کرده روی بیلی هم اثر گذاشته.

بله، بیلی قدّ رشیدی دارد، حس می‌کند بی‌نقص است، حس می‌کند رهاست؛ ولی چه‌حیف که هیچ‌کاری برای انجام‌ دادن ندارد.

 

حسّی از سرپناه

جان آپدایک

ترجمه‌ی مهسا خلیلی

انتشاراتِ نیلا

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳

دورشدگی. دل‌خوشی. عذاب.

 

     

            

...

نوشتن در نهایت مجموعه‌ای‌ از اجازه‌هاست که نویسنده به خود می‌دهد تا خویشتن را در بعضی زمینه‌ها بیان کند. ابداع کند. جهش کند. به پرواز درآید. سقوط کند. پیدا کردنِ شیوه‌ی خاصّ رواییِ خود و تأکید بر آن است. این‌که نویسنده به آزادیِ درونیِ خویش برسد. دقیق باشد، بی‌آن‌که خود را سخت موردِ عتاب قرار دهد. لازم نیست دائم توقّف کنیم و نوشته‌مان را بلند بخوانیم. بگذاریم به کارِ خود ادامه دهیم وقتی واقعاً در دل فکر می‌کنیم خوب جلو می‌رویم (یا کارمان چندان هم بد نیست). راه‌مان را در پیش بگیریم. منتظرِ الهام نمانیم ما را هُل بدهد.

...

خواندن معمولاً بعد از نوشتن اتّفاق می‌افتد و از این لحاظ بر آن متقدّم است. انگیزه‌ی ناگهانیِ نوشتن تقریباً همیشه با خواندن آغاز می‌شود. خواندن، عشقِ به خواندن، چیزی‌ست که آرزوی نویسندگی را در سرِ ما می‌اندازد. و مدّت‌ها پس از آن‌که نویسنده‌ شده‌ای خواندنِ کتاب‌هایی که دیگران می‌نویسند ــ و دوباره‌خوانیِ کتاب‌های عزیزِ گذشته ــ خواست‌های وسوسه‌انگیزی‌ست که ما را از نوشتن دور می‌کند. دورشدگی. دل‌خوشی. عذاب. و آری: الهام.

 

سوزان سانتاگ؛ بلندخوانی؛ ترجمه‌ی احمد اخوّت؛ فصل‌نامه‌ی زنده‌رود؛ شماره‌ی ۵۵، زمستانِ ١٣٩١    

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱

پسرخاله‌ای با صدوسی‌سانت قد...

 

«قصیده‌ی کافه‌ی غم» داستانی‌ست درباره‌ی یک پیردخترِ بداخلاق به‌اسم «میس املیا» که همه‌ی شهر ـ یک‌جورهایی ـ ازش حساب می‌برند و شخصیتِ اصلی داستان هم کسی نیست جُز او. امّا ستاره‌ی داستانِ «کارسون مک‌کولرز» در آن شهر دل‌گیر، «پسرخاله لیمون» است؛ اعجوبه‌ای که با آمدنش همه‌چی زیرورو می‌شود. خودش آن‌قدر عجیب‌وغریب هست که کسی سربه‌سرش نگذارد و کاری به کارش نداشته باشد «قدّوبالایش به‌سختی به یک‌‌متر و سی‌سانت می‌رسید و کُتِ پاره و خاک‌آلودی پوشیده بود که به دم زانوهایش می‌رسید. آن پاهای کوتاه و خمیده‌ی او به‌نظر لاغرتر از آن می‌رسید که بتواند وزنِ آن قفسه‌ی سینه‌ی بزرگِ قوس‌دار و آن قوزی را که روی شانه‌هایش جا خوش کرده بود تحمّل کند. سرِ خیلی بزرگی داشت، با چشم‌هایی گودافتاده و دهانی کوچک و برجسته.»

دیدنِ همچه موجودی به‌خودیِ خود عجیب است، امّا عجیب‌تر این است که ادّعا می‌کند پسرخاله‌ی «میس املیا»ی تنهای بی‌اعتنا به مردها‌ست؛ «زنی سبزه‌رو، بلندقد، با استخوان‌بندی و عضله‌هایی که شبیهِ مردها بود. موهایش را کوتاه نگاه می‌داشت و آن‌ها را از روی پیشانی به عقب شانه می‌کرد و در آن صورتِ آفتاب‌سوخته‌اش نوعی صلابت و سرکشی دیده می‌شد. اگر چشم‌هایش کمی لوچ نبود، تا سال‌ها بعد هم می‌توانست زنِ زیبایی باشد.»

حالا این «املیا»یی که مردها را، اساساً، آدم حساب نمی‌کند (یک‌بار عروسی کرده و ده‌روز بعدِ عروسی قیدِ همه‌چی را زده و شده مُطلّقه) و مردها هم، قاعدتاً، جرأت نمی‌کنند سر راهش سبز شوند، چی توی آن چشم‌های آبی و گودافتاده می‌بیند که به صاحب‌شان اعتماد می‌کند؟ اطعمه و اشربه‌ی لذیذی که پسرخاله و دخترخاله باهم می‌خورند، عملاً، شروع یک «دل‌بستگی»‌ست. یک همچه مردِ کوتاهی از راه می‌رسد و دلِ زنی را که شدیداً بداخلاق و بدعُنُق است می‌قاپد. برای «لیمون» هیچ‌چی مهم‌تر از این نیست که بهش توجّه کنند، که دیده شود و خُب، به‌لطفِ «املیا» و در سایه‌ی توجّهاتِ دخترخاله‌ی مکرّم، آرامشِ موردِ نظر، کم‌کم به‌دست می‌آید و «آقای لیمون» با آن وجناتِ غریب، هم‌نشین دیگران می‌شود و یک‌جور بخصوصی قدم از قدم برمی‌دارد که انگار زمین مفتخر است به این قدم‌ها. حالا یک همچه کوتوله‌‌ای که اصلاً راویِ داستان بهش می‌گوید «وروره‌جادو»، به چی فخر می‌فروشد؟ به کی؟ برای چی؟

هرچه داستان پیش‌تر می‌رود، حکایتِ این فخرفروشی بیش‌تر معلوم می‌شود. راوی برای‌مان تعریف می‌کند که «لیمون» وقتی همه‌ی آدم‌ها را از نظر گذراند «لحظه‌ای چشم‌هایش را بست و سرش را تکان داد. انگار، به‌عقیده‌ی او، آن‌چه که دیده بود، چیز قابلی نبود.» خُب، این روشن است که قدِ کوتاهش دلیل موجّهی‌ست برای هم‌شهری‌ها تا با یک‌جور احساسِ ترحّم نگاهش کنند. «لیمون» هم از این موقعیت استفاده می‌کند و همه‌چی را به‌‌دقّت می‌کاوَد، خصوصی‌ترین سئوال‌ها را از آدم‌ها می‌پرسد و طوری قضیه را مطرح می‌کند که آن‌ها چاره‌ای ندارند جُز جواب‌دادن. یک همچه موفقیتِ بزرگی، قاعدتاً، نصیبِ هرکسی نمی‌شود.

امّا اصل قضیه وقتی اتّفاق می‌افتد که کافه‌ی «املیا» (همان کافه‌ی غم؟) راه می‌افتد. از آن‌روز تا چاهارسال بعد ـ که به‌سرعتِ برق‌وباد می‌گذرد ـ «لیمونِ» گوژپُشت آن‌قدر موردِ توجّه مردم قرار می‌گیرد که، عملاً، می‌شود محبوب‌القلوب. خُب، البته تلاش‌های خودِ او را هم نباید دست‌کم گرفت؛ چون توی این چاهارسال «هرشب، با قیافه‌ی آدمی پایین می‌آمد که فکر خیلی بکری به ذهنش خطور کرده است.» چه می‌شود کرد؟ قدِ کوتاهش، ظاهرِ عجیبش و رفتار غریبش، کنار آن فخرفروشی‌های همیشگی اصلاً به کسی اجازه نمی‌دهد که درباره‌اش جور دیگری فکر کند؛ بخصوص که هرقدر غرورش روزبه‌روز بیش‌تر می‌شود، سر و قوزش هم روزبه‌روز دارند بیش‌تر رشد می‌کنند و بیش‌تر به چشم می‌آیند و ظاهرش دارد عجیب‌تر از قبل می‌شود.

حالا همه‌ی این‌ها را داشته باشیم تا از مشخصاتِ ظاهری شوهرِ اوّلِ «املیا» هم سر درآوریم. «ماروین میسی» خوش‌تیپ‌ترین و ای‌بسا جذّاب‌ترین مردِ آن ناحیه است؛ «قدّی داشت دومتر و چندسانت، با عضلاتی سفت، چشم‌هایی آرام و خاکستری و موهایی مُجعّد.» خُب، تفاوتِ که، البته، از زمین تا آسمان است، امّا وقتی «ماروین» بعدِ سال‌ها برمی‌‌گردد، اوّلین کسی که توی جاده می‌بیندش «لیمونِ» گوژپُشت است. «او و تازه‌وارد به هم خوب خیره شدند و این نگاهِ دو غریبه‌ای نبود که اوّلین‌بار یک‌دیگر را می‌بینند و خیلی سریع به ارزیابی هم می‌پردازند. این نگاهِ خیره‌ی خاصّی بود؛ مانندِ نگاهِ دو جنایت‌کاری که یک‌دیگر را به‌جا می‌آورند.» اگر از کنار این مواجهه‌ی عجیب بی‌اعتنا رد شویم، شاید آن‌وقت خیلی از کارهای بعدیِ پسرخاله سر درنیاوریم. از حالا «ماروین» هرجا برود، «لیمون» هم دنبالش می‌رود؛ شانه‌به‌شانه‌اش، یا سایه‌به‌سایه‌اش. تا این‌که «لیمون» اعلام می‌کند «ماروین» قرار است با آن‌ها زندگی کند و «املیا» هم هیچ‌چی نمی‌گوید.

کمی باید بگذرد تا «لیمون» روی دیگر سکّه‌اش را نشان بدهد؛ فصل مُشت‌زنی. آخرهای داستان است که مسابقه به‌پا می‌شود و مُشت‌زنی، عملاً، بدل می‌شود به یک دعوای تمام‌عیار و «میس املیا» درنهایتِ خشونت و عصبانیت، «ماروین» را زمین می‌زند، امّا برنده‌ی مسابقه همان «ماروین» است؛ چون «لیمون» یک‌دفعه حمله می‌کند به «املیا» و بازی را به‌هم می‌زند. «در آن لحظه که میس املیا گلوی ماروین را محکم گرفته بود، گوژپُشت مانندِ یک عقاب به‌طرفِ آن‌ها پرید. روی شانه‌های پهن و قویِ میس املیا فرود آمد و با آن پنجه‌های کوچکِ خود شروع کرد به او چنگ بزند. بقیه‌ی ماجرا گیج‌کننده و نامعلوم است. میس املیا پیش‌ازاین‌که جماعت بفهمند چه شد، بر زمین افتاد و شکست خورد. به‌خاطر گوژپُشت ماروین دعوا را بُرد و سرانجام این میس املیا بود که نقش بر زمین شد. دست‌هایش بدونِ حرکت به‌طرفِ بالا سیخ مانده بود. ماروین میسی بالای سرش ایستاده بود. قیافه‌اش کمی وارفته بود، امّا همان نیشخندِ قدیمی را بر لب داشت.»

آخر داستان؟ نه، هنوز یک‌قدم دیگر مانده، بنابراین «لیمون» و «ماروین» قبلِ رفتن، تا جایی‌که می‌توانند خانه‌ی «املیا» را نابود می‌کنند (دزدیدنِ عتیقه‌هایش، شکستن پیانوی کوکی‌اش، دزدیدنِ ساعتش، خالی‌کردنِ شیره‌ی نیشکر کفِ آشپزخانه‌اش و هر کار دیگری که اشکش را درآورد و حالش را بگیرد) و بعد راه‌شان را می‌گیرند و می‌روند سراغ زندگی خودشان. و «املیا» چی؟ او چه حالی دارد؟ خُب، طبیعی‌ست که «وقتی کسی اسم گوژپُشت را پیش او بر زبان می‌آورد، فقط درمی‌آمد می‌گفت هوم، اگه دستم به اون می‌رسید، دل‌وروده‌اش رو پیش گُربه می‌انداختم. فقط خودِ این جمله نبود که وحشتناک بود، بلکه طرز گفتنِ آن خیلی ترسناک بود.»

 

قصیده‌ی کافه‌ی غم، کارسون مک‌کولرز، ترجمه‌ی احمد اخوّت، نشر فردا، اصفهان، هزار و سیصد و هشتاد

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸

ببخشید؛ دندانِ شما رویِ گردنِ من است

 

هرروز صبح که از خواب بیدار می‌شوم، همان‌طور که رویِ تخت‌خواب دراز کشیده‌ام، به خودم می‌گویم خُب، برنامه امروز چیست؟ قرار است سقفِ کدام خانه را رویِ سرِ کسی پایین بیاورم؟ یا قرار است کدام نویسنده‌ی بدبختی با شخصیت‌های داستانی که هنوز ننوشته درگیر شود؟ بعد با صدای بلند می‌خندم و یک‌ساعت بعد دارم داستانِ تازه‌ام را درباره‌ی نویسنده‌ای می‌نویسم که شخصیت‌های داستانی که هنوز ننوشته، سقفِ خانه‌اش را رویِ سرش خراب می‌‌کنند.

استیون کینگ در یک مُصاحبه

 

کارِ «استیون کینگ»، در بیش‌ترِ داستان‌هایش، عملاً، همین است و البته که خواننده‌ی این داستان‌ها هم، درست در همان لحظه‌ای که سقف رویِ سرِ نویسنده خراب می‌شود، در صحنه حاضر است و همه‌ی این سختی‌ها، همین مصائبی را که ناگهان رویِ سرِ نویسنده فرود می‌آید به‌چشم می‌بیند و البته نمی‌داند که باید با این نویسنده‌هایِ بخت‌برگشته هم‌دردی کند یا نه. «استیون کینگ» همه‌جور داستانِ ترسناک و دلهره‌آوری نوشته است؛ امّا بینِ حجمِ انبوه رُمان‌ها و داستان‌هایِ کوتاهی که هرسال مُنتشر می‌کند، داستان‌هایی که به مقوله‌ی «نوشتن» می‌پردازند، ظاهراً، طرفدارانِ بیش‌تری دارند و ظاهراً که خودِ «استیون کینگ» هم به این داستان‌ها علاقه‌ی بیش‌تری دارد. می‌شود حدس زد [یا باید امیدوار بود؟] که بیش‌ترِ این داستان‌ها، تجربه‌ی شخصیِ او نیستند و اساساً داستان‌هایِ ترسناک و دلهره‌آور، قرار نیست به زندگیِ شخصیِ او ربطی داشته باشند. امّا می‌شود این‌را هم حدس زد که «استیون کینگ» در این داستان‌هایی که شخصیت‌هایِ نویسنده‌اش آدم‌هایِ بخت‌برگشته‌ای هستند، تصویری از رقیبانِ خود را ارائه می‌کند. خودِ او یک‌بار گفته بود «دلم به‌حالِ آن‌هایی می‌سوزد که کم‌کم شبیهِ شخصیت‌هایِ داستانی می‌شوند که خودشان نوشته‌اند.» و لابُد، «استیون کینگ» برایِ فرار از این شباهت است که دست به این کارها می‌زند.

از بینِ داستان‌هایِ «استیون کینگ»، «تلألو» و «میزِری»، در شُمارِ مشهورترین کتاب‌هایش هستند و براساسِ هردو داستان، فیلم‌هایی ساخته شده است که اوّلی یکی از شاهکارهایِ «استنلی کوبریک» است و دومی یکی از فیلم‌هایِ واقعاً دیدنیِ «راب راینر». ظاهراً که «تلألو» و «میزِری»، ربطی به هم ندارند و با این‌که هردو داستان‌هایِ ترسناکِ معرکه‌ای هستند، تفاوت‌هایِ زیادی با هم دارند؛ امّا این دو داستانِ «استیون کینگ» را هم باید در شُمارِ همان داستان‌هایی جای داد که به‌کمکِ مقوله‌ی «نوشتن» و پیچیدگی‌هایِ ذهنیِ نویسنده و مُحیطِ اطرافش، آن هراسِ عظیم را به دلِ خواننده‌اش می‌اندازد. یک‌زمانی، «آلفرد هیچکاکِ» فقید، در پاسخ به سئوالِ «فرانسوا تروفو»یِ فقید گفته بود در آن صحنه‌ی مشهورِ کُنسرتِ موسیقی در «مردی که زیاد می‌دانست»، وقتی دوربین نُت‌هایِ موسیقی را نشان می‌دهد، تماشاگری که نُت‌خوانی بلد است، می‌فهمد لحظه‌ای بعد سِنجی به صدا درمی‌آید و گلوله هم، احتمالاً، در همان لحظه شلیک می‌شود و همین، او را بیش‌تر می‌ترساند. درموردِ این‌دو داستان هم، قضیه، تقریباً، همین است؛ کافی‌ست آدم اهلِ نوشتن باشد و کافی‌ست در ذهنش شخصیت‌هایی را آفریده باشد تا در مواجهه با داستان‌هایِ «استیون کینگ»، بیش از خواننده عادّی بترسد. «جک تورنسِ» داستانِ «تلألو»، مردی‌ست با ذهنی سرشار از خلّاقیت و ظاهراً که این خلّاقیت، سبب می‌شود او کم‌کم چیزهایی را ببیند که دیگران نمی‌بینند و چیزهایی را بشنود که دیگران نمی‌شنوند. «جک تورنس»، نویسنده موفّقی نیست؛ اگر بود که به آن هُتلِ دورافتاده‌ی «اُورلوک» نمی‌رفت که زمستان‌ها هیچ مُسافری ندارد و گذرِ هیچ‌کس به آن‌جا نمی‌افتد. برایِ هر نویسنده‌ای، این موقعیتِ خوبی‌ست برایِ این‌که داستانِ خود را بنویسد و کاری را بکند که دوست داشته است؛ امّا حسّاسیتِ بالایِ «جک تورنس»، او را به خاکِ سیاه می‌نشاند و چُنان خاکسترنشینش می‌کند که به‌سادگی نمی‌تواند به زندگیِ عادّی و معمولی برگردد و روزبه‌روز، بیش‌تر تغییر می‌کند و دستِ‌آخر، حالتی بر او می‌رود که چیزی جُز جنونِ محض نیست. بله، نویسندگی اسباب و لوازمی دارد و مُهم‌ترینِ آن‌ها، احتمالاً، «تنهایی»‌ست. در شلوغی نمی‌شود نوشت و نوشتنِ داستان، نوشتنِ چیزی که باید «انسجام» داشته باشد، در شلوغی غیرممکن است و «جک تورنس»، احتمالاً، برایِ همین، راهیِ آن هُتلِ خلوت می‌شود.

وضعیتِ «پُل شلدون»، شخصیتِ اصلیِ رُمانِ «میزِری»، البته، فرق دارد. بعد از این‌که شخصی‌ترین رُمانش را تمام می‌کند، تصادف می‌کند و ظاهراً از بختِ بلندِ اوست که یکی از طرفدارانِ داستان‌هایش او را در کوهستان نجات می‌دهد و سرگرمِ مراقبت از او می‌شود. برایِ تشکّر از زحماتِ «آنی ویلکس»‌ است که «پُل شلدون»، دست‌نویسِ رُمان‌ِ تازه‌اش را به او می‌دهد که بخواند و احتمالاً، لذّت ببرد. مُشکل، دقیقاً، از جایی شروع می‌شود که شخصیتِ «میزِری» در پایانِ داستان می‌میرد و «آنی» که طرفدارِ پروپاقرصِ «میزِری»‌ست، از این مرگ رضایتی ندارد، این است که از نویسنده می‌خواهد داستان را تغییر بدهد. این هم وضعیتِ غریبی‌ست؛ نویسنده چیزی را که دوست دارد می‌نویسد و خواننده آن داستان را می‌خواند تا چیزی را که دوست دارد، خوانده باشد. شاید دلیلِ اصلیِ «آنی ویلکس» برایِ کُشتنِ «پُل شلدون»، این باشد که داستانِ محبوبش را نخوانده است و شاید مسأله این است که خودِ «آنی»، می‌تواند شخصیتِ اصلیِ داستان‌هایِ «شلدون» شود. به‌هرحال، یادمان باشد که آن بُریده‌ی روزنامه‌هایی که «شلدون» پیدا می‌کند، خبر از این می‌دهند که «آنی»، زمانی، به کُشتنِ بچّه‌ها مُتّهم بوده است.

نوشتن و مواجهه با کاغذِ سفید،‌کارِ آسانی نیست و شُماری از داستان‌هایِ «استیون کینگ»، نه‌تنها این حقیقت را آشکار می‌کنند، بلکه رویِ این نُکته هم تأکید می‌کنند که نویسنده، صاحبِ چاردیواریِ خودش نیست و اتاقی از آنِ خود ندارد. درِ اتاقِ نویسنده، به‌رویِ همه خواننده‌هایش باز است و بستگی دارد به بخت و اقبالِ نویسنده که با چه‌جور خواننده‌ای طرف شود. خواننده اگر یک مُتّهم به قتل باشد، کار قطعاً سخت‌تر می‌شود و حتّا اگر نویسنده‌ای مثلِ «شلدون»، این «آنیِ» ستم‌گر را از پا درآورد، خاطره‌اش را نمی‌تواند به این سادگی‌ها فراموش کند. کُشتنِ یک آدمِ واقعی، خیلی سخت‌تر از کُشتنِ یک شخصیتِ داستانی‌ست. این، همان‌چیزی‌ست که «شلدون» از آن روزهایِ سختِ اقامت در کوهستان می‌آموزد.

 

 بعدِ تحریر: امروز که داشتم دنبالِ یکی از کتاب‌هام می‌گشتم، چشمم خورد به رمان‌های استیون کینگ [این دوتا رُمان و Dead Zoneش را واقعاً دوست دارم] و حرص خوردم که چرا یکی همّت نمی‌کند این رمان‌ها را درست‌وحسابی به فارسی ترجمه کند و بعد، یادِ این نوشته‌ افتادم که اصلاً به‌نیّتِ چاپ نوشته شد؛ هرچند تقدیرش (یاد تقدیر نویسنده‌اش؟) این بود که این‌جا، تویِ این صفحه‌، تویِ این سیّاره‌ای که مالکش هستم (یادِ شازده‌کوچولویِ قاضی به‌خیر) بیاید و بشود یکی از پُست‌های این وبلاگ...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧