شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

در دنیای تو ساعت چند است؟

 

 

جایزه‌ی فیپرشی ـــ فدراسیون بین‌المللی منتقدان فیلم ـــ

در جشنواره‌ی فیلم پوسان

به 

صفی یزدانیان 

برای فیلم سینمایی 

در دنیای تو ساعت چند است

تعلّق گرفت.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳

هرکه این عشرت نخواهد، خوش‌دلی بر وی تباه...

 

 

عیشی‌ست مرا با تو؛ چونان‌که نیندیشی

حالی‌ست مرا با تو؛ چونان‌که نپنداری

منوچهریِ دامغانی

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها : از خوشی‌ها ، ژول و جیم

هرکه این عشرت نخواهد، خوش‌دلی بر وی تباه...

 

 

عیشی‌ست مرا با تو؛ چونان‌که نیندیشی

حالی‌ست مرا با تو؛ چونان‌که نپنداری

منوچهریِ دامغانی

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
برچسب‌ها : از خوشی‌ها ، ژان کوکتو

آن نه زلفَ‌ست و بناگوش که روزَست و شبَ‌ست...

 

 

   ... این مهتابیِ خانه‌ای‌ست که دوستش می‌داری و یک صندلی همیشه گوشه‌ی دنجِ این مهتابی هست که شبیه صندلی‌های کافه‌ای‌ست که دوستش می‌داری و این صندلی را گذاشته‌ای یک گوشه‌ی پاک و پُرنورِ مهتابی که جای کتاب‌خواندن است این‌وقتِ شب که نورِ آسمان همین مهتابی‌ست که آن بالا می‌بینی و یک چراغِ کم‌نورِ کم‌رمق هم هست که نورش برای خواندن کافی‌ست در این شبِ تابستانی و روی میزی که کنارِ صندلی‌ست دفتری گذاشته‌ای برای روزِ مبادا و یک لیوان چای برگاموت که بوی بهارنارنج بالا می‌زند از آن و یک کتاب گرفته‌ای دستت که به‌ دردِ همین مهتابی می‌خورَد و فقط وقت‌هایی که نشسته‌ای روی این صندلی این کتاب را می‌خوانی و این کتاب را که می‌خوانی این چای را می‌نوشی و این چای را که می‌نوشی ماه آن بالاست و لیوان را دست می‌گیری و بوی بهارنارنج توی بینی‌ات می‌پیچد و می‌بینی نوشته نَحْنُ نَبْتُ الرُّبی وَ أنْتَ الغَمام و رو می‌کنی به دوستی که آن‌سوی میز نشسته است و گرمِ خواندنِ چیزی‌ست که دوستش می‌دارد و نگاه می‌کنی که حواسش نیست به لیوانِ چای خودش که شبیه لیوانِ چای توست و می‌گویی نوشته نَحْنُ نَبْتُ الرُّبی وَ أنْتَ الغَمام و می‌بینی که سر بلند می‌کند از روی کتاب و می‌گوید أنْتَ الغَمام را دوباره بخوان و دوباره که می‌خوانی‌اش سری تکان می‌دهد که انگار همه‌ی دنیا برای او همین أنْتَ الغَمام است و می‌گویی ادامه هم دارد و می‌خوانی کُلُّ شَمْسٍ مَا لَمْ تَکُنْهَا ظَلَام و می‌بینی که لیوانِ چای را برمی‌دارد و می‌نوشد و چای را بو می‌کشد و خیره می‌شود به جایی دورتر از این‌جا که نشسته و آهسته زیرِ لب می‌خوانی والَّذی تَمْطُرُ السَّحابُ مُدَام و فکر می‌کنی کاش باران می‌بارید امشب و همین‌جا می‌نشستی باران را می‌دیدی و فکر می‌کردی چه لذّتی دارد این‌جابودن و شعرخواندن در مهتابیِ خانه‌ای‌ که دوستش می‌داری...

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠

وصفَت نگنجد در بیان، نامَت نیاید در قلم...

 

 

   در زندگی روزهایی هست که فکر می‌کنی شبیه روزهای دیگر است و آفتابْ همان آفتابِ روزهای دیگر است و شهرْ همان شهرِ روزهای دیگر است و فکر می‌کنی تا غروبِ روزی که شبیه روزهای دیگر است چه می‌شود کرد و فکر می‌کنی تا غروب می‌شود سکوت کرد و چیزی نگفت و کتاب خواند و دست دراز می‌کنی از کنارِ تخت کتابی برمی‌داری و می‌‌خوانی ما وابسته‌ایم به نگرانی‌های سال‌های دور و نزدیک‌مان و کتاب را می‌بندی و می‌روی سراغِ کتابِ بعدی و می‌خوانی هزارسال گذشته از روزی که تو را ندیده‌ام و کتاب را می‌بندی و فکر می‌کنی به فیلم‌هایی که دیده‌ای و یادِ قولی می‌افتی که دخترک به برادرِ کوچکش داده بود و گفته بود همین‌جا بمان توی این کُمُد و کلید را نشانِ پسرک داده بود به‌نشانه‌ی این‌که برمی‌‌گردد و فکر می‌کنی که زمان‌ چه‌قدر بی‌رحم است و هر دقیقه‌ای که می‌گذرد برای دخترک ساعتی‌ست و زمان چه عذابی می‌دهد آدم را وقتی چشم‌به‌راه‌ است و فکر می‌کنی به مسافری که می‌خواسته ژاپن را به چشم ببیند و مرگ او را پس زده امّا خیال می‌کند مرگِ حقّ او بوده و حالا مردِ مُرده‌ای‌ست بینِ زنده‌هایی که نمی‌دانند زندگی یعنی چه و چاره‌ای ندارد غیرِ این‌که اسمش را عوض کند و آدمِ دیگری بشود و آدمِ قبلی نباشد و فکر می‌کنی به آدمی که قهرمانِ رمانِ محبوبت بوده و شبیهِ آدمِ همین فیلم بوده و یادِ هزارچیز می‌افتی که ربطی به آن فیلم و این کتاب ندارد و یادِ شعرهای شاعری می‌افتی که شعرهای عجیب و دل‌چسبی می‌نویسد و کیلومترها دور از این‌جا می‌نشیند روی صندلیِ چوبیِ قدیمیِ خانه‌ای که صدسال عمر کرده و لیوانِ بزرگی چای را توی دست‌ می‌گیرد و خیره می‌شود به آبیِ آسمانی که انگار بدیلِ دریای اوست و هر ابری که می‌گذرد می‌شود بخشی از خیالاتِ او و بعد چشم‌هایش را می‌بندد و چای تلخش را تمام می‌نوشد و لیوان را خالی می‌کند و می‌شوید و می‌گذارد روی میزِ تحریر و شروع می‌کند به نوشتن و همین‌جور می‌نویسد و اعتنا نمی‌کند به ساعتی که سال‌هاست جا خوش کرده روی دیوار و عقربه‌هاش همین‌جور می‌چرخند و انگار عجله دارند برای رسیدن به جایی که معلوم نیست کجاست و کیلومترها دورتر از آن‌جا شعرهایش را روی این تخت‌خواب برای خودت می‌خوانی و کیف می‌کنی از شعورِ شاعر و هوسِ چای تلخ می‌کنی اوّلِ صبح و می‌روی اسبابِ چای صبح را فراهم کنی که می‌بینی تلفن زنگ می‌زند و زنگ که نیست آهنگِ آشنایی‌ست و می‌دانی از کجا آمده و یادت هست کجای موزیکالِ محبوبِ توست و کدام صحنه است که چارنفری دارند می‌رقصند و یک‌جورِ خوب و سرخوشی هم می‌خوانند و آهنگ همین‌جور ادامه دارد که فکر می‌کنی گوشی‌ات را خاموش کرده‌‌ بودی دیشب و از همان‌جا که ایستاده‌ای می‌دانی چه‌کسی چشم‌به‌راهِ برداشتنِ گوشی‌ است و آهنگِ آشنای موزیکالِ محبوب آهنگِ مخصوصِ آدمی‌ست که شبیه یکی از چارنفرِ فیلم است یک‌جور شوخی‌ است بینِ شما که دوست داشته‌اید فیلم را و قوری و چای خشکِ برگاموت را می‌گذاری روی میز و می‌روی سراغ گوشی‌ای که فکر می‌کرده‌ای خاموش بوده و صدای دوست‌جان‌ می‌پیچد توی گوشی و سلام می‌کند و می‌گوید و می‌خندد و شادی می‌کند و می‌گوید آماده باش که توی راهم و باید برویم دیدنِ چیزهای خوب و قشنگی که چارگوشه‌ی این شهر داریم و هنوز قطع نکرده‌ای گوشی را که در می‌زنند و سیمای دوست‌جان را می‌بینی توی آیفون که دست تکان می‌دهد از پایین و چای نخورده سوار می‌شوی و هنوز توی ننشسته‌ای که ضبط را روشن می‌کند و می‌بینی همان آهنگی‌ست که دلت تنگ شده برایش و هنوز همان‌قدر شنیدنی‌ست و هنوز مثلِ سال‌های دور خواستنی‌ست و چه خاطره‌های خوشی را زنده می‌کند و فکر می‌کنی چه دوستِ خوبی‌ست این دوست‌جان که در همه‌ی این سال‌ها دوست‌جان بوده و دوست‌جان مانده و دوست‌جان هم خواهد ماند و همین‌جور توی شهرِ خلوت می‌‌چرخید و چارگوشه‌ی دیدنی‌اش را می‌بینید و خاطراتِ روزهای رفته را مرور می‌کنید و حرف می‌زنید و می‌خندید و شاد می‌شوید و دوست‌جان به حرف می‌آید که گُشنه است و بیا برویم همان‌ جای همیشگی و روی همان صندلی‌های همیشگی و فکر می‌کنی همیشه همان همیشگی‌ها هستند که روزِ آدم را می‌سازند و می‌رسید به جایی که دوستش دارید و چیزی را سفارش می‌دهید که دوستش دارید و فکر می‌کنید چه روزهای خوشی داشته‌اید با این‌جا و این خوردنی‌ها و این گوشه‌ی دنج و این خلوتیِ صبح و این حرف‌ها و این خنده‌‌ی شیرین و همین‌جور که نشسته‌اید روی صندلی‌ها و فرانسه‌ی خوش‌طعمِ همیشگی را می‌نوشید و شیرینیِ سیبِ بی‌بی را می‌خورید به این فکر می‌کنی که حافظه چیزِ خوبی نیست و هر روزِ هفته کاش صبحِ جمعه‌ای بود که با تلفنِ دوست‌جان شروع می‌شد و روزهای قبلی را پاک می‌کرد و با چرخیدنِ توی شهر و رسیدن به جای همیشگی و سفارشِ چیزهای همیشگی ادامه پیدا می‌کرد و فکر می‌کنی به این‌که همیشه چیزهایی را باید دور انداخت و همیشه چیزهایی را باید نگه داشت و دلت خوش است به این‌که فکر می‌کنی دوست‌جان همیشه ماندنی‌ست وقتی در همه‌ی این سال‌ها دوست‌جان بوده و دوست‌جان مانده و دوست‌جان هم خواهد ماند و فکر می‌کنی انگار همین کافی‌ست برای نفس‌کشیدن در این روزهای نیمه‌ی تابستان که آفتاب عمود می‌تابد...

   بعدِتحریر: یک نوشته فقط یک نوشته‌ست و یک نوشته فقط چیزی‌ست که نوشته شده و چیزی که نوشته شده فقط چیزی‌ست که آن‌را نوشته‌اند...

   بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠

هرکه این عشرت نخواهد، خوش‌دلی بر وی تباه...

 

 

عیشی‌ست مرا با تو؛ چونان‌که نیندیشی

حالی‌ست مرا با تو؛ چونان‌که نپنداری

منوچهریِ دامغانی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : از خوشی‌ها

هرکه این عشرت نخواهد، خوش‌دلی بر وی تباه...

 

 

عیشی‌ست مرا با تو؛ چونان‌که نیندیشی

حالی‌ست مرا با تو؛ چونان‌که نپنداری

منوچهریِ دامغانی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : از خوشی‌ها