شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

هرگز کسی نمی‌پرسید این شوکتی که از کف رفت، آخر چگونه از کف رفت؟

 

 

 

   در این محیط، تأییدِ قدرت را از قدرتِ گذشته می‌جُستند. حسرت برای روزگارِ رفته فراوان بود. امّا هرگز کسی نمی‌پرسید این شوکتی که از کف رفت، آخر چگونه از کف رفت؟ شوکت در حدّ زرق‌و‌برق مطرح بود، در حدّ سطحی و محلی و افسانه؛ پس ابزارِ کسب و حفظِ آن‌را در رؤیای روز و اسطوره، در زورِ بازو و توپ و تفنگ می‌دیدند. حُرمت برای حسّ و فکر و فهمیدن، در حدّ رسمِ روز نمی‌آمد. نفرین و غیظ تسلیم و زور می‌سازند در کشوری که سنّتِ تسلیم و زور از سنگ‌گورهای قدیمی قدیمی‌ترست، تکلیف‌ها مشخص بود. وقتی‌که با خیالِ خام و خیره ماندنِ مُنقادِ منفعل تصویر مرکز توجّه را پهناورتر از حدودِ طبیعی بپنداری آن‌گاه می‌توانی هر آرزوی واخورده، هر حرصِ به حسرت‌ گرائیده، هر خوابِ غیرممکنِ خالی را از حدّ ذهن به آن حیطه منتقل سازی. آن‌را از ممکناتِ حتمی و موجود مرکزِ توجّهت بینگاری.

   ما در رؤیا می‌دیدیم بیداریم.

   ...

   و کوششی که از سوی دیگر در زنده کردنِ ظواهر دیرینه‌تر می‌شد آن‌قدر از ریشه دور بود و سطحی بود که با وجودِ زرق‌و‌برق و تبلیغات عمرش با عمرِ زرق‌و‌برق و تبلیغات پایان گرفت، و چیزی از آن نماند جز یک زمینه‌ی کم‌رنگ، چیزی در حدّ سالوسی، در حدّ یک خطای حسّی، یک انحرافِ عاطفی کودکانه‌ی از اعتبارافتاده. تبلیغ رسم و سنّت، تجلیلِ تنبلی‌ست؛ و گول رسم و سنّت خوردن، تسلیمِ تنبلی گشتن. فرق است بین بهره گرفتن از  آن‌چه در دست است، از جمله یک میراث، با ماندن در حدّ مرده‌ریگ. میراث را باید در حدّ روز به کار آورد. میراث زینت نیست. میراث اصل هم نیست. میراث یک جزءِ جاریِ زنده از کلّ زندگانی می‌تواند بود. یک جزءِ کارآمد، یک جزءِ برجسته، یک جزءِ نیروبخش، در هر حال، یک جزء و تنها جزء.

   ...

   کوشش برای زنده‌ ‌کردنِ یک ظاهرِ قدیمی، یک کارِ پرت بود ــ زیرا باطن در وقت زندگی دارد، در بُعد اقتضای رابطه‌ها و معیشت‌ها. وقتی که وقت رفت، و اقتضای رابطه‌ها چرخید، و زندگی دگرگون شد، ظاهر که سطح بیش نیست کجا می‌تواند ماند؟ زنده چگونه می‌تواند شد؟ و بر کدام چیز تکیه می‌تواند زد؟ ظاهر، در حدّ یک بازی، در حدّ یک نمایش، در حدّ یک زینت شاید که جذبه‌ای دارد؛ امّا وقتی بدون رابطه با بطن کار بود، حتّا برای بازی و نمایش و زینت، در حدّ کار پرت خواهد ماند.

   شک، نقبِ نجات بود.

   شک شاید نتیجه‌ی دیدار بی‌ثباتی و بی‌اعتبار گشتن‌ها، تغییر رسم‌ها و ارزش‌ها، و نسخ اعتقادهای قدیمی بود. شک شاید نتیجه‌ی قُدّی بود. شک، از هرچه بود، بود و خوب شد بود.

   شک عنصرِ حیاتی اندیشه‌ست. شک شرطِ بررسی و کشف و درک و ایمان است. شک شرط آزادی‌ست.

 

ابراهیم گلستان، در از راه و رفته و رفتار، ۱۳۴۸          

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱


خواندن یک‌جور عادت و اجبار یادگار سال‌های دبستان بود...

ابراهیم گلستان ـ عکسی از برمک بهره‌مند

  

   خواندن یک‌جور عادت و اجبار یادگار سال‌های دبستان بود. آن‌سال‌ها هرروز بعدازظهر، وقتی پدر برای دودکردنِ تریاک لم می‌داد باید برایش هی مجله می‌خواندم. و هرچه روزنامه و نشریه بود می‌آمد از تهران، از مشهد، از کرمان، از کابل، حبل‌المتینِ کلکته، چهره‌نمای مصر، و جزوه‌های افسانه یا قصّه‌های خلیلی، یقیکیان، رشید امانت، ارمغان و شرق و مهر. حتّی مجلّه‌های گذشته مانند نوبهار و آتشکده، با ترس این‌که نوبت نشریه‌های الهلال و المصوّر هم خواهد رسید، که آخر رسید، هرچند دیدن تصویرهای المصوّر نوعی تسلّی بود. این تازه، خانه بود. آن‌وقت در کلاس هم املاء از اوّل تا آخر مقامه‌های حمیدی بود ـ بادآلود، توخالی، مانند نظم‌های ناظمی به همین نام، بعـدها، هرچـند یک کـمی بهـتر، مقامه‌ها بهتر. بعد هم شد دبیرستان.

   بازی‌ها عوض می‌شد، آشنائی‌ها عوض می‌شد، اما کرمِ کتاب‌خواندن ماند ـ با انتخاب از بین آن‌چه که می‌شد به دست آورد، از گنجه‌ی کتاب‌های پدر، از کتاب‌خانه در دبیرستان، و از کتاب‌فروشی که هم کرایه‌ای می‌داد و هم تخفیف. عطارِ تذکره‌الاولیاء برمی‌خورد به شرلوک خُمس چاپِ استنبول از روی ترجمه‌ی روسی؛ مجموع کارهای فرصت شیرازی با جزوه‌های اجتهادی آقا سیّدمحمد شریف مجتهد ــ جدم، تورات، انجیل، تاریخ پُرضخامت امیرلشکر عبدالله‌خان طهماسب، خودآموز اسپرانتو، و شیراز‌نامه‌ی زرکوب؛ قاآنی و فروغی بسطامی، فردوسی، نظامی و منوچهری، و هی بگیر و بیا تا نفایس الفنون فی العرایس العیونِ محمّد محمود آملی که به دوران اُلجایتو در سلطانیه مدرّس بود. کم‌کم فرانسه هم کمک  می‌کرد. در این زبان، اوّل یک قصّه بود از هانری بردو، که صحنه‌اش «شامونی»، ایستگاه اسکی، بود. اسمش درست یادم نیست اما آن را تقدیم کرده بود به اعضاء تیم لوژ «تان‌فه‌پا» و یک کتاب دیگر از بردو - جمیله زیر درختان کاج.

   این خواندنی‌ها تمام درهم بود. بی‌طرح بود، و مثل جستن ملخ‌ها بود. گاهی برای وقت‌کُشتن بود. گاهی به زورِ لج‌بازی. لج ـ وقتی سر کلاس هندسه یا جبر درس می‌دادند؛ آن‌وقت حتماً کتاب می‌خواندیم. آن‌وقت اگر کتاب قصّه دمِ دست‌مان نبود حتّی به فقه و فیزیک بند می‌کردیم. می‌خواندیم. لج بودیم و عادت غلیظ‌تر می‌شد. کم‌کم هدایت پیدا شد با بهترین کارش ـ وق‌وق‌صاحاب ـ و نغمه‌های شاعرانه که منفی‌ترین نفوذ در کار آشناشدن به چهره‌ی ادبیات دنیا بود.

ابراهیم گلستان، از راه و رفته و رفتار

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩