شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ببخشید؛ دندانِ شما رویِ گردنِ من است

 

هرروز صبح که از خواب بیدار می‌شوم، همان‌طور که رویِ تخت‌خواب دراز کشیده‌ام، به خودم می‌گویم خُب، برنامه امروز چیست؟ قرار است سقفِ کدام خانه را رویِ سرِ کسی پایین بیاورم؟ یا قرار است کدام نویسنده‌ی بدبختی با شخصیت‌های داستانی که هنوز ننوشته درگیر شود؟ بعد با صدای بلند می‌خندم و یک‌ساعت بعد دارم داستانِ تازه‌ام را درباره‌ی نویسنده‌ای می‌نویسم که شخصیت‌های داستانی که هنوز ننوشته، سقفِ خانه‌اش را رویِ سرش خراب می‌‌کنند.

استیون کینگ در یک مُصاحبه

 

کارِ «استیون کینگ»، در بیش‌ترِ داستان‌هایش، عملاً، همین است و البته که خواننده‌ی این داستان‌ها هم، درست در همان لحظه‌ای که سقف رویِ سرِ نویسنده خراب می‌شود، در صحنه حاضر است و همه‌ی این سختی‌ها، همین مصائبی را که ناگهان رویِ سرِ نویسنده فرود می‌آید به‌چشم می‌بیند و البته نمی‌داند که باید با این نویسنده‌هایِ بخت‌برگشته هم‌دردی کند یا نه. «استیون کینگ» همه‌جور داستانِ ترسناک و دلهره‌آوری نوشته است؛ امّا بینِ حجمِ انبوه رُمان‌ها و داستان‌هایِ کوتاهی که هرسال مُنتشر می‌کند، داستان‌هایی که به مقوله‌ی «نوشتن» می‌پردازند، ظاهراً، طرفدارانِ بیش‌تری دارند و ظاهراً که خودِ «استیون کینگ» هم به این داستان‌ها علاقه‌ی بیش‌تری دارد. می‌شود حدس زد [یا باید امیدوار بود؟] که بیش‌ترِ این داستان‌ها، تجربه‌ی شخصیِ او نیستند و اساساً داستان‌هایِ ترسناک و دلهره‌آور، قرار نیست به زندگیِ شخصیِ او ربطی داشته باشند. امّا می‌شود این‌را هم حدس زد که «استیون کینگ» در این داستان‌هایی که شخصیت‌هایِ نویسنده‌اش آدم‌هایِ بخت‌برگشته‌ای هستند، تصویری از رقیبانِ خود را ارائه می‌کند. خودِ او یک‌بار گفته بود «دلم به‌حالِ آن‌هایی می‌سوزد که کم‌کم شبیهِ شخصیت‌هایِ داستانی می‌شوند که خودشان نوشته‌اند.» و لابُد، «استیون کینگ» برایِ فرار از این شباهت است که دست به این کارها می‌زند.

از بینِ داستان‌هایِ «استیون کینگ»، «تلألو» و «میزِری»، در شُمارِ مشهورترین کتاب‌هایش هستند و براساسِ هردو داستان، فیلم‌هایی ساخته شده است که اوّلی یکی از شاهکارهایِ «استنلی کوبریک» است و دومی یکی از فیلم‌هایِ واقعاً دیدنیِ «راب راینر». ظاهراً که «تلألو» و «میزِری»، ربطی به هم ندارند و با این‌که هردو داستان‌هایِ ترسناکِ معرکه‌ای هستند، تفاوت‌هایِ زیادی با هم دارند؛ امّا این دو داستانِ «استیون کینگ» را هم باید در شُمارِ همان داستان‌هایی جای داد که به‌کمکِ مقوله‌ی «نوشتن» و پیچیدگی‌هایِ ذهنیِ نویسنده و مُحیطِ اطرافش، آن هراسِ عظیم را به دلِ خواننده‌اش می‌اندازد. یک‌زمانی، «آلفرد هیچکاکِ» فقید، در پاسخ به سئوالِ «فرانسوا تروفو»یِ فقید گفته بود در آن صحنه‌ی مشهورِ کُنسرتِ موسیقی در «مردی که زیاد می‌دانست»، وقتی دوربین نُت‌هایِ موسیقی را نشان می‌دهد، تماشاگری که نُت‌خوانی بلد است، می‌فهمد لحظه‌ای بعد سِنجی به صدا درمی‌آید و گلوله هم، احتمالاً، در همان لحظه شلیک می‌شود و همین، او را بیش‌تر می‌ترساند. درموردِ این‌دو داستان هم، قضیه، تقریباً، همین است؛ کافی‌ست آدم اهلِ نوشتن باشد و کافی‌ست در ذهنش شخصیت‌هایی را آفریده باشد تا در مواجهه با داستان‌هایِ «استیون کینگ»، بیش از خواننده عادّی بترسد. «جک تورنسِ» داستانِ «تلألو»، مردی‌ست با ذهنی سرشار از خلّاقیت و ظاهراً که این خلّاقیت، سبب می‌شود او کم‌کم چیزهایی را ببیند که دیگران نمی‌بینند و چیزهایی را بشنود که دیگران نمی‌شنوند. «جک تورنس»، نویسنده موفّقی نیست؛ اگر بود که به آن هُتلِ دورافتاده‌ی «اُورلوک» نمی‌رفت که زمستان‌ها هیچ مُسافری ندارد و گذرِ هیچ‌کس به آن‌جا نمی‌افتد. برایِ هر نویسنده‌ای، این موقعیتِ خوبی‌ست برایِ این‌که داستانِ خود را بنویسد و کاری را بکند که دوست داشته است؛ امّا حسّاسیتِ بالایِ «جک تورنس»، او را به خاکِ سیاه می‌نشاند و چُنان خاکسترنشینش می‌کند که به‌سادگی نمی‌تواند به زندگیِ عادّی و معمولی برگردد و روزبه‌روز، بیش‌تر تغییر می‌کند و دستِ‌آخر، حالتی بر او می‌رود که چیزی جُز جنونِ محض نیست. بله، نویسندگی اسباب و لوازمی دارد و مُهم‌ترینِ آن‌ها، احتمالاً، «تنهایی»‌ست. در شلوغی نمی‌شود نوشت و نوشتنِ داستان، نوشتنِ چیزی که باید «انسجام» داشته باشد، در شلوغی غیرممکن است و «جک تورنس»، احتمالاً، برایِ همین، راهیِ آن هُتلِ خلوت می‌شود.

وضعیتِ «پُل شلدون»، شخصیتِ اصلیِ رُمانِ «میزِری»، البته، فرق دارد. بعد از این‌که شخصی‌ترین رُمانش را تمام می‌کند، تصادف می‌کند و ظاهراً از بختِ بلندِ اوست که یکی از طرفدارانِ داستان‌هایش او را در کوهستان نجات می‌دهد و سرگرمِ مراقبت از او می‌شود. برایِ تشکّر از زحماتِ «آنی ویلکس»‌ است که «پُل شلدون»، دست‌نویسِ رُمان‌ِ تازه‌اش را به او می‌دهد که بخواند و احتمالاً، لذّت ببرد. مُشکل، دقیقاً، از جایی شروع می‌شود که شخصیتِ «میزِری» در پایانِ داستان می‌میرد و «آنی» که طرفدارِ پروپاقرصِ «میزِری»‌ست، از این مرگ رضایتی ندارد، این است که از نویسنده می‌خواهد داستان را تغییر بدهد. این هم وضعیتِ غریبی‌ست؛ نویسنده چیزی را که دوست دارد می‌نویسد و خواننده آن داستان را می‌خواند تا چیزی را که دوست دارد، خوانده باشد. شاید دلیلِ اصلیِ «آنی ویلکس» برایِ کُشتنِ «پُل شلدون»، این باشد که داستانِ محبوبش را نخوانده است و شاید مسأله این است که خودِ «آنی»، می‌تواند شخصیتِ اصلیِ داستان‌هایِ «شلدون» شود. به‌هرحال، یادمان باشد که آن بُریده‌ی روزنامه‌هایی که «شلدون» پیدا می‌کند، خبر از این می‌دهند که «آنی»، زمانی، به کُشتنِ بچّه‌ها مُتّهم بوده است.

نوشتن و مواجهه با کاغذِ سفید،‌کارِ آسانی نیست و شُماری از داستان‌هایِ «استیون کینگ»، نه‌تنها این حقیقت را آشکار می‌کنند، بلکه رویِ این نُکته هم تأکید می‌کنند که نویسنده، صاحبِ چاردیواریِ خودش نیست و اتاقی از آنِ خود ندارد. درِ اتاقِ نویسنده، به‌رویِ همه خواننده‌هایش باز است و بستگی دارد به بخت و اقبالِ نویسنده که با چه‌جور خواننده‌ای طرف شود. خواننده اگر یک مُتّهم به قتل باشد، کار قطعاً سخت‌تر می‌شود و حتّا اگر نویسنده‌ای مثلِ «شلدون»، این «آنیِ» ستم‌گر را از پا درآورد، خاطره‌اش را نمی‌تواند به این سادگی‌ها فراموش کند. کُشتنِ یک آدمِ واقعی، خیلی سخت‌تر از کُشتنِ یک شخصیتِ داستانی‌ست. این، همان‌چیزی‌ست که «شلدون» از آن روزهایِ سختِ اقامت در کوهستان می‌آموزد.

 

 بعدِ تحریر: امروز که داشتم دنبالِ یکی از کتاب‌هام می‌گشتم، چشمم خورد به رمان‌های استیون کینگ [این دوتا رُمان و Dead Zoneش را واقعاً دوست دارم] و حرص خوردم که چرا یکی همّت نمی‌کند این رمان‌ها را درست‌وحسابی به فارسی ترجمه کند و بعد، یادِ این نوشته‌ افتادم که اصلاً به‌نیّتِ چاپ نوشته شد؛ هرچند تقدیرش (یاد تقدیر نویسنده‌اش؟) این بود که این‌جا، تویِ این صفحه‌، تویِ این سیّاره‌ای که مالکش هستم (یادِ شازده‌کوچولویِ قاضی به‌خیر) بیاید و بشود یکی از پُست‌های این وبلاگ...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧