شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دو فیلم از فیلم‌های روز اوّل جشنواره

  

کمدی انسانی (محمّدهادی کریمی) [*]

در یکی از عجیب‌ترین صحنه‌های فیلم ناظمی خط‌کش‌به‌دست به پسرکِ مؤدب و سربه‌زیر و آرامی که حاضر نیست در حیاط مدرسه با کسی دست‌به‌یقه شود یا شیشه‌ی کلاس را بشکند می‌گوید چهارتا فحش بده ببینم اصلاً بلدی فحش بدهی یا نه؛ از آن فحش‌ها که وقتی از دهان بیرون می‌آیند حس می‌کنی استخوان ترکانده‌ای. پسرک بلد نیست و یکی از فحش‌هایی که کنارِ «خر» و «الاغ» می‌دهد «بی‌ربط» است و راستش این دقیق‌ترین تعبیری‌ست می‌شود درباره‌ی کمدی انسانی به کار برد. ساختن فیلمی زندگی‌وار البته کار سختی‌ست؛ به‌خصوص اگر از کودکی شروع کنیم و به میان‌سالی برسیم. بااین‌همه مشکل این‌جاست که پسرکِ قدکشیده‌ی داستان حتا وقتی بوکسوری حرفه‌ای و آجودان تشریفات دربار می‌شود باز هم درباره‌اش چیز زیادی نمی‌دانیم؛ آن‌قدر که به‌نظر می‌رسد کارگردان/ فیلم‌نامه‌نویس بیش‌تر ذوق‌زده‌ی ایده‌ی زندگی‌نامه‌وار بودنِ فیلم شده و یادش رفته خیلی چیزها را روشن کند؛ چه رسد به وقتی که بازنده‌ای واقعی‌ست و حتا نمی‌داند چرا دارد نفس می‌کشد.

نتیجه‌ی کار؟ اگر نبینید هم چیزی را از دست نداده‌اید.

 

اسرافیل (آیدا پناهنده) [**]

اسرافیل هم مثل ناهید فیلمی‌ست درباره‌ی ستمی که بر زنان می‌رود و سختی‌ای که تحمّل می‌کنند و این‌بار هم بین مردها یکی هست که بیش‌تر و بهتر از دیگران این ستم و سختی را می‌فهمد امّا مشکل این‌جاست که هر آدمی فقط یک دل دارد و اگر پای دو دلبر در میان باشد، چاره‌ای ندارد جز این‌که با سرگردانی کنار بیاید. اسرافیل دو داستان عاشقانه دارد که یک‌جا به‌هم می‌رسند و در هر دو داستان زن‌ها هستند که مجبورند پا پس بکشند و عقب بنشنیند و با ضربه‌ای که به زندگی‌شان وارد شده کنار بیایند. نه ماهی که عشق قدیم است و نه سارا که عشقِ تازه خوب می‌دانند که مردِ داستان نمی‌تواند با خودش کنار بیاید. گذشته را نمی‌تواند فراموش کند و آینده را هم نمی‌تواند بپذیرد. نکته این است که با یادآوردن گذشته انگار به صرافت بازسازی و ترمیم آن می‌افتد؛ بی‌اعتنا به همه‌ی ماجراهای تلخی که پیش از این اتّفاق افتاده‌اند. در مقایسه با او که تازه از کانادا برگشته و ادعا می‌کند زندگی‌اش را از صفر شروع کرده و آن‌قدر تنهایی کشیده که دوباره برگشته، ماهی و سارا خوب می‌دانند که نباید به کسی تکیه کرد و هیچ‌کس جز خودشان پشتیبان‌شان نیست؛ هرچند مصیبتی که دامن‌گیر ماهی شده شکننده‌ترش کرده؛ زنی که از آستانه‌ی فروپاشی عصبی هم گذشته است.

نتیجه‌ی کار؟ حتماً به یک‌بار دیدن می‌ارزد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٥