شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

وقتی همه‌چیز دود می‌شود و به هوا می‌رود...

... این یادداشت را باید چند روز پیش می‌نوشتم؛ فردایِ روزی که «تلخ‌کام» را خواندم. تازه‌ترین [آخرین؟] رُمانِ «اسماعیل فصیح»، رُمانِ خوبی نیست. درستش این است که بنویسم رُمانِ بدی است، خام‌دستانه است، دیالوگ‌هایش اصلاً خواندنی نیستند و معلوم است که فصیح در اوجِ خستگی، در اوجِ بی‌حوصلگی، این داستان را نوشته است. هیچ‌وقت طرفدارِ داستان‌هایِ فصیح نبوده‌ام؛ هرچند یکی از داستان‌هایش [دل‌ِ کور] را واقعاً دوست دارم و «زمستانِ 62» هم البته هست، که هنوز می‌شود آن‌را خواند. وقتی کتابِ قبلیِ فصیح، «عشق و مرگ»، مُنتشر شد، همین‌ حسّ‌وحال را داشتم. آن‌یکی هم داستانِ خوبی نبود، آن‌یکی هم نشانه‌یِ بی‌حوصلگی بود...

 

اسماعیل فصیح، در همه‌یِ سال‌هایِ نویسندگی‌اش، شخصیتی واحد را آفریده و سعی‌ کرده این شخصیت را، به‌مُرور، کامل‌تر و عمیق‌تر کند. « جلالِ آریان»، آدمِ عجیب‌وغریبی است که در رُمان‌هایِ فصیح، هربار بخشی از وجودش را افشا می‌کند. «عشق و مرگ»، مالِ موقعی بود که جلالِ آریان داشت تویِ آمریکا درس می‌خواند [درسِ شیمی] و استادی داشت که جلال را واقعاً دوست داشت و نصیحت جالبی هم بِهِش می‌کرد. حرفِ آقایِ استاد این‌ بود که اگر دختری را دوست داری، باهاش عروسی نکن. جلالِ آریان یک‌بار، نصیحتِ او را گوش می‌کرد، امّا بارِ دوم که در خانه‌یِ او نیست و در شهرِ دیگری ساکن شده، این پندِ حکیمانه را به کار نمی‌بندد و خُلاصه، مُصیبت از آسمان نازل می‌شود.

 

داستانِ «تلخ‌کام» مالِ اوایلِ انقلاب است؛ سالِ 1358. دولتِ موقّت سرِ کار است و شرکتِ نفت، ظاهراً، به‌هم ریخته و حالا جلالِ آریان می‌رود لندن تا چیزهایی را که لابراتوآرِ زبانِ شرکتِ نفت را، دوباره، راه‌اندازی کند. حالا همه‌یِ این‌ها به کنار، جلالِ آریان هم با یک ایرانیِ زرتشتی آشنا می‌شود که حالا در یک خانه‌یِ سالمندان ساکن است و مُدام راه می‌رود و به زبانِ فارسیِ اصیل حرف می‌زند، هم با یک بانویِ ایرانی که مُطلّقه است و در تنهاییِ خودش زندگی می‌کند و حالا آقایِ آریان که خودش هم در تنهاییِ خودش سِیر می‌کند، تصمیم می‌گیرد با این بانویِ مُحترم دل‌وقُلوه ردّوبدل کند. خودتان باید بخوانید و ببینید که وقتی آدمی بی‌حوصله است، خسته است، چه‌جوری حرف‌هایِ عاشقانه می‌زند و این حرف‌هایِ عاشقانه، چه‌جوری به حرف‌هایِ خنده‌دار بدل می‌شوند.

 

«تلخ‌کام»، تازه‌ترین [آخرین؟] رُمانِ «اسماعیل فصیح»، رُمانِ خوبی نیست و خوب معلوم است که گردِ پیری، رویِ داستان نشسته و خوب معلوم است که آقایِ نویسنده، موقعِ نوشتنِ این رُمان، آن‌قدر که باید، تمرکز نداشته و نتوانسته مُقدّمه‌یِ «ثریّا در اِغما» را، حتّا به‌اندازه‌یِ آن رُمان، جذّاب و خواندنی از کار دربیاورد. چه حیف... کاش می‌شد فصیح را از چاپِ این رُمان، و رُمان‌هایِ دیگری که احتمالاً می‌خواهد بنویسد، مُنصرف کرد. خاطره‌یِ خوشِ رُمان‌هایِ قدیمیِ فصیح، با خواندنِ این کتاب‌هایِ تازه، دود می‌شود و به هوا می‌رود...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦