شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

همه‌ی مردانِ منحنی


 

 

   مت کینگ حواسش به زندگی نیست؛ حواسش به همسری نیست که کم‌کم انگار از این زندگی خسته شده است و دنبالِ تفریحِ تازه‌ای می‌گردد؛ حواسش به بچّه‌هایی نیست که دارند بزرگ می‌شوند ولی چیزِ زیادی از زندگی نمی‌دانند و مهم‌تر از این‌ها چیزِ زیادی از پدرشان نمی‌دانند؛ پدری که نیست؛ پدری که هیچ‌وقت نبوده است و این نبودنش البته قرار بوده خدمتی به بچّه‌ها باشد؛ بچّه‌هایی که قرار بوده در ناز و نعمت بزرگ شوند، ولی ناز و نعمت همه‌چیزِ زندگی نیست؛ زندگی به چیزهای دیگری هم نیاز دارد برای ادامه پیداکردن و یکی از این چیزها سایه‌ی والدین است؛ این‌که بچّه‌ها خیال کنند کسی هست که حواسش به آن‌هاست و کسی هست که بالأخره می‌پایدشان. همیشه اعتمادی هست که از دست می‌رود و همیشه لحظه‌ای هست که از دست رفتنِ اعتماد را به آدمی یادآوری می‌کند.

   امّا فقط مت کینگ نیست که حواسش به زندگی نبوده؛ نُه سال پیش از نوادگان بود که الگزاندر پین درباره‌ی اشمیت را ساخت؛ داستانی درباره‌ی اعتمادی که از دست می‌رفت. بی‌اعتمادی انگار نسبتِ نزدیکی با تنهایی دارد و کشفِ همین نسبتِ نزدیک انگار زیگمونت باومنِ جامعه‌شناس را به این نتیجه رسانده که صمیمیت و نزدیکیِ آدم‌ها نتیجه‌ی اعتمادی‌ست که نثارِ هم می‌کنند؛ که اعتماد هم انگار در گذرِ سال‌ها کم‌رنگ می‌شود؛ رنگ‌پریده‌تر از قبل و روزی بالأخره بی‌اعتمادی آشکار می‌شود.

   حالا از اعتماد که حرف می‌زنیم انگار از چیزِ دیگری حرف می‌زنیم، چیزی که شباهتی به مفهومِ قدیمیِ فیلسوف‌ها ندارد؛ چیزِ دیگری‌ست مخصوصِ همین روز و روزگار. امّا همین اعتمادِ کم‌رنگ، همین اعتمادِ رنگِ‌روباخته هم غنیمتی‌ست که نباید از دستش داد. زیگمونت باومن نوشته همین اعتماد است که آدم‌ها را به‌هَم نزدیک می‌کند، امّا کافی‌ست اعتمادِ یکی به دیگری (یا دیگران) خدشه‌دار شود تا همه‌چیز به‌هَم بریزد و دنیای نه‌چندانِ بزرگِ آدم‌های این روزگار کوچک‌تر از قبل شود. کسی که اعتمادی به دیگران ندارد تنها‌ست و تنهایی انگار راه‌ندادنِ دیگران است به خلوتِ خود.

   وارن اشمیتِ آن فیلم هم با آن صورتِ گرفته و درهم در همه‌ی سال‌های زندگی انگار به زندگی‌اش علاقه‌ای نداشته و ریشه‌ی بی‌علاقگی‌اش را باید در چیزی به‌نامِ بی‌اعتمادی جست‌وجو کرد. اشمیت خیال نمی‌کند کنارِ همسرش خوش و خرّم است، امّا از آن‌جا که زندگی هم اصول و قواعدی دارد، فکر می‌کند بهتر است این اصول و قواعد را زیرِ پا نگذارد. درعین‌حال آدمی مثلِ اشمیت حتّا راهِ اعتراض به این زندگی را بلد نیست و خیال می‌کند چاره‌ای ندارد غیرِ سوختن و ساختن. بعدِ مرگِ همسر است که از رازِ بزرگی باخبر می‌شود؛ چیزهایی را می‌فهمد که نفهمیدن‌شان بهتر است و نتیجه‌ی این باخبرشدن بهُت است و حیرت. راهِ چاره‌ی اشمیت انگار پناه‌بردن به چیزی (کسی) دیگر است. کسبِ اعتمادِ دیگری. یکی در دوردست، یکی که می‌شود با روزی هفتادودو سِنت زندگی‌اش را نجات داد. و این یکی اندوگو امبوست؛ پسرکی در آفریقا. راهِ کنارآمدن با زندگی نوشتنِ نامه‌هایی‌ست به اندوگو و وارن اشمیت بَدَل می‌شود به بابا لنگ‌درازِ این جودی ابوتِ مذّکرِ آفریقایی؛ شاید به این دلیل که آدابِ روبه‌روشدن با دخترش را ندارد.

   مت کینگِ نوادگان در جست‌وجوی راهی‌ برمی‌آید برای کنارآمدن با زندگی. همه‌چیز البته همان چیزی نیست که اوّلش فکر می‌کرده، امّا انگار این موقعیتِ سخت و تلخ فرصتی را برایش فراهم کرده تا به همه‌ی چیزهایی که در همه‌ی این سال‌ها از آن‌ها غافل بوده نگاهِ دوباره‌ای بیندازد. مهم‌ترین چیزهای زندگی‌اش نه زمینِ آباواجدادی‌ست نه کاری که روز به روز رقمِ دارایی‌اش را بیش‌تر و بیش‌تر می‌کند. مهم‌ترین چیزهای زندگی‌اش همین دو بچّه‌ای هستند که دارند بزرگ می‌شوند و حالا که در غیابِ مادر زیرِ سایه‌ی پدر قد می‌کشند تصویرِ دیگری از زندگی را می‌بینند. مت کینگِ نوادگان چاره‌ای ندارد غیرِ اعتماد کردن به بچّه‌ها. چاره‌ی کارش همین است. چه‌کسی مَحرم‌تر از آدمی که این‌همه به او نزدیک است؟ آدمی که همه‌ی وجودش را از او به ارث بُرده؟

   همین است؛ آدم باید به کسی اعتماد کند تا زندگی ادامه پیدا کند، باید اگر راهی پیدا کرد تنهایی‌اش را کنار بزند و گاهی خلوتش را با کسی قسمت کند، اگر کسی پیدا شود. چه فرقی می‌کند کسی در این نزدیکی باشد و بچّه‌ی آدم، یا کودکی در آن‌سوی جهان که حتّا از وجودش خبر نداشته‌ایم؟

   رمزِ زندگی همین است انگار.

   درباره‌ی اشمیت؛ ساخته‌ی الگزاندر پین

   نوادگان؛ ساخته‌ی الگزاندر پین

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱


همه‌چیز می‌گذرد تو نمی‌گذری

 

 

 

   بی‌اعتمادی، انگار، نسبتِ نزدیکی با تنهایی دارد و کشفِ همین نسبتِ نزدیک، انگار، زیگمونت باومنِ جامعه‌شناس را به این نتیجه رساند که صمیمیت و نزدیکیِ آدم‌ها نتیجه‌ی اعتمادی‌ست که نثارِ هم می‌کنند؛ که اعتماد هم، انگار، در گذرِ سال‌ها کم‌رنگ می‌شود؛ رنگ‌پریده‌تر از قبل و روزی، بالأخره، بی‌اعتمادی آشکار می‌شود.

   حالا از اعتماد که حرف می‌زنیم، انگار، از چیزِ دیگری حرف می‌زنیم، چیزی که شباهتی به مفهومِ قدیمیِ فیلسوف‌ها ندارد؛ چیزِ دیگری‌ست مخصوصِ همین روز و روزگار. امّا همین اعتمادِ کم‌رنگ، همین اعتمادِ رنگِ‌روباخته هم غنیمتی‌ست که نباید از دستش داد.

   باومن نوشته همین اعتماد است که آدم‌ها را به‌هَم نزدیک می‌کند، امّا کافی‌ست اعتمادِ یکی به دیگری (یا دیگران) خدشه‌دار شود تا همه‌چیز به‌هَم بریزد و دنیای نه‌چندانِ بزرگِ آدم‌های این روزگار، کوچک‌تر از قبل شود. کسی که اعتمادی به دیگران ندارد تنها‌ست و تنهایی، انگار، راه‌ندادنِ دیگران است به خلوتِ خود. چکیده‌ی کلامِ زیگومنت باومن را می‌شود این‌جور خلاصه کرد که اعتماد کوچه‌ای یک‌طرفه نیست؛ خیابانی‌ست دوطرفه؛ خیابانِ شلوغی که از هر سوی سواری‌ها در رفت‌وآمدند.

   تصمیم با کسی‌ست که در میانه‌ی این خیابانِ شلوغ گرمِ راندن است؛ اگر ناگهان تردید کند و اعتمادش را به آن‌ها که پیش‌تر این مسیر را رفته‌اند از دست بدهد، چاره‌ای ندارد غیرِ این‌که جایی برای ایستادن پیدا کند. باید گوشه‌ای را برای ایستادن و ماندن انتخاب کند. امّا دیگرانی که از پشتِ‌سر می‌آیند، اعتنایی به این انتخاب نمی‌کنند. نتیجه‌ی بی‌اعتمادی، انگار، شک است و از دلِ شک، انگار، چیزی غیرِ تنهایی بیرون نمی‌آید.

   وارن اشمیت هم با آن صورتِ گرفته و درهمی که چشم‌به‌راهِ عقربه‌ی ساعت است تا پایانِ ساعتِ کارِ آخرین روزِ کاری‌اش را اعلام کند، آدمی‌ست مثلِ همه‌ی آدم‌ها و دوست دارد این روزِ آخر، همه‌چیز مثلِ روزهای قبل باشد. تأکیدِ فیلم روی پای‌بندی‌اش به اصول و قواعد، از همین‌جا شروع می‌شود و البته در طولِ فیلم، با تماشای اتّفاق‌های ریزودرشتی که برای اشمیت می‌افتند، می‌فهمیم معنای شکست در زندگی را هم خوب می‌فهمد، می‌فهمیم زندگی‌ِ او و همسرش هلن، یکی از آن زندگی‌هایی‌ست که فقط ادامه دارد، چون هردو طرف ترجیح داده‌اند باقیِ راه را هم بروند.

   اشمیت دوست دارد به اصول و قواعدِ بدونِ نتیجه وفادار بماند و، انگار، چیزی که برایش اهمیت دارد، همین اصول و قواعد هستند. در همه‌ی سال‌های زندگی، انگار، اشمیت به زندگی‌اش اعتقادی نداشته و ریشه‌ی بی‌علاقگی‌اش را به همسرش باید در چیزی به‌نامِ بی‌اعتمادی جست‌وجو کرد. اشمیت، خیال نمی‌کند کنارِ همسرش خوش و خرّم است، امّا از آن‌جا که زندگی هم اصول و قواعدی دارد، فکر می‌کند بهتر است این اصول و قواعد را زیرِ پا نگذارد. درعین‌حال آدمی مثلِ اشمیت حتّا راهِ اعتراض به این زندگی را بلد نیست و خیال می‌کند چاره‌ای ندارد غیرِ سوختن و ساختن. بعدِ مرگِ همسر است که از رازِ بزرگی باخبر می‌شود؛ چیزهایی را می‌فهمد که نفهمیدن‌شان بهتر است. و نتیجه‌ی این باخبرشدن بهُت است و حیرت. چه می‌شود کرد؟

   راهِ چاره، انگار پناه‌بردن به چیزی (کسی) دیگر است. کسبِ اعتمادِ دیگری. یکی در دوردست، یکی که می‌شود با روزی هفتادودو سِنت زندگی‌اش را نجات داد. و این یکی اندوگو امبوست؛ پسرکی در آفریقا. راهِ کنارآمدن با زندگی نوشتنِ نامه‌هایی‌ست به اندوگو و وارن اشمیت بَدَل می‌شود به بابا لنگ‌درازِ این جودی ابوتِ مذّکرِ آفریقایی و تقریباً همه‌ی رازهای زندگی‌اش را برای او آشکار می‌کند.

   چه‌کسی مَحرم‌تر از یکی که آدم را نمی‌شناسد و دستش به آدم نمی‌رسد؟ امّا وارن اشمیت هنوز چیزی کم دارد و سفرِ طولانی‌اش برای کشفِ همین چیز است؛ سفر که تمام می‌شود و به خانه برمی‌گردد، با انبوهِ نامه‌ها روبه‌رو می‌شود و بینِ نامه‌ها یکی هم درباره‌ی اندوگوست، این‌که بابتِ همه‌چیز متشکر است. کنارِ نامه، یک نقاشی هم هست؛ بچّه‌ای که دستِ بزرگ‌ترش را گرفته و هردو شاد و خندانند.

   حالا وارن اشمیت به نقاشی نگاه می‌کند و اشک به چشم‌هایش می‌آید. شروع می‌کند به گریه و اشک امانش نمی‌دهد.

   همین است؛ آدم باید به کسی اعتماد کند، باید تنهایی‌اش را کنار بزند و، گاهی، خلوتش را با کسی قسمت کند. چه فرقی می‌کند کسی در این نزدیکی باشد، یا کودکی در آن‌سوی جهان؟

   رمزِ زندگی همین است انگار.

ـــــــــــــــــــ  عنوانِ یادداشتْ نامِ نمایش‌نامه‌ای‌ست نوشته‌ی محّمد چرم‌شیر

 

   درباره‌ی اشمیت، ساخته‌ی الگزاندر پین

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠