شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ما فرشته نیستیم


ـــ هشدار: بخش‌‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

اصلاً عجیب نیست که با دیدن ابرهای سیلس ماریا یادِ همه‌چیز درباره‌ی ایو بیفتیم؛ هرچند شاهکارِ منکیه‌ویتس بیش‌تر درباره‌ی لطایف‌الحیلی است که می‌شود در زندگی روزمرّه به کار گرفت و زودتر به مقصد رسید. ستاره‌ای به‌نام مارگو فریبِ ایوِ تازه از گردِ راه رسیده را می‌خورد و اجازه ‌می‌داد ایو از پلّه‌های ترقّی به‌سرعت بالا برود و دست‌آخر آن‌چه نصیبِ تماشاگرانش می‌شد این بود که پا گذاشتن به وادی شهرت قبولِ همه‌ی خطرهایی است که آدم را تهدید می‌کنند و لحظه‌ای که میلِ شهرت در وجود کسی خانه کند تسلیمِ همه‌ی چیزهایی می‌شود که شهرتش را دوچندان می‌کنند. حقیقت این است که شهرت میلِ قدرت را پُررنگ می‌کند و هیچ‌کس از این‌که دیگری را برای رسیدن به پلّه‌های بالاتر قربانی کند هراسی به دل راه نمی‌دهد. این قاعده‌ی بازی است در دنیای شهرت.

ابرهای سیلس ماریا هم ظاهراً درباره‌ی همین چیزی است که نامش را گذاشته‌اند شهرت، امّا در محدوده‌ی شهرت نمی‌ماند و پای مقولاتی دیگر مثل قدرت و حسادت را هم به میان می‌کشد. قول مشهورِ فیلسوفان است که قدرت را نعمتی بسیار مطلوب می‌خوانند؛ هرچند فراموش نمی‌کنند که در توضیح این جمله بگویند اگر کسی پیش از این صاحبی قدرتی بوده و به هر دلیلی این قدرت را از دست داده بیش‌تر احساس بدبختی و بیچارگی می‌کند؛ حتّا در مقایسه با بخت‌برگشته‌هایی که از لحظه‌ی تولّد می‌دانند بیچاره‌اند. همین است که اگر بازیگری روزهای خوب و خوش گذشته‌اش را پشت سر گذاشته باشد بعید است در مواجهه با موقعیّت تازه‌ای که پیش رویش قرار می‌گیرد آسوده بنشیند.

با این‌همه موقعیّتِ ماریا اندرزِ ابرهای سیلس ماریا کمی متفاوت است؛ عمده‌ی شهرت و قدرتی که در همه‌ی این سال‌ها نصیبش شده مدیون بازی در مارِ مالویا است؛ آن‌هم در هجده‌سالگی که مقدّمه‌ی سال‌های جوانی است. بازی در نقشِ سیگریدِ تازه از گردِ راه رسیده که هیچ هوش و حواسی برای هلنِ میان‌سال به‌جای نمی‌گذارد و زندگی‌اش را دستخوش تغییر می‌کند گام بلندی بوده برای رسیدن به نقطه‌ای که حالا در آن ایستاده؛ یکی که می‌تواند بازی را به نفع خودش تمام کند. سیگریدِ آن نمایش همه‌ی کارهایی را که لازم بوده انجام داده تا موقعیّتش را بهتر از آن چیزی کند که پیش از آن بوده. درعین‌حال دیگرانی را که دوروبرِ هلن بوده‌اند اندک‌اندک کنار زده و در آخرین لحظه خودش هم کنار کشیده و رفته. واکنش هلن به رفتار سیگرید فقط بُهت و حیرت نبوده؛ حسّ آدمی بوده که خیال می‌کرده روی زمینی سفت‌وسخت قدم برمی‌دارد و لحظه‌ای تردید به دل راه نمی‌داده امّا ناگهان دیده زمین زیر پایش خالی شده و سقوط در چنین مواقعی حتمی است و با این‌که در نهایت معلوم نیست که هلن واقعاً برای قدم زدن از خانه بیرون رفته یا ترجیح داده این زندگی را ادامه ندهد.

امّا از آن‌جا که هیچ بازی‌ای فقط یک بازیکن ندارد و هیچ بازی‌ای را نمی‌شود فقط از زاویه دید، به ماریا اندرز در میان‌‌سالی پیشنهاد می‌دهند که دوباره در آن نمایش بازی کند و البته این‌بار هلنِ مارِ مالویا باشد. همان‌طور که مثلاً وقتی در منکیه‌ویتس در ۱۹۷۲ فیلمی براساس بازرسِ آنتونی شفنر ساخت، مایکل کینِ جوان را روبه‌روی لارنس الیویرِ پیر گذاشت تا جدال کلامی‌شان در باب خواسته‌ای بزرگ را تبدیل به بازی‌ای مرگبار و ترسناک کنند و سال‌ها بعد در ۲۰۰۷ که کِنِت برانا اقتباس دیگری از این نمایش‌نامه را روی پرده‌ی سینما فرستاد مایکل کینِ پیر را به‌جای لارنس الیویر روبه‌روی دوربین آورد و جود لای جوان هم سعی کرد چیزی از جوانیِ کین کم‌تر نداشته باشد. بازی در نقش مقابل اصلاً آسان نیست؛ به‌خصوص اگر سال‌ها از بازی قبلی گذشته و آن نقش به بخشی از شخصیّت بازیگر تبدیل شده باشد. ظاهراً این همان اتّفاقی است که برای ماریا اندرز می‌افتد؛ آن‌هم وقتی قرار است روبه‌روی جوـ‌آن اِلیس بازی کند که به‌نظرش هیچ بهره‌ای از جذّابیّت و هوش نبرده است. عجیب نیست که ماریا او را با جوانی خودش مقایسه می‌کند و در این مقایسه طبعاً حق با خاطره‌ای است که در ذهنش مانده، نه با جو‌ـ‌آنی که در بلاک‌باسترهای افسانه‌ی علمی بازی می‌کند و لباس‌های اجق‌وجق فضایی می‌پوشد.

درعین‌حال نکته‌ی اساسی ابرهای سیلس ماریا این است که موقعیّت سیگرید و هلن به‌جای آن‌که روی صحنه اتّفاق بیفتد در زندگی شخصیِ ماریا اندرز رخ می‌دهد؛ آن‌هم در رابطه‌اش با ولنتین که قرار است همه‌کاره‌ی زندگی‌اش باشد؛ از مدیر برنامه‌ها تا تنها کسی که واقعاً از رازهای زندگی این ستاره‌ی گرا‌ن‌قیمت خبر دارد. امّا چیزی که ماریا نمی‌داند؛ یا سعی می‌کند به روی خودش نیاورد علاقه‌ای است که در طول روزهای تمرین مار مالویا بیش‌تر بروز می‌کند. بخش‌هایی از این علاقه شاید شباهتی به حکایت ایو و مارگوی همه‌چیز درباره‌ی ایو داشته باشد، امّا نکته این است که ولنتین وقتی می‌بیند عرصه به او تنگ شده و حتّا نمی‌تواند حرفی را که می‌خواهد و دوست می‌دارد بزند برمی‌گردد و بی‌آن‌که چیزی به ماریا بگوید ترکش می‌کند. مقایسه‌ی رابطه‌ی ماریا و ولنتین با رابطه‌ی ماریا و مدیربرنامه‌ی بعدی‌اش دقیقاً نشان می‌دهد که این‌بار قرار نیست از مرحله‌ی کار قدمی فراتر بگذارند.

مشکل عمده‌ی ماریا در پذیرفتن نقش هلن اصلاً این نیست که بازیگر آن نقش کمی بعد در تصادف مُرده؛ این است که سال‌ها بعد از آن نمایش هیچ‌کس سوزان را به یاد نمی‌آورد؛ هلن بخت‌برگشته‌ای را که وقتی دیده تنها شده برای پیاده‌روی از خانه بیرون زده و دیگر برنگشته. همه سیگرید را به یاد می‌آورند؛ دختری در آستانه‌ی جوانی که نباید زندگی‌‌اش را محدود کند و چیزی را که می‌خواهد از دست بدهد. این نقشی است که ظاهراً به یاد می‌ماند. امّا حالا که سال‌ها از آن نمایش گذشته و ماریا باید نقشِ هلن را بازی کند همه‌چیز می‌تواند شکل دیگری اتّفاق بیفتد. درست است که جو‌ـ‌آن اِلیس جوان است و نامش در صدر خبرها می‌آید امّا روی صحنه‌ی تئاتر بازی کردن فقط ظاهرِ جذّاب نمی‌خواهد؛ استعدادِ بازیگری می‌خواهد و قدرتی که صحنه را بدل کند به عرصه‌ی شخصی‌اش. همین است که وقتی پیش از اجرا ماریا از جو‌ـ‌آن می‌خواهد که در صحنه‌ی آخر کمی مکث کند و بعد برود تا کسی هلن را از یاد نبرد، جو‌ـ‌آن در جوابش می‌گوید که این کار را نمی‌کند و اصلاً سخت نیست سر درآوردن از لبخندی که ماریا در جوابش می‌زند؛ این‌که هیچ بعید نیست بازی روی صحنه اصلاً طور دیگری پیش برود و اصلاً بعید نیست که سال‌ها بعد کسی سیگریدِ اجرای کلاوس را به یاد نیاورد و همه از هلنِ مارِ مالویا بگویند.

+

ابرهای سیلس ماریا [Clouds of Sils Maria]

فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان: الیویه آسایا

بازیگران: ژولیت بینوش؛ کریستن استوآرت

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٤