شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

زندگیِ شهری ـ شعری از امیلیو گیمارائیس مورا

 

 

 

مثلِ مردی که می‌دود در خیابان و نمی‌رسد به تاکسی‌

مثلِ راننده‌ای که پا را گذاشته روی گاز و می‌رود باسرعت

مثلِ اتوبوسی که پرواز می‌کند بالای شهر

مثلِ بچّه‌هایی که روزنامه می‌فروشند در خیابان

گُل می‌فروشند در خیابان

مثلِ پیرزنی که می‌خواهد بگذرد از خیابانِ شلوغ

مثلِ من که حس می‌کنم امروز شبیه روزهای دیگر نیست

مثلِ سایه‌ها که خوابیده راه می‌روند انگار

مثلِ آفتابی که مستقیم می‌تابد روی زمین

مثلِ داستانِ مادربزرگ‌ که گُرگ همیشه آخرش می‌مُرد

مثلِ گوسفندی که گُرگ را به‌چشمِ مادرش می‌دید

مثلِ آسمانِ این شهر که هیچ‌وقت ابری نیست

مثلِ چتری که باد زیرورویش می‌کند

مثلِ هوای گرفته‌ی اتاقی که پنجره‌ای رو به خیابان ندارد

مثلِ فرشته‌ای که بالای شهر می‌چرخد و لبخند می‌زند

به بچّه‌هایی که روزنامه می‌فروشند در خیابان

گُل می‌فروشند در خیابان

مثلِ قدم‌های سختی که برمی‌دارم و می‌رسم به اداره‌ای که دوستش نمی‌دارم

مثلِ پلّه‌هایی که می‌رسند به اتاقِ کوچکِ من

مثلِ چشم‌های غریبه‌ای که زل زده‌اند به کیفِ من

مثلِ پیرمردی که روی صندلی‌اش لم داده و خوابیده

مثلِ روزهای آخرِ ماه که از خستگی خوابِ خوابم همیشه

مثلِ میزی که گردوخاکش را کسی پاک نکرده از دیروز

مثلِ فنجانِ نشُسته‌ای که قهوه روی دیواره‌اش خشکیده

مثلِ من که دنبالِ بهانه‌ای برای این شعر می‌گردم

مثلِ کاغذی که برمی‌دارم از روی میز و تندوتند می‌نویسم

از مردی که می‌دود در خیابان و نمی‌رسد به تاکسی‌

از راننده‌ای که پا را گذاشته روی گاز و می‌رود باسرعت

از اتوبوسی که پرواز می‌کند بالای شهر

از بچّه‌هایی که روزنامه می‌فروشند در خیابان

گُل می‌فروشند در خیابان

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: امیلیو گیمارائیس مورا برزیلی بود. هزارونهصد و دو به دنیا آمد و هزارونهصد و هفتادویک مُرد. مدرّسِ دانشگاه بود، مقاله‌نویس بود و سردبیری هم می‌کرد. مهم‌تر از همه‌ی این‌ها شاعر بود.

بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

ایستگاهِ مرکزیِ برزیل، ساخته‌ی والتر سالس

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠