شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

نگاه‌تان می‌کنم. نگاه‌تان به اطراف است...

 

 

نگاه‌تان می‌کنم. نگاه‌تان به اطراف است، به گرما، به آبِ بی‌موجِ رودخانه، به تابستان و نیز به دوردست‌ها. با دست‌هایی به زیرِ چانه، دست‌هایی سفید و بسیار زیبا، نگاه می‌کنید بی‌آن‌که ببینید. بی‌آن‌که کوچک‌ترین حرکتی بکنید، از من می‌پرسید چه شده. من مثل همیشه می‌گویم که هیچ؛ که نگاه‌تان می‌کنم.

نخست حرکتی نمی‌کنید و من، از همان‌جا که نشسته‌ام، لبخندی در چشمان‌تان می‌بینم. می‌گویید:

ــ شما از این محل خوش‌تان می‌آید. روزی در کتابی خواهد آمد؛ این میدان‌گاه، این گرما، این رودخانه.

به گفته‌تان پاسخی نمی‌دهم. نمی‌دانم. به شما می‌گویم که سر درنمی‌آورم، آن هم بی‌مقدّمه. کم پیش می‌آید که این چیزها را بدانم.

مارگریت دوراس، امیلی ال، ترجمه‌ی شیرین بنی‌احمد، نشر چکامه، ۱۳۷۰                                  

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱