شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

حُزنی که در قلبِ خود حمل می‌کردند...

 

 

 

اندوه دردی نیست که فردِ منزوی را مبتلا کند، حزن و اندوه، هر دو، حسّی مشترک و فضا و فرهنگی ایجاد می‌کنند که میلیون‌ها تن در آن سهیم‌اند. امّا واژه‌ها و احساساتِ موردِ توصیف‌شان یک‌سان نیستند و اگر بخواهیم بر تفاوتی انگشت بگذاریم، کافی نیست که بگوییم استانبول از دهلی یا سائوپولو بسیار ثروت‌مندتر است (اگر به محلّه‌های فقیرنشینِ شهرها بروید، همه‌ی آن‌ها و وضعیتی که از فقر و تنگ‌دستی‌شان ناشی می‌شود، در حقیقت یک‌سان‌اند)، تفاوت در این نهفته است که در استانبول بقایای فرهنگ و تمدّنِ باشکوهِ گذشته در همه‌جا قابلِ رؤیت است...

... مردم با آثارِ تاریخی طوری تا می‌کنند که گویی بناهای امروزی‌اند؛ سنگ‌های باروهای شهر را می‌کَنَند و قاتیِ بتون می‌کنند و با آن‌ها ساختمان‌های جدید می‌سازند یا در مرمّتِ بناهای تاریخی از بتون استفاده می‌کنند. ویران کردنِ بناهای کهن و نشاندنِ مجتمع‌های آپارتمانیِ غربی به جای آن‌ها نیز راهِ دیگری برای از یاد بُردنِ حُزن است. امّا همین بی‌اعتنایی و تخریب، نه‌تنها حُزن را از یادها نمی‌بَرَد، بلکه سرانجام، احساسِ بیهودگی و فلاکت را نیز بر آن می‌افزاید و چنین حُزنی که فقر و شکست و احساسِ باخت به آن دامن می‌زند، مردمِ استانبول را برای شکست‌ها و انواعِ فقرهای جدید آماده می‌سازد...

... برای شاعر، حُزن پنجره‌ای بخارگرفته مابینِ خویشتن و جهان است. نمایی که او از زندگیِ حُزن‌آلود می‌سازد، جذّاب‌تر از خودِ زندگی‌ست. این در موردِ ساکنانِ استانبول نیز که خود را به فقر و افسردگی تسلیم می‌کنند، صدق می‌کند. حُزنِ مالامال از عزّت و افتخار و دَم‌ساز با ادبیاتِ تصوّف گرچه تسلیم را باشکوه جلوه می‌دهد، امّا درعین‌حال، انتخابِ آدم‌ها برای استقبال از ناکامی، تزلزل، تباهی و مسکنت را چنان فیلسوفانه و مغرورانه تشریح می‌کند که گویی نه‌تنها برآیندِ نگرانی‌ها و اضطراب‌های زندگی و کمبودهای عظیم نیست، که مقصد و هدفِ اصلی‌ست. این در موردِ قهرمانانِ زندگیِ واقعی‌ام در آن دوره صدق می‌کرد. به نظر می‌آمد همه‌ی آن‌ها به‌ علّتِ حُزنی که از هنگامِ تولّد در قلبِ خود حمل می‌کردند، قادر نبودند اشتیاق‌شان را به پول و موفّقیت و زن‌هایی که دوست می‌داشتند، ابراز کنند. حُزن نه‌فقط استانبولی‌ها را فلج می‌کند، به آن‌ها جوازِ شاعرانه‌ی افلیج بودن می‌دهد.

اورحان پاموک؛ استانبول: خاطرات و شهر؛ ترجمه‌ی شهلا طهماسبی؛ انتشاراتِ نیلوفر؛ زمستانِ ١٣٩١   

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱

مثلِ من که سی‌سال همین کار را کرده‌ام...

 


 

 

   نویسنده کسی‌ست که سال‌ها را با صبر و شکیبایی سپری می‌کند و می‌کوشد وجودِ دوّمِ درونِ خود را کشف کند، همچنین دنیایی را که او را آن‌گون که هست می‌سازد: وقتی از نویسندگی صحبت می‌کنم، چیزی که اوّل از همه به ذهنم می‌آید رُمان یا شعر یا روایتِ ادبی نیست، بلکه آدمی‌ست که خودش را در اتاقی حبس می‌کند، پشتِ میزی می‌نشیند، تک و تنها، و متوجّه درون می‌شود، و در میانِ اشباح و سایه‌های درون با واژه‌ها دنیای جدیدی می‌سازد.

   این مرد یا زن ممکن است از ماشین تایپ استفاده کند، با کامپیوتر کارش را راحت‌تر کند، یا با قلم روی کاغذ بنویسد؛ مثلِ من که سی‌سال همین کار را کرده‌ام. موقعِ نوشتن ممکن است چای یا قهوه بنوشد، یا سیگار بکشد. شاید گه‌گاه از پشتِ میزش بلند بشود و از پنجره به بچّه‌ها نگاه کند که در خیابان بازی می‌کنند، و اگر بختش بلند بود چشمش به درخت‌ها و منظره‌هایی می‌افتد، یا ممکن است زُل بزند به دیوارِ خالی. ممکن است شعر بنویسد، نمایش‌نامه بنویسد، یا رُمان بنویسد؛ مثلِ من.

   همه‌ی این تفاوت‌ها مربوط است به بعد از آن کارِ اصلی؛ یعنی نشستن پشتِ میز و با صبر و شکیبایی به درون رفتن. نوشتن یعنی تبدیل‌کردنِ این نگاهِ درونی به واژه‌ها، کاویدنِ آن جهانی که آدم وقتی به لاکِ خودش می‌رود واردِ آن می‌شود، و کارکردن با صبر و شکیبایی، سخت‌کوشی و لذّت.

   من وقتی پشتِ میزم می‌نشینم، روزها، ماه‌ها، سال‌ها، و آهسته‌آهسته واژه‌های تازه‌ای به صفحه‌ی خالیِ کاغذ اضافه می‌کنم، احساس می‌کنم که انگار دارم دنیای تازه‌ای پدید می‌آورم، انگار دارم آن وجودِ دیگرِ درونم را به دنیا می‌آورم؛ درست مانندِ کسی که سنگ روی سنگ می‌گذارد تا پُلی یا گُنبدی بسازد.

   سنگ‌های ما نویسنده‌ها واژه‌ها هستند. وقتی آن‌ها را توی مُشت‌مان می‌گیریم، تشخیص می‌دهیم که تک‌تک‌شان چه‌طور به بقیه وصل می‌شوند، گاهی فاصله می‌گیریم و وراندازشان می‌کنیم، گاهی هم با انگشت‌ها و نوکِ قلم‌مان به‌نوعی ناز و نوازش‌شان می‌کنیم، سبُک‌سنگین‌شان می‌کنیم، جابه‌جای‌شان می‌کنیم، و سال‌ها سپری می‌شوند، با صبر و شکیبایی، و با امید و آرزو، و بله، به این صورت دنیاهای جدیدی خلق می‌کنیم.

اورهان پاموک، چمدانِ پدرم، ترجمه‌ی رضا رضایی، کتابِ خدمت به حقیقت، خدمت به آزادی، نشرِ نگاره‌ی آفتاب، پاییزِ هزاروسیصد و نود 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠