شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

من فقط در زمانِ گذشته زمانِ حالم

 

 

مارگریت: همه‌چیز دیروز است.

ژولیت: حتّا امروزْ دیروز است.

پزشک: همه‌چیز سپری شده‌ست.

ماری: عزیزم، شاهِ من، گذشته‌ای وجود ندارد، آینده‌ای وجود ندارد، این را قبول کن، یک حال وجود دارد، تا انتهای زندگی. همه‌چیز در زمانِ حال است، در زمانِ حال باش.

شاه: افسوس؛ من فقط در زمانِ گذشته زمانِ حالم.

شاه می‌میرد. اوژن یونسکو. ترجمه‌ی احمد کامیابی مسک.

انتشارات پیشگام. ۱۳۶۰. صفحه‌ی ۶۲.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳


دارم می‌میرم از بس نمی‌توانم بمیرم، از بس بلد نیستم بمیرم...

 

 

من حقّ کنارآمدن با خودم را مطالبه می‌کنم. رودررویی با خودم. از مواجهه‌ی خودم با خودم، شاید، کس دیگری بیرون خواهد آمد. «عوض نشو، نگذار همه‌ی این دل‌شوره‌ها رو بیایند. چشم‌ها را ببند، نمی‌توانی تحمّل کنی.» امّا به‌هرحال من نمی‌توانم خودم را تحمّل کنم. وقتِ آن است که آگاه شوم. وقتِ پیروزشدن است. جنگیدن چه فایده دارد، صدای دیگر می‌گوید، چه فایده دارد؟ امّا من می‌لنگم، امّا من خفه می‌شوم، امّا من دارم می‌میرم از بس نمی‌توانم بمیرم، از بس بلد نیستم بمیرم. اگر می‌توانستم خودم را از حالا مُرده بدانم دل‌شوره هم می‌مُرد. خودم را مُرده بدانم؟ نخواهم توانست، پیش از آن‌که مرگ من را بکُشد. می‌دانم، می‌دانم، خودکُشی‌کردن بهتر از تن‌دادن به کُشته‌شدن است.

این به‌نظرم کوهی دست‌نیافتنی می‌رسد. و چون فکر می‌کنم غیرممکن است، دیگر فکرکردن به آن به هیچ دردِ من نمی‌خورد، دیگر فقط ادبیات است. دنیای ادبیات، دنیای ناتوانی، دنیای نیمه‌روشن‌بین‌ها میانِ قدرت و ضعف. عمل لازم است، یعنی فراموشی؛ یا روشن‌بینی برتر، یعنی مذهب. ادبیاتْ گریز نیست. عمل حداقل گریز هست.

اوژن یونسکو، پاره‌یادداشت‌ها، ترجمه‌ی مژگان حسینی روزبهانی، نشرِ مرکز، هزاروسیصد و هشتادونُه

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

راننده تاکسی، ساخته‌ی مارتین اسکورسیزی، براساسِ فیلم‌نامه‌ی پُل شریدر

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱


آیا به‌زودی می‌میرم؟

 

 

   برای من چه‌طور شروع شد؟ خاطرات، مطمئنّاً، در آن‌چه فراموش شده ریشه دارند... اگر علّت‌های آغازینِ همه‌ی اعمالم را می‌شناختم، دست از عمل برمی‌داشتم. علّتی برای برای علّت‌ها وجود ندارد. علّتی برای هیچ‌چیز وجود ندارد. اگر می‌دانستم، اگر می‌توانستم ببینم، بفهمم، به سکوت، به شب بازمی‌گشتم. گمان می‌کنم اگر می‌توانستند برایم توضیح بدهند چه‌چیز من را به عمل وامی‌دارد، از زندگی‌کردن دست برمی‌داشتم.

   در حالِ حاضر، یا از آغاز، اگر زنده‌ام به این دلیل است که اراده‌ی من بر وجودنداشتن زیرِ عطشِ وجودداشتن پنهان شده، مغلوبِ آن است. این دو اراده در تعارضِ دائمی‌اند؛ همین تعارض، درام، دل‌شوره‌ای‌ست که سبب می‌شود زندگیِ من تشویش، عذابِ وجدان، احساسِ گناه باشد. انسانِ خوش‌بخت کسی‌ست که، صاف‌وساده، دوست دارد زندگی کند، که مُدام در اندیشه‌ی مرگ نیست و مرگ نمی‌ترساندش؛ چراکه مرگ برایش خوره‌ی ذهنی نیست. آیا به‌زودی می‌میرم، بی‌آن‌که خودم را شناخته باشم، بی‌آن‌که خودم را فهمیده باشم؟

 

اوژن یونسکو، پاره‌یادداشت‌ها، ترجمه‌ی مژگان حسینی روزبهانی، نشرِ مرکز، هزاروسیصد و هشتادونُه

   اتاقِ سبز؛ ساخته‌ی فرانسوا تروفو

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠


کتاب‌خوانی: در یک‌سال ده‌سال پیر می‌شویم...

Youth Without Youth

  

   از پانزده‌سالگی، گمان می‌کنم از پانزده‌سالگی، یعنی از لحظه‌ای که آن‌چه از کودکی برای من مانده بود رهایم کرد، یعنی از لحظه‌ای که دیگر اکنون وجود نداشت،  بلکه گذشته بود که با سر به‌سوی آینده، یعنی به مغاک، می‌رفت، از لحظه‌ای که اکنون مُرد و زمانش جایش را گرفت، از وقتی‌که کاملاً به درکِ زمان رسیدم، احساسِ پیری کرده‌ام و خواسته‌ام زندگی کنم. به‌دنبالِ زندگی دویده‌ام انگار برای این‌که زمان را بگیرم، و خواسته‌ام زندگی کنم. آن‌قدر دنبالِ زندگی دویده‌ام که او همیشه از من گریخته، من دویده‌ام، نه عقب مانده‌ام، نه جلو افتاده‌ام، با این حال هرگز به او نرسیده‌ام: مثلِ این است که در کنارش دویده‌ام.

   زندگی چیست؟ شاید از من بپرسند. برای من، زندگی «زمان» نیست؛ این وجودی نیست که می‌گریزد، که از لای انگشت‌های ما سُر می‌خورد، که مثلِ شبحی همین‌که می‌خواهیم بگیریمش ناپدید می‌شود. برای من، زندگی اکنون، حضور، سرشاری‌ست، باید باشد. آن‌قدر دنبالِ زندگی دویده‌ام که گُمش کرده‌ام.

   در سنّی هستم که در یک‌سال، ده‌سال پیر می‌شویم، که در آن، یک‌ساعت فقط هم‌ارزِ چند دقیقه است، که دیگر حتّا نمی‌توانیم ربعِ ساعت‌ها را ثبت کنیم. و با این وصف، هنوز به‌دنبالِ زنگی می‌دوم به این امید که در آخرین لحظه به آن برسم، همان‌طور که آدم به‌روی پلّه‌های واگنِ قطاری می‌پرد که دارد به راه می‌افتد.

اوژن یونسکو، پاره‌یادداشت‌ها، ترجمه‌ی مژگان حسینی روزبهانی، نشرِ مرکز، ١٣٨٩

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   جوانی بدونِ جوانی، ساخته‌ی فرانسیس فورد کاپولا، براساسِ رمانی از میرچا الیاده

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠