شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

حتّا نفهمیدی منظورم چیست...

 Amelie Nothomb

 

   ... امّا من همیشه به خاطره‌ها پناه می‌برم. اگر خاطره‌ها نباشند، تحمّلِ زندگی واقعاً کارِ سختی‌ست.

                                                               رومن گاری، در یک نامه

 

   سئوالِ بی‌ربطی‌ست؛ امّا کسی را سراغ دارید که با خاطره‌هایش زندگی نکند؟ که خاطره‌ی سال‌های کودکی را فراموش کرده باشد و سال‌های دور را به‌خاطر نیاورد؟ همه‌چیز از همان‌سال‌ها شروع می‌شود؛ از روزهای دوری که همه‌چیز ساده‌تر از این‌ها بود و خیالاتِ کودکی پیچیدگی دنیا را کنار می‌زد و دنیای خودش را می‌ساخت. خاطره‌ها را می‌شود به زبان نیاورد، می‌شود هیچ‌ خاطره‌ای را آب‌وتاب نداد و حتّا بهترینش را ننوشت؛ امّا نمی‌شود فراموشش کرد. می‌شود گوشه‌ای از ذهن پنهانش کرد و به چیزهای دیگری پرداخت که نزدیک‌ترند و آشناتر محسوب می‌شوند؛ امّا نمی‌شود فراموشش کرد. زندگی با خاطره چیزِ بدی نیست؛ خودِ زندگی‌ست. مُرورِ روزهای رفته عُمری‌ست که شاید چیزی به پایانش نمانده باشد و شاید کنارِ هم نشاندنِ همه‌ی آن چیزهای خوبی باشد که روزی روزگاری مایه‌ی مسرّت و شادی بوده‌اند.

   تربیتِ احساسات

   امّا این چه شروعی‌ست؟ این لحنِ احساساتی، این لحنِ غم‌خوارانه و حسرت‌بار قرار است ما را به کجا ببرد؟ اصلاً چه نیازی هست به احساساتی‌شدن و حسرت‌خوردن؟ نیازش را اَمِلی نوتومبِ بلژیکی، در رُمانِ خرابکاری عاشقانه نشان داده است. رمانِ نوتومب نمونه‌ی یک داستانِ احساساتی و حسرت‌خوار است؛ بی‌آن‌که این احساساتی‌گری و حسرت‌خواری بد باشد، یا بد به‌نظر برسد. ساده‌تر از این حرف‌هاست: چیزهایی هست که باید بدانیم، یا دست‌کم بد نیست بدانیم. چیزهایی که ربطِ زیادی به «عوالمِ بزرگ‌سالی» ندارد و اگر چیزی از این عوالم در آن دیده می‌شود، بی‌شک از دریچه‌ی «کودکی» عبور کرده است.

   با این اوصاف آیا با رُمانی کودکانه طرف هستیم و آن‌چه نوتومب نوشته به کارِ کودکان می‌آید؟ نه، قرار نیست هیچ کودکی، یا نوجوانی، خرابکاری عاشقانه را بخواند. اصلاً بخواند که چی بشود؟ که صدویک راه برای ذلّه‌کردنِ بزرگ‌ترها و هم‌سن‌وسال‌های خودش یاد بگیرد؟ قرار، ظاهراً، این نبوده است. چیزی که رُمانِ نوتومب به خواننده‌اش می‌دهد، مرورِ سال‌های کودکی‌ست و البته آشنایی با شیوه‌هایی که می‌توانند عیشِ دورانِ کودکی را دوچندان کنند.

   امّا همه‌چیز که در کودکی خلاصه نمی‌شود. خرابکاری عاشقانه صرفاً داستانِ کودکی نیست، داستانِ کودکی‌ست که در سال‌های بزرگ‌سالی دارد این کودکی را مُرور می‌کند و روشن است که همه‌چیز را سَبُک‌سنگین می‌کند تا ببیند آن اتّّفاق‌های ریز و درشت، آن حرف‌های تند‌وتیز یا مهربانانه، و آن قهر و آشتی‌های روزانه کارِ درستی بوده‌اند یا نه. داستانی که نوتومب نوشته، داستانِ آدمی‌ست که سال‌های کودکی‌اش را با دیدی جدّی [بزرگ‌سالانه؟ فیلسوفانه؟] مُرور می‌کند و چیزهایی را می‌بیند و می‌گوید که کاملاً تیزبینانه هستند. اینْ خصلتِ مهمِ داستانِ نوتومب است که نباید دست‌کم‌اش گرفت.

   آدمْ آدم است

   داستان‌های اَمِلی نوتومب رنگی از واقعیت دارند؛ رنگی از سال‌های کودکی. خاطره‌هایی هستند که به یاد آورده می‌شوند تا دلیلی باشند بر گذرِ زمان، بر این‌که عُمر می‌گذرد و سال‌هایی که ظاهراً در آن‌ها زمان کُند می‌گذشت، حالا به خاطره‌ای بدل شده است که شاید تکّه‌هایی از آن تلخ به‌نظر برسد؛ امّا هست و بودنش را با قاطعیتِ تمام ثابت می‌کند.

   اَمِلی نوتومب داستان‌هایش را طوری تعریف می‌کند که انگار اتّفاق افتاده‌اند. شواهد و قرائن [چیزهایی که در زندگی‌نامه‌ها و مصاحبه‌ها آمده] خبر از این می‌دهند که بخشی از این اتّفاق‌های داستانی واقعی هستند. امّا نوتومب همه‌چیز را طوری تعریف می‌کند و همه‌چیز را طوری کنارِ هم می‌نشاند که انگار همه‌ی داستان واقعی‌ست. لحنِ خاطره‌وار و گاهی حق‌به‌جانبش جای تردید باقی نمی‌گذارد. لابد واقعی‌ست. امّا واقعی‌بودن یا نبودنِ این داستان‌ها چه فرقی دارد؟ برای چه‌کسی اهمیت دارد که اَمِلی نوتومب در سال‌های کودکی دوچرخه‌اش را اسبی خو‌ش‌رکاب می‌دیده، یا به‌خاطرِ آسم حق نداشته زیاد از حدّ بدود؟ همه‌ی این‌ها آن تکّه‌های ریزی هستند که شخصیتِ راوی داستان را می‌سازند و آن‌را واقعی نشان می‌دهند؛ امّا این تکّه‌های ریز، این چیزهایی که خبر از واقعیت می‌دهند، دلیلِ خوبی هستند برای این‌که داستانِ خرابکاری عاشقانه را یک داستانِ واقعی بدانیم؟

   قرار نیست همه‌ی داستان‌ها شبیه به هم باشند و قرار نیست همه‌ی داستان‌هایی که ظاهری واقعی دارند واقعی باشند. قرار است هر داستانی در چارچوبِ دنیایی که می‌سازد، دنیایی که مثلِ دنیای واقعی اصول و بنا و قواعدی دارد و در آن تکّه‌های ریز و جزئیاتِ بی‌نظیر پیدا می‌شود، واقعی به‌نظر برسد. قاعدتاً چیزی نباید این واقعیت را دست‌خوشِ تغییر کند و داستان باید از گزندِ تغییراتِ احتمالی مصون بماند.

   داستانِ اَمِلی نوتومب به خاطره‌ای می‌ماند که گذرِ زمان را تاب آورده و در گوشه‌ای از ذهنِ نویسنده‌اش ماندگار شده است. این خاصیتِ خاطره است. امّا نوتومب نمی‌نویسد که به خاطره‌اش جان ببخشد، می‌نویسد که از طریقِ این خاطره، و درواقع به کمکِ این خاطره، چیزِ دیگری را نشان بدهد. توضیحِ همه‌ی آن خواسته‌های فروخفته‌ و چه‌بسا کِتمان‌شده‌ی سال‌های کودکی، و میلِ به داشتنِ همه‌ی چیزهای زیبا و دوست‌داشتنی آسان نیست. هر کاری دلیلی دارد، مقدّمه‌ای دارد، و تا با این دلیل و مقدّمه کنار نیاییم، نمی‌شود آن‌را تعریف کرد.

   رومن گاری یک‌بار نوشته بود هر نویسنده‌ای وقتی از چیزی حرف می‌زند و با شور و شوق آن‌را توضیح می‌دهد و آسمان و زمین را به‌هم می‌بافد، شک نکنید که دارد از چیزی دیگر طفره می‌رود و می‌خواهد چیزی مُهم‌تر را پنهان کند. خودِ گاری این طفره‌روی را در خیلی از کارهایش داشت و شاید پنهان‌شدن زیرِ نقاب‌های مُستعار و نوشتنِ داستان‌ به نام‌هایی که کسی از هوّیتِ واقعی‌شان خبر نداشت نمونه‌ی عملی گفته‌های او باشد.

   اَمِلی نوتومب هم در خرابکاری عاشقانه [و داستان‌های دیگرش که نویسنده‌ی این یادداشت خوانده] این شور و شوق را، عملاً، بُروز می‌دهد و همه‌چیز را با ذوق و شوق، و البته در کمالِ دقّت، طوری روایت می‌کند و واقعی‌بودن‌شان را به‌رُخ می‌کشد که جای هیچ تردیدی نمی‌ماند. با این‌همه می‌شود جورِ دیگری هم به این ذوق و شوق فکر کرد؛ به این‌که نوتومب، شاید، با نوشتنِ این خاطره‌ها و نقلِ آن‌ها برای دیگران عملاً دارد از خودش فرار می‌کند. این هم چیزی‌ست که می‌شود از حرفِ رومن گاری نتیجه گرفت.

   با این اوصافْ آیا وقتی چند داستانِ نوتومب را می‌خوانیم و چند دوره‌ی زندگی او را مُرور می‌کنیم به شناختی از خودِ‌ او هم رسیده‌ایم؟ آیا اَمِلی نوتومبِ واقعی همین آدمی‌ست که ماجراهای کودکی‌اش را در خرابکاری عاشقانه می‌خوانیم و اتّفاق‌های سال‌های جوانی‌اش را در ترس و لرز؟ جُمله‌ی مشهورِ ویرجینیا وولف را که فراموش نکرده‌ایم؛ «ادبیات و هُنرْ نسخه‌ی دوّمِ دنیای واقعی نیستند. از آن نکبتْ همان یکی کافی‌ست.»

   وقتی سخن از تو می‌گویم

   اَمِلی نوتومب درعینِ روایتِ داستانِ سال‌های کودکی‌ همه‌چیز را با دیدی جدّی [بزرگ‌سالانه؟ فیلسوفانه؟] مُرور می‌کند و چیزهایی را می‌بیند و می‌گوید که کاملاً تیزبینانه‌اند. ساده‌تر و خلاصه‌ترش این است که نوتومب گزیده‌گویی می‌کند.

   نویسنده‌های زیادی را می‌شود سراغ گرفت که موقعِ نوشتنِ داستان از گزیده‌گویی و نوشتنِ جمله‌های قصار، یا جمله‌هایی که بشود آن‌ها را نقلِ قول کرد و مثلاً در پیشانی یک یادداشت نوشت، پرهیز می‌کنند. گمانِ این نویسنده‌ها آن است که جمله‌های قصار ذهنِ خواننده را منحرف می‌کند و کم‌کم فراموش می‌کند که مسیرِ داستان کدام بوده و قرار بوده به کجا برسد. حرفِ غلطی هم نیست. بعضی از کتاب‌ها را صرفاً با نقلِ‌قول‌هایی که در خاطر مانده‌اند به‌یاد سپرده‌ایم؛ بی‌آن‌که واقعاً چیزی از داستان یا شخصیت‌اش در ذهن مانده باشد.

   با این‌همه اَمِلی نوتومب شیوه‌ای را پیدا کرده و راهی را انتخاب کرده که هم می‌شود سررشته‌ی داستان را از دست نداد، هم جمله‌های قصار و نقل‌ِ‌قول‌های درخشان را خواند و لذّت بُرد. بخشی از جذّابیتِ داستان‌های نوتومب، و به‌خصوص همین خرابکاری عاشقانه، جمله‌های قصاری‌ست که از نویسنده صادر می‌شود. کار نوتومب این است که ابتدا همه‌چیز را از دریچه‌ی ذهنِ یک کودک می‌بیند و بعد با ترکیبِ این ذهنِ کودکانه و منطقِ بزرگ‌سالانه‌ای که ادامه‌ی منطقی همان ذهنیت است، دست به نتیجه‌گیری می‌زند. مثالِ بسیار ساده و دمِ‌دستی‌اش را در دوّمین صفحه‌ی داستان می‌شود دید. «از اوّلین روز حقیقتی برایم آشکار شد: در شهرِ پنکه‌ها هر چیزی که باشُکوه نبود، زشت بود. پس می‌توان گفت: تقریباً همه‌چیز زشت بود. نتیجه‌ی فوری این‌که: زیبایی دنیا من بودم.» [صفحه‌ی ١٢] یا این تکّه را بخوانید. «هرروز صُبح برده‌ای برای آرایشِ موهای من می‌آمد. خودش نمی‌دانست که برده‌ی من است. خود را چینی می‌دانست. درحقیقت ملّیتی نداشت، چون برده‌ی من بود.» [صفحه‌ی ١٣] یا این تکّه‌ی خواندنی که استدلالی شگفت‌انگیز دارد. «آتش‌بسْ تشریفاتی‌ست که موجودِ انسانی نمی‌تواند به خود اجازه‌ی آن‌را بدهد، چرا که دورانِ صلح همیشه به جنگ‌های جدیدی منجر می‌شود. درحالی‌که جنگ‌ها، معمولاً، به دورانِ صلح می‌انجامند. این‌طور به‌‌نظر می‌رسد که صلح برای انسان مضرّ است و جنگ برای او مُفید. پس با تکیه بر این فلسفه باید دردسرهای جزئی جنگ را هم پذیرفت.» [صفحه‌ی ٢٢] و البته که همه‌ی این نظریه‌ها را درباره‌ی جنگ و جدال‌های کودکانه‌ای می‌دهد که در محلّه‌ی آن‌ها [محلّه‌ی سن لی تون] رخ می‌دهد و بازی مخصوصِ کودکان است. فرقی نمی‌کند که ابتدای داستان را می‌خوانید، یا به صفحه‌های پایانی‌اش نزدیک شده‌اید، چرا که روشِ اَمِلی نوتومب در گرفتنِ نتیجه‌های درخشان همین‌طور ادامه دارد و آن‌را لابه‌لای داستانش گُنجانده است.

   دوست‌داشتنِ چیزِ غریب

   بخشی از جذّابیتِ خرابکاری عاشقانه، شاید، به مکانِ داستان بر‌گردد. داستانْ در چین اتّفاق می‌افتد و راوی [اَمِلی نوتومب؟] که به‌خاطرِ مأموریتِ سیاسی پدرِ دیپلمات‌اش [پاتریک نوتومب؟] مجبور است در این کشورِ غریب زندگی کند، سعی می‌کند این غرابت را به رازی تبدیل کند که دست‌کم بشود دوستش داشت. این است که شروع می‌کند به ابداعِ رازهایی که زشتی دنیا را می‌گیرند و دنیا را جای بهتری می‌کنند برای زندگی. زشتی دنیا در آن چیزهایی نیست که به چشم می‌آید؛ در چیزهایی‌ست که پُشتِ چیزهایی دیگر پنهان می‌شود و صورتی دیگر دارد. قاعدتاً زیبایی دنیا هم چُنین وضعیتی دارد. این است که راوی در این دنیای غریب دوچرخه‌اش را اسبی خوش‌رکاب و تیزپا می‌بیند و برای خواننده‌ای که هنوز از این رازِ بزرگ باخبر نشده سخت است که باور کند دخترکی خردسال [دقیقاً هفت‌ساله] سوار بر چُنین اسبی در محلّه‌های چینِ کمونیستی می‌تازد و جولان می‌دهد.

   راوی [اَمِلی نوتومب؟] یک‌سره در دنیای خیالی خود غرق است و تصویرهای این دنیا را به دنیای واقعی ترجیح می‌دهد. امّا از آن‌جا که دنیای خیالی زوال‌ناپذیر نیست و عُمری کوتاه دارد، بالأخره آفتابش غُروب می‌کند و این غُروبِ آفتاب و نقشِ بر آب‌شدنِ تصویرهای دنیای خیالی، بعد از دیدارِ او با دخترکِ ایتالیاییِ تازه‌واردی اتّفاق می‌افتد که هرچند موقعیتش به راوی شبیه است، امّا چیزهایی دارد که هوش از سرِ او می‌رُباید. مهم‌ترین چیزْ زیبایی خیره‌کننده‌ی اوست. «در قلبِ شهرِ پنکه‌ها بود که انحطاطِ من آغاز شد. از لحظه‌ای شروع شد که فهمیدم مرکزِ دنیا من نیستم. از لحظه‌ای شروع شد که با شگفتی تمام کشف کردم که مرکزِ دنیا چه‌کسی بود... مرکزِ دنیا در چهل‌متری خانه‌ی من ساکن بود. مرکز دنیا ایتالیایی و اسمش اِلِنا بود.» [صفحه‌ی ۴٠]

   راوی [اَمِلی نوتومب؟] از «انحطاط» می‌نویسد، از لحظه‌ای که شروعِ یک «سقوط» است. حالا و از این به بعد چیزی که او می‌خواهد این است که مرکزِ دنیا به او توجّه کند و بفهمد که کسی بهتر از او را نمی‌تواند برای دوستی انتخاب کند و دوستی آن‌ها سال‌های سال ادامه پیدا می‌کند، به‌ شرطِ این‌که مرکزِ دنیا غُرور و تکبّرِ کودکانه‌اش را کنار بگذارد و دیگران را هم ببیند. «همیشه طوری رفتار می‌کرد که انگار بی‌نیاز از همه‌چیز و همه‌کَس بود. طوری زندگی می‌کرد که انگار زیباترین بودن و موهایی چُنین بلند داشتن برایش کافی بود.» [صفحه‌ی ۴۵] یا «متوجّه شدم که در کنارِ او بودنْ کافی نیست. باید به چشمش می‌آمدم. موضوع این نبود. برایش جالب نبودم. درحقیقتْ گویا هیچ‌چیز برای او جالب نبود... زمان لازم بود تا بفهمم که تنها یک‌چیز برای اِلِنا مهم است: این‌که نگاهش کنند.» [صفحه‌ی ۴٧] و البته این هم هست که «برخوردِ من با اِلِنا انتقالِ قدرت نبود ـ من هیچ قدرتی نداشتم و دغدغه‌ی خاطری هم به خاطرِ آن نداشتم ـ یک جابه‌جایی فکری بود: از آن پسْ مرکزِ زمین خارج از من قرار داشت و من هر کاری برای نزدیک‌شدن به آن می‌کردم.» [صفحه‌ی ۴٧]

   خُب می‌بینید که چه دنیایی‌ست؟ حالا راوی دست به هر کاری می‌زند تا دلِ مرکزِ دنیا را به دست بیاورد و کاری کند که به چشمِ مرکزِ دنیا تازه برسد. بگذارید چند کلمه‌ای درباره‌ی «نرم‌دلی» [La douceur] بنویسیم که به‌قولِ آندره کُنت اسپونویل در رساله‌ای کوچک در بابِ فضیلت‌های بزرگ [ترجمه‌ی مرتضی کلانتریان، نشرِ آگه، ١٣٨۴] مخصوصِ زنان است و مردان از این فضیلت بهره‌ای نبرده‌اند. «آن‌چه در نرم‌دلی زنانه است، یا این‌طور به‌نظر می‌آید، یک شجاعتِ بی‌خشونت، یک قُدرتِ بی‌سنگدلی، یک عشقِ بی‌خشم است... نرم‌دلی، در نگاهِ اوّل، یک آرامش است، آرامشی واقعی یا موردِ آرزو: این آرامش متضادِ جنگ، بی‌رحمی، وحشی‌گری، پرخاشگری و خشونت است... آرامشی درونی، تنها آرامشی که یک فضیلت است. بیش‌ترِ اوقات، نگرانی و رنج، جای‌جای آن‌را شکافته است، گاهی نیز شادی و حق‌شناسی آن‌را نورانی کرده است، ولی همیشه از نفرت، سنگدلی [و] بی‌احساسی تهی است.» [رساله‌ای...، صفحه‌‌ی ٢۵٣]

   برای راوی رُمانِ خرابکاری عاشقانه، که دخترکی هفت‌ساله است، چیزی مهم‌تر از این نیست که بابِ دوستی را با اِلِنا باز کند. با این‌همه اِلِنا ظاهراً علاقه‌ای به گشودنِ این باب ندارد و کارِ خودش را می‌کند و راهِ خودش را می‌رود. امّا واقعاً این‌طور نیست. درست است که هردو آن‌ها در بخشی از داستان [واقعیت؟] سنگدل می‌شوند و کارهایی را می‌کنند که دیگری توقّع ندارد و حرف‌هایی را می‌زنند که غریب و دور از ذهن به‌نظر می‌رسد، ولی راست این است که آن‌ها این دوستی را می‌خواهند و قیمتش هم اصلاً مهم نیست. این دوستی را می‌خواهند چون مایه‌ی آرامش است، چون اجازه نمی‌دهد آدم‌هایی سنگدل باشند و در تکّه‌ی پایانی داستان، جایی‌که جدالِ هردو دخترکِ خردسال به اوج می‌رسد، راوی به پدر و مادرش اطّلاع می‌دهد که «می‌خواهم هرچه زودتر چین را ترک کنم.» و «خیلی زود پدرم حُکمِ انتقالش را به نیویورک گرفت. دعای خیرم را نثارِِ کریستف کُلُمب کردم.» [صفحه‌ی ١٣٩]

   سال‌ها بعد، دو سال پیش از نوشته‌شدنِ رُمان، خبرهای خوشی از اِلِنا می‌رسد و ظاهراً معلوم می‌شود که او هنوز غُرورِ سال‌های کودکی را دارد و طوری رفتار می‌کند که انگار بی‌نیاز از همه‌چیز و همه‌کَس است. خُب حالا راوی [اجازه بدهید دیگر علامتِ سئوال را کنار بگذاریم و بنویسیم اَمِلی نوتومب] آخرین حرف‌هایش را درباره‌ی این دوست، این موجودِ حیرت‌انگیزِ سال‌های کودکی می‌نویسد. «ممنون از اِلِنا، برای این‌که همه‌چیز را در موردِ عشق به من یاد داد. و ممنون از اِلِنا، برای این‌که نسبت به افسانه‌اش وفادار مانده است.» [صفحه‌ی ١۴١]

   همین است. یک چشمه از رازِ خوشبختی همین است. می‌شود با بی‌گناهی ‌بخشید و خشونتِ زندگی را به دستِ فراموشی ‌سپرد. آن‌وقتْ به‌یادآوردنِ سال‌های گذشته و روزهای رفته و خاطره‌ها و دوستی‌های تباه‌شده مایه‌ی آزار نیست. فکرِ به گذشته آدم را سَبُک می‌کند و چیزی بهتر از این سَبُکی سراغ دارید؟

   +

   خرابکاری عاشقانه [رُمان]

   اَمِلی نوتومب

   ترجمه‌ی زهرا سدیدی

   نشرِ مرکز

   چاپ اوّل: ١٣٨۶

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩