شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

کورسویی، سرانجام ـــ نوشته‌ای از صفی یزدانیان


نکته: این یادداشت را پیش‌تر صفی یزدانیان در صفحه‌ی فیس‌بوکش منتشر کرده. 

سال ۱۹۸۸ مجله‌ی سوئدی «چاپلین» شماره‌ی ویژه‌ای به بزرگداشت هفتاد سالگی اینگمار برگمان منتشر کرد. بسیاری از سینماگران و نیز همکاران دوره‌ی طولانی کار او به مناسبت سرراستیِ عدد ۷۰ در باره‌ی او چیزی نوشتند. و بنابراین ما هم می‌توانیم تا سالی دیگر، و رسیدن به عدد سرراست ۹۰ که گویا خود برانگیزاننده‌ی شوق نوشتن و گفتن است صبر کنیم. اما این یکی، این عدد ناجور و بی صفرِ ۸۹ هم برای خود مناسبتی است اگر نویسنده بخواهد رها از بندِ عدد، خوانند‌ه‌اش را دست‌کم در چارچوب این چند سطر، به یادآوری چیزی «خوب» فرابخواند. دعوت به برگمان، به گمان من، فراخوانی کارآمد است. کارآمدتر حتا از آن تجویز سینماییِ معمول، که نسخه‌ی فرار از اندوه و افسردگی‌مان معمولا گریختن به دنیای برادران مارکس است، یا تماشای بهترین کمدی‌های آلن، مثل «عشق و مرگ» یا «پایان‌بندی هالیوودی». تجویز برگمان، البته که، کمی سخت‌‌تر است، چرا که دعوت به تماشای دنیایی عبوس است که در آن هرلحظه‌ی امید یا شادی، بی‌شک موقتی است. تماشاگری که به دنیای برگمان خو کرده باشد با دیدن موقعیتی که در آن آدم‌های داستان کمی سرزنده‌اند یا اندکی به چیزی امیدوارند، یقین دارد که دقیقه‌ای دیگر از جایی آواری از نشدن، نشدنی که ذاتش تنهایی مطلق آدمی است بر سرِ سرزندگان و امیدواران فرو خواهد ریخت. اما راز این جهان و این آدم های عبوس در کجاست که بیش‌و کم شصت سالی در کنار همه‌ی موج هایی که در سینما به وجود آمد به تنهایی و بی‌آن که بتوان آن‌ها را در حصار ژانری محصور کرد زنده و مؤثر باقی ماند؟ برگمان چهره‌‌‌‌‌‌ی انسان را به انسان نشان داد، در نزدیک ترین فاصله‌ی ممکن تماشاگر و شخصیتِ قصه اش را رو در روی هم نشاند، و هر دو سوی این نمایش توانستند با هم به تجربه ای یگانه، به درکی ناگهانی از خود و دیگری، دست بیابند: او را کسی به حال خود رها کرده است، ما را به حال خود رها کرده‌اند.

مقاله‌ای از سال‌های «کایه دو سینما»ی ژان‌لوک گدار در همان شماره‌ی چاپلین بازچاپ شد که در آن گدار از قیاس داوری سینما و هنرهای دیگر نوشته بود. و نوشته بود که هرگز کسی با خواندن فالکنر یا حتا شکسپیر نمی گوید «‌ادبیات یعنی این»، و هیچ ناقدی در باره‌ی موتسارت نمی نویسد « موسیقی همین است» یا در باره‌ی اثری از پل کله نمی گوید« این است نقاشی»، اما سینما این سادگی کودکانه را با ذات خودش همراه دارد، به سادگی می‌گوییم «‌سینما همین است» و کسی هم بازخواستی نمی‌کند، چون سینما هنری در خود بسنده است. به نوشته‌ی گدار می توان از افولس گرفته تا درایر و هاکس و جرج کیوکر همین را گفت، که «‌این است سینما» و «این بهترین فیلمی است که دیده‌ام». با پذیرفتن نگاه گدار، که مبدا راهی است که او تا سخن گفتن از «تاریخ های سینما» (و نه «تاریخ سینما») رفت، سینمای برگمان «خودِ سینما» و یکی از تاریخ‌های سینماست.

و از یاد نمی‌بریم که او، جدا از صورت‌های غمگینی که نزدیک‌شان می شد، خالق «فانی و الکساندر» نیز هست. فیلمی که در ستایش قصه‌گویی ساخت، و در ستایش نمایش. و کدام‌یک از ما همچون دو کودکی که پدرِ بازیگر/ قصه‌گوی‌شان را از دست داده بودند، در گریز از جهان شرّ ِ آن ناپدری، دل به قصه ها نمی‌سپریم، و به امنیتِ مهربانِ آن دنیای دیگر پناه نمی‌بریم؟ و نیز از یاد نمی‌بریم که همین سه سال پیش بود که او با «ساراباند» بازگشت، باز هم ارلاند یوزفسن و لیو اولمان نشستند و با هم حرف زدند و حرف هم را نفهمیدند. اما این بار، سال‌ها پس از «صحنه‌هایی از یک زندگی زناشویی»، چیزی در این میانه فرق کرده بود، و این تفاوت در سپیدیِ مو و شکستگی صدا و بیماری‌های بسیارِ حاصل سال‌خوردگی نبود. این تفاوت در دریافتی تازه از این زیستن سخت نهفته بود: زن و مرد شاید سرانجام به این درک مشترک دست یافتند که اگرچه هنوز هم امیدی نیست، هنوز هم هر آدمی تنهاست و در نهایت مزاحم دیگری است، و هنوز هم از تحمل هم ناتوانیم، اما این هم حقیقتی است که با این همه فقط خودمان را داریم، فقط همدیگر را داریم. و این شاید همان کورسویی باشد که هنوز بر واژه‌‌ی امید می‌تابد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٤

چیزهای زیادی هست که نمی‌شود درباره‌شان حرف زد

 


 

ژرژ سادول در کتابِ فرهنگِ فیلم‌های سینما می‌نویسد «فیلمِ از میانِ آینه به تیرگی (یا آن‌طور که به فارسی مشهور است: همچون در یک آینه) نخستین بخش از نوعی تریلوژی [سه‌گانه] است؛ دو بخشِ دیگرِ آن نورِ زمستانی و سکوت است. برگمان در این سه فیلم، گویی که در جست‌وجوی تعبیرِ تازه‌ای از خدا و مرتبتِ الوهیت است که با تعبیرِ سنّتیِ آشنای او اندک تفاوت‌هایی دارد. گرچه پایانِ فیلم از لحاظِ اقناعی کمی تصنّعی به‌نظر می‌رسد (مینوس با شادی فریاد می‌زند پدرم با من حرف زد) درحالی‌که داوید همچنان درباره‌ی ذاتِ خداوند مشغولِ سخنرانی‌ست.»

 

سرت گرمِ نوشتن بود و نباید مزاحم می‌شدم

خورشید پشتِ ابر است. همه‌جا تاریک می‌شود. جایی در دوردست، شرقِ دریا، ابرها خبر از باران می‌دهند و رعد و برقِ گاه و بی‌گاه‌شان دیواره‌ی بنفشِ آسمان را روشن می‌کند. رعد روشنایی‌اش را روی آب می‌ریزد. نسیمی برمی‌خیزد و بعد مرغ‌های دریایی ساکت می‌شوند.

داوید و مارتین تور را پایین می‌کشند.

داوید: به‌نظرت امشب طوفان می‌شود؟

مارتین: طوفان نمی‌شود.

داوید: ابرها را نمی‌بینی؟

مارتین: از رعد و برق می‌ترسی؟

داوید: از رعد و برق که خیلی می‌ترسم. سوئیس که بودم... یک‌جوری توی کوه‌ها صدا می‌داد. لعنت بر شیطان.

مارتین: ولی سوئیس را دوست داشتی؟

داوید: دلم می‌خواست برگردم شهرِ خودم، ولی قسم خورده بودم تا رمانم تمام نشده از آن‌جا تکان نخورم.

مارتین: حالا رمانت تمام شده؟

داوید: تقریباً تمام شده.

مارتین: زخمِ معده‌ت اذیتت نمی‌کند؟

داوید: اذیت که نمی‌کند، ولی قبلِ این‌که این جابه‌جایی اثر بگذارد بد نیست نسخه‌ای بنویسی.

مارتین: دوست داشته باشی فردا می‌رویم داروخانه. خودم هم باید چیزهایی بخرم.

می‌روند به‌سوی ساحل. مارتین تور را گذاشته روی شانه‌اش.

داوید پاروها را از قایق بیرون می‌کشد.

مارتین: راستی، نامه‌ای که دوشنبه فرستادم رسید دستت؟

داوید: دوشنبه که من زوریخ بودم؛ پیشِ والدشتاین. خیلی هم سلام رساندند.

مارتین: پس نامه نرسید دستت.

داوید: بعد هم که چهارشنبه یک‌راست پرواز کردم به این‌جا.

مارتین: پس نامه را ندیده‌ای.

داوید: نه. نامه‌ی مهمی بوده؟

مارتین: راجع‌به کارین بود.

داوید به‌سختی قایق را می‌کشد. آرام نگاهی به مارتین می‌اندازد که تور را انداخته روی شانه و ایستاده روی پل.

داوید: کارین؟ چی شده؟

مارتین: نمی‌دانم؛ فکر کردم باید بنویسم برایت، هرچند سرت گرمِ نوشتن بود و نباید مزاحم می‌شدم.

این جمله‌ای که مارتین گفته یک‌جورهایی بارِ طنز دارد. مارتین می‌آید توی قایق و می‌نشیند نزدیکِ پاروها. داوید سرش را گرمِ پیپِ خاموشش می‌کند و بعد هم می‌گذاردش توی جیب.

 

چیزهای زیادی هست که نمی‌شود درباره‌شان حرف زد

آفتاب غروب کرده است. مارتین آرام‌آرام پارو می‌زند و قایق را در خلیج می‌راند. تور دستِ داوید است که حالا رو به جلو خم شده.

مارتین: تنها روان‌شناسی که قبولش دارم ادگار است. این چندوقت هم ادگارْ کارین را درمان کرده. می‌شناسی‌ش؟

داوید سری تکان می‌دهد.

یک‌ماه پیش، قبلِ این‌که کارین برگردد خانه، کلّی با ادگار راجع‌بهش حرف زدم. البته گفت تضمینی نمی‌دهد که کارین درمان شود.

داوید: حالش چه‌طور است؟

مارتین: شب‌ها خوب نمی‌خوابد. گوشش بدجوری تیز شده. اصلاً شنوایی‌ش خیلی حسّاس شده. صدای هرچیزی را که بیرونِ اتاق بجنبد می‌شنود.

داوید: خودش خبر دارد چی شده؟

مارتین: فهمیده مریضی‌ش چیست. ولی هنوز نفهمیده که مریضی‌ش درمان ندارد.

داوید: درمان ندارد؟

مارتین: ادگار مریض‌هایی داشته که درمان شده‌اند. آدم باید امیدوار باشد.

داوید: همه‌چی خوب است بین‌تان؟

مارتین: ممنون.

داوید: این‌که نشد جواب.

مارتین: واقعاً دوست داری بدانی؟

داوید: عجب سئوالی.

می‌خندد.

مارتین: روزها که همین‌جوری می‌گذرند. همه‌ی بهار را که دانشگاه درس دادم. کلّی دانشجو داشتم که ازشان امتحان گرفته‌م. آخرش هم مطب را تعطیل کردم که به کارهای خودم برسم. شاید هم همین‌چیزها را برایت نوشته بودم.

مارتین سکوت می‌کند. دست‌هایش را نگاه می‌کند که پاروها را محکم چسبیده‌اند.

داوید: مینوس چی؟

مارتین: مینوس هم سرش به مشکلاتِ فکریِ خودش گرم است.

دوباره سکوت می‌کند. کشتیِ بخاری از کنارشان می‌گذرد. سوتِ کشتی را می‌شنویم.

داوید: چیزهای زیادی هست که نمی‌شود همین‌جوری درباره‌شان حرف زد.

مارتین: درست است. قبلِ این‌که کارین بیمار شود خانواده‌ی خوش‌بختی بودیم. ولی بدی‌ش این است که قبلِ‌این‌که بفهمم واقعاً چه فاجعه‌ای دارد اتّفاق می‌افتد نزدیک بود همه‌مان نابود شویم.

داوید: توی نامه‌ هم اشاره کرده بودی به این‌چیزها؟

مارتین: خیلی سربسته. داشتی رمان می‌نوشتی و دوست نداشتم مزاحمت شوم.

داوید سکوت می‌کند. نگاهی به آن‌طرف می‌اندازد.

داوید: آره. آره.

مارتین: می‌دانم که دوستش دارم. می‌دانم که هیچ‌چی نمی‌تواند از هم جدای‌مان کند. من در زندگی‌ش چیزی هستم که باید بهش تکیه کند. شاید تنها تکیه‌گاهی که دارد من‌ باشم.

داوید: می‌فهمم.

مارتین: می‌گوید من فاصله می‌اندازم بینِ خودش و بیماری‌اش. شاید هم راست می‌گوید.

داوید: می‌فهمم چی می‌گویی.

سکوت می‌کنند.

مارتین: حالا تور را پهن کنیم؟

داوید: می‌خواستم همین‌را بگویم.

داوید تور را می‌اندازد در آب. نگاهی به مارتین می‌اندازد که پارو می‌زند. گاه و بی‌گاه صدای رعدی را از دور می‌شنویم.

 

بابا، چرا به‌جای رمانْ کتابِ آشپزی نمی‌نویسی؟

هوای باغچه لطیف است. دیوارها هنوز از آفتاب گرم است. داوید و مارتین میزِ غذا را زیرِ درخت می‌چینند. چراغ‌های بادی را از شاخه‌های درخت آویزان می‌کنند.

تیغی، ناگهان، نوکِ انگشتِ مارتین را می‌بُرد. انگشتش را می‌برد طرفِ دهانش. بعد بیرون می‌آوردش. نگاه می‌کند که قطره‌های خون چه‌جوری از نوکِ انگشتش بیرون می‌ریزند.

مارتین:  هیچ‌چی بدتر از این نیست که آدم نوکِ انگشتش را ببُرد.

داوید: روی زخم را باید ببندی.

کارین و مینوس از جنگل برمی‌گردند.

مینوس: هی، سلام. دارید چی‌کار می‌کنید؟

مارتین: سلام، سلام.

داوید: مارتین انگشتش را بُریده.

کارین: ببینم انگشتت را.

مارتین انگشتش را نشان می‌دهد...

کارین: زخمش که انگار عمیق است. نمی‌خواهی ببندی‌ش؟

مارتین: ای‌بابا، انگشت که این‌ حرف‌ها را ندارد.

داوید: زیرِ نورِ ماه هم می‌شود شام بخوریم، چراغ‌بادی هم لازم داریم؟

مینوس: من شیر را می‌برم زیرزمین.

داوید دیگِ غذا را روی میز می‌گذارد. بخارِ دل‌چسب و مطبوعی از دیگ بالا می‌زند. درِ دیگ را برمی‌دارد و درنهایتِ شگفتی نگاهی به داخلش می‌اندازد.

کارین: بابا، بابا، واقعاً آشپزِ خوبی هستی.

مارتین: چه بویی! چه عطری!

صدای مینوس را از زیرزمین می‌شنویم.

مینوس: اِ؟ صبر کنید من هم بیایم بالا.

مینوس از زیرزمین بالا می‌آید و کنار بقیه می‌ایستد. بوی خوشِ غذا را حس می‌کند و صورتش از شادی خندان می‌شود. دستش را آهسته روی شکمش می‌کشد.

مینوس: بابا، بابا، چرا به‌جای رمانْ کتابِ آشپزی نمی‌نویسی؟

همه شاد و خوشحال می‌‌خندند و می‌نشینند دورِ میز. داوید بشقاب‌ها را پُر می‌کند. مارتین لیوان‌ها را پُر می‌کند. کارین نان را می‌بُرد. مینوس چندتکّه سیب‌زمینی می‌گذارد توی بشقابش.

مارتین: کاش روزهای خوشی از راه برسد.

داوید: خیلی دلم می‌خواست دورِ هم باشیم.

مینوس: چرا؟

داوید: همیشه دلم خواسته این‌جا، توی این خانه، زندگی کنم.

مینوس: یعنی با ما زندگی کنی؟

داوید: آره. مخصوصاً با تو.

مینوس: یعنی این‌جا می‌مانی؟

داوید: این ماه را که حتماً می‌مانم.

کارین: همین ماه؟ یعنی دوباره برمی‌گردی؟

داوید: آره. البته باید خبر می‌دادم. باید سرپرستِ یک گروهِ جهان‌گرد باشم که می‌روند یوگسلاوی. از این سفرهای...

کارین: سرپرستِ جهان‌گردها؟ از کجا این شغل را پیدا کرده‌ای؟

داوید: پیشنهادِ خوبی بود. یک گروهِ فرهنگی‌ست. من هم که یوگسلاوی را عینِ کفِ دست می‌شناسم. چرا نباید قبول می‌کردم؟

مینوس: پس کتابی که داری می‌نویسی چی می‌شود؟

داوید: قبلِ این‌که بروم تمام می‌شود. با ناشر هم حرف زده‌ام. هفته‌ی بعد دست‌نویسِ کتاب را تحویلش می‌دهم.

مارتین: چندوقت می‌روی سفر؟

داوید: خودم هم نمی‌دانم. شاید از این سفر که برگردم چندوقتی بروم دوبرنیک.

چندلحظه‌ای سکوت می‌کنند. داوید نگاهی به آن‌ها می‌اندازد و بعد می‌زند زیرِ خنده.

داوید: الان که فکر می‌کنم می‌بینم شبیه این آدم‌کُش‌ها شده‌ام.

مینوس: ولی تو که قول دادی از سوئیس که برگردی پیش‌مان بمانی.

داوید: یادم نیست واقعاً قول داده باشم.

مینوس: ولی قول دادی بابا.

داوید: این‌‌جوری که خیلی ناراحت‌کننده‌ است.

مینوس: آره، خیلی ناراحت‌کننده‌ است.

دوباره سکوت می‌کنند. بعد کارین به حرف می‌آید.

کارین: قرار بود امشب شاد و خوش باشیم، ولی الان ممکن است بزنیم زیرِ گریه.

داوید دستپاچه می‌شود. می‌خندد.

داوید: از سوئیس سوغاتی آورده‌ام.

خم می‌شود زیرِ میز و سه‌تا بسته را بیرون می‌آورد. همه شروع می‌کنند به بازکردنِ بسته‌های سوغاتی. داوید دوروبرش را نگاه می‌کند و بعد از جا بلند می‌شود.

داوید: ببخشید. بروم توتونم را بیاورم.

مینوس ساعتی به دست دارد. کارین یک‌جفت دستکشِ جیر دارد که کمی تنگ به‌نظر می‌رسند. مارتین هم دارد با ریش‌تراشِ برقی‌اش ور می‌رود.

مینوس: حاضرم شرط ببندم بابا همین‌که رسیده استکهلم یادش افتاده که باید سوغاتی بخرد.

کارین: دستش درد نکند که سوغاتی خریده.

مینوس: ولی اگر به‌جای سوغاتی پول می‌داد راضی‌تر بودم.

داوید می‌رود توی اتاق. در را پشتِ سرش می‌بندد. نفسش را حبس می‌کند توی سینه و همان‌جا می‌ایستد. دوروبرش را نگاه می‌کند. دنبالِ چیزی می‌گردد. بعد صدای هق‌هق‌اش درمی‌آید. شروع می‌کند به گریه‌کردن. نفسی عمیق می‌کشد و گریه‌اش شدیدتر می‌شود. مُشت‌اش را روی میز می‌کوبد. باید ناامیدی و تردید را از خودش دور کند. دوباره حالش عادّی می‌شود. می‌گردد دنبالِ جعبه‌ی توتونش. پیدایش می‌کند. بینی‌اش را پاک می‌کند. اشکِ چشم‌هایش را هم پاک می‌کند.

 

صبر کن، همه‌چی درست می‌شود

داوید سرش به دست‌نویس‌های رمان گرم است. گاهی از جا بلند می‌شود. می‌ایستد کنارِ پنجره و سپیده‌ی سحر را نگاه می‌کند. آن‌قدر سیگار کشیده که چشم‌هایش می‌سوزند. اعصابش به‌هم‌ریخته. روی میز ورق‌های ماشین‌شده‌ای هست که روی بعضی‌شان تغییراتی داده. مبلمانِ اتاق خیلی عادّی‌ست. یک تخت‌خوابِ سفری هست و یک قفسه‌ی کتاب. پشتِ پرده هم ظرفی پُرِ آب و لگنی برای شست‌وشو. یک صندلیِ راحتی و چند صندلیِ معمولی.

داوید تکیه می‌دهد به پنجره. نبضِ خودش را می‌گیرد و حس می‌کند که تب کرده است و خوردنِ چند قرص هم اصلاً ضرر ندارد. هوای اوّلِ صبح سرد است و کم‌کم می‌لرزد. روی تخت‌خواب می‌نشیند و آماده‌ی بلعیدنِ قرص‌ها می‌شود.

خورشید گاه و بی‌گاه پشتِ ابرهای بارانی پنهان می‌شود. اتاق مدام تاریک و روشن می‌شود.

دستش را می‌گذارد روی سینه و به‌سختی نفس می‌کشد. از جا بلند می‌شود و می‌رود به‌سوی میزی که پُر از ورق‌های ماشین‌شده است.

داوید می‌خواند.

داوید: زن خسته بود از این‌همه انتظار و بادِ شدیدی که به صورتش می‌خورد برافروخته‌اش کرده بود.

داوید آه می‌کشد.

داوید: و تو ای خدای مهربان. ای خدای مهربان.

داوید عینکش را می‌گذارد روی پیشانی و با هر دو دست چهره‌ی غم‌گرفته‌اش را می‌پوشاند. کمی که می‌گذرد دوباره سرگرمِ کار می‌شود.

داوید دوباره می‌خواند.

داوید: زن خسته بود از این‌همه انتظار و...

خطِ باریکی روی بقیه‌ی جمله می‌کشد و بعد همه‌ی جمله را نگاه می‌کند. بقیه‌ی جمله‌ها را نگاه می‌کند. جمله‌هایی که هنوز خط نخورده‌اند.

داوید: زن خسته بود از این‌همه انتظار و بادِ شدیدی که به صورتش می‌خورد برافروخته‌اش کرده بود. زن دوید و...

داوید سرش را تکان می‌دهد. خم می‌شود روی کاغذ و با جوهرِ قرمز دورِ این جمله‌ی «زن خسته بود از این‌همه انتظار و بادِ شدیدی که به صورتش می‌خورد برافروخته‌اش کرده بود.» خط می‌کشد. دوباره آه می‌کشد. آهی از تهِ دل. روی چیزی که نوشته خطی پهن می‌کشد. بعد بی‌آن‌که لحظه‌ای تردید به خود راه دهد جمله‌ی تازه‌ای می‌نویسد. «یک‌دیگر را در ساحل دیدند.» رویش را برمی‌گرداند و می‌بیند کارین در آستانه‌ی در ایستاده.

داوید: هی، سلام کارین‌کوچولو. ساعت باید چهارِ صبح باشد. چرا بیداری؟

کارین: سلام بابا.

داوید: چیزی می‌خواهی؟

کارین حرفی نمی‌زند. می‌آید توی اتاق و در را هم پشتِ سرش می‌بندد. می‌نشیند پیشِ پدر.

کارین: خیلی گرفتاری؛ نه؟

داوید: دارم رمانم را جمع‌وجور می‌کنم. حالم خوش نیست.

کارین: یک تکّه‌اش را برایم بخوان.

داوید: بعد که ورق‌های تصحیح‌شده‌اش را گرفتم می‌خوانم. تو چرا بیداری؟ چرا نخوابیده‌ای؟

کارین: آفتاب داشت بالا می‌آمد که چندتا شروع کردند به سروصدا. بدجوری سروصدا کردند و از خواب پریدم. ترسیدم دوباره بخوابم.

داوید: صبر کن عزیزِ دلم، همه‌چی درست می‌شود.

 

شاید یک‌روز حرف بزنیم

داوید و مارتین قایق را در خلیج می‌رانند. بعد قایق را گوشه‌ای می‌بندند و شروع می‌کنند به غذاخوردن. مارتین غذایش را می‌خورد و شروع می‌کند به انداختنِ سنگ‌های کوچک توی آب. داوید قهوه می‌نوشد. هردو ساکتِ ساکتند.

داوید: چیزی شده؟

مارتین: باید شده باشد؟

داوید: حرف که نمی‌زنی. نگاهت هم دوستانه نیست.

مارتین: واقعاً باید راجع‌بهش حرف بزنم؟

داوید: لطف می‌کنی.

مارتین: راجع‌به کارین است.

داوید: کارین؟ ای‌بابا.

مارتین: کارین کشوی میزت را گشته و دفترچه‌ی خاطراتت را پیدا کرده. چیزهایی را که توی آن دفترچه نوشته‌ای...

داوید: نه.

داوید سکوت می‌کند.

داوید: یا خدا.

داوید ترسیده است. دستش را می‌برد طرفِ صورتش.

مارتین: توی آن دفترچه چی نوشته‌ای؟

داوید: خدایا.

مارتین: کارین دوست داشت راجع‌به دفترچه ازت بپرسم.

داوید سکوت می‌کند.

داوید: نوشته بودم امیدی نیست که حالش خوب شود. نوشته بودم که می‌ترسم درباره‌ی بیماری‌اش بیش‌تر بدانم.

مارتین زُل می‌زند به داوید. صورتش مدام سرخ‌تر می‌شود. معلوم است که از داوید نفرت دارد.

داوید در خود فرو رفته. با دست زانویش را می‌مالد.

داوید: این گناهی نیست که بشود جبرانش کرد. دفاعی هم ندارم. کارِ درستی نبوده.

مارتین: همیشه فقط به فکرِ خودت بوده‌ای. به چیزهایی که یک‌جوری ربط داشته‌اند بهت.

داوید سرش را تکان می‌دهد.

مارتین: هیچ حسّی به دیگران نداری. یخ زده‌ای. احساساتت منجمد شده. می‌ترسی درباره‌ی بیماری‌اش بیش‌تر بدانی؟ فقط آدمی مثلِ تو ممکن است این‌جوری فکر کند.

داوید نفسش درنمی‌آید.

داوید: نمی‌فهمی چی می‌گویم. نمی‌فهمی.

مارتین: حتماً نمی‌فهم. آره. ولی خوب می‌فهمم که فقط دنبالِ داستانی برای رمانت هستی. بیماریِ روحیِ دخترت هم داستانِ خوبی‌ست برای رمان‌نوشتن. تف به ذاتت واقعاً. این‌جوری الهام می‌گیری از واقعیت؟

داوید آرام حرف می‌زند.

داوید: من خیلی دوستش دارم مارتین.

مارتین: تو؟ دوستش داری؟ تو؟ همه‌ی وجودتِ خالی‌ست. پوکِ پوک. اصلاً می‌دانی احساسات یعنی چی؟ تو فقط بلدی همه‌چی را خوب تعریف کنی. بلدی برای هر لحظه‌ای یک کلمه‌ی به‌دردبخور پیدا کنی. ولی توی این دنیا چیزی هست که هیچ‌چی ازش نمی‌دانی. آن یک‌چیز هم زندگیِ واقعی‌ست.

داوید نگاهی به مارتین می‌اندازد.

مارتین: آدمِ ترسویی هستی. عرضه‌ی هیچ‌کاری نداری. ولی توی یک‌چیز واقعاً استادی. اصلاً نابغه‌ای. خوب بلدی عذرخواهی کنی. خوب بلدی بهانه بیاوری.

داوید: پس باید چی‌کار کنم؟

مارتین: باید کتابت را بنویسی. شاید سرت را گم کند. شاید این‌جوری به چیزی که دوست داری برسی. دوست داری نویسنده باشی. خب بنویس. این‌جوری دخترت را هم بی‌خودی قربانی نکرده‌ای. من می‌توانم... من باید...

مارتین سکوت می‌کند و لب‌هایش را می‌گزد.

داوید چهره‌ی گرفته و درهمِ مارتین را نگاه می‌کند و هنوز با دست زانویش را می‌مالد.

داوید: راحت باش. بگو به چی فکر می‌کنی.

مارتین: تو به خدایی اعتقاد داری که توی رمان‌هایت ساخته‌ای، ولی خوب گوش کن تا ببینی ایمان و تردیدت آن‌جور که دوست داری بقیه را قانع نمی‌‌کند. چیزی که برای بقیه جالب است قدرتِ رمان‌نویسیِ توست.

داوید: فکر می‌کنی خودم از این‌چیزها خبر ندارم؟

مارتین: خبر داری و هنوز داری همین‌کار را می‌کنی؟ چرا نمی‌روی سراغِ یک کارِ درست‌وحسابی؟

داوید: چی‌کار کنم؟

مارتین: توی همه‌ی این مدّتی که نوشته‌ای، واقعاً یک کلمه‌ی راست‌ودرست نوشته‌ای؟ اگر راست می‌گویی جوابِ همین سئوال را بده.

داوید: نمی‌دانم.

مارتین: حالا دیدی؟ حالا فهمیدی؟ بدبختی‌ش این‌‌جاست که این دروغ‌ها را جوری می‌گویی که همه باورشان می‌کنند.

داوید: ولی من که سعی کردم...

مارتین: شاید. ولی هیچ‌وقت موفّق نمی‌شوی. هیچ‌وقت...

داوید: می‌دانم.

مارتین: حس می‌کنی چیزی توی وجودت نیست. خالی‌ست. برای همین می‌خواهی با مرگِ تدریجیِ کارین وجودت را پُر کنی. ولی چیزی که نمی‌فهمم این است که واقعاً می‌خواهی چه رابطه‌ای بینِ این ماجرا و خدا پیدا کنی؟

داوید: اجازه‌ دارم سئوالی ازت بپرسم؟

مارتین: آره. بپرس.

داوید: همیشه می‌توانی عمیق‌ترین فکرهایت را کنترل کنی؟

مارتین: خدا را هزاربار شکر می‌کنم که اصلاً آدمِ پیچیده‌ای نیستم و دنیای ساده‌ای دارم.

داوید: ولی چندباری هم آرزوی مرگِ کارین را کرده‌ای.

مارتین: نه. اصلاً. نه. فقط تویی که این‌جوری فکر می‌کنی.

داوید: حاضری قسم بخوری که هیچ‌وقت از این فکرها نکرده‌ای؟ این‌جور فکرها خیلی هم منطقی‌ست. خودت هم می‌دانی که کارین دارد عذاب می‌‌کشد. امیدی هم نیست که حالش خوب شود. پس زندگی‌ش فرقی با مُردن ندارد.

مارتین: آدمِ سنگ‌دلی هستی. خیلی سنگ‌دلی.

داوید: بستگی دارد آدم از چه زاویه‌ای نگاه کند.

دست‌های داوید می‌لرزند. پیپ‌اش را روشن می‌کند. ظاهرش که آرام است.

مارتین: چه فایده‌ای دارد که راجع‌بهش حرف بزنیم؟

صورتِ داوید دوباره درهم می‌رود.

داوید: چرا حرف نزنیم؟

مارتین: من دوستش دارم ولی کاری از دستم برنمی‌آید. تنها کاری که از دستم برمی‌آید این است که ببینم هرروز نحیف‌تر و بیمارتر می‌شود. همین‌حالا هم خوب می‌دانم که دیگر کارینِ سابق نمی‌شود. خوب می‌دانم که دیگر دوستم ندارد.

داوید: مهم‌تر از همه‌ی این‌ها این است که آدم اوّل از همه خودش را باور داشته باشد. این‌جوری همه‌چیز خودبه‌خود درست می‌شود. فعالیتِ بدنی احساساتِ درونی را تحریک می‌کند و جلوی فکرهای بی‌خودی و زیادی را می‌گیرد.

مارتین: الان داری درباره‌ی من حرف می‌زنی.

داوید: اصلاً جرأتِ این کار را ندارم. دارم درباره‌ی اصولش حرف می‌زنم. تازه، خیالت راحت که اگر هم حرف‌هایم کمی طعنه‌آمیز است، بیش‌تر دارم به خودم طعنه می‌زنم.

مارتین: ولی آرامش‌ات را در خدا جست‌وجو می‌کنی.

داوید: دقیقاً همین است که می‌گویی.

مارتین: و در رحمتِ بی‌دریغ‌اش.

داوید: همین که می‌گویی.

مارتین: ولی نمی‌فهمم چرا.

داوید سرش را بالا می‌آورد. آب‌های خروشان را می‌بیند. بوی کاج‌های جنگلی و خزه‌ها بینی‌اش را پُر می‌کنند. دست‌هایش هنوز می‌لرزند. پیپ‌اش دود نمی‌کند. خیلی‌وقت است که خاموش شده.

داوید: می‌خواهم داستانی را برایت تعریف کنم. سوئیس که بودم می‌خواستم خودم را سربه‌نیست کنم. ماشینی کرایه کردم. می‌خواستم خودم را از صخره‌های بلند پرت کنم پایین. خیلی آرام ماشین را از جاده‌ی خلوتی که کسی تویش رفت‌وآمد نمی‌کرد بُردم طرفِ جایی که می‌خواستم. بعدازظهر شده بود و سایه همه‌ی درّه را گرفته بود. نمی‌ترسیدم. پشیمان هم نبودم. منتظر چیزی هم نبودم. پایم را روی گاز فشار دادم. ماشین چندمتری رفت طرفِ صخره‌، ولی دنده گیر کرد. دوباره چندمتری جلو رفتم. این‌بار چرخ‌های جلوی ماشین رفت توی شن‌ها و همان‌جور بی‌حرکت ماند. بدجوری داشتم می‌لرزیدم. از ماشین پیاده شدم. تکیه دادم به کوه. چندساعتی همان‌جا نشستم. آن‌قدر ناراحت بودم که نفس‌ام درنمی‌آمد.

مارتین: این داستان را تعریف کردی که چی بشود؟

داوید: چیزی ندارم که مخفی‌ش کنم. دارم وجودِ خودم را می‌بینم. می‌دانم که حقیقت فاجعه‌ نیست.

پیپ‌اش را خالی می‌کند و توی پیپ فوت می‌کند.

مارتین: چه ربطی داشت به کارین؟

داوید: خیلی ربط داشت.

مارتین: من که نمی‌فهمم چه ربطی داشت.

داوید: از وجودم چیزی درآمد که جرأت ندارم راجع‌بهش حرف بزنم. جرأت ندارم اسمی رویش بگذارم. عشق...

داوید لحظه‌ای سکوت می‌کند.

داوید: عشقِ به مینوس، عشقِ به کارین، به تو.

هردو سکوت می‌کنند. بی‌حرکت می‌مانند. همان‌جا که نشسته‌اند.

داوید دستش را می‌گذارد روی دستِ مارتین، ولی به‌سرعت دستش را پس می‌کشد. حرکتی‌ست از آدمی که ترسیده، امّا نشانه‌ی دوستیِ دوباره‌ی آن‌ها هم هست.

داوید: شاید یک‌روز راجع‌به‌ این‌چیزی که امروز نمی‌توانم برایت تعریف کنم حرف بزنیم. ولی وقتی... یعنی اگر همه‌چی همان‌‌جور بشود که فکر می‌کنم... شاید بهتر باشد فعلاً حرفی نزنم.

می‌خندد. خنده‌اش تلخ است.

مارتین قایق را می‌برد به‌سمتِ خلیج. داوید موتورِ قایق را روشن می‌کند. حرفی نمی‌زنند. بعدازظهر است. باران می‌بارد. بارانِ تندی‌ست.

 

از میانِ آینه به تیرگی، ساخته‌ی اینگمار برگمان   

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠

از میانِ آینه به تیرگی

 

اگر شما به تخیّلاتِ خلّاق خود ایمان داشته باشید، و به احساسات شخصی‌تان اطمینان، می‌توانید کاملاً با احساسات پیش بروید و عاقبت‌اندیش نباشید، زیرا قدرتِ ادراک نتایج احساسات خود را برای همیشه خواهید یافت.

اینگمار برگمان

 

حرف‌های بالا، آخرین جمله‌هایی هستند که «اینگمار برگمان»، غولِ جزیره فارو، چندسالی پیش از این، در گفت‌وگوی مفصل‌اش با «کایه دو سینما» زد و بی‌اغراق، چکیده همه حرف‌هایش هستند، خلاصه سینمایش، و کتاب‌های «فانوسِ خیال» و «تصویرها». نگاه برگمان‌وار به سینما، کم‌کم به محاق رفته و علاقه عمومی به سینمایی از جنس سینمای او،‌ کم‌رنگ شده است. فراموشی سینمای برگمان، شاید محصول همان چیزی باشد که قبل از این منتقدان سینمایی‌ درباره‌اش حرف زده‌اند؛ این‌که ضرباهنگ مورد علاقه برگمان، کندتر از روزگار ما است و در روزگاری که سرعت، حرف اوّل را می‌زند، تصویرهای ساکن و بی‌گفت‌وگو خریداران اندکی دارند. اما چاره چیست؟ مگر می‌شود رد پای سینمایی چنین والا را سراغ نگرفت و پی میراث آن در سینمای سال‌های نزدیک به ما نگشت؟ میراث برگمان شمایلی متفاوت پیدا کرده است، و آن‌ همه اندیشه و دغدغه‌های فیلسوفانه و نگاه‌های پرُتردید، در قالب فیلم‌هایی دیگر، مجال ظهور پیدا کرده‌اند. در قالب فیلم‌هایی که شاید در نگاه اوّل، چندان هم اندیشمند به‌نظر نرسند.

«فرانسوا تروفو» وقتی که برای اوّلین‌بار فیلمی از اینگمار برگمان را دید، نوشت که او کارهایی را انجام می‌دهد که ما فقط خواب‌شان را می‌بینیم. بعد، تروفو ادامه داده بود که برگمان فیلم‌هایش را همان‌طور ساخته که یک رُمان‌نویس رمان‌اش را می‌نویسد، منتها به‌جای آن‌که از قلم استفاده کند،‌ با دوربین فیلم می‌سازد. خود برگمان هم بارها گفته است که سینما (فیلم) با همه پیچیدگی‌هایی که در ساخت‌اش هست، روشی است برای آن‌که حرف‌هایش را به هم‌نوع‌هایش بگوید. رُمان‌نویسی فرانسوی گفته بود که «رُمان، هنرِ ارتباط است، نه هنرِ شناخت» و اگر فرض را بر این بگذاریم که فیلم‌های برگمان رُمان هستند، یا چیزی شبیه رُمان‌اند، دیدگاه حاکم بر آن‌ها هم چیزی خواهد بود شبیه جمله‌ای که رُمان‌نویس می‌گوید. برگمان، به گواهی فیلمنامه‌هایی که ازش منتشر شده است، فیلمنامه‌نویسی عادّی نیست. چندان علاقه‌ای به چیزهایی که معمولاً در فیلمنامه می‌نویسند، ندارد و درعوض، مثل یک رُمان‌نویس، ریزترین و جزئی‌ترین چیزها را شرح می‌دهد. خیلی‌جاها، مثلاً در همین فیلمنامه «شرم»، بعضی گفت‌وگوها را در خلال شرح صحنه می‌آورد، انگار که بخش‌ها باید هنگام فیلمبرداری بداهه گفته شوند. درواقع به‌نظر می‌رسد او مهم‌ترین بخش‌های گفت‌وگو را می‌نویسد، بخش‌هایی که عیناً باید گفته شوند، و باقی قسمت‌ها را می‌توان به عهده بازیگرها گذاشت.

شرم، داستان غافلگیرکننده‌ای دارد. داستانی راجع به دو موسیقی‌دان که بعد از منحل‌شدن ارکسترشان، در جزیره‌ای ساکن شده‌اند و هنگامی که جنگی عظیم به راه می‌افتد، به شهر می‌روند تا توت بفروشند و از روزگار بی‌خبر نمانند. بعد از آن که سرِ راه به چند نفر برمی‌خورند، می‌فهمند که نیروهای اشغال‌گر پیاده شده‌اند. حالا، بمب‌ها هم می‌افتند و «اِوا» و «یانِ» سرگردان، قصد فرار دارند. اما فرار ممکن نیست و اشغال‌گرها بازداشت‌شان می‌کنند. شرم، فیلمنامه‌ای شخصیت‌ْ محور است،‌ و چهار شخصیت اصلی‌اش (اِوا، یان، جاکوبی و فلیپ) نمونه‌های منحصربه‌فردی هستند که حتی در سینمای برگمان هم کم‌تر دیده می‌شوند. از خلالِ هم‌کلامی این شخصیت‌ها است که اِوا و یان، بالاخره، مهرورزی و دوستی متقابل را دوباره می‌آموزند و یاد می‌گیرند که می‌توان با صمیمیّت سخن گفت، صمیمیّتی که قطعاً مدت‌ها از آن بی‌بهره بوده‌اند. جز این، ناتوانی یان در برآوردن خواسته‌های اِوا را نیز نباید نادیده گرفت. مثلاً جایی که یان، جاکوبی را می‌کشد، قصدش فقط انتقام است و ناخشنودی از این که نمی‌تواند پدر باشد و فرزندی داشته باشد. درست بعد از کشتن جاکوبی است که یان، تغییر می‌کند و به موجودی بدل می‌شود که نمی‌تواند مسائل و مشکلات را درک کند. درعین‌حال، وجوه انسانی شخصیت‌اش نیز افول می‌کنند آن‌چه برایش می‌ماند غریزه‌ای است که بهش دستور زنده‌ماندن می‌دهد. اصولاً برگمان، فیلمنامه را طوری پیش می‌برد که شاهد روند نزولی شخصیت یان باشیم، البته در این بین بخش‌هایی از این نزول را به کمک شخصیت جاکوبی است که می‌فهمیم. جاکوبی با این که می‌داند اِوا علاقه‌ای بهش ندارد، دست از سرش برنمی‌دارد و دلیل این سماجت (به‌قولِ رابین وود) این است که اِوا «حلقه رابط او با ارزش‌های متمدن است». و اساساٌ به این دلیل می‌میرد که نمی‌تواند از این که انسانی متمدن باشد، دست بکشد. راجع به فلیپ و خودکشی‌اش هم،‌ البته، می‌توان همین ایده را داشت. ماهی‌گیری که اوّل کار، اِوا ازش ماهی می‌خرد، دستور کشتن جاکوبی را می‌دهد، یعنی مهم‌ترین اتفاقی که می‌افتد. فیلیپ، هرچند در همه صحنه‌ها حضور ندارد، اما سایه‌اش بر همه فیلمنامه سنگینی می‌کند و هربار که سروکله‌اش پیدا می‌شود، موقعیتی پیچیده‌تری پیداکرده است. در همین وضعیت است که (باز هم به قولِ وود) «خودکشی اقدام قاطع نومیدانه‌ای است، تنها وسیله باقی‌مانده برای به رسمیت شناختن ارزش احساس بشری، از طریقِ طردِ هستی‌ای که طالبِ از بین‌ رفتن این احساس است».

شرم، یکی از چند شاهکار اینگمار برگمان، جست‌وجویی است برای شناخت مصائبِ پیشِ پای عشق، و آن‌چه لذّت را از زندگی دریغ می‌کند. جنگ، بزرگ‌ترین مصائب است.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳۸٥
برچسب‌ها : سینما ، اینگمار برگمان