شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

به این شکلات دست نزنید

 

 

 

تذکّر: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود؛ مراقب باشید. 

   

   ضرب‌المثلی هست بینِ فیلم‌نامه‌نویس‌ها که می‌گوید فیلم‌نامه‌‌های خوب فقط یک داستان ندارد. همیشه از داستانِ اوّل شروع می‌کنیم و می‌رسیم به داستانِ اصلی و داستانِ اوّل، کم‌کم، فراموش می‌شود؛ یعنی فیلم‌نامه‌نویس، درنهایتِ ذکاوت و زیرکی، این داستان ‌را به سایه می‌بَرَد و داستانی را که فکر نمی‌کرده‌ایم مهم باشد، پُررنگ می‌کند.

   بابتِ شکلات متشکرمِ کلود شابرول هم از همین فیلم‌هاست. داستانِ اوّلِ فیلم ماجرایی‌ست درباره‌ی جابه‌جاییِ گیوم و ژان در بیمارستان. و زمانِ این ماجرای احتمالی هم هجده‌سال قبل است. حالا، در نتیجه‌ی حرفی بی‌مورد، ژان فکر می‌کند باید ته‌و‌توی این قضیه را درآوَرَد و بفهمد واقعاً دخترِ آندره پولانسکی هست یا نه. اما داستانِ دوّم، که سرو‌کلّه‌اش بعداً پیدا می‌شود، قاتل‌بودنِ میکاست؛ این‌که میکا، واقعاً، هشت‌سال قبل چیزی توی لیوانِ شیرِ همسرِ سابقِ پولانسکی ریخته یا نه. پانزده‌دقیقه‌ی اوّل را که ببینیم، خیال می‌کنیم قرار است داستانِ جابه‌جایی احتمالی روشن شود، امّا از این لحظه به بعد شک‌و‌تردیدها درباره‌ی میکا شروع می‌شوند. تا آخرِ فیلم هم بااین‌که درباره‌ی داستانِ اوّل چیزهایی می‌شنویم، ولی، انگار، کسی جدّی‌اش نمی‌گیرد.

   شابرولِ فیلم‌ساز در سال‌های نقدنویسی نوشته بود چیزهای زیادی را می‌شود از هیچکاک و فیلم‌هایش آموخت و یکی هم این‌که هرچند، ظاهراً، حوادث و اتفاقات مهمّ‌اند، ولی کلیدی‌ترینِ بخشِ هر فیلم‌نامه‌ای‌ شخصیت‌هایش هستند. از این‌جا می‌شود رسید به این‌که درام شابرولی چگونه شکل می‌گیرد. موقعیت‌ها را مرور کنیم: ازدواج درحالی انجام می‌شود که داماد (پیانیستی سرشناس) فرزندی هجده‌ساله (و البته ساکت و گوشه‌نشین) دارد و عروس هم صاحب کارخانه‌ی شکلات‌سازی مولر است. چیزِ عجیبی نیست ظاهراً؛ ولی عجیب است اگر عروسِ تازه، هشت‌سال قبل، توی لیوان شیرِ همسرِ سابقِ پیانیست داروی خواب‌آور ریخته و باعثِ مرگش شده باشد.

   امّا چیزهای جالبِ دیگری هست. اوّل این‌که خودِ آندره هم، انگار، از این گذشته خبر دارد؛ هرچند چیزی دراین‌باره نمی‌گوید و دوّم این‌که میکا هم دفاعی از خودش نمی‌کند و، کمی بعد، به‌جای هر توضیحی درباره‌ی این‌که چرا در شکلات گیوم و ژان داروی خواب‌آور ریخته، از زندگی گذشته‌اش می‌گوید: این‌که همیشه فکر می‌کرده سربار است. امّا این همه‌ی چیزی نیست که باید درباره‌ی گذشته‌اش بدانیم؛ این هم هست که، ظاهراً، هیچ‌وقت هیچ کاری را درست انجام نداده و همیشه کارها را خراب کرده. ظاهراً، این درامِ شابرول داستانی‌ست درباره‌ی حسادتِ زنانه، ولی درست‌ترش، شاید، این است که درامِ شابرول داستانی‌ست درباره‌ی هوس‌هایی که، گاه‌و‌بی‌گاه، سراغی از آدم‌ها می‌گیرند و نتیجه‌های مخوفی هم دارند.

   آلفرد هیچکاک در گفت‌و‌گوی مفصّلش با فرانسوا تروفو حرفِ جالبی را درباره‌ی مردی که زیاد می‌دانست (نسخه‌ی دوّم) زده: این‌که در صحنه‌ی اپرای آن فیلم قرار است قتلی اتفاق بیفتد و «نُت»ها در آن صحنه واقعاً مهم‌اند. دوربین روی نُت‌ها زوم می‌کند و تماشاگری که نُت‌خوانی بلد است، قلبش بیش‌تر می‌تپد؛ چون می‌داند چند نُت بعدِ این، همین‌که سنج‌ها به‌هم کوبیده شوند، فاجعه‌ای اتّفاق می‌افتد.

   فیلمِ شابرول هم پُر از قطعه‌های درخشانِ پیانوست و آن‌ها که از موسیقی و نواختنِ پیانو سردرمی‌آورند، شاید، چیزی بیش‌تر از ما تماشاگران عادّی درباره‌ی خاصیتِ این قطعه، به‌خصوص در صحنه‌ی پایانی‌اش، بفهمند. از همان ابتدای فیلم که سروکلّه‌ی ژان پیدا می‌شود، قطعه‌ای به‌نامِ مارشِ عزا را می‌شنویم؛ قطعه‌ای که آندره می‌گوید قطعه‌ی دشواری‌ست و نواختنش کارِ هرکسی نیست. چندباری این قطعه نواخته می‌شود و هربار، انگار، هشداری‌ست درباره‌ی فاجعه‌ای در راه. پایان فیلم، وقتی میکا از زبان آندره می‌فهمد گیوم و ژان نمرده‌اند، بازهم مارشِ عزا را می‌شنویم، ولی شنیدنِ این قطعه در صحنه‌های پایانی، انگار، معنا و مفهومِ دیگری دارد.

   صحنه‌ی نهاییِ فیلم را به‌یاد بیاوریم: میکا همان‌جور گیج‌وگنگ نشسته و به روبه‌رویش زل زده؛ به این‌که هیچ‌وقت هیچ کاری را درست انجام نداده و همیشه کارها را خراب کرده. و آندره، آسوده‌خیال و خسته، پشتِ پیانویی می‌نشیند که مونسِ روزهای خوش و ناخوش است. دست‌ها را روی کلاویه‌های پیانو می‌گذارد و می‌نوازد. ‌

   چه می‌شنویم؟ قطعه‌ی مارشِ عزا را.

 

   بابتِ شکلات متشکرم

   کارگردان: کلود شابرول

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠