شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دیگر غریب و بیگانه نبودم. بی‌یار و یاور نبودم...


   تکّه‌ی اوّل

   ... عصای دستِ پدر شدم. مادرم را از غمِ جداییِ فرزند رهاندم. به برادرم که نوجوان بود مجالِ جولان و تاخت‌وتاز دادم. از عزیزانم مهر دیدم و به همه مهر ورزیدم.

   در ایل ماندم. ایل در و دیوار نداشت. پنجره و حصار نداشت. با همه آشنا بودم. آشناتر شدم.

   دیگر غریب و بیگانه نبودم. بی‌یار و یاور نبودم. بی‌کس و بی غمگسار نبودم.


   تکّه‌ی دوّم

   ... من تاریخ را علم نمی‌دانم. غرضم جسارت به ساحتِ محترمِ تاریخ نیست. تاریخ را بالاتر از علم می‌دانم. درسِ تاریخ به کودک عدالت می‌آموزد. از ظلم پرهیز می‌دهد. از زبونی و فلاکت و فساد بازش می‌دارد. تاریخ درسِ تولّد و مرگِ خونخواران نیست. تاریخ بیانِ احوالِ چاپلوسان نیست. اگر درسِ تاریخ را سرسری می‌گیرند و کارش را به هوشمندان نمی‌سپارند گناهِ تاریخ نیست...

   محمّد بهمن‌بیگی، بخارای من ایلِ من، انتشاراتِ آگاه، چاپِ چاهارم، زمستانِ ١٣٧٠

   بعدِ تحریر: محمّد بهمن‌بیگی، نویسنده و اوّلین معلّمِ عشایرِ ایران، درگذشت.

 
محمّد بهمن‌بیگی

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩