شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دوردست، چنین نزدیک

 

 

توجّه: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید!

همه‌ی عمرِ میشل به کار و مبارزه برای رسیدن به عدالت و آرمان‌‌خواهی گذشته، امّا در این روزهای میان‌سالی و بازنشستگیِ ناخواسته ا‌ست که می‌فهمد زندگی‌اش از دیدِ دیگری، هیچ نسبتی با عدالت و آرمان‌خواهی ندارد و این دیگری کریستُف، کارگرِ جوانی‌ست که همراهِ میشل و چند کارگرِ دیگر از کشتی‌رانی اخراج شده؛ آن هم به قیدِ قرعه و به‌واسطه‌ی کاغذی که نامِ کریستُف بر آن نقش بسته و میشل از جعبه‌ی کاغذی درآورده.

چیزی که کریستُف نمی‌داند (و از کجا باید بداند؟) این است که میشل، در آن لحظه‌ی دردناک، وانمود کرده نامِ خودش هم روی یکی از این کاغذهای کوچک بوده. برای میشل چیزی سخت‌تر از این نیست که بی‌عدالتی را به چشم ببیند و تاب بیاورد. همین است که خودش را همراهِ کارگرهای اخراجی نشان می‌دهد؛ بی‌اعتنا به تشرهای رائول که کنارِ دستش ایستاده.

امّا عدالت و آرمان، انگار، برای کریستُفِ جوان معنای دیگری دارد: خوب زندگی‌‌کردن و شادکردنِ دلِ دو برادرِ کوچک‌تر. همین‌چیزهاست که کریستُفِ بی‌کار را بدل می‌کند به سارقِ خرده‌پای ظاهراً مسلّحی که در خانه‌ی میشل سرش را با یک کامیک‌بوک گرم می‌شود و همین کامیک‌بوک است که باعثِ دستگیری‌اش می‌شود.

نکته‌ی اساسیِ برف‌های کلیمانجارو، انگار، گسستِ نسل‌هاست؛ فاصله‌ای‌ست که بینِ نسل‌ها افتاده. کریستُف، تقریباً، هم‌سنّ بچّه‌های میشل است و درست مثلِ بچّه‌های میشل چیزِ زیادی از او نمی‌داند. تنها کسی که میشل را می‌شناسد، ماری‌کِلِر است، همسر و مونسِ سال‌هایش که می‌داند باید به جست‌وجوی راهی برای پُرکردنِ این گسست گشت. برادرهای کوچکِ کریستُف دو نسل بعدِ میشل و ماری‌کِلِرند و راهِ چاره، انگار، رسیدگی به این بچّه‌هاست. در غیابِ کریستُفِ خطاکار باید کسی مراقبِ این بچّه‌ها باشد. تأمینِ اجتماعی که وظیفه‌اش را از یاد بُرده. می‌ماند خودِ مردم؛ بزرگ‌ترهایی که وظیفه دارند راهی برای بهبودِ این وضع پیدا کنند.

نکته، انگار، این است که همه‌ی عمرِ میشل به کار و مبارزه برای رسیدن به عدالت و آرمان‌ گذشته، بی‌آن‌که حواسش به کوچک‌ترهایی باشد که نسل‌های بعدی‌اند و نداشته‌های خود را گناهِ نسلِ قبل می‌دانند. و نسلِ قبل یعنی میشل و ماری‌کِلِر که تصمیم می‌گیرند بچّه‌ها را بزرگ کنند و به حرفِ کسی گوش نکنند.

بالأخره یکی باید به فکر باشد، وگرنه سنگ روی سنگ بند نمی‌شود و این یکی میشل است؛ مردی که همه‌ی عمرش به کار و مبارزه برای رسیدن به عدالت و آرمان‌ گذشته.

  

برف‌های کلیمانجارو، ساخته‌ی روبر گودیگیان

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱