شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تاریخ آن‌ها را صدا می‌کند...

 

دریمرز، ساخته‌ی برناردو برتولوچی

   برناردو برتولوچی: درحالی‌که سه جوان در آپارتمان به‌دنبالِ یک‌دیگرند، «بیرون» در حالِ تدارکِ چیزی‌ست. ما شب بچّه‌ها را درحال دویدن با پرچم‌های قرمز می‌بینیم که پلیس به‌دنبالِ آن‌هاست. تئو (برادر) به دانشگاه می‌رود و شخصی به او توهین می‌کند. آن‌ها نمی‌توانند به حسابِ او برسند. سپس هنگامی‌که در خیابان‌ها انفجار صورت می‌گیرد، تاریخ آن‌ها را صدا می‌کند. درواقع این قضیه آن‌ها را از آپارتمان نجات می‌دهد.

   توماس چائو: بنابراین آن‌ها موقعیتِ آن بُرهه را درک می‌کنند؟

   برناردو برتولوچی: بله، آن‌ها تنها و متّحد هستند، منفرد و اجتماعی، کسانی هستند که همه‌چیز را تا سرحدِ امکان تلفیق می‌کنند. امّا ارزش‌شان متفاوت است.

  

   همزادِ دوربین، برناردو برتولوچی: مصاحبه‌ها؛ ویرایش: فابین اس. جرارد ـ تی. جفرسون کلاین و بروس اِسکلاریو؛ ترجمه‌ی سامی آستان ـ سارا صلاحی؛ نشرِ چشمه، بهارِ ١٣٨٩

دریمرز، ساخته‌ی برناردو برتولوچی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩


برناردو برتولوچی درباره آخرین تانگو در پاریس

 

برای نقش اول فیلم «آخرین تانگو در پاریس» اول از همه به «ژان‌لویی ترنتینیان» فکر می‌کردم، برای نقش زن هم، به یاد «ساندا» بودم. همان بازیگرهایی که در فیلم قبلی‌ام، «دنباله‌رو» با آن‌ها کار کرده بودم. اما نشد که با آن‌ها کار کنم، چون ترنتینیان حسابی گرفتار بود و برای بازی در دو فیلم سینمایی دیگر قرارداد امضا کرده بود. ساندا هم مدتی بعد از این که فیلمنامه را خواند،‌‌‌ فهمید که باردار است. بنابراین، بازی او هم منتفی شد. بعد، فیلمنامه را به «کاترین دونوو» دادم، منتها از بختِ بدِ من، او هم مدتی بعد فهمید که باردار است و نمی‌تواند تا موقع وضع حمل، بازی کند. واقعاً گیج شده بودم، فیلمنامه را همزمان به «ژان‌پُل بلموندو» و «آلن دلون» دادم. دلون، بیش‌تر از بلموندو از فیلمنامه خوشش آمد، حتی گفت که حاضر است در فیلم بازی کند. بعد هم قرار شد که من مقدمات پیش‌تولید را شروع کنم. همه به من گفته بودند که دلون همیشه دنبال امکاناتی است که بتواند کارهای بهتری انجام بدهد. ولی بعد، دلون حرف عجیبی زد و گفت که می‌خواهد تهیه‌کننده فیلم هم باشد. من هم باهاش خداحافظی کردم و گفتم بهتر است همیشه دوتا دوست باشیم. واقعاً غیرممکن است که بازیگر نقش‌اول یک فیلم، تهیه‌کننده همان فیلم هم باشد.

موقعی که با «آلبرتو گریمالدی» (تهیه‌کننده) در میدان ناوونا نشسته بودیم، حرف «مارلون براندو» شد. همان‌روز زنگ زدیم به کالیفرنیا، و سه‌روز بعد براندو در پاریس بود. تازه از بازی در «پدرخوانده» آزاد شده بود و هیکلش سه‌برابر گُنده‌تر از آن‌چیزی بود که قبلاً در فیلم‌ها دیده بودم. خودش می‌گفت کارگرهای ایتالیایی، موقع ناهار، هرروز، اسپاگتی می‌خورده‌اند و او هم وقتی اسپاگتی می‌بیند ضعف می‌کند!

قبل از این که بحث قرارداد را بکنیم، براندو از من خواست که دنباله‌رو را نشانش بدهم. فیلم را دید و گفت یکی از دوستانش، که یک دختر چینی است، بهش توصیه کرده که پیشنهاد مرا قبول کند. بعد هم گفت که آن دختر، دنباله‌رو را هشت‌بار دیده است. موقعی که داشت به آمریکا برمی‌گشت، گفت که راجع به بازی در آخرین تانگو، حتماً، فکر می‌کند. ولی من احتیاجی به فکرکردن نداشتم. بعد از پنج‌دقیقه حرف‌زدن، از نوع دست‌دادن و نگاه‌کردنش فهمیدم که آدم ایده‌آل فیلم من است. ترنتینیان، بلموندو و دلون قطعاً بازیگرهای خوبی هستند، منتها فکر نمی‌کنم اگر با آن‌ها کار می‌کردم، به این نتیجه‌ای می‌رسیدم که بعد از کار با براندو رسیده‌ام.

آلبرتو گریمالدی که تهیه‌کنندگی فیلم را به‌عهده داشت، تهیه‌کننده فیلمی از جیلوپونته کوروو هم بود. فیلمی که براندو هم درش بازی کرده بود و اخلاق عجیب براندو باعث شده بود گریمالدی کلی گرفتاری پیدا کند. دوماه بعد از دیدار اولم با براندو، رفتم کالیفرنیا تا او را ببینم. پانزده‌روز مهمانش بودم و در فواصل روز، راجع به فیلم هم حرف می‌زدیم. من هم مدام اسم گریمالدی را می‌آوردم. یک‌دفعه براندو حرفم را قطع کرد و گفت: «گفتی فیلم رو گریمالدی تهیه می‌کنه؟». موقعی که جواب مثبت دادم گفت: «اون دیوونه‌اس». بعد هم شروع کرد به تعریف‌کردن ماجراهایی که با جیلو پونته کوروو داشته‌اند و این‌وسط گریمالدی کلی ضرر کرده. براندو می‌گفت گریمالدی خیلی دیوانه است که حاضر شده دوباره با او کار بکند.

آن پانزده‌روزی که مهمان براندو بودم، سعی می‌کردیم زبان همدیگر را بهتر بفهمیم. هرچه بیش‌تر حرف می‌زد و اخلاق‌های خصوصی‌اش را نشان می‌داد،‌‌ می‌دیدم که بیش‌تر به درد بازی در فیلم من می‌خورد. وقتی هم که ازش پرسیدم حاضر است در فیلم هرکاری بکند یا نه، سری تکان داد و گفت آره، حاضرم. من یا توی یک فیلم بازی نمی‌کنم، یا اگر بازی کردم به حرف کارگردان گوش می‌کنم. بعد از این پانزده‌روز بود که فهمیدم او فقط بازیگری ایده‌ال نیست، بلکه آدم ایده‌آلی است.

آخرین تانگو...، فیلم آزادی بود و خیلی زود توانستم با براندو به توافق برسم، چون او هم شیفته این آزادی شده بود. بار اولی بود که براندو این‌طوری در فیلمی بازی می‌کرد. می‌خواستم بازی‌ها در جهت مخالف نظریات استانیسلاوسکی باشند و مارلون براندو هم نهایت همکاری را کرد.

درباره براندو و بداهه‌سازی‌هایش در این فیلم چیزهایی شنیده‌ام که فکر می‌کنم بهتر است راجع بهش کمی صحبت کنم. معنی بداهه‌سازی این نیست که برو جلوی دوربین و هرکاری دوست داری انجام بده. بداهه‌سازی، یعنی نوشتن یک فیلمنامه دقیق و قطعی. در جایی از فیلم، پل باید داستان کودکی‌اش را تعریف می‌کرد و کاری که براندو کرد، این بود که شروع کرد به تعریف‌کردن کودکی خودش. از زندگی در مزرعه‌ای توی نِبراسکا گفت و جلو آمد. وجوه ادبی دیالوگ در فیلمنامه من موجود بود و براندو هم خیلی راحت و طبیعی آن‌ها را به زبان آورد. همه‌اش هم به‌خاطر این بود که آدم باهوشی است، ولی اصلاً‌ روشنفکر نیست.

فیلم، فروش فوق‌العاده‌ای کرد و یک میلیارد لیر فروخت. گریمالدی هم مهمانی ویژه‌ای داد و طبعاً من هم دعوت بودم. آن‌جا به گریمالدی گفتم حالا که فیلم این‌قدر موفق بوده، بیا ادامه‌اش بدهیم. مثلاً مارلون براندو نمی‌میرد و برمی‌گردد تا آدامسش را که عمداً آن‌جا گذاشته بردارد. اول، فکر کرد که دارم پیشنهادی جدی می‌دهم ولی وقتی حرف آدامس شد، حسابی خندید. ماجرا را برای براندو هم که تعریف کردم، دوتایی همان‌قدر خندیدیم.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳۸٥