شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خوردنی‌ها کم نیست...


 بستنی

   بستنیِ سال‌های کودکی از این سفیدهای وانیلی بود که مزّه‌ی وانیل هم نمی‌داد البته و طبیعی بود که در آن سال‌ها کسی به فکرِ طعمِ وانیل هم نباشد و غیرِ این سفیدهای وانیلی گاهی پاک‌های کاکائویی هم بود که لایه‌ی شکلاتی رویش کشیده بودند و در مقایسه با بستنیِ این سال‌ها قشری بود بی‌خودی ضخیم که بخشی از وقتِ آدم صرفِ گاززدن و آب‌کردن و بلعیدنش می‌شد و غیرِ این سفیدهای وانیلی و این پاک‌های کاکائویی آلاسکاهای یخیِ زرد و قرمزی هم بود که بعدِ خوردن‌شان لب‌ولوچه‌ی آدم چنان رنگی می‌گرفت که بی آب و صابون پاک نمی‌شد. امّا همین بستنی‌ها هم همیشگی نبود؛ بستگی داشت به هزار و یک‌چیز و اوّلی‌ش وفورِ شیر بود که آن‌روزها نایاب بود و صفی طویل برایش راه می‌افتاد و ملّت شیشه‌‌به‌دست و زنبیل‌به‌کف می‌ایستادند و به افقی خیره می‌شدند که یا کرکره‌ی بقّالیِ محل بود یا ماشینِ بزرگی که پُر بود از این شیشه‌های سفید و مایعی رقیق که نامش را گذاشته بودند شیر.

   در غیابِ شیر، خبری از بستنی هم نبود و هرکه هوسِ بستنی به سر داشت، چاره‌ای نداشت جز آن‌که شخصاً اقدام کند و رأساً «دست به کاری زَنَد که غصّه سرآید» و گرما هلاکش نکند. این کارِ ما بود در کودکی که یکی دو پرتقال را تا آخرین قطره خوب بفشاریم و بعد این افشره‌ی ناب را مخلوط‌ کنیم با شکر و خوب قاطی کنیم و مخلوط را بریزیم توی این قالب‌های کوچکِ بستنی که درهای آبی و قرمز داشتند، یا دست‌کم ما خیال می‌کردیم که قالبِ بستنی‌اند و بعدِ سه ساعت ماندن در فریزر صاحبِ یک جُفت آلاسکای معرکه می‌شدیم که چاره‌ای نبود جز درجا گازگرفتن و بلعیدن‌شان، وگرنه آب می‌شدند و می‌ریختند روی لباس‌مان. جای پرتقال گاهی با شیرکاکائو هم عوض می‌شد و نتیجه هرچند خوش‌مزّه بود، امّا بستنیِ شکلاتی نبود؛ چیزی بود رقیق‌تر و شکننده‌تر و کم‌رمق‌تر.

   اوّلین معنیِ «بستنی» در لغت‌نامه‌ی دهخدا «هرچیزِ درخورِ بستن» است و هرچند علامه این‌را در مقابلِ پارچه و فوطه‌ی حمّام نوشته، امّا غلط هم نیست؛ هرچیزی، حقیقتاً، درخورِ بستن نیست و بستنیِ «حقیقی» آن است که دست‌کم ١٠٪ چربیِ شیر داشته باشد و ظاهراً بستنیِ «حقیقی‌تر» می‌تواند تا ١۶٪ چربیِ شیر داشته باشد و معنایش، قاعدتاً، چیزی جز این نیست که آدم باید آغوشش را برای استقبال از کلسترول و تری‌گلیسرید باز کند و آماده‌ی هر خطری باشد.

   خب، این هم از مصائبِ زندگی در این دنیاست که هر خوراکیِ خوش‌مزّه‌ای می‌تواند به طرفه‌العینی وزنِ آدم را مضاعف کند و بستنی هم یکی از خوش‌مزّه‌ترین خوراک‌هاست. حقیقت این است که تردی و لطافتِ بستنی را نمی‌شود با هیچ «بستنیِ» دیگری مقایسه کرد؛ همین است که هیچ عقلِ سلیمی اگر اجازه داشته باشد بینِ بستنی و تکّه‌ای یخ دست به انتخاب بزند، لابد، تکّه‌ی یخ را انتخاب نمی‌کند.

   نکته‌ی اساسی، شاید، همین تردی و لطافتِ بستنی باشد؛ این‌که با هر گاز، تکّه‌ای بستنی را آرام‌آرام حس می‌کنی، آب‌شدنش را حس می‌کنی و بی‌آن‌که لازم باشد چشم‌ها را ببندی تا دنیای خیالی‌ات را پیشِ چشم بیاوری، حس می‌کنی آسمان آبی‌تر شده و دنیا قشنگ‌تر شده و همه‌چیز بهتر شده است. بهشت؟ در یک قدمی‌ست...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩