شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تلخی...

 

... امّا زودتر از این‌ها باید می‌نوشتم که «بهار ۶٣» داستانِ غافل‌گیرکننده‌ای‌ست، که تلخی‌اش، بی‌پروایی‌اش، پرده‌دری‌اش آدم را مات و مبهوت می‌کند. باید زودتر از این‌ها می‌نوشتم که همه‌ی داستان را روی صندلی‌های بیمارستان، در فاصله‌ی عکس‌ها و آزمایش‌ها خواندم و توی آن مدّت اصلاً حواسم به دردِ کُشنده‌ی آن‌روزها نبود و همه‌اش فقط به فکرِ عاقبتِ این آدمِ بخت‌برگشته‌ای بودم که بینِ بودن و نبودنِ خودش گیر افتاده است. باید زودتر از این‌ها می‌نوشتم که این یک‌روند حرف‌زدنِ «فرزین»، این خودویران‌گریِ مرگ‌بارش، آدم را نابود می‌کند از بس که واقعی‌ست، از بس که چیزی از جنسِ حقیقت در آن جریان دارد. باید زودتر از این‌ها می‌نوشتم که این داستانِ آدمی‌ست که خودش را دوست ندارد، که دیگری را به خودش ترجیح می‌دهد و به‌واسطه‌ی دوست‌داشتنِ آن دیگری‌ست که خودش را تحمّل می‌کند و وقتی آن دیگری نباشد، وقتی سایه‌اش را روی این زندگی نگستراند، آن‌وقت این زندگی هم به لعنتِ خدا نمی‌ارزد. باید زودتر از این‌ها می‌نوشتم که این آدم دوست دارد عاشق باشد، دوست دارد دوست داشته باشد و دوست دارد دوستش داشته باشند و دوست ندارد این دوست‌داشتن را مخفی کند و حیف که هرکسی این دوست‌داشتن را برای خودش می‌خواهد و توی همچه دنیایی جایی برای همچه آدمی پیدا نمی‌شود و عاقبتِ کارش تنهاییِ غم‌ناک و حُزن‌انگیزی‌ست که اصلاً به کلمه درنمی‌آید. یک همچه تنهاییِ غم‌ناک و حُزن‌انگیزی را می‌شود فقط با سنگ‌فرشِ خیابان در میان گذاشت، یا با سیگاری که گوشه‌ی دود می‌شود و به هوا می‌رود و توی هوا غیب می‌شود و لحظه‌ای بعد ازش خاکستری می‌مانَد که شبیهِ اوّل نیست، که شبیهِ هیچ‌چی نیست و شبیهِ همین زندگیِ تمام‌شده‌ی به تهِ خط رسیده‌ای‌ست که حقیقت را عینِ پُتک می‌کوبد توی سرِ آدم و جایی برای شادی، برای خنده و خوش‌حالی و این چیزها نمی‌گذارد اصلاً. باید زودتر از این‌ها می‌نوشتم که «بهار ۶٣» داستانِ غافل‌گیرکننده‌ای‌ست...

بعدِ تحریر: بهار ۶٣، داستانِ مجتبا پورمُحسن، نشرِ چشمه، تابستانِ ١٣٨٨

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸