شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تصویرْ نافذترین راهِ شناساییِ یک‌دیگر است...

 


 

 

بهرام بیضایی: این‌که ما گوشه‌ای گُزیده باشیم و اصطلاحاً مترقّی‌ترین متن‌های دنیا را بخوانیم معنی‌اش این نیست که همه‌ی مردمِ ما هم در دنج‌های خود همان را می‌خوانند... اگر ما می‌خواهیم کاری برای خودمان و این مردم کرده باشیم راهی نداریم جز این‌که ببینیم آن‌ها در دنجِ خود به چه می‌اندیشند. من ایمان دارم که ما مردمِ خود را نمی‌شناسیم و این مشکلِ بزرگِ روشنفکریِ ماست. امّا مشکلِ بزرگ‌تر این است که مردمِ ما هم خود را و هم یک‌دیگر را نمی‌شناسند و میان‌شان گفت‌وگو وجود ندارد. تصویرْ نافذترین راهِ شناساییِ یک‌دیگر است؛ آن هم در کشوری که نود درصدِ مردمِ آن مار را فقط از روی تصویرِ آن می‌شناسند و نه نوشته‌اش. من تصوّر می‌کنم ساخت و کنش‌های جامعه‌ی ما نیاز به دوباره‌اندیشی دارد. این جامعه نیاز دارد که باورها، عادت‌ها و رفتارهای خودش را از بیرون ببیند و بشناسد و از نو برای خودش معنا کند و فقط در سایه‌ی این معناشناسی‌ست که حرکتی فهمیده به‌ سوی نوزایی رخ می‌دهد. هیچ چیز به اندازه‌ی تصویر به این معناشناسی کمک نخواهد کرد؛ و برای همین است که تصویر این‌همه زیرِ ضربه است. تصویربردار عاداتی را که ما تا درونِ آن‌ها هستیم نمی‌بینیم از بیرون می‌بیند و چنان ثبت می‌کند که هر کس در هر شرایطی و با هر فاصله‌ای بتواند آن را ببیند و بسنجد و داوری کند؛ اگر نیازمندِ تغییر است تغییرش دهد و اگر ماندنی‌ست نگهش دارد و اگر دورریختنی‌ست دورش بریزد. جامعه‌ای که تصویری از خود ندارد اصلاً هویّت ندارد. و جامعه‌ای که تصویربردار ندارد آینه‌ای در برابر ندارد. کسانی که فردوسی را به این دلیل که هویّتِ ما را به ما بازگردانده، می‌ستایند در واقع نمی‌دانند که او را برای این می‌ستایند که صریح‌ترین تصویربردارِ ما بود. در موردِ او هم این کار با بازیابی و بازاندیشی و بازسازیِ زبان همراه بود؛ مسأله‌ای که امروز دست‌کم آگاهی به آن و کوشش‌هایی برای آن را می‌بینیم. او تصویر را می‌دهد؛ ما را از بیرون به درون و از درون به بیرون حرکت می‌دهد؛ و نظرِ خودش را هم می‌گوید. ما هم جز این نمی‌کنیم؛ هرچند او استاد بود و ما شاگرد. تأکید می‌کنم ما ناچار از شناختیم. ناچار از آموختنیم.

در جست‌وجوی سینمای ایران، گفت‌وگو با بهرام بیضایی، فصل‌نامه‌ی گفتگو، شماره‌ی ۴، تابستانِ ١٣٧٣، صفحه‌های ١٧٣ و ١٧۴.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱


راستش این لقبی‌ست که این روزها به همه می‌دهند...

 

 

 

دلیلِ عکس‌العملِ تُندِ شما نسبت به کلمه‌ی «استاد» چیست؟ چرا از عنوانِ «استاد» اذیت می‌شوید؟

بهرام بیضایی: کسانی که به من لقبِ استاد می‌دهند، مرا در منگنه قرار می‌دهند؛ در نوعی مسئولیتِ غیرقابلِ‌گریز؛ و مجبورم می‌کنند به نوعی آگاهی به خود؛ و به هر کلمه و حرکت؛ که آزادی را از من می‌گیرد. ولی من به‌ کوشش توانسته‌ام نگذارم این استاد مزاحمِ خلوصِ عواطفم بشود؛ و کمبودهایم را از یادم ببرد.

راستش این لقبی‌ست که این روزها به همه می‌دهند. از طرفی از لطفِ همه سپاس‌گزارم؛ و از طرفی هم به طورِ کاملاً اتّفاقی من چند سالی واقعاً استادِ دانشگاهِ تهران بودم که البته خوش‌بختانه دیگر نیستم. بنابراین، این عنوان از همان‌جا روی من مانده، نه برای این تعارف‌های روز که با همه می‌شود.

امّا این لقبِ «استاد» در سینمایی که پایه‌ی آن بر ستایشِ فرهنگِ جاهلی‌ست، دردسر است؛ و من به قدرِ کافی چوبِ آن را خورده‌ام. سد ساختنِ سیاست‌گزاران ــ و همچنین تهیه‌کنندگان، سرمایه‌گذاران و منتقدانِ زیرِ پوششِ آن‌ها ــ بر فیلم‌سازی که زیرِ بارِ این ستایش نمی‌رود، به قدرِ کافی برای من مشکل ساخته است؛ و باید اعتراف کنم که کوششِ آن‌ها برای متوقّف‌کردن و فرسودنِ من اصلاً بی‌نتیجه نبوده است.

تکّه‌ای از پیوستِ یکُم [تنها امید، خلّاقیت است] کتابِ سر زدن به خانه‌ی پدری؛ گزارشِ نکوداشتِ بهرام بیضایی در کاشان همراه با شجره‌نامه‌ی پدریِ او؛ به کوششِ جابر تواضعی؛ انتشاراتِ روشنگران و مطالعاتِ زنان، چاپِ یکُم، ١٣٨٣، صفحه‌ی ١٩٠.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱


تأسف‌بار است که شمیم شرایطی برای کارِ مستقل نیافت...

 

 

 

   بهرام بیضایی: سفر اوّلین فیلمی‌ست که تدوینش را با شمیم بهار کار کردم؛ بعد در غریبه و مه و کلاغ هم سرپرستیِ او بر تدوین ادامه یافت و بعد هم کم‌وبیش قطع نشد. نمی‌دانم چه‌قدر مجاز هستم از او در رابطه با کارِ تدوین صحبت کنم، چون به‌هرحال مسئولِ مشکلاتِ احتمالیِ فیلم‌هایی که اسم بردم منم نه او؛ امّا امتیازاتِ تدوینِ این فیلم‌ها به شخصِ او برمی‌گردد...

   در سفر وقت کم بود و من از تدوینِ سلیقه‌ای می‌گریختم؛ در ذهنم به‌دنبالِ کسی می‌گشتم که ذهنش هشیارتر و منظّم‌تر از من باشد ــ به‌خصوص که فیلم‌برداریِ بسیار خردکننده‌ای را پشتِ سر داشتم ــ و نمی‌توانستم حرفه‌ای‌هایی را بخواهم که چند جا سرگرمند و ممکن است کار کوتاه برای‌شان حاشیه‌ای باشد. دنبالِ کسی بودم که سینما برایش فقط شغل نباشد. تدوین، گذشته از تسلّطِ فنّی و عشق به حرفه، گفت‌وگویی فرهنگی‌ست، و جدلِ ذهنیِ نقّادانه‌ی بسیار دقیقی‌ست که با رفعِ مسئولیت و انجامِ وظیفه و وقتِ کم نمی‌خواند.

   امّا شمیم بهار به‌حق اصلاً نمی‌خواست حرفه‌اش تدوین باشد. ارتباطی هم نداشتیم، شاید بیش از یکی دوباری از دور همدیگر را ندیده بودیم. بنابراین وقتی احمدرضا احمدی او را پیشنهاد کرد خیال کردم غیرعملی‌ترین پیشنهاد است، امّا وقتی بالأخره تلفن کردم، او لطف کرد و آمد. شمیم شروع کرد آن شیوه‌ی ذهنیِ خیلی دقیق و منضبط و متمرکزش را به من منتقل کند. درواقع فکر می‌کنم او بدونِ آن‌که به روی من بیاورد داشت چیزی را به من می‌آموخت، و من با همه‌ی کودنی دیدم واقعاً شاگردِ بدی نیستم.

   تأسف‌بار است که شمیم شرایطی برای کارِ مستقل نیافت، گرچه در تمامی این سال‌ها خود به‌تنهایی یک دانشکده برای تازه‌کاران بود، چه در زمینه‌ی نمایش و چه در زمینه‌ی فیلم. و دست‌کم من خودم را در مواردِ بسیاری مدیونِ هم‌فکری‌ها و سخت‌گیری‌های هنریِ او می‌دانم.

   شمیم هرگز نخواست نامِ تدوین‌کننده بر او گذاشته شود، و من این‌را می‌فهمم، او کاری را که می‌خواست بر آن نام بگذارد، در فضای فعلیِ سینما به‌دست نیاورد، و این بیش از آن‌که به زیانِ خودِ او باشد، به زیانِ جامعه‌ و محیطِ سینمای خاصّ و فرهنگیِ ماست.

 

در کتابِ گفت‌وگو با بهرام بیضایی، زاون قوکاسیان، مؤسسه‌‌ی انتشاراتِ آگاه، چاپِ اوّل، ۱۳۷۱، صفحه‌های ۷۵ تا ۷۷.   

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱


من می‌کوشم غلط‌ها را نگویم و از این بابت معذرت می‌خواهم...

 

 

این‌که دوستِ فیلم‌سازم [داریوش] مهرجویی، مشکل‌ترین مسایلِ عالَم را به ساده‌ترین شکلِ ممکن بیان می‌کند واقعاً جای تحسین دارد؛ ولی این‌که من ساده‌ترین مسایلِ عالَم را به مُشکل‌ترین شکل بیان می‌کنم اوّلین‌‌بار است می‌شنوم. آیا این نیست که من پیچیدگی‌های پشت سادگی و غیرعادی‌های پشت عادی را نشان می‌دهم؟ و آیا باشو غریبه‌ی کوچک و سگ‌کُشی ساده‌ترین مسایلِ عالَم بوده‌اند که به مشکل‌ترین شکل بیان شده‌اند؟ امّا در مورد زبان ـ مردم دانشِ خود را از کجا می‌گیرند؟ اگر کتاب‌خوان نباشند از رسانه‌ها؛ و غلط‌های رسانه‌ها کم‌کم می‌شود دانشِ همگانی، که من باید به‌نام زبان مردم تکرار کنم؟ نه ـ من می‌کوشم غلط‌ها را نگویم و از این بابت معذرت می‌خواهم. مثلاً نمی‌نویسم قاتل و امپراتور؛ می‌نویسم آدم‌کُش و خاقان. چینی‌ها خاقان دارند نه امپراتور، و مغول‌ها قاآن دارند و ژاپنی‌ها میکادو و ایرانیان شاهنشاه و مسلمانان خلیفه داشتند. امپراتور مالِ رُمی‌هاست. حتّا نمی‌گویم وداع با محبوبم و می‌نویسم بدرود به دلبندم؛ چون این عنوانِ بدبخت سرآغاز شعری‌ست در نمایش چینی و برای خودش وزن و آهنگی دارد. در فیلم محمّد رسول‌الله، که این‌روزها همه تجلیل می‌کنند، راوی می‌گفت فامیلِ علی! چرا باید بی‌سوادی مترجم را که حالا عمومی شده زبانِ مردم خواند؟ آیا واژه‌ی فرنگی فامیل را که به هیچ‌ قیمتی به آن فیلم نمی‌چسبد در عربی نمی‌گویند قوم، قبیله، طایفه، و در فارسی تیره، تبار، کسان، خویشان، پیوندان و مانندهایش؟ و من باید همه‌ی این فرهنگ را به‌نفع بی‌سوادی مترجم بریزم دور؟ یا در همان فیلم که راوی جای فرسنگ و فرسخ و منزل می‌گوید کیلومتر، شخصیتی به همسرش می‌گوید شانس من بلند بود که تو را در کودکی زنده‌به‌گور نکردند! دلم برای مردم می‌سوزد. آیا شخصیت چهارده‌قرن پیشِ عرب نباید جای واژه‌ی فرانسوی شانس می‌گفت اقبال، با به‌فارسی که فیلم را به آن برگردانده‌اند، بگوید بخت؟ برگردیم به آن‌چه می‌گویند زبانِ مردم واقعی؛ حرف‌زدنِ قراردادی و ساختگی فیلمفارسی‌های قدیم و جدید را می‌شناسم که به‌نادرست حرف‌زدن مردم واقعی خوانده می‌شود. پُرگویی و کش‌آمدن و تک‌آهنگی‌بودن آن‌ها گهگاهی قابلِ تحمّل نیست. مردم واقعی، همه‌ی مردم‌اند، نه‌فقط شخصیت‌های فیلمفارسی قدیم و جدید؛ و همه‌ی مردم این‌طوری حرف نمی‌زنند. اداری‌ها اداری، سیاسی‌ها جور دیگر، پزشک‌ها متین‌تر و حرفه‌ای‌تر ـ و مطلقاً نه عصاقورت‌داده ـ دلال‌ها طور دیگری، کاسبکاران طور دیگری، و منتقدان سینما و تئاتر طور دیگری. آیا این‌ها غیرواقعی‌اند؟ همه نمی‌توانند و نباید عین قراردادِ نادرستی که نام زبان مردم واقعی روی آن گذاشته شده حرف بزنند که خودِ آن هم سبک است نه واقعیت! من تفاوت‌ها را حفظ می‌کنم، ولی زیاده‌گویی‌ها را غربال می‌کنم و می‌کوشم به چکیده برسانم.

از گفت‌وگوی بهرام بیضائی با ماهنامه‌ی سینمایی فیلم، شماره‌ی ٣٩٣  

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸