شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

داستانِ آب و عروسِ سیاه‌پوش...

 یک: روز و ماهش را که یادم نیست؛ ولی همین امسال بود، همین چند ماهِ پیش که ناگهان بحثِ فیلمِ «آب» شد و دوستم ناگهان سئوال کرد که فیلمِ «آب» را دیده‌ام یا نه و کلمه‌یِ «نه» برایش کافی بود تا یکی از آن سخن‌رانی‌هایِ مشهورش را شروع کند و همه‌چیز را درباره‌یِ فیلمی که ندیده‌ام بگوید. و یادم هست که وقتی حرف می‌زد، وقتی سرگرمِ سخن‌رانیِ شنیدنی‌اش بود، مثلِ همیشه، یک‌پارچه شور و شوق بود و دست‌ِ‌آخر سئوال کرد که چرا این فیلم را ندیده‌ام. درست یادم نیست چه جوابی دادم؛ امّا به‌نظرم، این‌را هم گفتم که هیچ‌وقت از دیدنِ تصویرِ هندی‌ها در سینما خوشم نیامده است و فیلم‌هایِ هندی، هیچ‌وقت، مُطابقِ سلیقه‌یِ من نبوده‌اند. هرچند این‌را هم، احتمالاً، گفته‌ام که از خواندنِ داستان‌هایی درباره‌یِ هندی‌ها، همیشه، لذّت بُرده‌ام؛ چه داستانی باشد که «آنتونیو تابوکی» [شب‌هایِ هند] نوشته است، چه داستانِ «آنیتا دِسای» [رانده و مانده]، یا «کِران دِسای» [جار و جنجال در باغِ گوآ]، یا «جومپا لاهیری» [مُترجمِ دردها و هم‌نام] و البته حکایتِ غریبِ شوریده‌حالی‌هایِ «میرچا اِلیاده» [شب‌هایِ بنگال]. همین بود که وقتی دوستم لُطف کرد و فیلمِ «آب» را آورد، دیدنش را گذاشتم برایِ یک موقعیتِ مُناسب و چه‌کسی هست که نداند موقعیت‌هایِ مُناسب هیچ‌وقت از راه نمی‌رسند و این خودِ آدم است که باید دست‌به‌کار شود. پس، در میانه‌یِ دیدنِ سومین فصلِ مجموعه‌یِ «Lost» [پُستِ بعدیِ این وبلاگ، احتمالاً، درباره‌یِ همین مجموعه خواهد بود.] دل را به دریا زدم و نشستم به‌تماشایِ فیلمِ «آب». و نتیجه؟ حسرتی بر ایامِ ازدست‌رفته. دلیلش هم، احتمالاً، این است که فیلمِ «آب»، یک فیلمِ هندی، از نوعِ بازاری‌اش نیست [دوستان به دل نگیرند لطفاً؛ ایراد از سلیقه‌یِ من است که فیلم‌هایِ بازاریِ هندی را دوست ندارم.] و بعکس، فیلمِ درخشانی‌ست که می‌شود به‌ کمکش از کارِ هندی‌ها، از نوعِ نگاه‌شان به دنیا و خیلی‌چیزهایِ دیگر، سر درآورد. دلم می‌خواهد یک‌روزی، یک‌جایی، یک فُرصتی پیش بیاید برایِ این‌که درباره‌اش یادداشتِ مُستقلّی بنویسم. اصلاً شاید یک یادداشت نوشتم درباره‌یِ هندی که هیچ‌وقت از نزدیک ندیده‌ام. یادِ حرفِ «خورخه لوئیس بورخس» افتادم که گفته بود «من، کشورها را می‌توانم حس کنم. نباید همه‌چیز را به چشم دید. من مصر را ندیده‌ام، امّا آن‌جا بوده‌ام. من ژاپن را ندیده‌ام، امّا به ژاپن سفری داشته‌ام. این خیلی مهم است. من نمی‌دانم ریشه‌یِ این تجربیات در حس است یا از ماورایِ احساس سرچشمه می‌گیرد.» [معمّایِ تاریکِ بورخس (آخرین مُصاحبه‌یِ بورخس)، مارک چایلدرس و چارلز مک‌نائیر، ترجمه‌یِ عبّاس صفّاری، فصل‌نامه‌یِ زنده‌رود، شماره‌یِ 18 و 19، بهار و تابستانِ 1380] می‌ماند یک تشکّرِ ویژه از دوست و یک عُذرخواهی به‌خاطرِ این‌همه تأخیر در تماشایِ فیلمِ «آب»... 

دو: اعتراف می‌کنم که «عروس سیاه‌پوش» را فراموش کرده بودم؛ مثلِ خیلی‌هایِ دیگر که وقتی درباره‌یِ «فرانسوا تروفو»یِ محبوب حرف می‌زنند، نامی از این فیلم نمی‌آورند. امّا تماشایِ فیلمِ «تروفو» را به فیلم‌هایِ جدید ترجیح دادم و چُنان از دیدنش سرخوش شدم که خدا می‌داند. خُب، البته «عروس سیاه‌پوش» بهترین فیلمِ «تروفو» نیست، «400 ضربه» [شیطنت، ظاهراً، مُعادلِ درستِ این فیلم است] و «ژول و جیم» و «داستانِ آدل ﻫ.» و «اتاقِ سبز»، احتمالاً، فیلم‌هایِ بهتری هستند؛ امّا «عروس سیاه‌پوش»، یکی از فیلم‌هایِ «هیچکاک»یِ «تروفو»ست. [نقشِ برنارد هرمن، آهنگ‌سازِ هیچکاک را هم فراموش نکنیم.] «عروس سیاه‌پوش» را «تروفو» در فاصله‌یِ «فارنهایت 451» و «بوسه‌هایِ دزدکی» ساخت. اصلِ داستان، نوشته‌یِ «ویلیام آیریش» بود که «هیچکاکِ» کبیر هم داستان‌هایش را برایِ سینما می‌پسندید و «تروفو» هم بدش نمی‌آمد سُراغِ داستان‌هایی برود که بابِ سلیقه‌یِ «هیچکاک» هستند. خُب، البته که فیلم پیچیدگیِ فیلم‌هایِ «هیچکاک» را ندارد و، به‌ یک‌معنا، نُسخه‌یِ اروپایی یک فیلمِ «هیچکاک»ی‌ست. داستانِ پیچیده‌ای هم، البته، ندارد و همان‌طور که از نامش پیداست، حکایتِ یک «عروس سیاه‌پوش» و بیوه است؛ امّا آن‌چیزی که در این دیدارِ دوباره با فیلمِ «تروفو» عجیب به چشم می‌آمد، داستانِ زنانه، یا اقتدارِ زنانه و حضورِ پُررنگِ زن نبود، حتّا آن پیراهن‌هایِ زنانه‌ای‌ نیست که گاهی سفیدِ یک‌دست است و گاهی سیاهِ سیاه، یا آن شالِ سفیدی که در آسمانِ روشن پرواز می‌کند و زیباییِ خالص است، [که همه‌یِ این‌ها، البته، در فیلم هست] چیزی که حالا در «عروس سیاه‌پوش» می‌شود دید، این است که همه‌یِ داستانِ فیلم، حکایتِ یک «عروس» است که شوهرش را در روزِ عروسی، به ضربِ گلوله‌ای کُشته‌اند و حالا، چندسالی بعد از این واقعه‌یِ ناگوار، مُسبّبانِ مرگِ شوهرش را، یکی‌یکی، از پا درمی‌آورد. فهرستی دارد از آن‌ها و هرکدام را که می‌کُشد، خطّی می‌کشد رویِ نامش. و خُب، این، تقریباً، همان کاری‌ست که «بئاتریس کیدو/ عروس» [اوما تورمن] در «بیل رو بکش» بکند. کمی از نمایشِ «بیل رو بکش» گذشته بود که «رحیم قاسمیان»، مُترجمِ سرشناسِ سینما، از سرِ لُطف، یکی دو مطلب درباره‌یِ «بیل رو بکش» ترجمه کرد و فرستاد برایِ روزنامه‌یِ «شرق» و یکی از آن مطالب، درباره‌یِ این بود که «کوئنتین تارانتینو»، در «بیل رو بکش»، به چه فیلم‌هایی ارجاع داده است و کدام صحنه‌ها را براساسِ کدام فیلم‌ها ساخته است. یادم نیست که در آن نوشته نامی هم «عروس سیاه‌پوش» آمده بود یا نه، ولی از آن‌جا که «کوئنتین تارانتینو» یک خوره‌یِ فیلم است و فیلم‌بینِ حرفه‌ای‌ست، هیچ بعید نیست که «عروس سیاه‌پوش» را هم دیده باشد و این بخشِ فهرستِ قاتلان/ مقتولان را از این فیلم گرفته باشد؛ بخصوص که صحنه‌یِ خط‌زدنِ نامِ یکی از این قاتلان/ مقتولان در «عروس سیاه‌پوش»، شباهتِ زیادی دارد به «بیل رو بکش»... 

سه: من این رُمانِ «شب یک، شب دو» نوشته‌یِ «بهمن فُرسی» را خیلی دوست دارم. دلیلش بماند برایِ یک پُستِ دیگر. تمام.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦