شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چه خبر؟ مرگِ قول و فصلِ خطاب

 

 

چه خبر؟ مرگِ عالَمی تنها،

خاطرش خُفته، شاهدش سَفَری.

جانِ جانان، کجا؟ ورای کجا.

                                      گوشه زد با ستاره‌ی سحری.

 

ـــــ از: مناعی. بیژن الهی. ۱۳۶۱. ـــــ

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۳


خداحافظ آقای الهی

قاسم هاشمی‌نژاد و بیژن الهی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩
برچسب‌ها : بیژن الهی ، به‌یاد


سرزدن به کتاب‌خانه ـ از پیدا و پنهان


... یک‌وقتی پیش «شمیم بهار» شکایت می‌کردم که رسم‌الخطِ زبانِ فارسی بسیار مشکل است، چون نام شاعری مثل «اثیرالدین اَخسیکتی» را از کجا بدانیم تلفّظش «اُخسیکتی» نیست، یا «اِخسیکتی»، یا «اِخسیکُتی». و نتیجه گرفتم که در تمام مملکت، شاید، هزارنفر بیش‌تر نباشند که قرائتِ صحیح اسم «اَخسیکتی» را بدانند. و «شمیم» در پاسخ گفت «خب، ما به همان هزارنفر می‌گوئیم باسواد!»

***

برای «شمیم بهار» احترامی در حد ستایشِ بی‌حد قائلم. استادِ من و مرشدِ من است در بسیاری از زمینه‌های فرهنگی؛ از سینما تا ادبیات و موسیقی و شعر. درست‌‌‌نگاه‌کردن و فاصله‌گرفتن و احساساتی‌نشدن در داوری را از او یاد گرفته‌ام. در طولِ این سی‌وپنج‌سال [چهل‌وپنج‌سال] تلمّذ و رفاقتم، هیچ خطایی، حتّا یک‌بار، در نقد و نظرش ندیده‌ام و این یا به‌خاطر نهایتِ تکریم و قبولی من نسبت به کار و شخصیتش است، و یا خطاناپذیریِ او را گواهی می‌دهد. و گمان می‌کنم هردو. آقای «بهار» همیشه برایم متر و معیار یک «آربیتر» درجه‌ی اوّل بوده است. صاحبِ چنان سواد و شعور و شمّ و سلیقه‌ای‌ست که هر اشاره‌ی مختصرش راه‌گشای دنیای تازه‌ای برایم می‌شود و اگر یک معلّم در همه‌ی عمرم داشته‌ام هم‌او بوده است. همان چند مقاله‌ی مختصر، در حد جامع‌ترین و هوشمندانه‌ترین نقدهای سینمایی‌‌ست که عمرم خوانده‌ام و با همان دوسه مقاله جایگاهی را در نقدِ ایران ـ برخلافِ عمد و خواسته‌اش ـ صاحب شده که بسیاری با صدها مقاله نتوانسته‌اند و خودِ این قیاس، نامطلوب و مع‌الفارق است. موضعی که دربرابر ادبیاتِ آلاسارتریِ پولیتیزه‌‌ی «جلال آلِ احمد» گرفت، بسیار خطیر بود و این در دوره‌ای بود که کسی دربرابر آن وجودِ جنگ‌جوی ناآرامِ کلّه‌شق سر بلند کند. هرچه را هم که درباره‌ی آن نوشت و پیش‌بینی کرد، درست درآمد و گردوخاک که خوابید، دیدیم حق با او بود.

***

درطولِ سی‌وپنج‌سال [چهل‌وپنج‌سال] ناظر و شاهدِ کارِ عظیم ـ ولی کم‌شناخته‌شده‌ی ـ «بیژن الهیِ» شاعر و مترجم بوده‌ام و همیشه تحسینش کرده‌ام. تحسین کرده‌ام آن روح وسواسی و کمال‌گرای بی‌نظیری را که سالی را بر سر سطری می‌گذراند و هم‌چنان قانع نمی‌شود.

یا چه لذّت و آموزشی داشته است برایم شعور و کار «قاسم هاشمی‌نژادِ» نویسنده؛ که آن آرامش صوفیانه‌ی غبطه‌برانگیزش مرا همیشه با افسوس، به‌یادِ همه‌ی چیزهایی که ندارم و از کف داده‌ام انداخته است و قصّه‌ی «خیرالنساء»ش، از زیباترین نوشته‌هایی‌ست که در این بیست‌سال [سی‌سال] خوانده‌ام.  

 

[آیدین آغداشلو، در کتابِ از پیدا و پنهان، کتابِ سیامک (با همکاریِ نشر آتیه)، بهار هزار و سیصد و هفتادونُه]

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸


جسمِ طبیعی زیرِ غشاءِ نازکی‌ست از همین واقعیّتِ محسوس...

 

مداد که نیست! بفرما: دالّی مداد! نمی‌شنود.

 

شاید اگر آینده وجودِ خارجی می‌داشت، چون چیزی که به‌هوش و هَنگ می‌شد دریافت، گذشته چنین دلفریب نمی‌بود: در جاذبه همسنگ میفتادند. پس می‌شد مداد بود و سر درین فکر یا دران، نه این سرِ الّاکُلنگ، نه آن سر، که درست آن وسط نشست کرد. چه عشقی داشت!

 

آینده ولی، وجودِ اسمی دارد (نه چون گذشته که زنده‌ست پیشِ یاد یا حال که پیشِ چشم)، آینده که هیچ نیست جز صنعتی بدیعی، جز نقشِ زیاد در نردِ خیال.

 

دالّی مداد! چِتِه، دست بردار. من که کاری‌ش ندارم که. خیله خُب، بابا. دالّی مداد... (و این‌باره زیر لب).

 

کندوکو در شیءِ مادّی، هر وضعی داشته باشد، چه‌بسا کار دست‌مان بدهد: این که ناخواسته آلوده‌ی تاریخچه‌اش بشویم. نوقدمها، چنانچه خواسته باشند در همان سطحِ وقت بماند کار، تو بحرِ چیزی نروند. خشک و تر حاکی‌ی ماوراست: گذشت، ازان پشت، آفتابی، پیدا.

 

شی‌ء‌ها که، چه مصنوعِ ما چه طبیعی، از خود جُنب و جوش ندارند ولی در کشاکشِ این زندگی‌ی بی‌خیال فرسوده‌ند (دارید فکر می‌کنید، چه درست هم، که سنگِ آن دامنه، زیرِ پای خداتا جَک و جانور، عینِ راهِ بازار بوده هزاران هزار فصل) مشکل در متنِ ظهور بمانند مثل کُپّه‌ی ظُلم: نوقدمها، دلی‌دلی‌کنان، هُلُفّی از متن میفتند به بطن، و بی‌اختیار، تا چشم واکنند، مستِ سرگذشتِ این سنگ می‌شوند و آن خارستان، مثلِ بچّه‌ها.

 

شیرفهم کنم (دور از جانِ خر). جسمِ طبیعی یا صنیعی زیرِ غشاءِ نازکی‌ست از همین واقعیّتِ محسوس، و هرکه خواسته باشد در حال، با حال، بر حال بماند، گِردِ خَرِق این روکشِ پِرپِری نگرد لطفاً. ورنه خارِق، که در انشایِ کرامت ناشی‌ست، خواهد دید که دیگر نه روان روی آب، که دارد سیخکی فرو می‌رود از میانِ ماهیانِ رُک‌زده تا قیامِ قیامت. الباقی السّاعه.

 

 

یک تکّه از حاکی‌ی ماورا، فارسی‌ی بیژن الهی از انگلیسی‌ی ولادیمیر نابوکُف،

 

بیدار [دفتر ادب و هنر]، شماره‌ی 7- 6 – 5، بهار 1373

 

بعدالتحریر: رسم‌خطِ این ترجمه ـ بی‌کم‌وکاست ـ به بیژن الهی تعلّق دارد.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦


مشغله‌هایِ من

 

کم کسی ببینم و یک کُتک به‌اش نزنم. دیگران نطقِ درونی را ترجیح می‌دهند. من که نه. من که خوشترم میاید بزنم.

 

هستند کسانی که دَمپَرم تویِ لُقانطِه می‌نشینند و هیچ نمی‌گویند، مدتی می‌مانند، که عزمِ خوردن دارند.

 

ایناهاش، یکی.

 

خِرگیر، و گُرُپ.

 

باز خِرگیر، و گُرُپ.

 

می‌زنم به جارختی.

 

می‌کِشم پایین.

 

باز می‌زنم.

 

باز می‌کِشم پایین.

 

می‌زنم رویِ میز، لِهِش می‌کنم، پِهِش می‌کنم.

 

کثیفش، خیسش.

 

سَگجان، هِی!

 

آبش می‌کِشم، کِشش می‌دهم (دارد آن‌روم میاید بالا، دِ بکَن کَلَکو)، می‌مُشت‌ومالمِش، می‌فشارمش، خلاصه‌اش کرده می‌کنم جَخت توی لیوان و مُحتوی را به‌وضوح بر زمین ریخته پیش‌خدمت را می‌گویم: «یه لیوانِ تمیزتر بیار بینم.»

 

امّا بدحال می‌شوم، حساب می‌دهم زودی وُ می‌روم.

 

 

از: ساحتِ جوّانی، کارِ بیژن الهی، از اصلِ فرانسویِ هانری میشو، 1359

 

 

بعدالتحریر: همین بود؛ این یکی‌دو روز، دلَم بدجوری هوسِ هانری میشو کرده بود و حیف که کتابَش کمی دور از دسترس بود. عصرِ پنج‌شنبه، به جُست‌وجویِ ساحتِ جوّانی گذشت و بعد هم که خواندنش. غروبِ پاییزی با هانری میشو؟ چه شود...

 

بعدِ بعدالتحریر: غیر از این ترجمه‌یِ بیژن الهی، کجا می‌شود به‌فارسی سُراغی از هانری میشو گرفت؟ جایی سُراغ دارید؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦


این ماس‌ماسَک، این حاکی‌یِ ماورا...

 

اگر کلامِ گُم‌شده گُم‌شده‌ست، اگر کلامِ کاربسته کاربسته‌ است

 

اگر کلامِ ناشنیده، ناگفته

 

ناگفته، ناشنیده است؛

 

هنوز کلامِ ناگفته‌ست، ناشنیده،

 

کلامِ بی‌کلام، کلامِ در

 

جهان و برایِ جهان؛

 

و نور درخشید به تاریکی و

 

بر کلام    نارمیده جهان هنوز می‌چرخید

 

گردِ کانونِ کلامِ خاموش

 

قومِ منا، بر تو چه کرده‌ام؟

 

تکّه‌یِ اوّلِ پاره‌یِ پنجمِ چارشنبه ـ خاکستر،

 

سروده‌یِ تی. اس. الیوت، به‌فارسیِ بیژن الهی

 

 

***

 

 

... پس همین را داشته باشید (یک الف‌مغزِ کذایی را) تا کمی هم به چوب بپردازیم. این هم از درختِ مربوطه! همین کاج که انداخته‌اند. تنها تنه‌اش به کار می‌رود، پوست‌کنده البته. ما ناله‌ی یک ارّه‌ی برقی‌ی نواختراع را می‌شنویم، کُنده‌ها را می‌بینیم که خُشک می‌کنند و می‌رَندند. این هم از تخته‌یی که قشر خواهد داد ـ به مدادِ ما که در نافِ کشوست (نیمکش هنوز). حضورش شناختی‌ست در کُنده، کما که کنُده در درخت و درخت در بیشه و بیشه در دنیایی که همان بابا ساخت. به چیزی شناختنی‌ست کاملاً یُدرَک و لا یوصَف، لا یوصَف، و بی‌نام چنان خنده ـ در قاموسِ کسی که هیچ‌وقتِ خدا ندیده چشمی خندان.

 

هم ازین قرار، کُلِّ ماجرا، از زغالِ متبلور، و آن کاجِ سرنگون گرفته تا این ماس‌ماسَک، این حاکی‌ی ماورا، به جلوه درمیاید یکجا. حیف که ذاتِ مداد ـ همین مدادِ مُجَسّم که دستگیرِ جان مداد میفتد دو سه آن ـ خَم می‌زند از قلم به یک نحوی! ولی جانِ ما غلط کرده مداد باشد، اَلَکی که نیست.

 

 

یک تکّه از حاکی‌ی ماورا،

نوشته‌یِ ولادیمیر نابوکُف، به‌فارسیِ بیژن الهی

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦