شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک شب

یک سال پیش. حال خوشی نداشتم. یک روز درمیان می‌رفتم عیادت مامان. بعدِ آن‌که دوباره رفت بیمارستان حالش اصلاً بهتر نشد. روزهایی بود که چشمش را باز می‌کرد. نگاه می‌کرد. حرفی نمی‌زد. لوله‌ای گذاشته بودند در گلویش. دلم خوش بود که هر وقت صدایش می‌کنم نگاه می‌کند.

یک سال پیش. داشتم پیاده برمی‌گشتم خانه. از کریم‌خان. به همه‌چیز فکر می‌کردم در راه. به این‌که فردا باید بروم بیمارستان. به این‌که کم‌وکسری نداشته باشد مامان. به این‌که از پرستار بپرس دکتر چیز تازه‌ای نگفته؟ امیدوار بودم گفته باشد بهتر است. امیدوار بودم گفته باشد زودِ زود برمی‌گردد خانه.

بعد رسیدم خانه. پنج دقیقه هم نگذشته بودم که فهمیدم.

یکی دو ساعت بعد این چند خط را نوشتم و گذاشتم روی صفحه‌ی فیس‌بوک و اینستاگرامم:

امروز تمام شد. دیروز حتّا چشم‌هاش را یک‌بار هم باز نکرد. فقط یکی دو بار پلکش را تکان داد وقتی با صدای بلند صداش می‌کردم. چه می‌دانستم آخرین‌بار است که صداش می‌کنم مامان. که دوبار پشتِ هم می‌گویم مامان. تمام شد. امروز برای همیشه چشم‌هایش را بست و راحت شد از آن‌همه دستگاه و آمپول و قرص. راحت شد مامان. سختی کم نکشیده بود. درد هم. این‌ ماه‌های آخر که بیش‌تر. خیلی بیش‌تر. من اگر جایش بودم زودتر از این‌ها تمام می‌کردم با این‌همه سختیِ بیماری. سه‌ هفته پیش دوباره بیماری‌اش اوج گرفت بعدِ دو سه هفته خانه‌نشینی. چه می‌دانستم این دوشنبه‌ای که می‌بینمش در خواب آخرین‌بار است که صداش می‌کنم مامان. که دوبار پشتِ هم می‌گویم مامان و دلم خوش است به پلکی که تکان می‌دهد. از خودم می‌پرسم چه می‌دانستم. به خودم جواب می‌دهم هیچ. هیچ‌وقت هیچ‌چی را واقعاً ندانستم. دوباره صدا می‌کنم مامان. کاش خوابش را ببینم امشب. هر شب. شب به‌خیر مامان. به امید دیدار مامان. به امید دیدار مامان.

حالا یک سال گذشته. روزی نیست که به بابا و مامان فکر نکنم. که دلم برای‌شان تنگ نشده باشد. که دلم نخواسته باشد زودِ زود ببینم‌شان. هنوز هم با همین امید می‌خوابم. هر شب. پیش از خواب به هر دو فکر می‌کنم. به دیداری که امیدوارم زودتر از این‌ها اتّفاق بیفتد. بی‌آن‌که دهانم بجنبد می‌گویم شب به‌خیر بابا. شب به‌خیر مامان. صدای هر دو را هم می‌شنوم که جواب می‌دهند شب به‌خیر. همین‌که جواب می‌دهند یعنی دیدار ممکن است. امیدوارم زودتر از این‌ها اتّفاق بیفتد. یکی از همین روزها. بی‌خبر. ناگهان. آن‌وقت از خوشی ذوق می‌کنم و صورت ماه هر دوشان را می‌بوسم. مثل همه‌ی این سال‌ها.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٤

از دست دادن... از دست شدن

سه سال گذشته از آن صبح چهارم دی ماه که بابا برای همیشه رفت. نماند و در خواب رفت. شبِ قبلش گفته بودم شب به خیر بابا. خوب بخوابی بابا. جواب داده بود شب تو هم به خیر. خوب بخوابی.

آن روز نوشته بودم:

آن‌قدر آرام در خواب رفته که انگار هیچ‌وقت نبوده؛ که انگار بودنش خوابی بوده که من دیده‌ام. دوست دارم مثلِ پدرم در خواب بروم؛ همین‌قدر آرام. دلم برایت خیلی خیلی خیلی تنگ می‌شود بابای عزیز و دوست‌داشتنی‌ام...

چیزی هم به بهمن نمانده. ماهی که مامان برای همیشه رفت. نماند که برای آخرین بار بگویم خداحافظ. که روزی مثل امروز از صبح کلّه‌ی سحر مدام دور خودم نچرخم. نشد. نشده. هیچ‌وقت نمی‌شود انگار. حیف. دلم تنگ شده برای بابا. برای مامان. برای عصرهایی که لیوان چای برای‌شان می‌بردم. یک لیوان چای و شنیدن صدای‌شان. می‌دانم امشب هر دو را می‌بینم. به بیداری که نه. در خواب. یک‌جا. زیر یک سقف. در اتاقی که حالا خالی بودنش بیش‌تر از همیشه به چشم می‌آید.

چه کنم؟ گاهی هم دل‌تنگی از راه می‌رسد. مثل امروز. مثل خیلی روزهای دیگر. مثل همیشه.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳٩٤

این روزها که می‌گذرد

گر افلاک نباشد به‌خدا باک نباشد
ــــــ حضرتِ مولانا ــــــ
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤

این روزها که می‌گذرد

 

خمُش باش خمُش باش در این مجمعِ اوباش

ــــــ حضرتِ مولانا ــــــ 
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٤

از نامه‌ای متعلّق به بهار سال‌ها پیش

 

رفتم راسته‌ی گل‌فروش‌ها و

 خانم دَلووی زودتر همه‌ی گل‌ها رو خریده بود

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤