شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

گوش می‌کنند و می‌بینند ـــ کوستاس استرگیوپُلُس

 

 

 

صدای ما را می‌شنوند

گوش می‌کنند و می‌بینند مُرده‌ها

گم نمی‌شوند در زمین

تن‌شان را از دست می‌دهند مُرده‌ها

تنی که در خاطراتِ ما دوباره یکی می‌شود با آن‌ها

از پشتِ شیشه‌های مات تماشای‌مان می‌کنند مُرده‌ها

انگار در اعماقِ آب گُم شده‌ باشیم

 

گاهی سر از خواب‌مان درمی‌آورند

اشاره می‌کنند که ببینیم‌شان

لبخند می‌زنند که ببینیم‌شان

و گاهی فقط مثلِ شبح رد می‌شوند و می‌روند

 

صدای ما را می‌شنوند

گوش می‌کنند و می‌بینند مُرده‌ها

ترجمه‌ی محسن آزرم


کوستاس استرگیوپُلُس یونانی‌ست. متولّدِ آتن. ۱۹۲۶. عضوِ فرهنگستانِ یونان. بعضی شعرهایش به انگلیسی و فرانسه ترجمه شده. داستان‌ِ کوتاه و رمان هم در کارنامه‌اش هست. از کتاب‌هایش می‌شود به سایه‌روشن؛ کسوف و خورشیدِ نیمه‌شب اشاره کرد.

 

بعدِ تحریر: یک سال گذشته از آن ۵ دی که سه‌شنبه بود. از روزی که شبیه روزهای دیگر نبود. روزی که بابا آرام و آسوده در خواب ماند و چشم‌هایش را باز نکرد. حسرتِ دوباره دیدنش تا ابد با من است...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢


پرنده‌ای به رنگِ آسمان ــــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

در موهای تو

پرنده‌ای پنهان است

پرنده‌ای که رنگِ آسمان است

تو که نیستی

روی پایم می‌نشیند

 

جوری نگاه می‌کند که نمی‌داند

جوری نگاه می‌کنم که نمی‌دانم

 

می‌گذارمش روی تخت

و از پلّه‌ها پایین می‌روم ـــ

کسی در خیابان نیست

و درخت‌ها سوخته‌اند

 

کجایی؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢


آنّا کارنینا ــــ شعری از یُرگُس پ. گُتیس

 

 

نفس‌نفس می‌زند

این قطارِ قدیمی

هر شب از اتاقم که سر درمی‌آوَرَد

ــ با واگن‌های همیشه‌قفل‌شده‌اش

ــ با پنجره‌هایی که پرده‌های کوچک سینمای جهان است

هر شب خیال می‌کنم آقای لنین آمده

همه‌جا پُر می‌شود از نوری سرخ

ــ انگار از تاریک‌خانه‌ی عکّاسی یک‌راست آمده این‌جا

پرچم‌ها می‌روند بالا و

تماشاگران کف می‌زنند و

من ــ بین تماشاگران ــ

خودم را می‌بینم

انعکاس خودم را در شیشه‌ی روبه‌رو.

 

روزی هم این قطارِ همیشه‌روشن

از سوراخِ بخاری وارد می‌شود

و یک‌راست می‌آید همین‌جا که نشسته‌ام

راننده‌اش تکان نمی‌خورد از جا

یخ زده

سال‌هاست تمام کرده.

 

حالا در این اتاق برف می‌بارد

و چراغ‌های قطار

ــ ناگهان ــ

تاریکی را کنار می‌زنند

باید دستت را بگیرم و از روی ریل بیاورم این‌ور

وقتی گذشته در چشم‌هات می‌درخشد.

 

بیدار می‌شوم از خواب

ــ کنارم نشسته‌ای

نگاه می‌کنی

و نور

ــ نورِ درخشان ــ

بیش‌تر می‌شود

و آفتاب روی گذشته می‌تابد

وقتی می‌خندی.

ترجمه‌ی محسن آزرم

یُرگُس پ. گُتیس یونانی‌ست. متولّدِ ۱۹۵۶. در دانشگاهِ آتن دندان‌پزشکی خوانده و کارش همین است. از کتاب‌هاش می‌شود به سپیده‌دم و تاریخ طبیعی اشاره کرد. علاقه‌ی بی‌حدّی به یانیس ریتسوس دارد و سال ۲۰۰۸ هم برنده‌ی جایزه‌ی ملّی شعر یونان شده. بخشی از شعرهاش به انگلیسی و فرانسه ترجمه شده‌اند.

نمایی از فیلمِ آنّا کارنینا؛ ساخته‌ی جو رایت با فیلم‌نامه‌ی تام استاپارد، اقتباسی از رمانِ لف تالستوی 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، یُرگُس پ گُتیس ، ترجمه


مهمان‌خانه‌ی جامائیک ـــ شعری از ماریا لائینا

 

 

 

کم‌کم این زندگی عوض شده

ما هم که در شهر زندگی نمی‌کنیم دیگر

در جاده‌ای زندگی می‌کنیم که می‌رسد به دریا

و شب‌ها که ماه در رفت‌وآمد است

فقط فکر می‌کنیم

به صدای بال‌هایی که از تپّه پایین می‌آید

به صدای اسبی که برای نوشیدنِ آب

از تپّه پایین می‌آید.

 

تصمیم با خودت

اگر بیایی

شب‌ها ــ همین‌جا ــ کنارِ من می‌نشینی

پاییز هم که از راه رسیده

و درهای خانه در تاریکی جیرجیر می‌کنند

اگر بیایی

یاد می‌گیری دعا کنی

و این حسّ غریبْ چه‌قدر شبیه طبیعت این‌جاست.

 

چند دست لباس و چند کتاب هم بیاور

وگرنه مجبوری همان کتاب‌های همیشگی را بخوانی

و کفش‌های به‌دردبخور هم بیاور

پشتِ خانه باتلاق است

بارانِ زمستان هم زیاد است.

 

خداحافظ

فعلاً خداحافظ

مراقب خودت باش

دوستت دارم خیلی

خودت هم می‌دانی.

 

فکر می‌کنم نشسته‌ای این‌جا

ـــ همین‌جا ـــ

روی مبلی کنارِ پنجره

فکر می‌کنی به زمانی که می‌گذرد

به تنی که پیر می‌شود.

 

این‌جا همه‌چیز خیال است

ما هم که چیزی جز این جاودانگی نداریم

و این جاودانگی آدم را خسته نمی‌کند هیچ‌وقت

فقط گاهی آن‌قدر می‌بینی‌اش که جفتِ چشم‌ها درد می‌گیرند.

 

باید از جا بلند شوم

پنجره را ببندم

چه بادِ عجیبی

چه صدایی دارد.

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

ماریا لائینا متولّد ۱۹۴۷ است در پاترا. یونان. هم حقوق خوانده هم ادبیّات انگلیسی. گوینده‌ی برنامه‌های رادیو بوده. ویراستار بوده. در کالج امریکایی آتن هم یونانی درس می‌داده. فیلم‌نامه‌نویس هم هست. مقاله‌نویس هم. برای اُپرا لیبْرتو هم نوشته. کتاب‌هایی از تی. اس. الیوت و ازرا پاوند را هم به یونانی ترجمه کرده. کتاب‌هایی از کاترین منسفیلد را هم. مشهورترین کتاب شعرش فراتر از هر چیزی‌ست.

 

عکس فیلم مهمان‌خانه‌ی جامائیک، ساخته‌ی آلفرد هیچکاک براساس داستانِ مشهوری نوشته‌ی دافنه دو موریه.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : ماریا لائینا ، شعر ، ترجمه


هیت‌کلیف ـــ شعری از ماریا لائینا

 

 

مثلاً همان لحظه‌ای که باغ را باز می‌کند

و چیزی در زندگیِ روزمرّه‌اش عوض نمی‌شود

زن ــ ناگهان ــ پا می‌گذارد روی علف‌های درهم‌تنیده

می‌بیند او تنها ــ تنهای تنها ــ سرش گرمِ چیدن شوری ملا‌ل‌انگیز است

نه این‌که آرام باشد

نه این‌که آهسته کار کند

نه این‌که در سکوت خیال ببافد.

 

مثلاً همان لحظه‌ای که در باغ هیچ گُلی نیست

و روزهای او فقط پاییزی نیست

سایه‌ای را به یاد می‌آوَرَد

که بین درخت‌ها می‌چرخید و

کارش دمیدنِ نَفَسی سرد بود

ـــ نَفَسی که هر تنی وقتی تمام می‌کند، وقتی روح جدا می‌شود از تن، بیرون می‌دهد.

 

و زن ــ ناگهان ــ مثل‌ِ دیوانه‌ها شروع به قدم زدن می‌کند روی پُشتِ‌بام

با آستینِ پیراهنِ کهنه و انگشت‌های خمیده‌اش

مراقبِ آتش است

غرورش را کنار می‌زند

ترسش را

شرمش را

ــ و آه؛ بله آن حسادتِ ترسناک را.

 

مثلاً همان لحظه‌ای که نه باغی هست و

نه پاییزی

سالی که هر شبش ذرّه‌ای خوشی ندارد

روزهای غصّه هم ندارد

و آدم اصلاً به فکرش نمی‌رسد که گوشه‌ای بنشیند

و خیال ببافد

گوشه‌ای بنشیند و افسانه‌ها را بخواند.

 

کتابی را که برداشته باز می‌کند

همان لحظه‌ای که فکر می‌کند این سوز این سرما از کجا آمده

زن را می‌بیند

درست همان‌جا که ایستاده

نگران نیست

که زندگی‌اش همان لحظه تمام شده. 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

ماریا لائینا متولّد ۱۹۴۷ است در پاترا. یونان. هم حقوق خوانده هم ادبیّات انگلیسی. گوینده‌ی برنامه‌های رادیو بوده. ویراستار بوده. در کالج امریکایی آتن هم یونانی درس می‌داده. فیلم‌نامه‌نویس هم هست. مقاله‌نویس هم. برای اُپرا لیبْرتو هم نوشته. کتاب‌هایی از تی. اس. الیوت و ازرا پاوند را هم به یونانی ترجمه کرده. کتاب‌هایی از کاترین منسفیلد را هم. مشهورترین کتاب شعرش فراتر از هر چیزی‌ست.

عکس‌ فیلم بلندی‌های بادگیر؛ شاه‌کار آندره‌آ آرنولد براساس رمانِ امیلی برونته.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، ماریا لائینا


تصادف ــ شعری از ناسوس وایناس

 

 

 

باران سراسرِ شب بارید

و آفتاب که زد

کامیون‌ها

با چرخ‌های پُر از گل

از خیابان‌ها گذشتند.

 

مُرده‌ها به بدن‌های دیگری منتقل شدند

و خراش‌های عمیقی روی پوست‌شان ماند.

 

آسمان به‌سرعت آبی شد

و آفتاب سوزان

روی سرم جا خوش کرد.

 

«مرگ که چیز مهمی نیست.»

چند روز پیش

راننده‌ی تاکسی‌ای که سوارم کرده بود

می‌گفت

«مرگ مثل برق است

می‌رود

وقتی پول نداری دوباره وصلش کنی.»

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

ناسوس وایناس یونانی‌ست. متولّد ۱۹۴۵. در دانشگاه ادبیّات تطبیقی و ادبیّاتِ ایتالیایی خوانده. از کتاب‌هاش می‌شود به میدان مرّیخ، هزارتوی سکوت و استفانوس نام برد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، ناسوس وایناس ، ترجمه


عروسیِ آنّا آخماتووا (۱۹۱۰) بی لباس عروسی و نقل و شیرینی ـــ خاریس ولاویانوس

 

 

ــ دوستش داری؟

ــ نمی‌دانم؛

ولی خیال می‌کنم سرنوشتم همین مرد است.

 

مهمان‌های عروسی در برف و بوران گُم شدند

و عروس تنها ماند.

بعد بال‌هایش را درآورد

ــ یکی‌یکی

و هر دو را روبه‌روی شمایلِ قدّیس گذاشت.

خسته بود و جان نداشت دیگر.

در چشم‌های قدّیس خیره شد.

خوابید.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

خاریس ولاویانوس متولّد ۱۹۵۷ است. دکترای تاریخ دارد از دانشگاه آکسفورد. شعرهاش به انگلیسی، آلمانی، هلندی، ایتالیایی و اسپانیایی ترجمه شده‌اند. کتاب‌هایی از والت ویتمن، ازرا پاوند، والاس استیوس، جان اَشبری و فرناندو پسوآ را هم به یونانی ترجمه کرده.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢


۱۹۶۰ در ساحل ـــ شعری از یورگوس مارکوپولُس

 

 

 

۱۹۶۰ خانواده‌ای در ساحل.

 

مادری، پدری و کودکی.

 

ژوئیه بود ــ یک‌شنبه صبح

و آفتاب چه شفّاف می‌تابید

کودک از جا بلند شد

به‌سوی دریا رفت

ــ و ناگهان گُم شد.

 

از آن روز به بعد

همیشه در افق

کلاهِ سفید کوچکی هست

که روبان سیاهی به آن بسته‌اند

کلاه تکان می‌خورد در باد

ــ مثل قایق کوچکی که بادبان‌اش را باز کرده

ــ مثل قایق کوچکی که در سفر است.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

یورگوس مارکوپولُس در مسینی یونان متولّد شده. ۱۹۵۱. در آتن زندگی می‌کند. یک‌بار برنده‌ی جایزه‌ی کنستانتین کاوافی. شعرهایش به انگلیسی، فرانسوی و ایتالیایی ترجمه شده‌اند. مشهورترین کتاب شعرش این است: اندوهی که ما را در بر گرفته.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢


همه باهم ــــــ شعری از ماریا تُپالی

 

 

هر آدمی هم این است و

هم آن.

هم پانایوتیس است

هم پانوس.

هم تاکیس است

هم یانیس.

 

پانایوتیس فلسفه می‌بافد. کیمیاگری می‌کند. مراقبه می‌کند. مُدرن می‌شود. ‍پُست مُدرن می‌شود.

تاکیس کار می‌کند. از پلّه‌های ترقّی بالا می‌رود. می‌سازد. وقتِ سفر ندارد. ولی دقّت می‌کند که نسل‌اش ادامه پیدا کند.

پانوس هم‌کلاسی‌اش است. خوب دقّت می‌کند. هیجان‌زده می‌شود. از همه‌چیز باخبر می‌شود. کمی هم به‌هم می‌ریزد. آواز می‌خواند.گرفتار می‌شود. چراغ را روشن می‌کند. دل‌شوره می‌گیرد. خیال می‌کند دارد چیز تازه‌ای خلق می‌کند.

و یوتیس؟ خوب نگاهش کنید. یوتیس همین آدمی‌ست که می‌بینید. سرباز. کشاورز. کارگر. لات. مسیحی. کمونیست. نازی. اسکندر کبیر را می‌شناسد. مریم عَذرا را می‌شناسد اولیس را می‌شناسد. اینشتین را می‌شناسد. چاپلین را می‌شناسد. مایکل جکسن را می‌شناسد. مائو تسه‌تونگ را می‌شناسد. روز را می‌شناسد. شب را می‌شناسد. جوانی را می‌شناسد. پول را می‌شناسد. تداوم نسل را می‌شناسد. پیری را می‌شناسند. مالکیت را می‌شناسد. قدرت را می‌شناسد. جنگ را می‌شناسد.

 

پانایوتیس تاریخ‌نویس است. طوری رفتار می‌کند که انگار یوتیس را نمی‌بیند. با او فقط انگلیسی حرف می‌زند.

یوتیس با قایق شکسته‌‌ی تاریخ سفر می‌کند. بی‌حرکت سفر می‌کند.

 

پانوس امید ندارد. صبح‌ها با پانایوتیس حرف می‌زند. شب‌ها با یوتیس حرف می‌زند. مغزش از این‌همه حرف منفجر می‌شود. انگار هزار تکّه می‌شود. می‌خواهد ببیند تاکیس کجا رفته. می‌خواهد ببیند این‌یکی چرا غیب‌اش زده.

پانوس

گاهی

خودکُشی هم می‌کند.

پانایوتیس هم

گاهی خودکُشی می‌کند.

امّا یوتیس؟

او هم

گاهی

اوّل زن‌اش را می‌کُشد

بعد خودکُشی می‌کند.

 

بعد

همه باهم

از تاریکی بیرون می‌آیند.

از دریای تاریک بیرون می‌آیند.

همه باهم.

پشتِ هم.

انگار مُهره باشند.

مثل جانورانِ دوپا.

تلویزیون که روشن می‌شود ما همه برابریم.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

ماریا تُپالی متولّد ۱۹۶۴ است. در تسالونیکی یونان. در دانشگاه زادگاهش زبان آلمانی خوانده. در دانشگاه آتن هم رشته‌ی حقوق. سال‌هاست در آتن وکالت می‌کند. شغل دوّمش روزنامه‌نویسی‌ست. در مرکز ملّی پژوهش‌های اجتماعی یونان هم هست. ترجمه هم می‌کند. کتاب‌هایی از بورکهارت، انتزنسبرگر و ریلکه را به یونانی منتشر کرده. مهم‌تر از این‌ها شاعر است و مهم‌ترین کتاب شعرش سرویس چای‌خوری‌.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، ماریا تُپالی ، ترجمه


غریبه‌ها ــ شعری از محمود درویش

 

 

زل می‌زند به آسمان و

ستاره‌ای را می‌بیند

که زل زده است به او

 

زل می‌زند به بیابان و

گوری را می‌بیند

که زل زده است به او

 

زل می‌زند به زنی و

آزارش می‌دهد زن

حیرت می‌کند از دیدنِ زن

امّا زل نمی‌زند این زن

 

زل می‌زند به آینه این مرد

مرد غریبه‌ای را می‌بیند

یکی شبیه خودش

که زل زده است به او

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


چند تکّه از دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر

 


ژوزف ژوبر. نامش را، انگار، اوّلین بار در مقاله‌ای از پُل اُستر دیدم. یا در مصاحبه‌ای از او. گفته بود که دفترچه‌ی خاطراتش یگانه است. شرحی شخصی‌ست از زندگی و زمانه‌اش. فکرهایش. یک‌جور قطعه‌نویسیِ روزانه است. ایده‌هایی درباره‌ی زندگی. ایده‌هایی درباره‌ی فکر. گفته بود این دفترچه‌ی خاطرات را ترجمه کرده. سال‌ها پیش. وقتی هنوز بیش‌ترِ وقت‌اش صرفِ ترجمه می‌شده. پیش از آن‌که نویسنده‌ای تمام‌وقت باشد. جست‌وجوی کتاب در آن سال‌ها بی‌فایده بود. کسی دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر را نداشت. دست‌کم در شمارِ آن‌ها که می‌شناختم. یا نداشتند کتاب را. یا اصلاً ژوبر را نمی‌شناختند. پس خیالِ کتاب هم از ذهن پاک شد. امّا «برای هرچه زمانی‌ست و هر مطلبی را زیر آسمان وقتی‌ست.» و چهارشنبه‌ای که گذشت وقتِ دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر بود که پیدا شود. در میانه‌ی کتاب‌های تازه‌ از راه رسیده. کنارِ کتاب‌هایی که هر یک دنیای تازه‌ای بودند. حالا دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر این‌جاست. جایی که دست دراز کنم گاه و بی‌گاه و بردارم و ورق بزنم. هر بار تکّه‌ای بخوانم. قطعه‌ای. تاریخِ سال دارند فقط. روز و ماه ندارند. هر بار چند کلمه یا چند جمله. خیلی بلند نیستند. گاهی هم خیلی کوتاه. عرصه‌ی ایده‌هاست این دفترچه. نگاهِ ژوزف ژوبر است به آدم‌ها. زندگی در میانه‌ی دیگران و اندیشیدن دور از دیگران. عرصه‌ی گم شدن است دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر. می‌خوانی و از یاد می‌بری که چند سال گذشته از این کلمات. بعد می‌بینی کلمات تاریخ ندارند. جاودان‌اند. همیشگی. ماندگار. این چند تکّه از دفترچه‌ی خاطراتِ ژوزف ژوبر است. چند تکّه فقط. چند ایده.  

 

١٧٩٠

گوش‌ها و چشم‌ها درها و پنجره‌های روح‌اند.

ــــ

... پیر متولّد می‌شوند...

 

١٧٩١

زمستانی بی سرما و بی آتش.

 

١٧٩٣

ذهن‌مان نردبامی می‌خواهد. نردبامی و پلّه‌ای.

 

١٧٩۴

کتاب‌ها بی‌شمارند.

ــــ

چشم ــ خورشیدِ صورت است.

ــــ

پیش‌گویی. ممکن است؟

 

١٧٩۵

 یکی با قلم می‌نویسد؛ دیگران با قلم‌مو.

ــــ

بچّه‌ها همیشه می‌خواهند پشتِ آینه را ببینند.

ــــ

رؤیاها. فانوسِ خیال.

ــــ

روشنی. آتشی که نمی‌سوزد.

 

١٧٩۶

تخیّل چشمِ روح است.

ــــ

از خدا گفتن ممنوع است...

 

١٧٩٧

بگو روی زمین چه اتّفاقی می‌افتد.

ــــ

فیلسوفان بیش‌تر از جرّاحان نیستند.

 

١٧٩٨

بی آسمان زیستن...

ــــ

آسمان‌های آسمان‌ها، آسمانِ آسمان.

 

١٧٩٩

اجازه بده همه‌چیز را دوبار به یاد بیاوریم.

ــــ

بُناپارت از راه رسید.

ــــ

افلاطون رابله‌ای انتزاعی‌ست.

 

١٨٠٠

تحلیل: در اخلاقیّات، در آشپزی.

ــــ

جهان و اتاق؛ کتاب‌ها و فانوسِ خیال.

ــــ

حافظه‌ی خدا. تخیّل‌اش.

ــــ

اشباحِ اندیشه!...

ــــ

هر خانه‌ای: معبدی، قلمروی، مکتبی.

 

١٨٠١

تاریخ، هم‌چون پرسپکتیو، نیازمندِ فاصله است.

ــــ

چشمانت را ببند و ببین.

ــــ

نه، از دستِ خودم عصبی نیستم، از دستِ کتاب‌ها عصبانی‌ام.

ــــ

نیوتن. چه رسیده بود سیب‌اش.

 

١٨٠٢

رؤیا. حافظه‌ی گم‌شده.

 

١٨٠۴

بچّه‌ها سخت‌اند. چرا.

 

١٨٠۵

زیستن بی تن!

ــــ

بچّه‌ها انسان‌اند.

 

١٨٠۶

راسین ویرژیلی نادان است.

 

١٨١۴

پایانِ زندگی تلخ است.

 

١٨١۵

فرانسه را فیلسوفانش تباه کرده‌اند.

 ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢


بعدِ مُردن‌ام ــــ بُریده‌ای از یک شعرِ آدونیس

 

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد این صدایی که مُرده

صدای من بوده‌ست

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد این جایی که بوده‌ام

همیشه اعماق بوده‌ست

همیشه دور بوده‌ست

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد دوست داشته‌ام

باد را در آغوش بگیرم

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد چیزی شبیه آهن‌‌ربا

جا خوش کرده بوده روی زبانم

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد رنگِ آفتاب بوده چشم‌های من

به سپیدی برف بوده قدم‌های من

 ...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


باران ــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 

باران

برگ‌ها را

یکی‌یکی خواهد شست

مثلِ مادربزرگ

که دست‌های ما را

یکی‌یکی می‌شست

و برگ‌ها

یکی‌یکی برق می‌زنند

مثلِ چشم‌های ما

که یکی‌یکی برق می‌زدند

با دیدنِ آب‌نبات‌های رنگی

...

 ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


نامه‌ها ــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 

تا نامه‌ات برسد

از این‌جا رفته‌ایم ــ

 

شاید نامه‌ات درست لحظه‌ای برسد

که از این‌جا می‌رویم ــ

نمی‌توانیم صبر کنیم.

 

از هرجا که بیرون می‌زنم

نامه‌‌ات می‌رسد همان‌جا

این‌بار می‌خواهم کمی صبر کنم

ــ لحظه‌ای فقط ــ

آن‌قدر که این نامه را بگیرم

دو خط هم جواب بنویسم ــ   

نمی‌توانیم صبر کنیم.

 

پشتِ سر را نگاه می‌کنم ــ

می‌بینم زمین پُر از نامه‌های ناخوانده‌ی توست.

 

باید برگردیم و نامه‌ها را از گِل درآوریم

باید برگردیم و جای پای‌مان را برداریم

باید برگردیم و همه‌ی زندگی‌مان را برداریم

باید زندگی‌مان را جای دیگری ببریم.

 

نمی‌توانیم برگردیم ــ

نامه‌ها گم می‌شوند

و نمی‌فهمیم در این نامه‌ها چه بوده.

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


یادآوری ـــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 


...

عکس‌های قدیمیِ بهار در جیب‌مان مانده         

هر چه بیش‌تر می‌گذرد کم‌رنگ‌تر می‌شوند ــ غریبه‌تر می‌شوند   

شاید این باغِ ما بوده است ــ چه باغی؟

ــ دهانی که می‌گوید دوستت می‌دارم چه شکل است؟

دست‌هایی که پتو را می‌کشند تا روی شانه‌ات چه شکل‌اند؟

...

یادمان نمی‌آید

 

تنها

صدای روشنی را در شب به یاد می‌آوریم

صدای آرامی می‌گوید آزادی

می‌گوید صلح

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


چنین نوشت ریتسوس

        

شبی عجیب بود؛ شاید هم اصلاً شب نبود؛                           

با همین دو چشم زل زده بودیم به آدم‌هایی که برای رسیدن به آینده قدم برمی‌داشتند.                                    

 ...

ترجمه‌ی محسن آزرم             

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، ترجمه ، شعر


خانه‌ها و سنگ‌ها ــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 

 

باران که بند می‌آید

رنگ عوض می‌کنند خانه‌ها و سنگ‌ها.

 

دو پیرمرد

روی نیمکتی نشسته‌اند

حرفی نمی‌زنند

از آن‌همه صدا این‌همه سکوت مانده.

 

روزنامه‌ها

ساعتی که می‌گذرد

پیر می‌شوند.

 

...

آدم‌ها روی سنگی نشسته‌اند

ناخن‌های‌شان را کوتاه می‌کنند

آدم‌ها مُرده‌اند

از یاد رفته‌اند.

...

ترجمه‌ی محسن آزرم 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


نامه‌ها ــ شعری از عزّالدّین المناصره

 

                                     

نامه‌ها می‌رسند از راه                    

کوتاه                         

با کلماتی محدود

...                            

دیگران هم این‌طور زندگی می‌کنند                      

یا سرنوشتِ ماست                         

که زیرِ واگن‌ها                         

تنها بمیریم؟                          

 

 سرگذشتِ آدل ﻫ؛ ساخته‌ی فرانسوا تروفو      

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢


من مالکِ من نیستم ـــ بُریده‌ای از یک شعرِ محمود درویش

 

             

                                 

مالکِ این دریا منَم                            

مالکِ این هوای مه‌آلود منَم                    

مالکِ این نام منَم               

ــ نامی که روی تابوت اشتباه می‌نویسندش          

امّا من که لبریزم از دلیلِ سفر            

مالکِ من نیستم            

من مالکِ من نیستم                

مالکِ من نیستم من              

 

ترجمه‌ی محسن آزرم               

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


مسیح/ من ـــ بریده‌ای از یک شعرِ محمود درویش

 

 

 

...

مسیح

روی دریا راه می‌رفت و       

من

به راهِ رؤیای خودم می‌روم           

از صلیبِ خودم

پایین می‌آیم ـــ                                                

من                

از بلندی              

می‌ترسم

...          

ترجمه‌ی محسن آزرم                       

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


دنیا ـــ شعری از آدونیس

         

               

دنیا همین است واقعاً؟                

باید غصّه خورد؟                 

باید امیدوار ماند؟       

ترجیح می‌دهم ترانه‌ بخوانم فعلاً.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکسِ آدونیس کارِ اولف آندرسون                      

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


چتر ـــ شعری از کمال ناصر

                     

                  

چه‌کسی چترم را دیده؟                      

چترم گُم شده                 

مثلِ بهار                       

که از سینه‌ام بیرون پریده                   

نمی‌توانم                

بدونِ چتر نمی‌توانم از دنیا رد شوم              

چه‌کسی چترِ گم‌شده‌ام را دیده؟                          

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ سرنوشتِ شگفت‌انگیزِ اَمِلی پُلَن؛ ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، کمال ناصر


ساعتت را بُرده‌اند ـــ بخشی از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 

...

دستت را تکان می‌دهی

ــ مثلِ همیشه

می‌خواهی ببینی ساعت چند است

ولی ساعتی به دستت نبسته‌ای

ساعتت را برده‌اند

مثلِ خیلی چیزهای دیگر

دستت را تکان می‌دهی

ــ با این‌که ساعتی به دست نداری

ــ با این‌که قراری با کسی نداری

ــ با این‌که کاری برای انجام دادن نداری

ساعت‌های تو را دزدیده‌اند

زمانَت را دزدیده‌اند

و تاریکی و ترس را برایت گذاشته‌اند

می‌ترسی سرِ وقت نرسی

ــ به قلبت

ــ به آرزویت

ــ به کارت

ــ به مرگَت

می‌ترسی نرسی

می‌ترسی زمان از دست برود

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، یانیس ریتسوس ، ترجمه


ماهِ کوچک ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

ماهِ کوچک

نشسته روی زانوهام

شانه می‌زند سبیلم را.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


آن‌ها که دوست‌شان داشتیم رفته‌اند ـــ بخشی از یک شعرِ فَدَوی طوقان

 

 

          

آن‌ها که دوست‌شان داشتیم رفته‌اند

و اندوه بی‌صداست

 

ببین

اندوهی که بر لبم نشسته

خاموشیِ رؤیاست

 

لب از لب بازنمی‌کند الفبا

و کلمات

ــ مثلِ آن‌ها ــ

می‌میرند و روی خاک می‌افتند

تن‌های تکّه‌تکّه

 

دیگر از چه بگویم

وقتی خونِ تن‌شان

از چشم و دلم جاری‌ست

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : فَدَوی طوقان ، شعر ، ترجمه


چند کلمه درباره‌ی خوش‌بختی ـــ بخشی از یک شعرِ عبدالوهّاب البیاتی

 

 

...               

دروغ گفته‌اند ـــ           

خوش‌بختی را نمی‌شود خرید         

روزنامه‌ها نوشته‌اند        

دیشب از آسمان قورباغه باریده      

رفیق‌جان

خوش‌بختی را از دستت قاپیده‌اند

کلک زده‌اند

و با طنابِ کلمات

تو را به دار کشیده‌اند

تا در آسمان جایی به تو بفروشند

اشک ریختن فایده‌ای ندارد

خجالت می‌کشم

قورباغه‌ها

خوش‌بختی را از دست‌مان قاپیده‌اند

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکسی از فیلمِ مگنولیا؛ ساخته‌ی پل تامس اندرسن

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢


من رودهای مُرده را دیده‌ام ــ بخشی از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 


ــ من رودهای مُرده را دیده‌ام

دیده‌ام که می‌گویم.                    

 

ــ رودی که مزرعه را

رودی که کلبه را فرو برده در آب

رودی که با کلبه و مزرعه فرو رفته در آب.

 

ــ من رودهای مُرده را دیده‌ام.         

 

ــ رودی که گوسفندان را

رودی که چوپان را سیراب کرده

آسیاب را چرخانده

درختان را آب‌یاری کرده

و حالا سر از شکمِ نسلِ بعد گوسفندان برآورده

سر از نانِ شام برآورده

سر از درخت‌هایی برآورده که می‌بینید

میوه‌هایی که می‌خورید.

 

ــ امّا خودِ رود چه می‌شود؟ رود کجاست؟

درخت را می‌بینی

می‌گویی چه درختِ زیبایی

چه آوازِ دل‌انگیزی در دلِ شب

چه نانِ خوش‌طعمی

چه میوه‌ی خوش‌طعمی

امّا خودِ رود چه می‌شود؟

رود کجاست؟

کسی رود را به یاد نمی‌آورد.

شماره ندارد رود

رنگ ندارد

نام ندارد رود.

من همه‌ی رودهای مُرده را دیده‌ام.

دیده‌ام که می‌گویم.

 

ــ رود به دریا می‌ریزد. دریا بزرگ می‌شود.

رود بزرگ می‌شود.

ــ امّا نام ندارد.

ــ رود دریا می‌شود.

ــ امّا نام ندارد.

ــ دریا نامِ رود است.

ــ امّا نام ندارد.

ــ نامی عمیق‌تر از این؟

ــ شما چه نامی دارد؟

ــ ما.

ــ رودهای مُرده را دیده‌ام. گُم‌‌نام.

ــ گُم‌نام که نه. ترسِ گم‌نامی می‌کُشد.

 

کنارِ پای ما

صدای رود

برگ‌های بزرگِ ماه را نقشِ زمین می‌کرد.

 

یانیس ریتسوس 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


ماه می‌رفت و یار می‌آمد

 

         شبی بر آن سرِ زلفش دراز کردم دست                    

به دستِ خود چه بلا بر سرِ خود آوردم؟            

                                                 

      ــــــ جلالِ طبیبِ شیرازی ــــــ          

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


گاهی از پا که می‌افتی ــــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 


 

راه چه طولانی بود ـــ

از پا افتادم.

گاهی از پا که می‌افتی

تن می‌دهی به خستگی.

می‌ایستی و می‌گویی: رسیدم. ــ کجا رسیدی؟

می‌گویی: فهمیدم. ــ  چه را فهمیدی؟ ــ خب، بله، شاید این‌را فهمیدی

که هیچ‌کس هیچ‌وقت به هیچ‌جا نمی‌رسد. حقیقت این است.

ولی حقیقت را نمی‌گویی. در جیب‌ِ پالتو مخفی‌اش می‌کنی:

کنارِ دستت، کنارِ سکوتت، کنارِ خستگی‌ات.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ جوانی بدونِ جوانی؛ ساخته‌ی فرانسیس فورد کاپولا براساسِ رمانی نوشته‌ی میرچا اِلیاده

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


آدمی که تنها باشد ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

                 

 

آدمی که تنها باشد شب در اتاقش قدم می‌زند

ناهارِ دیروز را روی چراغِ الکلی گرم می‌کند

پنجره را باز می‌کند ولی آسمان را نمی‌بیند.

 

شب به پنجره چسبیده         

ـــــ مثلِ تابلوی کهنه‌ای که گردوغبار رویش را پوشانده

تارهای عنکبوت و پشه‌های مُرده رویش مانده

تابلوی کهنه‌ای که کسی آن‌را ته انبار انداخته.               

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ اَمِلی؛ ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه              

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


جنگ و صلح ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 


می‌خواهم از عشق بگویم

امّا کسی به عشق اعتقاد ندارد.

 

در حیاطِ شب ایستاده‌ام

روبه‌روی در

و در چشم‌های‌تان خیره‌ مانده‌ام

با این‌همه چراغ که روشن مانده‌اند

با این‌همه پرچم که افراشته مانده‌اند.

 

امّا مرا نمی‌بینید

انگار کشتی‌ای در بندری از بندرهای شوروی‌ام.

 

باید همه‌ی این چراغ‌ها را خاموش کنم

باید همه‌ی این پرچم‌ها را تا کنم

بعد با هم چراغ‌ها را روشن می‌کنیم

با هم پرچم‌ها را برافراشته می‌کنیم.

 

این دشمنی نباید ادامه پیدا کند

دستم را بگیر.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ آفتاب‌سوخته؛ ساخته‌ی نیکیتا میخالکُف 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


La Notte

 

 

جُوانّی پُنتانو: با این حس‌وحالی که الان دارم نمی‌دونم دوباره چه‌جوری می‌تونم بنویسم. منظورم این نیست که نمی‌دونم باید چی بنویسم؛ منظورم اینه که نمی‌دونم چه‌‌جوری باید بنویسم. این همون چیزیه که اسمش رو گذاشتن بحران. این روزا خیلی از نویسنده‌ها اسیرش می‌شن. ولی من یه چیزی تو وجودم هست که روی همه‌ی زندگی‌م اثر گذاشته.

شب، ساخته‌ی میکل‌آنجلو آنتونیونی

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢


شب ـــ شعری از عبدالوهّاب البیاتی

 

شب 
میخی‌ست 
که در سینه‌ی پُردردم 
فرو می‌رود 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢


یک شهر ـــــ شعری از سُعاد الصباح

 

 

خیال می‌کنم

شهرهای دنیا

نقطه‌هایی خیالی‌اند

 روی نقشه‌ی جغرافیا

همه‌ی شهرها

جز یک شهر

شهری که عاشقت شدم آن‌جا

شهری که خانه‌ی من شد بعد از تو.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

یک سالِ خوب؛ ساخته‌ی ریدلی اسکات 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، سُعاد الصباح ، ترجمه


خواب ـــ شعری از سُعاد الصباح

 

 


اجازه بده پنج دقیقه

ــ فقط پنج دقیقه ــ

سرم را روی شانه‌ات بگذارم

چشم‌ها را ببندم

و زمین از نو آرام شود.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم                       

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، سُعاد الصباح ، ترجمه


آوازی برای زنِ زن‌ها ـــ شعری از عبدالوهّاب البیاتی

 

 


خیال می‌کنی

آواز خواندنم

از شادی‌ست؟

من

قناریِ کوچکی هستم

می‌میرم

اگر برایت آواز نخوانم

...

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

چترهای شربورگ؛ ساخته‌ی ژاک دِمی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٢


امروز ـــ شعری از عبدالوهّاب البیاتی

 

 


راه‌

دور است

امّا چه باک

به آفتاب شبیه است او

از دور

می‌شود دیدش

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک؛ ساخته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢


روزها ـــــ شعری از عبدالوهّاب البیاتی

 

 


سرشارم از تنهایی

و خستگی‌ام را

روی میزِ کافه‌ها جا می‌گذارم

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

آبی؛ ساخته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢


صدا ـــــ شعری از عبدالوهّاب البیاتی

 

 

 

صدا زدم تو را

در هوا

گُم شد صدا.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

آبی؛ ساخته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی                

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢


چراغی و ابری و کبوتری ـــــ شعری از آدونیس

 

 

 

چراغی در انتهای خیابان خاموش شد

ابری چرخید و

در ابتدای خیابان ذوب شد

کبوتری

در پیچِ خیابان پَر زد و مُرد

ــ چه‌کسی آن‌جاست؟

مثلِ نخی لرزیدیم و

مثلِ شاخه‌ای شکستیم

ــ چه‌کسی آن‌جاست؟

خزیدیم و

پا به دیواری گذاشتیم و

در حفره‌ای مخفی شدیم

ــ گفتی؟

ــ نگفتم

ــ بگیریدش

ــ بودی؟

ــ نبودم

ــ دنبالِ رد پایش بگردید

ــ بگیریدش

 

شهر خوابید و

دروازه‌ها را بستند و

خوابیدیم

کجا؟

نه کلیدی که دری را باز کند

نه چراغی که روشنش کند

 

این سرزمینِ من است

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


برای‌تان می‌گویم ـــ بُرشی از یک شعرِ محمّدعلی شمس‌الدّین

 

 


از دوستم برای‌تان می‌گویم

غمگین بود و

جانش را به آبِ دریا بخشید

من هم به آب زدم که ببینمش

من هم چشمانم را در موج‌ها چرخاندم

که ببینمش

و دیدمش

گفتم که دیدمش

امّا سئوالِ بی‌جا نکنید

کلافه‌ام نکنید

نمی‌خواهید بدانید

امّا برای‌تان می‌گویم

شاید کسی دیگر را دیده باشم

اصلاً کسی از دریا برگشته؟

اصلاً از چیزهایی که دیده گفته؟

پس این‌قدر سئوال نپُرسید

مثلِ دیوانه‌ها سئوال نپُرسید

خودتان راه را بگیرید و پایین بروید

بروید پایین

پایین

ﻦ ‌

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ بابل؛ ساخته‌ی گی‌یرمو آریاگا و الخاندرو گونثالث اینیاریتو

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱


یک روز ـــ شعری از محمود درویش

 

               

وقتی ابری          

روی دیواری مکث می‌کند    

باید پیشانی‌ام

مثلِ پنجره‌ای شکسته

سر بچرخاند و

باید از یاد ببرم

که فراموشی اسیرم کرده

باید

شناسنامه‌ام را گُم کنم

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ درخششِ ابدیِ ذهنِ بی‌آلایش؛ ساخته‌ی چارلی میشل گُندری و چارلی کافمن

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، محمود درویش ، ترجمه


سرِ سازگاری ندارد با ما این باد ـــ شعری از محمود درویش

 

 

 

سرِ سازگاری ندارد با ما این باد

دست در دستِ دشمنِ ماست

بادِ جنوب

 

چه گذرگاهِ باریکی‌

ما رودرروی تاریکی

انگشت‌ها را بلند کرده‌ایم

به نشانه‌ی پیروزی

شاید تاریکی روشنایی شود

 

بالا می‌رویم از درختِ رؤیا

ای نهایتِ زمین

ــ رؤیای سرسختِ ما

هنوز پابرجایی؟

 

این بارِ هزارم است

که بر آخرین هوا می‌نویسیم

می‌میریم

امّا اجازه‌ نمی‌دهیم بگذرید

 

راه می‌افتیم

دنبالِ صدای خود

ماه را شاید ببینیم

ترانه می‌خوانیم

سنگی شاید بترسد

و به جانِ تن می‌افتیم

ــ با آهن...

ــ با آهن...

رودی شاید سر بلند کند

 

سرِ سازگاری ندارد با ما این باد

دست در دستِ بادِ جنوب است

بادِ شمال

و این صدای ماست که فریاد می‌زند

راهی برای فرار هست؟

 

زن‌های خرافاتی را می‌گوییم خانواده‌ای برای‌مان پیدا کنند

خانواده‌ای که مُرده‌ی ما را بیش‌تر دوست می‌دارند

کرکسی روی سرمان می‌افتد

 

راه می‌افتیم دنبالِ رؤیاهای خود

که ببینیم‌شان

راه می‌افتد دنبالِ ما

که ببینندمان

راهی برای فرار نیست

 

چیزی شبیه مرگ را ادامه می‌دهیم و

زندگی می‌کنیم

و چیزی شبیه مرگ

پیروزی‌ست

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ ٢١ گرم؛ ساخته‌ی الخاندرو گونثالث اینیاریتو و گی‌یرمو آریاگا                 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


پوستِ پرتقال ــ شعری از محمود درویش

 

 

پرتقال

در برفِ زندان

پنهان است.

صبحانه را که قسمت می‌کنند

به هر کسی

پوستِ پرتقالی می‌رسد.

پوستِ پرتقال

در آفتاب

تازه می‌شود.

ما

عاشقِ پوستِ پرتقالِ تازه‌ایم

مزّه‌ی پرتقال می‌دهد

این پوست.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


شب ـ شهر ــــ شعری از محمود درویش

 

 


آرام نمی‌گیرد

این شهر

خواب ندارد

...

کاری به کافه‌ها نداشته باش

من رستگارِ نیمه‌شبم

با گیلاسِ لبالب از شراب

...

این‌‌جا که نشسته‌ام

آفتاب نیست

...

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ یک سالِ خوب؛ ساخته‌ی ریدلی اسکات

 

بعدِتحریر: محمود درویش ظاهراً این شعر را دوبار نوشته؛ این روایتِ اوّل است و روایتِ دوّم در شعرِ چند بندیِ پوستِ پرتقال آمده. شاید روزی آن شعر هم این‌جا منتشر شود.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، محمود درویش ، ترجمه


درد ــ تکّه‌ای از شعرِ بَسّام حَجّار

 

 

 

...

درد وقتی‌ست که می‌بینی

وقتی سکوت می‌کنی و

می‌روی

وقتی نگاهت را

برای ما می‌گذاری

وقتی نگاهت دستی‌ست

که دستِ ما را می‌گیرد

 ...

 

ترجمه‌ی محسن آزرم 

عکس‌های فیلمِ با او حرف بزن؛ ساخته‌ی پدرو آلمودُوار.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، بَسّام حَجّار


لحظه‌ی بدرود ــ شعری از محمود درویش

 

 

 

چای نوشیدیم و

سیگار کشیدیم و

شب‌ را به خنده صبح کردیم

امّا سرپناهی نداشتیم

ــ تخت‌مان زمین بود و

ملافه‌مان آسمان.

 

چه می‌گفتیم

وقتی زمستان

در قلب‌مان خانه کرد؟

سیگار می‌کشیدیم و

برای هم‌دیگر از تبعیدگاه‌‌ می‌گفتیم

ــ از رسم‌ها

از آینده‌ی دست‌ها

از گذشت‌ها.

 

بعد قسم خوردیم

که هرچه زمان گذشت

ما نگذریم از زخم‌مان

ــ از سیگارکشیدن‌مان

از شادی و عاشقی‌مان.

 

ستاره‌‌ی کم‌سویی به ما رسید و

راه‌مان دوتا شد

رو برگرداندیم و

دست را برای بدرود بالا بُردیم

چیزی

ــ مُدام ــ

در چشم‌مان می‌چرخید

چیزی

ــ مُدام ــ

در قلب‌مان کوچک می‌شد.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ نامزدیِ بسیار طولانی؛ ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، محمود درویش ، ترجمه


از شعرهای کوتاه ــ محمود درویش

 

 


پشتِ سرم را نگاه می‌کنم

خودم را می‌بینم

زیرِ باران می‌دوم

این‌جا ـــ

آن‌جا ـــ

از نو آن‌جا ـــ

 

بی‌آن‌که بدانم

خوش‌بختم آیا؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک؛ ساخته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، محمود درویش ، ترجمه


پنجره‌ها ــ شعری از یوسف الصائغ

 

 


دو سال است

هرجا می‌روم

پنجره را با خودم می‌بَرَم.

دو سال است

دنیا را

دنبالِ تو می‌گردم.

دو سال است

این دو چشم

پنجره‌هایی رو به توست.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ پیش از نیمه‌شب؛ ساخته‌ی ریچارد لینک‌لیتر.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، یوسف الصائغ ، ترجمه


هر شب ــ شعری از یوسف الصائغ

 

 


هر شب که می‌روم خانه

غم پالتوی زمستانی‌اش را تن می‌کند

سایه به سایه‌ام می‌آید

هر قدمی که برمی‌دارم

برمی‌دارد

هر جا که می‌نشینم

می‌نشیند

هر اشکی که می‌ریزم

می‌ریزد.

 

شب به نیمه که می‌رسد

خسته می‌شویم

غم بلند می‌شود از جا

می‌رود آشپزخانه و

یخچال را باز می‌کند

گوشتی مانده را برمی‌دارد و

سرگرمِ آشپزی می‌شود.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ اَمِلی؛ ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، یوسف الصائغ


به یادِ لورکا ــــ محمود درویش

 

 

هر کلمه‌اش مهتابی که زندگی می‌بخشد            

اسپانیا مُردنی نیست           

تا شعرهایش هست     

...              

شعر             

شمشیری در دستش                    

دل‌بسته‌ی شاخه‌های زیتون            

...                 

زیباترین خاکِ دنیاست اسپانیا                

و لورکا                

زیباترین جوانِ اسپانیا           

...   

 

ترجمه‌ی محسن آزرم                        

                             

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


سرودی برای صلیبِ سرخ ـــ شعری از محمود درویش

 

 

پدر!

مردم همه‌جا همین‌قدر آسوده‌اند؟

همین‌قدر نان برای خوردن دارند؟

همین‌قدر سرودهای میهنی می‌خوانند؟

 

پدر!

چرا برگِ درخت می‌خوریم؟

چرا شعرهای حماسی می‌خوانیم؟

 

پدر!

ما که خوبیم

ما که سلامتیم

زیرِ سایه‌ی صلیبِ سرخ!

 

کاسه‌‌های غذا را پرت می‌کنند توی صورت‌مان

چشم که باز می‌کنم

ماه رنگی نیست

من حس ندارم پدر!

 

آزادی‌ام را چرا فروختی پدر؟

این بچّه‌های ترسیده‌ی رنگ‌پریده را

چرا به سایه‌ی صلیبِ سرخ فروختی پدر؟

 

باران اگر ببارد

این زیتون‌ها سیرمان می‌کنند پدر؟

درخت‌های آتش‌گرفته‌ برای‌مان ترانه می‌خوانند پدر؟

نورِ ماه این‌همه برف را آب می‌کند پدر؟

سایه‌های ترسناکِ شب آتش می‌گیرند پدر؟

من هزار سئوال دارم پدر

هزار هزار سئوال

و در چشم‌های تو سکوتِ سنگ‌ها را می‌بینم

جوابِ سئوالم را بده پدر

پدرِ من تو بودی

نکند پدرم جایش را با صلیبِ سرخ عوض کرده؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها ـــ بُریده‌ای از یک شعرِ محمود درویش

 

 

...

گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها

خوابِ تفنگی جا خوش کرده در چشم‌های تو

شوهرت کجاست؟

 

ــ رفته آن‌سوی رود!

 

تو را می‌خواهد این صحرا

این خمپاره

این هواپیما

این تفنگ

 

گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها

شب را نثارِ آسمان کن

یک دست بمبِ و

دستی روی ماشه

 

گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها

پریشان‌ترشان کن زنِ زن‌ها

...

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

محمود درویش در نمایی از فیلمِ موسیقیِ ما، ساخته‌ی ژان‌لوک گُدار

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


باقیِ عمر ـــ شعری از محمود درویش

 

 

اگر بگویند

بعدازظهر می‌میری

اگر بگویند

باقیِ عمر را چه می‌کنی؟

نگاهی به ساعتم می‌کنم

لیوانی آب‌میوه می‌نوشم

سیبی گاز می‌زنم

و زل می‌زنم به مورچه‌ای که غذای امروزش را پیدا کرده.

 

نگاهی به ساعتم می‌کنم

هنوز برای تراشیدنِ ریش وقت دارم

صورتم را زیرِ آب می‌برم

که چیزی به ذهنم می‌رسد

برای نوشتن باید تمیز و مرتّب بود

باید پیراهنِ آبی‌ام را بپوشم

تا ظهر در اتاقِ کارم بمانم

امّا کلمات رنگ ندارند

سفیدِ سفیدِ سفیدند.

 

آخرین ناهار را می‌خورم

کمی چُرت می‌زنم

در فاصله‌ی دو خواب

امّا بیدار می‌شوم

از صدای خُرّ‌وپفم.

 

نگاهی به ساعتم می‌کنم

هنوز برای خواندن وقت دارم

فصلی از دانته

یا تکّه‌ای از یک شعر

می‌بینم زندگی‌ام چگونه به دیگران می‌رسد

و نمی‌پرسم این جای خالی را چه‌کسی پُر خواهد کرد.

 

ــ پس این‌جور است؟

ــ همین‌جور است

ــ بعد چه می‌کنی؟

ــ موهایم را شانه می‌زنم

و شعر را

همین شعر را

پرت می‌کنم توی سطل و

پیراهنِ ایتالیاییِ تازه‌ام را می‌پوشم

گیتارهای اسپانیایی برای تشییع آمده‌اند

می‌رویم گورستان.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


دختر ـ فریاد ــــ شعری از محمود درویش

 

 

 

دختری در ساحل است

خانواده‌ای دارد این دختر

خانه‌ای دارند خانواده‌اش

دری و دو پنجره دارد خانه‌ی خانواده‌اش

در دریا ناوی‌ست

کارش شکارِ آن‌ها که راه می‌روند در ساحل:

چهار

پنج

هفت‌ نفر روی شن‌‌ها می‌افتند و

دختر کمی زنده می‌ماند

چون دستی از مِه

دستی از آسمان کمکش می‌کند

فریاد می‌زند دختر:

پدر، پدر

بلند شو برویم

دریا هم جای ما نیست!

پدر روی سایه‌ی خود خواب است

در مسیرِ بادِ غیاب و

جوابی نمی‌دهد.

 

خون است در نخل‌ها

خون است در ابرها.

 

پر می‌کشد صدا با او

بالا و بالاتر

دور و دورتر از ساحل

ضجّه می‌زند

در شبِ صحرا

امّا طنینی نیست

فریادی ابدی می‌شود دختر

در خبری فوری

خبری که دیگر فوری نیست

از وقتی هواپیماها برگشته‌اند

تا خانه‌ای را که دری و دو پنجره دارد

بمباران کنند...

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


تقریباً ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

چیزهای بی‌ربط را برمی‌دارد ـــ

سنگی، سفالِ شکسته‌ای،

دو چوب‌کبریتِ سوخته،

میخِ زنگ‌زده‌ی دیوارِ روبه‌رو،

برگِ درختی که از پنجره افتاده توی خانه،

قطره‌های آبی که از گلدان‌های دیروزآبیاری‌شده می‌چکند،

کاهی که باد دیروز روی موهات نشانده،

همه را برمی‌دارد و

می‌رود در حیاطِ خانه و

تقریباً یک درخت می‌سازد.

شعر

در همین تقریباً

زندگی می‌کند.

می‌بینی‌اش؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

لبه‌ی عشق؛ ساخته‌ی جان مِی‌بری

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


چرا این‌همه نام ـــ شعری از پابلو نرودا، ترجمه‌ی احمد میرعلایی

 

 

دوشنبه‌ها با سه‌شنبه‌ها عجین شده‌اند

و هفته‌ها با تمامیِ سال عجین شده است.

زمان را با مقراضِ کهنه‌ی تو

نمی‌تواند بُرید،

و همه‌ی نام‌های روز را

آب‌های شب فرومی‌شویند.

 

هیچ‌کس نمی‌تواند مدّعیِ نامِ پدرو باشد،

هیچ‌کس رُزا یا ماریا نیست،

همه‌ی ما غباریم یا شنیم

همه‌ی ما بارانی زیرِ بارانیم.

با من از ونزوئلایی‌ها سخن گفته‌اند،

از شیلیایی‌ها و پاراگوئه‌ای‌ها؛

هیچ نمی‌دانم چه می‌گویند.

من تنها پوسته‌ی زمین را می‌شناسم

و می‌دانم که آن را نامی نیست.

 

آن‌گاه که در میانِ ریشه‌ها زیستم

ریشه‌ها بیش از گل‌ها خشنودم ساختند،

و چون با سنگی سخن گفتم

هم‌چون سنگی صدا درداد.

 

بهار چنان طولانی‌ست

که تمامِ زمستان می‌پاید.

زمان پوزارش را گُم کرده‌ست.

هر سالی چهار قرن است.

 

چون هر شبه می‌خوابم،

چه خوانده می‌شوم یا خوانده نمی‌شوم؟

و چون بیدار می‌شوم، کی‌اَم؟

اگر آن‌گاه که خفته بودم، من نبوده‌ام؟

 

این بدان معنی‌ست

که هنوز به زندگی ننشسته

چون نوزادانی درمی‌رسیم؛

مگذار دهان‌های‌مان را پُر کنیم

با این‌همه نام‌های الکن،

با این‌همه رسم‌های غم‌بار،

با این‌همه نامه‌های مطنطن،

با این‌همه مالِ توها و مالِ من‌ها،

با این‌همه امضا پای سندها.

 

برآنم که همه‌چیز را در هم ریزم،

یکی‌شان کنم، بزایانم‌شان،

با هم‌شان بیامیزم، عریان‌شان کنم،

تا نورِ جهان

یگانگیِ اقیانوس بیابد،

تمامیتی عظیم و سخاوت‌مند

رایحه‌ای پُرجنجال.

 

ترجمه‌ی احمد میرعلایی

 

آیندگانِ ادبی، پنج‌شنبه پنج‌شنبه ٢٩ فروردینِ ١٣۵٣، صفحه‌ی ٣

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱


کالسکه‌ی زرد ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

زن ایستاده پشتِ میز و

با دست‌های غمگینش

بُرش‌های کوچکِ لیمو را

برای چای آماده می‌کند

مثلِ چرخ‌های زردِ کالسکه‌ی کوچکی که

برای بازیِ بچّه‌ها ساخته‌اند.

 

افسرِ جوان

فرو رفته توی مُبلِ کهنه‌ای و

زن را نمی‌بیند.

سیگاری روشن می‌کند

دستی که کبریت کشیده می‌لرزد

و شعله‌ی کبریت

چانه‌ی مهربانِ افسر و دسته‌ی فنجان را روشن می‌کند.

 

ساعتِ کوچکی که روی دیوار است

نفَسَش را توی سینه حبس می‌کند.

 

چیزی به تعویق افتاده

لحظه‌ای گذشته

دیر شده

چای را باید نوشید.

 

یعنی مرگ این‌بار با کالسکه‌ی کوچکی آمده؟

از این‌جا گذشته و رفته؟

فقط این کالسکه‌ی کوچک

با چرخ‌های ظریف و زردِ لیمویی مانده؟

تا سال‌های سال با چراغ‌های خاموش‌

همین‌جا

در میانه‌ی کوچه‌ای بماند؟

بعد هم ترانه‌ای کوتاه و

اندکی مه و

دیگر هیچ؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

لبه‌ی عشق؛ ساخته‌ی جان مِی‌بِری

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


امروز ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

چه روزِ آرامی                                  

میز خالی‌ست                                  

همه‌چیز همان است که باید باشد                             

دست‌هایم را توی جیب کرده‌ام                            

باید از کسی ممنون باشم؟                               

          

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

درخششِ ابدیِ ذهنِ بی‌آلایش، ساخته‌ی میشل گُندری

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


۲۶ ژانویه‌ی ۱۹۴۹ ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

 

می‌خواهم ابری را

به گوزنی تشبیه کنم.

ولی نمی‌توانم.

دروغ‌های دوست‌داشتنی

به‌مرور کم می‌شوند.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

سرنوشتِ شگفت‌انگیزِ اَملی پُلَن، ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


سایه‌ها ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

مه مثلِ کلاغ است با بال‌های سیاهش

چشمِ دیدن ندارد

ولی با همین چشمِ نداشته زل می‌زند به چشم‌های ما و

دست می‌کند توی جیب‌‌های ما و

دنبالِ چیزی می‌گردد که نمی‌دانیم چیست

مثلِ فال‌گیرِ پیری که دست‌‌های‌مان را می‌گیرد توی دست‌های چروکیده‌اش

و دنبالِ چیزی می‌گردد که نمی‌دانیم چیست.

 

چیزی را نمی‌شود پنهان کرد.

این‌جا همه‌چیز برعکس است

مثلِ جوراب‌های کثیفی که قبلِ خواب درآورده‌ایم از پا.

 

عادت‌مان داده‌اند به این چیزها

به این‌که هر روز به صیغه‌ی دوّم‌شخصِ مُفرد حرف بزنیم.

 

هر سایه‌ای که روی دیوار می‌افتد

یادِ چیزی می‌افتیم

امّا یادِ سایه‌ی دستِ مادر که می‌افتیم

هر صدایی صدای مادر می‌شود

وقتی فنجانِ قهوه‌ای روی میز می‌گذارد

تکّه‌ای نانِ داغ دستت می‌دهد

دماسنج را نگاه می‌کند

تیغ و فرچه را برمی‌دارد

کاسه‌ی آب را خالی می‌کند

و در آینه‌ی کوچک خودش را می‌بیند.

 

دو چراغ بیش‌تر ندارد این آسایش‌گاه

با روزنامه پاک‌شان می‌کنیم

یکی را تو پاک می‌کنی آن‌یکی را من

امروز نوبتِ پاک‌کردن است.

 

هر کاری می‌کنیم شبیه همیم

چشم تو چشم نمی‌شویم

ولی کیف می‌کنیم که این‌قدر شبیه همیم.

 

از پنجره بیرون را می‌بینیم

آسمان نیست

همه‌چیز در مه گُم شده.


ترجمه‌ی محسن آزرم

 

بعدِ تحریر: بعدِ تحریر: یانیس ریتسوس (Γιάννης Ρίτσος/ Yiannis Ritsos) یونانی بود. هزارونهصد و نُه به دنیا آمد و هزارونهصد و نود درگذشت. از اعضای فعّالِ نهضتِ مقاومتِ یونان بود و، به‌قولی، یکی از پنج شاعرِ بزرگِ یونان در قرنِ بیستم.

بعدِ بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک، ساخته‌ی کریشتف کیشلوفسکی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، یانیس ریتسوس ، ترجمه


شنیدنِ صدای‌تان چه شادم کرد...

 

 

 

 ـــ این آخرین نامه‌ی فرانسوا تروفوست ـــ

 

به آنت اینسدورف

 ۱۶ ژانویه‌ی ۱۹۸۴

آنتِ عزیز

شنیدنِ صدای‌تان در تلفن چه شادم کرد. ممنونم که گفت‌‌وگو را برایم خواندید. از این گفت‌وگو راضی‌ام. بینِ خودمان باشد، ولی فردا من و فانی [آردان] می‌رویم سن پل دووانس در کلمب دور. اگر دل‌تان خواست می‌توانید این‌را هم به گفت‌وگو اضافه کنید. ۱۲ سپتامبر عملِ جرّاحی مغز داشتم، ولی منتقدان سینماتوگرافیک دست‌کم بیست‌سال پیشرفته‌تر از علمِ پزشکی بودند، چون وقتی دوّمین فیلمم، به پیانیست شلیک کنید، را روی پرده‌ی سینماها فرستادم، نوشتند کسی که مغزش طبیعی کار کند از این فیلم‌ها نمی‌سازد.

دو ماه بعد از توّلدِ دخترمان ژوزفین، قرار شد فانی آردان به‌جای ایزابل آجانی بازی کند که آن‌روزها حسابی افسرده شده بود. یعنی قرار شد نقشِ او را در نمایشِ مادموازل ژولیِ آگوست استریندبرگ بازی کند. فانی آماده‌ی آماده است که ۲۰ فوریه در عشق تا سرحدّ مرگِ آلن رنه بازی کند.

دیگر چه بنویسم؟ دوباره به سینما می‌روم. این فیلمِ فللینی را درباره‌ی کشتی خیلی دوست داشتم. یک فیلمِ فرانسوی هم دیدم به‌اسمِ زنده باد اجتماع که برنده‌ی جایزه‌ی ویگو شده. زلیگ را هم دوست داشتم؛ ولی نه‌فقط به‌خاطرِ این‌که سیاه‌وسفید بود.

این‌یکی هم بینِ خودمان باشد، شماره‌ی تلفنم را در پاریس برای‌تان می‌نویسم. ۷۲۳۸۲۹۰. از ۲۶ ژانویه می‌توانید تماس بگیرید. امیدوارم امسال، ۱۹۸۴، فرصتی پیدا شود و دوباره هم‌دیگر را ببینیم و باهم گپ بزنیم. آرزو می‌کنم زودتر این اتّفاق بیفتد. با مهر و محبّتِ بی‌حد.

 فرانسوا

 ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱


شعر ـــ شعری از ماریا لائینا

 

 


می‌گوید از مردن نمی‌ترسد از عاشق‌شدن نمی‌ترسد

می‌گوید از مُردنِ عشق نمی‌ترسد

می‌گوید عشقْ مردن است ترسیدن است

می‌گوید مُردن ترسیدن است عاشق‌شدن است

می‌گوید سر درنمی‌آورد از چیزی.

 

از ماه و خورشید و ستاره هم که بگویم

از چیزهایی گفته‌ام که با چشم‌های خودم دیده‌ام

امّا دنبالِ چه می‌گردم وقتی از همه‌چیز می‌گویم؟

دنبالِ سکوتی ممتد شاید

پس از همه‌چیز می‌گویم.

 

امّا سکوتْ ایمان است

پس می‌نویسم از سکوت

می‌نویسم که تنهایم

می‌نویسم که می‌نویسم

تنها نیستم ولی

یکی هم این‌جا هست که دارد می‌لرزد.

 

بعدِتحریر: عکس، صرفاً تزئینی‌ست.

بعدِ بعدِتحریر: ماریا لائینا ( Μαρία Λαϊνά) متولّدِ سالِ ۱۹۴۷ در پاترای یونان. فیلم‌نامه‌نویس است، مترجمِ داستان‌های کاترین منسفیلد به یونانی‌ست و مهم‌تر از این‌ها شاعر است و برنده‌ی چند جایزه‌ی شعر؛ از جمله جایزه‌ی کنستانتین کاوافی. شعرهایش به بیش‌ترِ زبان‌های اروپایی ترجمه شده‌اند.

تاوان؛ ساخته‌ی جو رایت

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، ماریا لائینا


شب ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

شب می‌رسد از راه

مثلِ پیرمردِ غمگینی

که سال‌ها پیش از این شهر رفت

چمدانش پُر از لبا‌س‌های کهنه‌ی زنی بود

زنی که در کودکی گفته بود دوستت دارم.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

جوانی بدونِ جوانی؛ ساخته‌ی فرانسیس فورد کاپولا براساسِ رمانِ میرچا اِلیاده

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


سربازان ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

 

سربازان

دراز کشیده‌اند روی سکو

با ریش‌های چند روزه و

غمی که در چشم‌های‌شان خمیازه می‌کشد.

 

صدای بلندگو را می‌شنوند

صدای دریا را می‌شنوند

صدای چیزی را نمی‌شنوند

وقتی می‌خواهند فراموش کنند.

 

غروب که می‌شود

از درّه می‌روند پایین

باید خودشان را سبُک کنند

دکمه‌های شلوارشان را که می‌بندند

چشم‌شان به ماهِ تمام می‌افتد.

 

دنیا هم می‌شد جای قشنگی باشد.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

تاوان، ساخته‌ی جو رایت

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


مرد و شهر ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

وقتی

ــ برادرِ من ــ

دست‌ها را

توی جیب پنهان می‌کنی

وقتی سر را

پشتِ میله‌ها پنهان می‌کنی

میله‌ها پنجره‌ را می‌بلعند.

 

وقتی یکی از ما نباشد

دنیا به تأخیر می‌افتد

یک سال.

 

عنکبوتی آویزان می‌شود

از آبِ دهانش

فرود می‌آید

می‌آید و

آدم‌ها

قفل می‌زنند به چشم‌های‌شان

قفل می‌زنند به فریادشان.

 

همه‌چیز را گرفته‌اند از ما

و ستونِ فقراتِ شهر

زیرِ بارِ این روزها

خم شده است.

 

فرود می‌آید عنکبوت

می‌آید و

حلقه‌ی زنجیر بسته می‌شود

انگار نمی‌شنوند

جای دیگری را می‌بینند

مورچه‌ای را می‌بینند که پنهان می‌شود در خاک

هر حلقه‌ای که بسته می‌شود

ــ برادرِ من ــ

به پای تو وصل می‌شود.

 

امّا مردی می‌شنود این صدا را

مردی که نردبانِ بلندی به دوش دارد

می‌شنود صدای حلقه‌ای را که بسته می‌شود

صدای حلقه‌ای را که می‌شکند

صدای تو را که نمی‌شنوی

صدای تو را که می‌شنوی.

 

امّا مردی که می‌شنود این صدا را

نردبانِ بلندش را می‌گذارد روی دیوارِ پشتیِ دنیا

دیواری که پنجره‌ای ندارد

بالا می‌رود از نردبان که پنجره‌ها را رو به افق باز کند

مردی که قامتِ بلندش روی این نردبان

بینِ مرگ و پیروزی در نوسان است

امّا میخکی بینِ دندان‌هایش دارد

و صدای چیزی را می‌شنود که شما هم روزی این صدا را خواهید شنید.

 

در سایه‌ی مرد

شهر لبخند می‌زند.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

زنبوردار، ساخته‌ی تئو آنگلوپلوس

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


رفت‌وآمد ــــ بُرش‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

 

رفتن همیشه بی‌دلیل است و

آمدن همیشه دلیلی دارد

 

تن نیست آدمی

عدد است

کم‌ می‌شود

هر روز

 

آدمی

می‌اندیشد و

تن

می‌نویسد

 

چه نیازی به سربلندی

وقتی آسمان

روی شانه‌های من است

 

سنگ

کتابِ بردباری‌ست

 

آتش اگر نبود

کسی آب را به یاد می‌آورد؟

 

سفید

سیاهی‌ست که فراموش کرده نامش را

 

برای فهمِ ماسه

موج باید بود

 

مرگ

زندگیِ جاودانی است و

زندگی

مرگی ناگهانی

 

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدتحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک، ساخته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


راهنمای سفر در جنگلِ معنا ــ بُرش‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

آینه چیست؟

صورتِ دوّم است و

چشمِ سوّم.

 

غروب چیست؟

خونی که از تنِ آفتاب می‌رود.

 

شعر چیست؟

دخترکی که هیچ‌وقت

از شیر نمی‌گیرندش.

 

امید چیست؟

توصیفِ مرگ

به زبانِ زندگی.

 

خاک چیست؟

نهایتِ تن.

 

ناامیدی چیست؟

توصیفِ زندگی

به زبانِ مرگ.

 

بستر چست؟

شبی در شب.

 

آسمان چیست؟

نردبامی که می‌روی بالا و

می‌شکند.

 

شب چیست؟

پرده‌ای که آفتاب

روی صورتش می‌کشد.

 

واقعیت چیست؟

رسوبِ رودِ زبان.

 

فقر چیست؟

گورِ متحرّکی

روی زمین.

 

دوستی چیست؟

آفتابی دیگر.

 

برهنگی چیست؟

ابتدای تن.

 

جای پا چیست؟

پایی که میلِ رفتن ندارد.

 

حافظه چیست؟

خانه‌ی محبوب اشیاء غایب.

 

شعر چیست؟

کشتیِ بی بندر.

 

بالش چیست؟

اوّلین پلّه‌ی شب.

 

خیال چیست؟

عطرِ واقعیت.

 

تاریخ چیست؟

نابینایی که طبل می‌زند.

 

راز چیست؟

دری بسته

بازش که می‌کنی

می‌شکند.

 

فریاد چیست؟

زنگِ صدا.

 

انگشت چیست؟

ساحلِ اقیانوسِ تن.

 

افسردگی چیست؟

تاریکیِ تن.

 

زبان چیست؟

قطاری که راه است و

سفر است و

رسیدن است.

 

باغچه چیست؟

زنی که شعر می‌گوید و

در خواب می‌نویسد و

در سکوت می‌خواند.

 

زمان چیست؟

جامه‌ای که تن می‌کُنیم و

از تن نمی‌کَنیم.

 

سراب چیست؟

آفتابی که شن می‌پوشد و

خود را جای آب جا می‌زند.

 

آب چیست؟

جهنمِ آتش.

 

بوسه چیست؟

چیدنِ پیدای

میوه‌ای ناپیدا.

 

آفرینش چیست؟

انگشترِ دستِ اتّفاق.

 

معنا چیست؟

ابتدای بی‌معنایی

انتهای بی‌معنایی.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

سرگذشتِ افسانه‌ایِ اَمِلی پُلَن، ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، آدونیس


هر شب ــ شعری از ریبئیرو کوتو

 

 

 

نه این سکوت را پایانی هست و

نه این شبی را که از آسمان نازل شده

نه خوابی برای دیدن هست و

نه روزی برای رسیدن

نه این شب مثلِ هر شب است و

نه این سیاهی شبیه شب است

 

هر دقیقه‌ای که می‌گذرد ساعتی‌ست امشب

هر ساعتی که می‌گذرد روزی‌ست امشب

روزی که دستِ کسی به آن نمی‌رسد امشب

 

شب چه مهیب است وقتی از راه می‌رسد بی‌تو

وقتی به زبان می‌آید بی‌تو

وقتی تو در شبی که نهایتی ندارد گم شده‌ای بی‌من

شبی که زمستان است بی‌تو

سرد است بی‌تو

 

چشم باز می‌کنم ـــ سیاهی‌ست

چشم می‌بندم ـــ سیاهی‌ست

مُشت می‌کنم دستم را ـــ سیاهی‌ست

مُشتم را باز می‌کنم ـــ سیاهی‌ست

 

شب در اتاق جریان دارد

مثلِ تو

که جریان داری در من

مثلِ من

که ساکنِ این اتاقم هر شب

مثلِ سیاهی

که از آسمان نازل می‌شود

هر شب

 

تو نباشی شب است روزِ من

تو نباشی زمستان است بهارِ من

 

شب منم

وقتی تو نیستی

وقتی اتاق

خالی از توست

وقتی من

با چشم‌های باز

سیاهی را می‌بینم

سیاهی منم

هر شب

بی‌تو

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: ریبئیرو کوتو برزیلی بود. هزاروهشتصد و نودوهشت به دنیا آمد و هزارونهصد و شصت‌وسه مُرد. روزنامه‌نویس بود، قاضی بود، دیپلمات بود، داستانِ کوتاه و رمان می‌نوشت و شاعرِ خوبی هم بود...

بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

 تاوان؛ ساخته‌ی جو رایت، براساسِ ایان مک‌یوئن

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، ریبئیرو کوتو ، ترجمه


پیرمردِ عاشق ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

از رمق افتاده‌اند و جان ندارند کرم‌ها

سال‌ها‌ست که این‌ چوب‌ها را می‌جَوند و

بعد لم می‌دهند گوشه‌ای و

گوش‌ می‌کنند به صدای کهنگیِ خانه‌ا‌ی

که شبیه هیچ خانه‌ای در این خیابان نیست و

هربار که مترو از زیرِ این خیابان می‌گذرد

مثلِ پیرمردی که عاشق شده می‌لرزد و

مثلِ پلّه‌های کهنه ناله می‌کند

و مثلِ سقفِ اتاق تَرَک می‌خورد.

 

بعد سکوت می‌نشیند

روی تخت‌خوابِ بزرگی که سال‌هاست فقط پیرمرد روی آن خوابیده

روی پتویی که بوی کهنه‌ی عطری زنانه می‌دهد

بالشی که سیگار سوراخش کرده

مثلِ پیرمردِ بی‌دندانی که در حسرتِ سیبِ سبز می‌سوزد و

روی این تخت‌خوابِ بزرگ غلت می‌زند

و خوابِ جوانیِ این خانه را می‌بیند

ماریا شام چه پخته‌ای ماریا؟

 

بعد تنهایی از راه می‌رسد

دستِ پیرمرد را می‌گیرد و

می‌بَرَد به آشپزخانه‌ی بزرگی که سال‌هاست ماریا را ندیده

آشپزخانه‌ای که سال‌هاست در این چراغ‌الکلی خلاصه می‌شود

پیرمرد پنجره را باز می‌کند

ولی پشتِ پنجره آسمان نیست

پشتِ پنجره هیچ‌ نیست.

 

شب می‌نشیند روی پنجره‌ای که پیرمرد باز کرده

از پنجره وارد می‌شود

و می‌نشیند کنارِ پیرمردی که بوی الکل در بینی‌اش پیچیده

از رمق افتاده و جان ندارد پیرمرد

مثلِ این غذای مانده‌ای که هرشب

روی این چراغ‌‌الکلی

گرم می‌شود

و بعد که پیرمرد خوب گریه کرد و خوابش بُرد

الکلِ این چراغ هم تمام می‌شود و غذا سرد می‌شود

صبح

پیرمرد از جا بلند می‌شود

می‌رود روی تخت‌خوابِ بزرگ و

سیگاری روشن می‌کند

و هنوز پُکی به سیگار نزده

چشم‌هایش را می‌بندد

مثلِ ماریا که شبی روی این تخت‌ خوابید و

صبح مُرده بود.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.


عشق، ساخته‌ی میشائیل هانکه

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


این‌جوری بود که آرام و دزدکی پا گذاشتند به تاریخِ سینما...

 

 

ژیل ژاکوب: سپیده‌ی صبحِ ششِ فوریه‌ی ۱۹۴۴. پاریس. هوا تاریک‌روشن است. پسرکی از ساختمانِ شماره‌ی ۳۳ خیابانِ ناوارَن در محلّه‌ی نهم بیرون می‌زند. همین امروز دوازده‌ساله می‌شود، ولی اصلاً معلوم نیست که دوازده‌ساله است. یک بلوزِ چهارخانه‌ی سرخ و سیاه پوشیده. زانوهایش کبودِ کبود است و پوشه‌ی کتاب‌هایش را گذاشته زیرِ بغل‌اش. امّا چشم‌هایش. چشم‌های سیاهی‌ست که می‌درخشد. نگاهش برق می‌زند. پسرک باید بپیچد دستِ راست. باید برود مدرسه‌ی دولتیِ شماره‌ی ۵ در خیابانِ میلتون. ولی نمی‌رود. می‌پیچد دستِ چپ و سه قدم که برمی‌دارد، یک‌راست می‌رود توی حیاطِ ساختمانِ شماره‌ی ۱۰ خیابانِ دُآیی. سوت می‌زند. با صدای بلند. صبر نمی‌کند و از پلّه‌های اضطراری‌ای که دورتادورش را با شیشه‌های سیاه پوشانده‌اند بالا می‌رود. می‌رسد طبقه‌ی دوّم. درِ آشپزخانه نیمه‌باز است. سَرَک می‌کشد و می‌بیند پسرکِ دیگری که از او بزرگ‌تر است، درشت‌تر است، انگشتش را گذاشته روی دهانش. پسرک چشم‌به‌راهش بوده. دوتایی می‌روند توی اتاق. پسرک پوشه‌ی کتاب‌هایش را برمی‌دارد و می‌گوید «مامان خداحافظ» و بعد صدای پاهایش از پلّه‌ها به گوش می‌رسد. دو دقیقه که می‌گذرد، از پلّه‌های دیگری می‌رسد به راهرویی که نُه اتاقِ خالی تویش هست. پدرجان آن‌قدر ورشکسته شده که مبل و اسباب و اثاثیه‌ی این اتاق‌ها را آب کرده. حالا می‌رسد به دوستش.

روی تخت شمعی گذاشته‌اند که اتاق را روشن کند. شمعی که با شعله‌اش گرم می‌شوند. دوستش دارد کتاب می‌خواند. باباگوریو. روبر لباسِ گرمِ دیگری هم تن می‌کند. دستکش‌هایش را دست می‌کند و می‌رود کتاب‌خانه.

ـ این‌را ببین فرانسوا.

 گنجینه‌ی تازه‌اش را نشان می‌دهد. کلاسیک (اِرنانی) بهترین کتاب‌ها. از مجموعه‌ی آرتُم فایار. جلدش سیاه و کِرِم است. کتاب را سه فرانک و بیست سانتیم خریده. از کتاب‌فروشیِ مارتیر. یک پاکت موزِ خُشک‌شده هم کنارش بوده. کتاب‌خوانی‌شان همیشه ساعت داشت. سرِوقت. فقط وقت‌هایی به‌هم می‌خورد که صدایی از حیاط می‌آمد. میومیوی گربه‌ای بلند می‌شد که صدایش می‌کردند پمپون. عشقِ کتاب بودن‌شان ریشه در همین ساعت‌ها داشت.

اوایلِ بعدازظهر وقتِ فراغت‌شان بود. «بی‌خیال شو بابا، اخبار تمام می‌شود ها.» و این‌جوری بود که دو پسر پناه می‌بردند به سینماهای محلّه. همه‌ی سینماهای محلّه اسم‌هایی جادویی داشتند: گومون، پالاس، آرتستیک (درست در خیابانِ دُآیی)، کلیشی، آگورا، پیگال، مولن دُلاشانسون، آمریکن سینما، سیگال، تریانون، گته، رشوآر، دلتا که بعضی‌شان بعداً شدند دیسکوتک، یا شدند کفش‌فروشی.

دل‌شان می‌خواست هوگو را بهتر بشناسند. دوست داشتند نوشته‌های بالزاک را درست بفهمند. این بود که چاره‌ای نداشتند غیرِ جیم‌شدن از کلاس‌های درس. برای کش‌رفتنِ عکس‌های تبلیغاتیِ جانی هالت و گابی مورلی هم راهی غیرِ فریب‌دادنِ ارتشِ اشغال‌گرِ آلمان نداشتند. در مقایسه با بچّه‌های محل و هم‌کلاسی‌ها فرانسوا و روبر زندگیِ پُرشورتری داشتند. این‌جوری بود که انگیزه‌های‌شان پیدا شد. و این‌جوری بود که فرانسوا تروفو و دوستش روبر لاشنی، آرام و دزدکی، پا گذاشتند به تاریخِ سینما. پا گذاشتند به تاریخِ ادبیات. و دقیقاً چهل سال بعد، یک تومورِ مغزی نقطه‌ی پایانِ زندگیِ پُرشور و سرشار از عشق و کاغذ و سلولوئیدِ فرانسوا شد.

در فاصله‌ی این دو تاریخ مجموعه‌ی کارهایش را می‌شود دید. ۲۱ فیلمِ بلندِ سینمایی، یک طرح، ۳ فیلمِ کوتاه، ۱۰ کتاب، ۱۰ دکوپاژِ فیلم، ۱۳ مقدّمه و صدها مقاله و نقد و یک زندگی و زن‌هایی که دوست‌شان می‌داشت و الاهه‌ی الهامِ فیلم‌هایش بودند و دست‌آخر سه دختر.

عمده‌ی شهرتِ فرانسوا تروفو به فیلم‌هایش برمی‌گردد. فیلم‌‌هایی که مشهور شده‌اند به کلاسیک‌های سینما؛ شده‌اند آرتم فایارِ سینما. تماشاگرانی که فیلم‌هایش را می‌بینند، حسّاسیت‌اش را دوست دارند وسینمادوستان خوب می‌دانند که هر نوشته‌اش چه ارزشی دارد؛ به‌خصوص پُرفروش‌ترین کتاب‌اش؛ یعنی سینما به‌روایتِ هیچکاک. شک نکنیم که این بهترین کتابی‌ست که تا حالا درباره‌ی سینما نوشته‌اند. این‌را هم بدانید که تروفو نامه‌های زیادی نوشته است. کارهای دیگرش را که بخوانید با نویسنده‌ای سینمایی طرف می‌شوید؛ منتقدی کم‌نظیر، امّا نامه‌هایش را که بخوانید اندکی از رازهای نویسنده‌ای کم‌نظیر برای‌تان آشکار می‌شود.

این‌ روزها نامه نمی‌نویسیم. کم‌تر نامه می‌نویسیم. تلفن می‌زنیم. تلکس می‌‌زنیم. لغت‌نامه‌ی روبر را که باز کنید و برسید به لغتِ نامه‌نویس می‌بینید نوشته‌اند قدیمی؛ یعنی لغتی‌ست که مدّت‌هاست کسی از آن استفاده نمی‌کند. تروفو صدها نامه نوشته و قاعدتاً یکی از آخرین نامه‌نویس‌هاست. نامه‌های او سرشار از شورِ منتقدی‌ست که اگر فیلم‌های کارگردانی را دوست نمی‌داشت امانش را می‌بُرید و به دنیای او حمله می‌کرد. نامه‌های او سرشار از شورِ منتقدی‌ست که وقتی فیلم نمی‌ساخت، یا به فیلم‌های بعدی‌اش فکر نمی‌کرد، برای زندگی‌اش نقشه می‌کشید و برنامه‌‌ریزی می‌کرد. برای ناهار رستورانِ تازه‌ای را در پاریس انتخاب نمی‌کرد و به‌جای این وعده‌ی غذایی سراغِ فیلمی از اورسن ولز می‌رفت که روی پرده‌ی سینماتکِ پاریس رفته بود؛ فیلمی که لابد برای صدمین‌بار تماشایش می‌کرد، یا یکی از فیلم‌های قدیمیِ هیچکاک را در باشگاهِ فیلم تلویزیون ببیند. کتاب‌خوانِ حرفه‌ای بود. زیاد می‌خواند. رمان می‌خواند، روزنامه می‌خواند، مجلّه‌های سینمایی را می‌خواند، کتاب‌های سینمایی را می‌خواند، زندگی‌نامه‌‌ها را می‌خواند و بیش‌ترشان هم انگلیسی بودند. آرام می‌خواند و بادقّت. فرانسوا همیشه می‌خواند و سرش در کتاب بود. خودش نوشته است که اگر کتاب‌ها نبودند حتماً یکی از آن ولگردهایی می‌شد که پیگال را صبح تا شب می‌گردند. عاشقِ کتاب بود. عاشقِ حقیقی. آن‌قدر کتاب خواند که نوشتن را یاد گرفت. آن‌قدر که کلمات را شناخت. نویسنده‌ی فارنهایت ۴۵۱ صفحه‌های کاغذ را با چنان شوری می‌بلعید که مایه‌ی حیرت‌ِ ماست. نویسنده در نامه‌ای به ژرژ گراون نوشت «انگشت‌تان را بکشید روی جلدِ کتاب. آرام‌آرام کتاب را نوازش کنید با انگشت‌تان.» همین‌ها نشان می‌داد که تروفو چه‌قدر به ظاهرِ کتاب، به فیزیکش، حسّاس است. خودش گفته بود اگر کارگردان نمی‌شدم، حتماً ناشر می‌شدم. عاشقِ کتاب بود و نوشتن. و این عشقِ به کتاب را می‌شود در نوشته‌هایش دید؛ دست‌خط‌های غریبش که انگار خوشنویسی هستند؛ به زیباییِ خطِ ژان کوکتو. سخت است تحوّلِ این خط را در کتاب و مقاله نشان‌دادن.

امّا نامه‌های تروفو چیزهای دیگری هم دارند؛ مثلاً سرشار از انسانیت‌اند. نوشته بود «چیزی که مایه‌ی دل‌خوشی‌ام می‌شود این است که یکی از همین روزها، بالأخره، در سینما متخصّص می‌شوم.» (نامه‌ای به ژان مامبرینو) با خواندنِ همین نامه‌‌ها می‌شود فهمید نوجوانی که زندگیِ خوب و درستی نداشته، نوجوانی‌ که زندگی‌اش همیشه در لبه‌ی پرتگاه بوده، همیشه آماده‌ی سقوط بوده، ناگهان بدل می‌شود به فیلم‌سازِ بزرگی که فیلم‌هایش به کلاسیک‌های تاریخِ سینما بدل شده‌اند. امّا خانواده‌ی تروفو فقیر نبودند. پدرش، رولان تروفو، پیشِ مهندسی معمار کار می‌کرد و کوه‌نوردی را دوست می‌داشت. مادرش، ژانین دُمُن‌فرنان، منشی مجلّه‌ی ایلوستراسیون بود و خواهرِ ژانین ویولن می‌زد. فرانسوا کودکی‌اش را پیشِ دو مادربزرگ گذراند؛ اوّلی پاریس‌نشین بود و دوّمی در ژوویسی زندگی می‌کرد؛ جایی‌که پدربزرگِ پدری‌اش سال‌های سال سنگ‌تراشی می‌کرد، سنگِ قبر هم می‌تراشید. کودکِ گوشه‌نشینی بود. منزوی بار آمد. بارها مدرسه‌اش را عوض کردند و فایده‌ای نکرد. مدرسه می‌رفت و فقط درس‌های زبانِ فرانسه و ادبیات را بیست می‌گرفت و شاگردِ اوّل بود. به درس‌های دیگر که می‌رسید نمره‌اش صفر بود. بیش‌ترِ وقت‌ها جایش تهِ کلاس بود. درس را گوش نمی‌کرد، جدول حل می‌کرد. با هم‌کلاسی‌ها می‌رفت تعطیلات. چندباری هم فرار کرد و رفت سراغِ کارهای غیرِ درس و مشق. یک دوره رفت مغازه‌ی سامپر و شد شاگردِ مغازه‌اش. یک دوره‌ی کوتاهِ جوش‌کاری را هم در کارخانه‌ای گذراند که روبر لاشنی آن‌جا کار می‌کرد. یک‌روز هم ماشین‌تحریری را از دفترِ کارِ پدرش، رولان تروفو، دزدید و برد گرو گذاشت و پول‌اش را گرفت. این داستانی‌ست که در ۴۰۰ ضربه هم می‌بینیمش. می‌خواست مستقل باشد و روی پای خودش بایستد. آخرش هم مستقل شد و روی پای خودش ایستاد. گاهی وقتش را در باشگاه‌های فیلم‌ می‌گذراند و همان‌جا بود که آندره بازن را دید و آشنا شدند. بعد باشگاهِ خودش را راه انداخت و اسمش را گذاشت باشگاهِ خوره‌های سینما. امّا باشگاهش فقط یک سئانس نمایش داشت. بعد هم که فرار کرد و بازداشت شد و رفت به کانونِ اصلاح و تربیتِ نوجوانانِ بزه‌کار و باقیِ داستان هم که روشن است. امّا چیزی که درباره‌اش زیاد نمی‌دانیم، این است که نوجوانی که روزهای بلوغِ سخت و دردناکی را می‌گذراند، ناگهان به منتقدی بدل می‌شود که حرف‌هایش حرفِ حساب است و همه درباره‌ی نقد‌هایی که نوشته حرف می‌زنند. جوابِ این‌ها را در نامه‌های تروفو می‌شود دید. تروفوِ مدیونِ آندره بازن بود، هرچند با همه‌ی تشویق‌ها، با همه‌ی کمک‌هایی که روزهای سخت و طاقت‌فرسای سربازیِ تروفو را کمی قابلِ تحمّل کرد، ریشه‌ی این تحوّل چیزِ دیگری‌ست.

حرفِ درستی‌ست که خوب‌‌نوشتن را باید از نوشتن آموخت و ‌خوب‌گفتن را از گفتن. از نامه‌های تروفو برمی‌آید که چنان آموزشی در باشگاهِ فوبورگ به‌خوبی انجام می‌شده. این‌ روزها تصوّرِ رسیدنِ چُنان باشگاهی به این مرتبه اصلاً آسان نیست. ریاستِ باشگاه به‌عهده‌ی لیو پُلدس بود و کم‌کم سخنرانی‌ها و بحث‌هایی که درمی‌گرفت آن‌ها را که کاری نداشتند و وقت داشتند جذب کرد. با این همه، غیرِ این علاقه‌مندانِ بی‌کار، شماری از ادیبان و وکلای دادگستری و سناتورها و وزرای بازنشسته هم گاه و بی‌گاه جذبِ این باشگاه می‌شدند. تروفوی نوجوان هم دوستش لاشنیِ باوفا را همراه می‌بُرد و همین‌جا بود که در نهایتِ آسودگیِ خاطر درباره‌ی سینما سخنرانی کرد و حرف‌های جذّابی زد و جمعیتی که روی صندلی‌های باشگاه نشسته بودند با صدای بلند تشویقش کردند و همین تشویق‌ها بود که اعتماد‌به‌نفسش را دوچندان کرد. در همین باشگاهِ فوبورگ بود که تروفو مقاله/ بیانیه‌‌ی مشهورش نوعی گرایش در سینمای فرانسه را نوشت؛ هرچند بعدها گفت که اصلاً از آن مقاله راضی نیست و سالِ ۱۹۵۶ هم در نامه‌ای به لوک موله نوشت «این مقاله ماه‌ها وقت گرفت و بارها نوشته شد و چندباری هم بازنویسی‌اش طول کشید.»

نامه‌های تروفو و لاشنی سهمِ زیادی دارند در آشناییِ ما با تروفو. نامه‌هایی بازمانده‌ی دو دوران. یکی نوجوانیِ تروفو و یکی روزهایی که سرباز بود. هردو نامه‌ها‌ی‌شان را در نهایتِ صداقت نوشته‌اند و همین صداقت است که ما را به پاریسِ آن‌سال‌ها می‌بَرَد، به محلّه‌ی نهم و می‌رسیم به دو پسری که دوست هستند، علاقه دارند به هم و دوست ندارند بزرگ‌تر از این شوند. امّا بزرگ می‌شوند و نامه‌ها بیش‌تر و بیش‌تر می‌شوند. از نامه‌های تروفو چیزهای زیادی می‌فهمیم؛ چیزهایی درباره‌ی زندگیِ یک منتقد؛ چیزهایی درباره‌ی روزهای کودکی و نوجوانی، چیزهایی درباره‌ی نخستین روزهای کار، درباره‌ی نوشتن در مجلّه‌های سینمایی و سردبیری‌اش. درباره‌ی دو گزارش‌گرِ جوانی که می‌روند پیشِ آلفرد هیچکاک؛ یکی تروفوی جوان است و یکی شابرول که کمی بزرگ‌تر است. ضبطِ‌صوتی هم دارند و با همین ضبطِ‌صوت است که می‌افتند توی استخرِ یخ‌بسته‌ی استودیو. چیزهایی می‌فهمیم درباره‌ی شور و شوقِ تروفو وقتی آماده‌ی ساختِ فیلمِ وروجک‌ها بود و برای شارل بیش نوشته بود «این فیلم چیزی کم ندارد از یک بیماری. باید از روزِ دوّمِ فیلم‌برداری سخت مراقبش بود و رسیدگی کرد بهش.» چیزهایی می‌فهمیم درباره‌ی سختی‌های فیلم‌سازی، درباره‌ی اخلاقِ بازیگران و ادا و اطوارشان، درباره‌ی نگاهِ شکّاکِ تهیه‌کنندگان و تردیدِ فیلم‌سازان.

گاهی هم نامه‌ها نیّتِ فیلمی را نشان می‌دهند؛ فیلمی را برای چه ساخته است. «خیلی از آن‌ها که دوروبرم بوده‌اند مُرده‌اند حالا. ولی من هنوز زنده‌ام. فرانسواز دورلئاک که مُرد، گفتم پا به هیچ مراسمِ تدفینی نمی‌گذارم. امّا نرفتن که چاره‌ی کار نیست. غمِ سنگین‌ام را که سبُک نمی‌کند. ذهنِ مُکدّرم را که پاک نمی‌کند. سال‌ها می‌گذرند و کم‌کم رسیده‌ام به این‌که فقط زنده‌ها نیستند که نقشِ مهمی در زندگیِ ما دارند، بیش‌تر از زنده‌ها با خیالِ آن‌ها که سهمی در زندگیِ ما داشته‌اند زندگی می‌کنیم...» این نامه‌ای‌ست به تانیا لوپر که در فوریه‌ی ۱۹۷۰ نوشته. ایده‌ی اوّلیه‌ی اتاقِ سبز همین نامه است.

با خواندنِ این نامه‌هاست که می‌فهمیم تروفو با چه دقّتی، با چه وسواسی، مقّدماتِ مصاحبه‌اش را با هیچکاک تدارک دیده است. با خواندنِ این نامه‌هاست که می‌فهمیم به دوستانِ فیلم‌سازش (لوک موله و برنار دوبوآ) چه می‌گفته و چه پیشنهادهایی به همکارانِ‌ فیلم‌نامه‌نویسش (گروآ، دو ژیوری، رِوُن، دابادی و...) می‌کرده. بینِ این نامه‌ها گاهی می‌رسیم به نامه‌هایی که خبر از لطافتِ تروفو می‌دهد؛ خبر از روحیه‌ی حسّاسش. مثلاً نامه‌هایی که به هلن اسکات نوشته. یا نامه‌هایش به کواشی یاماد. نامه‌های دیگری هم هست که درباره‌ی منتقدان و همکارانِ تروفو است. گاهی در نامه‌هایش توصیه می‌کند که کاری بکنند، یا نکنند. توصیه‌های تروفو نتیجه‌ی رابطه‌ی عاطفی‌اش با آن‌هاست. گاهی ستایش می‌کند آن‌ها؛ مثلاً نامه‌هایی که به ژان دسته و آبل گانس نوشته. گاهی احترام می‌‌گذارد به فیلم‌سازهایی که دوست‌شان می‌دارد؛ مثلاً هیچکاک، مال، کلوزو، اوری یا بازیگرانی مثلِ میومیو، گی مارشان، رنه  سن‌سیر. گاهی نامه‌ها را نوشته تا خودش را توجیه کند؛ مثلاً نامه‌ی زیبایی که به ژان‌لویی بوری نوشته، یا نامه‌ای که به ژان‌لوک گُدار نوشته. نامه‌هایی هم هست که به غیرحرفه‌ای‌ها نوشته. چیزی از جنسِ صمیمیت در این نامه‌ها هست؛ مثلاً در نامه‌ای که به برنار گر، رمان‌نویسِ بلژیکی نوشته. رمان‌نویسی که تروفو همیشه تشویقش می‌کرد و هیچ‌وقت هم او را ندید. تروفو همیشه همین‌جور بود. نامه‌های دیگری هم هست که نشان می‌دهد چه شهروندی بوده. مثلاً موضع‌گیری‌اش علیه سانسور، یا تحریکِ افکارِ عمومی در ماجرای دفاع از لانگلوآ. یا نامه‌ی اعتراض‌آمیزش که چرا سالنِ نمایشِ کانونِ کارگردانان در هالیوود درِ خروجی نداشته و نور واردِ سالنِ نمایش می‌شده است.

ریچارد المن، که زندگی‌نامه‌ی جیمز جویس را نوشته، گفته «زندگیِ هنرمندان فرق دارد با زندگیِ آدم‌های عادی و نامه‌های هنرمندان می‌تواند سرچشمه‌ی هنرِ آن‌ها باشد.» حالا می‌شود نوشت که زندگیِ هنرمندان هم محدود نیست به آدم‌هایی خاص، متعلّق است به همه‌ی دنیا؛ همه‌ی آن‌ها که هنرِ این هنرمندان را دیده‌اند. با خواندنِ نامه‌های تروفو چهره‌ی تازه‌ای از او می‌بینیم؛ زنده است، مصمّم است، شاد است، غمگین است، نگاهِ عمیقی دارد و هرچه بیش‌تر می‌نویسد و هرچه بیش‌تر خودش را روی کاغذ می‌آورد این چهره‌ آشکارتر می‌شود. بازخوانیِ این نامه‌ها، این نامه‌های زنده و طبیعی، برای هر خواننده‌ای سرچشمه‌ی هیجانی حقیقی‌ست. این نامه‌ها اعتراف‌های حرفه‌ای یک منتقد یا فیلم‌ساز نیستند، اعتراف‌های خصوصی هم نیستند؛ تصویرهایی هستند که تروفوی خودآموخته، خواسته یا ناخواسته، از آن‌ها الهام گرفته است.  

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱


زندگی را از سینما آموختیم و زندگی هم از ما انتقام گرفت...

 

 

ژان‌لوک گُدار: شروعِ مقاله‌ای که در شماره‌ی ۷۱۹ مجلّه‌ی آر (۲۲ آوریلِ ۱۹۵۹) منتشر شد این بود پیروز شدیم. و این‌جور تمام می‌شد که «برنده‌ی این بازی ما بودیم ولی بازی هنوز تمام نشده است.» آن مقاله را خودم نوشته بودم و مثلِ آتوس که سرمستِ پیروزی دارتانیان است، در پوست نمی‌گنجیدم. شاد بودم که ۴۰۰ ضربه را به‌عنوانِ نماینده‌ی رسمی سینمای فرانسه در جشنواره‌ی کن معرّفی کرده‌اند.

آن‌ روزها جادوی سینما هنوز بی‌اثر نشده بود. فیلم‌ها نشانه‌ی چیزهای به‌خصوصی نبودند؛ خودِ آن چیز بودند (و برای موجودیت‌شان نیازی به‌ اسمِ‌ هایدگر نداشتند) و هر تماشاگری، بسته ‌به روحیه و حال‌وهوایش، علاقه‌ای به این فیلم‌ها نشان می‌داد و نشانی از این علاقه را می‌شد در رفتارش دید. لحظه‌ای که فیلم را می‌دید، اشاراتِ فیلم را می‌فهمید و پر می‌کشید به‌سوی این اشارات.

پرنده‌ی پیری که بال‌های خاکستری بزرگ دارد؛ پسرکی که انگار از اعماقِ کتابی از ژان ژُنه یا موریس ساش بیرون جهیده، رنگش پریده و دستِ پسرکِ کوچک‌تری را گرفته که انگار پیش از این در رمان‌های اوّلِ رنه فاله زندگی می‌کرده و چیزی نمانده تا بدیلِ فرانسوی نینتوی فیلم‌های پازولینی شود.

کوکتو، تروفو، لئو. اورته‌بیتز، فرشته‌ی سالخورده، رمزِ عبور را به زبان می‌آورد: دستِ چپ را بپایید. دستِ راست را بپایید. لبخند بزنید به روزنامه‌ها، لبخند بزنید به خبرنگارها. سلام کنید به آقای وزیر. کمی آهسته‌تر قدم بزنید. حالا سریع‌تر کنید قدم‌ها را.

روزهای خوبی بود و هنوز افتخارِ روزهای در راه از راه نرسیده بود و هنوز شادی و غم بخشی از زندگی روزمرّه‌ی ما بود. خیال می‌کردیم نتیجه‌ی این جنگ، این جدالِ رودررو، چیزی غیرِ شکست نیست. شکست حتمی‌ست وقتی جدال بدل می‌شود به جنگی مُدرن بینِ دیجیتال و رنج، به جنگی بینِ گفته‌ها و ناگفته‌ها، به جنگی بینِ دیده‌ها و ضبط‌شده‌‌ها.

نامه‌های پیش‌پاافتاده‌ی فرانسوا تروفو، آشکارا، داستان‌ِ دیگری دارند؛ داستانی که از داستان‌های دیگر جداست،‌ داستانی که ربطی به این و آن ندارد، داستانی که این‌گونه نیست، داستانی که آن‌گونه نیست.

همه‌چیز را انگار باید از ابتدا شروع کرد. چرا با فرانسوا بحث می‌کردم؟ چرا دعوا می‌کردیم؟ دعوای ما ربطی به ژان ژُنه نداشت، ربطی به فاسبیندر هم نداشت. چیزِ دیگری بود در دعوای ما، چیزی که خوش‌بختانه نامی ندارد. چیزی که می‌شود نامش را گذاشت حماقت. امّا از آن دعوا، از آن جدال چه‌چیزی مانده است؟ زرق‌وبرق‌هایی مرگبار، روزهای الجزایر، روزهای ویتنام، روزهای‌ هالیوود. و دوستی ما. مهربانی ما، عطوفت‌مان، واقعی بود. هر چیزی نشانه‌ای داشت، ولی حالا روزهای مرگِ نشانه‌هاست.

روزهایی را به‌یاد می‌آورم که در میدانِ پیگال می‌گذراندیم، روزهایی که از سینما بی‌کینی بیرون می‌زدیم، ‌یا از پلّه‌های سینما آرتستیک پایین می‌آمدیم و سیگارهای ارزان‌قیمت‌ می‌خریدیم. روزهایی را به‌یاد می‌آورم که رفته بودیم تماشای فیلمی از ادگار اولمر، رفته بودیم تماشای فیلمی از ژاک‌دانیل نورمن (یا کلودین دوپویی! یا تیلدا تامار!). روزهایی که به جیبِ نامادری‌‌ام دستبرد زده بودم. یک‌جوری باید پولِ بلیتِ سینمای روزِ بعد را کنار می‌گذاشتیم. چیزی که ما را مثلِ لب و دندان به‌هم پیوند می‌داد، چیزی که برای ما قدرتی بیش‌تر از بوسه‌های دروغین داشت، همین فیلم‌هایی بود که روی پرده می‌رفتند، همین پرده‌ی سینما.

دیواری و پرده‌ای می‌خواستیم تا از دستِ زندگی رها شویم. همین دیوار بود که افتخارات را پیشِ روی ما می‌گذاشت، همین دیوار بود که شکوه از آن می‌بارید، همین دیوار بود که آویز‌های دیدنی‌اش هوش از سرِ ما می‌رُبود، همین دیوار بود که بیانیه‌های آتشین را پیشِ چشم‌های ما می‌گذاشت و ما بودیم که این دیوار را پُر می‌کردیم؛ با صداقت‌مان، و مهری که به سینما داشتیم. رب‌النوعی می‌خواستیم که سرِ تعظیم و ارادت پیشِ پایش فرود آوریم و اندک‌اندک برای این‌که اوّلین قربانی نباشیم و ما را زودتر از دیگران نخورند، یک‌دیگر را دریدیم و خوردیم.

زندگی را از سینما آموختیم و زندگی هم درست مثلِ گلن فوردِ فیلمِ فریتس لانگ از ما انتقام گرفت.

نامه‌های فرانسوا تروفو نامه‌های پسرکی‌ست که بدبختانه آدابِ نوشتن را نمی‌دانست. امّا همین نامه‌ها نشان می‌دهند چگونه چیزهایی که می‌گوید در برابرِ چیزهایی که نمی‌گوید و دیده می‌شوند پیروز می‌شود. همین است دقیقاً. می‌بیند. این رنج‌های ماست که زبان باز می‌کند و می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید. امّا این زجرها انگار از دلِ سینمای صامت بیرون پریده‌اند. هستند و ادامه دارند، ولی صدایی ندارند. شاید فرانسوا مُرده باشد، شاید من زنده باشم. ولی چه فرقی می‌کند؟

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱


در فاصله‌ی دو سکوت ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

درِ این اتاق‌ها را

یکی‌یکی باز می‌کنیم و

سَرَک می‌کشیم

از اتاقِ سفید می‌رسیم

به اتاقِ صورتی

از اتاقِ سبز می‌رسیم

به اتاقِ سیاه

از آب‌انبارِ قدیمی می‌رسیم

به صندوق‌خانه‌ی مادربزرگ

 

من این درها را تنها برای تو باز کرده‌ام

من این ستاره‌ها را تنها برای تو پشتِ پنجره جمع کرده‌ام

من از سایه تنها برای تو می‌گویم ــ

سایه‌ای که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود روی دیوار

وقتی چراغ روشن می‌شود

من از نور تنها برای تو می‌گویم ــ

نوری که از سقف می‌تابد و پلّه‌ها را روشن می‌کند

پلّه‌هایی که بالا می‌روند

پلّه‌هایی که پایین می‌روند

 

چیزهای دیگری هم در این اتاق هست که تنها برای تو می‌گویم

مثلاً دستی که زیرِ چانه می‌نشیند و غصّه می‌خورد

مثلاً لبخندِ پریده‌رنگی که پشتِ لیوانِ آن محو می‌شود

مثلاً سری که درد می‌کند و اشک به چشم می‌آورد

مثلاً پوستِ پُرتقالی که عطرش بینی را پُر می‌کند

 

من این چیزها را تنها برای تو می‌گویم

تو که می‌دانی این‌ها را برای تو کنار گذاشته‌ام

تو که می‌دانی این‌ها را دیگران نمی‌دانند

 

ماریا چیزی نمی‌گوید

ماریا پنجره‌ را باز نمی‌کند

ماریا پنجره‌ای برای باز کردن ندارد

 

سکوت

جاری می‌شود

مثلِ آبیِ دریا در روز

مثلِ ما در اتاق‌های این خانه

 

هنوز همان‌جا نشسته‌ایم و

آبیِ دریا

پابرجاست

هنوز اشک می‌ریزیم و

سکوت بالا و بالاتر می‌آید

مثلِ آبیِ دریا

سکوت غرق‌مان می‌کند

و دری برای باز کردن نیست

پنجره‌ای برای دیدن نیست

 

آخرین اتاقِ این خانه همیشه قفل است

کسی کلیدِ این اتاق را ندیده

اتاقی که پنجره‌ای ندارد

اتاقی که چراغ ندارد

نه سفید است و

نه صورتی

نه سبز است و

نه سیاه

ما باید از این اتاق سر درآوریم

باید پنجره‌ای برای این اتاق بسازیم

باید چراغی در این اتاق روشن کنیم

باید این سکوت را بشکنیم

ماریا

این‌جا کجاست ماریا؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

جوانی بدونِ جوانی؛ ساخته‌ی فرانسیس فورد کاپولا، براساسِ رمانی نوشته‌ی میرچا اِلیاده       

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


رفتن ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

خانه‌ها با آدم‌ها می‌روند

با اسباب‌ و اثاث‌شان

با پرده‌های‌شان.

 

نوبتِ ما که می‌رسد

پیدای‌شان می‌کنیم و

خاک‌شان را می‌گیریم و

بعدِ سال‌ها

می‌گذاریم‌شان همان‌جا که بوده‌اند

نزدیکِ پنجره‌ای که رو به درخت باز می‌شود.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

تبعید، ساخته‌ی آندری زویاگینتسف

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


ژاکت ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

حتّا قطره‌ی اشکی هم نریخت زن

یک‌راست رفت سراغِ بندِ رخت و

ژاکتش را برداشت و

رفت

انگار دست دراز کرده باشد و

ماه را

از آسمانِ تابستان

برداشته باشد

 

مرد باورش نمی‌شد

چشم روی هم نگذاشت آن‌شب و

فرداشب و فردای فرداشب هم

 

دوهفته گذشت و

ماه برگشت و

مرد تازه فهمید زن برنمی‌گردد

از جا بلند شد

در آینه خودش را دید

انگار از پنجره‌ای نیم‌باز

آسمانِ بی‌ماه را دیده باشد

بعد

یادش آمد که زن ژاکتش را بُرده است.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِ تحریر: یانیس ریتسوس (Γιάννης Ρίτσος/ Yiannis Ritsos) یونانی بود. هزارونهصد و نُه به دنیا آمد و هزارونهصد و نود درگذشت. از اعضای فعّالِ نهضتِ مقاومتِ یونان بود و، به‌قولی، یکی از پنج شاعرِ بزرگِ یونان در قرنِ بیستم.

بعدِ بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

جاده‌ی روُلوشنری، ساخته‌ی سام مندیز، براساسِ رمانی از ریچارد یِتس

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


سال که نو می‌شود چه می‌کنی؟ ــ محمود درویش

 

 

... می‌روی خیابان قدم بزنی. می‌روی کارت‌پستالی بخری برای دوستانت. چیزی هم می‌خری؟ نه چی بخری؟ چیزی پیدا نمی‌‌کنی نه کارت‌پستالی با عکسِ گُل هست و نه کارت‌پستالی با عکسِ رودخانه. نه کارت‌پستالی با عکسِ گنجشک هست و نه کارت‌پستالی با عکسِ زن. همه‌ی آن کارت‌پستال‌های قبلی دود شده‌اند و رفته‌اند هوا. جای‌شان را کارت‌پستال‌هایی گرفته‌اند که عکسِ هواپیما و توپ و تانک روی‌شان چاپ کرده‌اند. عکسِ دیوارِ ندبه و شهرهای اشغال شده را چاپ کرده‌اند. عکسِ کانالِ سوئز را چاپ کرده‌اند. شاخه‌ی زیتونی هم این روزها اگر می‌بینی نقّاشیِ رنگ‌پریده‌ای‌ست روی بالِ هواپیمای جنگی. هواپیمای فرانسوی. دخترِ زیبایی اگر می‌بینی سر تا پا مسلّح است. شهرِ زیبایی اگر می‌بینی زیرِ پوتینِ سربازی له شده. می‌ترسی از این‌ دخترِ زیبا که مسلّح است. می‌ترسی از پوتینِ سربازی که شهر را له کرده.

چاره‌ای نداری غیرِ این‌که از سرِ راه بروی کنار. چاره‌ای نداری غیرِ این‌که پیاده‌رو را به خیابان ترجیح دهی. هزار دست در این خیابان هست که کارت‌پستال‌های عید را طلب می‌کنند از مغازه‌ها. این کارت‌پستال‌های رنگ‌ووارنگ را چاپ کرده‌اند که یادشان بماند این روزها را. یادشان بماند این رستاخیز را. یادشان بماند این بازگشتِ اسطوره‌ای را.

کارت‌پستالی اگر خریده‌ای باید چه می‌نوشتی برای دوستانت؟ باید از سکوت می‌نوشتی. باید سکوت را می‌نوشتی. ولی کارت‌پستالی نداری برای نوشتن. هیچ کارت‌پستالی نمی‌رسد دستِ دوستان. دوستانِ تو دستی ندارند که چیزی برسد دست‌شان.

رفته‌ای خیابان قدم بزنی که می‌رسی به یک کارناوال. چه برقی می‌زند این کارناوال. چه نوری دارد این کارناوال. چشم را می‌زند نورِ این کارناوال. انگار اسیر بوده‌ای این مدّت. انگار در سلولِ تاریکی بوده‌ای و حالا آزاد شده‌ای. از تاریکی درآمده‌ای و به نور رسیده‌ای. ولی تابِ این‌همه نور را نداری. صبر می‌کنی و چشم‌هات که عادت می‌کنند به نور بچّه‌ها را می‌بینی. بچّه‌های مسلّح را می‌بینی. اسلحه‌ به دست می‌گذرند از این خیابان. چه‌قدر جدّی‌اند این بچّه‌ها. اسباب‌بازیِ این بچّه‌ها تیر و تفنگ است. سرگرمیِ این بچّه‌ها تیر و تفنگ است. ولی تو هم بچّه بوده‌ای روزی. ولی تو که بچّه بودی اسباب‌بازی‌ات اسبِ چوبی بود. ولی تو که بچّه بودی اسلحه‌ات اسبِ چوبی بود...

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، ترجمه ، شعر


زنده‌ها و مُرده‌ها ــ شعری از سوفیا دِ ملّو آندرسون

 

 

جای دوری نرفته‌اند مُرده‌ها

مانده‌اند همین‌جا و

در سکوت

تماشا می‌کنند ما را

هر قدمی که برمی‌داریم

برمی‌دارند و

هر غذایی که می‌خوریم

می‌خورند و

هر جمله‌ای که می‌گوییم

می‌گویند و

هر شب که می‌خوابیم

بیدار می‌نشینند و

از خواب که می‌پریم

برای‌مان آب می‌آورند و

می‌گویند چیزی نیست

خواب دیده‌ای

هنوز زنده‌ای.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

بعدِتحریر: سوفیا دِ ملّو آندرسون پرتغالی بود. هزار و نهصد و نوزده در اُپُرتو به دنیا آمد و دوهزار و چهار در لیسبون درگذشت. جدّ پدری‌اش اهلِ دانمارک بود. شعرهایش محبوبِ مردم بود و جایزه‌های زیادی به‌خاطرِ این شعرها گرفت. روزنامه‌نگاری هم کرد و روزهایی را هم صرفِ سیاست کرد.

بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

پلّه‌ی آخر، فیلمی از علی مصفّا

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠


همه‌چیز می‌گریزد از من ـ فرناندو پسوآ

 

 

   همه‌چیز می‌گریزد از من. زندگی‌. خاطره‌ها. خواب‌وخیال‌ها. خودم. آدمِ دیگری‌ می‌شوم وقتی خودم را می‌بینم. آدمِ دیگری می‌شوم وقتی به خودم فکر می‌کنم. در پیاده‌رو آدمِ دیگری‌ست که می‌آید و با من قدم می‌زند. قدم‌های مرا برمی‌دارد و می‌رود.

   کشوی میز را که باز می‌کنم نوشته‌ای از من نیست که می‌بینمش؛ نوشته‌ی آدمِ دیگری‌ست به خطّ من. من از این چیزها نمی‌نویسم هیچ‌وقت. من از این کلمات استفاده نمی‌کنم هیچ‌وقت.

   خوابْ شب‌ها دریغ می‌کند خودش را از من. بیدار می‌شوم از خوابْ می‌بینم این خوابِ آدمِ دیگری‌ست که من را به خواب می‌دیده. می‌‌خوابم و در خوابِ آدمِ دیگری بیدار می‌شوم. بیدار که می‌شوم خوابَم هنوز.

   نوشته‌ی من این نیست که در کشوی میز جا خوش کرده. نوشته‌ی من همین است که می‌نویسم. نوشته‌ای که هیچ‌وقت ننوشته‌ام.

   فرناندو پسوآ

   ترجمه‌ی محسن آزرم

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

 بارتن فینک، ساخته‌ی جوئل و ایتن کوئن

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠


برف می‌بارد امشب ـ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

 

  در کوچه روزنامه‌ای افتاده

  روزنامه در باد می‌رود

  ما زیرِ فانوس‌های کوچه‌ ایستاده‌ایم

  زیرِ فانوس‌های کوچه حرف می‌زنیم

  سایه‌مان روی دیوار می‌افتد

  می‌خندیم

  سایه را روی دیوار اندازه می‌گیریم

  سایه در باد نمی‌رود

  می‌گوید کاش نمی‌خندیدیم

  خندیدن کار است

  اندازه‌ی سایه را گرفتن کار است

  زیرِ فانوس‌های کوچه ایستادن کار است

  می‌خندیم به روزنامه‌ای که در باد می‌‌رود

  به سایه‌ای که روی دیوار تکان می‌خورد

  به حرف‌های پدربزرگ که می‌گوید برف می‌بارد امشب

  برف می‌بارد هرشب

  می‌گوید هواشناسی دروغ می‌گوید

  هر روز

  هوا خوب نیست

  باد آرام نیست

  دریای اژه طوفانی‌ست

  پدربزرگ می‌گوید برف می‌بارد امشب

  اگر برف نبارد این پالتو همیشه در کُمُد می‌ماند

  اگر برف نبارد زغال‌ها در انبار دست‌نخورده می‌مانند

  پدربزرگ هیچ‌وقت کُت نمی‌پوشد

  دکمه‌های پیراهنش را یکی‌درمیان می‌بندد

  دست‌هایش را در جیبِ شلوار فرو می‌کند

  پدربزرگ روزنامه نمی‌خواند

  در کوچه قدم می‌زند

  سوت می‌زند

  آواز می‌خواند

  ما را که می‌بیند می‌خندد

  دستی تکان می‌دهد

  زیرِ فانوس‌های کوچه می‌ایستد

  سایه‌ای را که روی دیوار می‌افتد می‌بیند

  می‌خندد

  دست‌هایش را از جیبِ شلوار درمی‌آورد

  می‌گوید هوا سرد شده

  سرما می‌خوری

  بگو شال‌گردنی برایت ببافند

  برف می‌بارد امشب

 

  بعدِ تحریر: یانیس ریتسوس (Γιάννης Ρίτσος/ Yiannis Ritsos) یونانی بود. هزارونهصد و نُه به دنیا آمد و هزارونهصد و نود درگذشت. از اعضای فعّالِ نهضتِ مقاومتِ یونان بود و، به‌قولی، یکی از پنج شاعرِ بزرگِ یونان در قرنِ بیستم.

  بعدِ بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

Late Bloomers, directed by Julie Gavras

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


صبح که بیدار می‌شوم از خوابْ خسته‌ام. ـ فرناندو پسوآ

 

 

 

   صبح که بیدار می‌شوم از خوابْ خسته‌ام. خستگی چرا دست برنمی‌دارد از سَرَم این وقتِ صبح؟ چشم‌ها را دوباره می‌بندم. تسلیم می‌شوم. خواب نمی‌بینم این‌ وقتِ صبح. خواب‌های من نصیبِ دیگران می‌شوند. من دیگرانم این وقتِ صبح. دیگران من است همیشه. من ضرب‌در چهار. یکی به‌جای همه. همه به‌جای یکی. من خواب نمی‌بینم و دیگران می‌بینند. خواب نمی‌بینم این وقتِ صبح. چشم‌ها را دوباره می‌بندم. به کلمات فکر می‌کنم. کلمه‌ای چرخ می‌زند در هوا. با چشم‌های بسته هم می‌شود دید. می‌بینمش. لبخند می‌زنم. چه کلمه‌ای‌ست که این وقتِ صبح می‌بینمش؟ نمی‌گویم. کلمه راز است. می‌میرد اگر بگویم. کلمات زنده نمی‌مانند در هوا. خشک می‌شوند. یخ می‌زنند. می‌شکنند. خواب نمی‌بینم این وقتِ صبح. حرف نمی‌زنم این وقتِ صبح. خستگی چرا دست برنمی‌دارد از سَرَم این وقتِ صبح؟ چشم‌ها را دوباره می‌بندم. دیگران می‌شوم در بیداری. با چشم‌های باز خوابِ دیگری را می‌بینم. دیگری من است این وقتِ صبح. بیدار می‌شود از خواب. خسته نیست. بیدار می‌نشیند و فکر می‌کند به چیزی در خوابِ من. کلمه‌ای چرخ می‌زند در هوا. دهان باز می‌کند و می‌بلعدش. لبخند می‌زند. چه کلمه‌ای‌ست که این وقتِ صبح بلعیده؟ نمی‌گوید. کلمه راز است. می‌میرد اگر بگوید. خواب نمی‌بیند این وقتِ صبح. این خوابِ دیگری‌ست که از سرش پریده. صبح که بیدار می‌شوم از خوابْ خسته‌ام. خستگی چرا دست برنمی‌دارد از سَرَم؟ چشم‌ها را دوباره می‌بندم.

 

   فرناندو پسوآ

   ترجمه‌ی محسن آزرم

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   من و تو و هرکی که می‌شناسیم، ساخته‌ی میراندا جولای

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠


شبانه ـ شعری از امیلیو بالاگاس

 

 

 

   مثلِ دریانوردی که می‌ترسد از شبی طوفانی

   (چرا نمی‌بینَمت ساحل؟)

   مثلِ کودکی که می‌ترسد از شبی بارانی

   (چرا نمی‌بینمَت آفتاب؟)

   مثلِ من که می‌ترسم از شبی بی‌تو

   (چرا نمی‌بینمَت ای یار؟)

   مثلِ طوفان که آرام می‌شود با تو

   مثلِ باران که بند می‌آید با تو

   مثلِ من که حرف می‌زنم با تو

 

   اسمَت را بگو

   اسمِ امشبَت را

   اسمی که شب است

   امشب است

   شبی که چشم‌های توست

   امّا نمی‌ترسم از تاریکی‌اش

   مثلِ دریانوردی که نمی‌ترسد از شبی طوفانی

   (چیزی نمانده تا ساحل)

   مثلِ کودکی که نمی‌ترسد از شبی بارانی

   (چیزی نمانده تا آفتاب)

 

   اسمَت را بگو

   اسمِ امشبَت را

  حالا که در ‌چشم‌های تو

   گُم می‌شوم

   مثلِ دریانوردی که دل می‌زند به دریا و

   نمی‌ترسد از شبی طوفانی

   (این هم از ساحل. می‌بینی؟) 

   مثلِ کودکی که بیدار می‌نشیند و

   نمی‌ترسد از شبی بارانی

   (این هم از آفتاب. می‌بینی؟)

   مثلِ من که نشسته‌ام این‌جا و

   چشم‌به‌راهِ تواَم

   (این هم از من. می‌بینی؟)

 

   ترجمه‌ی محسن آزرم

 

   بعدِ تحریر: اِمیلیو بالاگاس اهلِ کوبا بود. شعر می‌نوشت و مقاله. روزنامه‌نگارِ حرفه‌ای بود و معلّم. هشت کتابِ شعر منتشر کرد و چند جایزه هم گرفت. هزارونهصد و هشت به دنیا آمد و هزارونهصد و پنجاه‌وچهار درگذشت. چهل‌وشش سالگی.

   بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   دیشب، ساخته‌ی مصی تاج‌الدین

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، امیلیو بالاگاس


چیزهای زیادی هست که نمی‌شود درباره‌شان حرف زد

 


 

ژرژ سادول در کتابِ فرهنگِ فیلم‌های سینما می‌نویسد «فیلمِ از میانِ آینه به تیرگی (یا آن‌طور که به فارسی مشهور است: همچون در یک آینه) نخستین بخش از نوعی تریلوژی [سه‌گانه] است؛ دو بخشِ دیگرِ آن نورِ زمستانی و سکوت است. برگمان در این سه فیلم، گویی که در جست‌وجوی تعبیرِ تازه‌ای از خدا و مرتبتِ الوهیت است که با تعبیرِ سنّتیِ آشنای او اندک تفاوت‌هایی دارد. گرچه پایانِ فیلم از لحاظِ اقناعی کمی تصنّعی به‌نظر می‌رسد (مینوس با شادی فریاد می‌زند پدرم با من حرف زد) درحالی‌که داوید همچنان درباره‌ی ذاتِ خداوند مشغولِ سخنرانی‌ست.»

 

سرت گرمِ نوشتن بود و نباید مزاحم می‌شدم

خورشید پشتِ ابر است. همه‌جا تاریک می‌شود. جایی در دوردست، شرقِ دریا، ابرها خبر از باران می‌دهند و رعد و برقِ گاه و بی‌گاه‌شان دیواره‌ی بنفشِ آسمان را روشن می‌کند. رعد روشنایی‌اش را روی آب می‌ریزد. نسیمی برمی‌خیزد و بعد مرغ‌های دریایی ساکت می‌شوند.

داوید و مارتین تور را پایین می‌کشند.

داوید: به‌نظرت امشب طوفان می‌شود؟

مارتین: طوفان نمی‌شود.

داوید: ابرها را نمی‌بینی؟

مارتین: از رعد و برق می‌ترسی؟

داوید: از رعد و برق که خیلی می‌ترسم. سوئیس که بودم... یک‌جوری توی کوه‌ها صدا می‌داد. لعنت بر شیطان.

مارتین: ولی سوئیس را دوست داشتی؟

داوید: دلم می‌خواست برگردم شهرِ خودم، ولی قسم خورده بودم تا رمانم تمام نشده از آن‌جا تکان نخورم.

مارتین: حالا رمانت تمام شده؟

داوید: تقریباً تمام شده.

مارتین: زخمِ معده‌ت اذیتت نمی‌کند؟

داوید: اذیت که نمی‌کند، ولی قبلِ این‌که این جابه‌جایی اثر بگذارد بد نیست نسخه‌ای بنویسی.

مارتین: دوست داشته باشی فردا می‌رویم داروخانه. خودم هم باید چیزهایی بخرم.

می‌روند به‌سوی ساحل. مارتین تور را گذاشته روی شانه‌اش.

داوید پاروها را از قایق بیرون می‌کشد.

مارتین: راستی، نامه‌ای که دوشنبه فرستادم رسید دستت؟

داوید: دوشنبه که من زوریخ بودم؛ پیشِ والدشتاین. خیلی هم سلام رساندند.

مارتین: پس نامه نرسید دستت.

داوید: بعد هم که چهارشنبه یک‌راست پرواز کردم به این‌جا.

مارتین: پس نامه را ندیده‌ای.

داوید: نه. نامه‌ی مهمی بوده؟

مارتین: راجع‌به کارین بود.

داوید به‌سختی قایق را می‌کشد. آرام نگاهی به مارتین می‌اندازد که تور را انداخته روی شانه و ایستاده روی پل.

داوید: کارین؟ چی شده؟

مارتین: نمی‌دانم؛ فکر کردم باید بنویسم برایت، هرچند سرت گرمِ نوشتن بود و نباید مزاحم می‌شدم.

این جمله‌ای که مارتین گفته یک‌جورهایی بارِ طنز دارد. مارتین می‌آید توی قایق و می‌نشیند نزدیکِ پاروها. داوید سرش را گرمِ پیپِ خاموشش می‌کند و بعد هم می‌گذاردش توی جیب.

 

چیزهای زیادی هست که نمی‌شود درباره‌شان حرف زد

آفتاب غروب کرده است. مارتین آرام‌آرام پارو می‌زند و قایق را در خلیج می‌راند. تور دستِ داوید است که حالا رو به جلو خم شده.

مارتین: تنها روان‌شناسی که قبولش دارم ادگار است. این چندوقت هم ادگارْ کارین را درمان کرده. می‌شناسی‌ش؟

داوید سری تکان می‌دهد.

یک‌ماه پیش، قبلِ این‌که کارین برگردد خانه، کلّی با ادگار راجع‌بهش حرف زدم. البته گفت تضمینی نمی‌دهد که کارین درمان شود.

داوید: حالش چه‌طور است؟

مارتین: شب‌ها خوب نمی‌خوابد. گوشش بدجوری تیز شده. اصلاً شنوایی‌ش خیلی حسّاس شده. صدای هرچیزی را که بیرونِ اتاق بجنبد می‌شنود.

داوید: خودش خبر دارد چی شده؟

مارتین: فهمیده مریضی‌ش چیست. ولی هنوز نفهمیده که مریضی‌ش درمان ندارد.

داوید: درمان ندارد؟

مارتین: ادگار مریض‌هایی داشته که درمان شده‌اند. آدم باید امیدوار باشد.

داوید: همه‌چی خوب است بین‌تان؟

مارتین: ممنون.

داوید: این‌که نشد جواب.

مارتین: واقعاً دوست داری بدانی؟

داوید: عجب سئوالی.

می‌خندد.

مارتین: روزها که همین‌جوری می‌گذرند. همه‌ی بهار را که دانشگاه درس دادم. کلّی دانشجو داشتم که ازشان امتحان گرفته‌م. آخرش هم مطب را تعطیل کردم که به کارهای خودم برسم. شاید هم همین‌چیزها را برایت نوشته بودم.

مارتین سکوت می‌کند. دست‌هایش را نگاه می‌کند که پاروها را محکم چسبیده‌اند.

داوید: مینوس چی؟

مارتین: مینوس هم سرش به مشکلاتِ فکریِ خودش گرم است.

دوباره سکوت می‌کند. کشتیِ بخاری از کنارشان می‌گذرد. سوتِ کشتی را می‌شنویم.

داوید: چیزهای زیادی هست که نمی‌شود همین‌جوری درباره‌شان حرف زد.

مارتین: درست است. قبلِ این‌که کارین بیمار شود خانواده‌ی خوش‌بختی بودیم. ولی بدی‌ش این است که قبلِ‌این‌که بفهمم واقعاً چه فاجعه‌ای دارد اتّفاق می‌افتد نزدیک بود همه‌مان نابود شویم.

داوید: توی نامه‌ هم اشاره کرده بودی به این‌چیزها؟

مارتین: خیلی سربسته. داشتی رمان می‌نوشتی و دوست نداشتم مزاحمت شوم.

داوید سکوت می‌کند. نگاهی به آن‌طرف می‌اندازد.

داوید: آره. آره.

مارتین: می‌دانم که دوستش دارم. می‌دانم که هیچ‌چی نمی‌تواند از هم جدای‌مان کند. من در زندگی‌ش چیزی هستم که باید بهش تکیه کند. شاید تنها تکیه‌گاهی که دارد من‌ باشم.

داوید: می‌فهمم.

مارتین: می‌گوید من فاصله می‌اندازم بینِ خودش و بیماری‌اش. شاید هم راست می‌گوید.

داوید: می‌فهمم چی می‌گویی.

سکوت می‌کنند.

مارتین: حالا تور را پهن کنیم؟

داوید: می‌خواستم همین‌را بگویم.

داوید تور را می‌اندازد در آب. نگاهی به مارتین می‌اندازد که پارو می‌زند. گاه و بی‌گاه صدای رعدی را از دور می‌شنویم.

 

بابا، چرا به‌جای رمانْ کتابِ آشپزی نمی‌نویسی؟

هوای باغچه لطیف است. دیوارها هنوز از آفتاب گرم است. داوید و مارتین میزِ غذا را زیرِ درخت می‌چینند. چراغ‌های بادی را از شاخه‌های درخت آویزان می‌کنند.

تیغی، ناگهان، نوکِ انگشتِ مارتین را می‌بُرد. انگشتش را می‌برد طرفِ دهانش. بعد بیرون می‌آوردش. نگاه می‌کند که قطره‌های خون چه‌جوری از نوکِ انگشتش بیرون می‌ریزند.

مارتین:  هیچ‌چی بدتر از این نیست که آدم نوکِ انگشتش را ببُرد.

داوید: روی زخم را باید ببندی.

کارین و مینوس از جنگل برمی‌گردند.

مینوس: هی، سلام. دارید چی‌کار می‌کنید؟

مارتین: سلام، سلام.

داوید: مارتین انگشتش را بُریده.

کارین: ببینم انگشتت را.

مارتین انگشتش را نشان می‌دهد...

کارین: زخمش که انگار عمیق است. نمی‌خواهی ببندی‌ش؟

مارتین: ای‌بابا، انگشت که این‌ حرف‌ها را ندارد.

داوید: زیرِ نورِ ماه هم می‌شود شام بخوریم، چراغ‌بادی هم لازم داریم؟

مینوس: من شیر را می‌برم زیرزمین.

داوید دیگِ غذا را روی میز می‌گذارد. بخارِ دل‌چسب و مطبوعی از دیگ بالا می‌زند. درِ دیگ را برمی‌دارد و درنهایتِ شگفتی نگاهی به داخلش می‌اندازد.

کارین: بابا، بابا، واقعاً آشپزِ خوبی هستی.

مارتین: چه بویی! چه عطری!

صدای مینوس را از زیرزمین می‌شنویم.

مینوس: اِ؟ صبر کنید من هم بیایم بالا.

مینوس از زیرزمین بالا می‌آید و کنار بقیه می‌ایستد. بوی خوشِ غذا را حس می‌کند و صورتش از شادی خندان می‌شود. دستش را آهسته روی شکمش می‌کشد.

مینوس: بابا، بابا، چرا به‌جای رمانْ کتابِ آشپزی نمی‌نویسی؟

همه شاد و خوشحال می‌‌خندند و می‌نشینند دورِ میز. داوید بشقاب‌ها را پُر می‌کند. مارتین لیوان‌ها را پُر می‌کند. کارین نان را می‌بُرد. مینوس چندتکّه سیب‌زمینی می‌گذارد توی بشقابش.

مارتین: کاش روزهای خوشی از راه برسد.

داوید: خیلی دلم می‌خواست دورِ هم باشیم.

مینوس: چرا؟

داوید: همیشه دلم خواسته این‌جا، توی این خانه، زندگی کنم.

مینوس: یعنی با ما زندگی کنی؟

داوید: آره. مخصوصاً با تو.

مینوس: یعنی این‌جا می‌مانی؟

داوید: این ماه را که حتماً می‌مانم.

کارین: همین ماه؟ یعنی دوباره برمی‌گردی؟

داوید: آره. البته باید خبر می‌دادم. باید سرپرستِ یک گروهِ جهان‌گرد باشم که می‌روند یوگسلاوی. از این سفرهای...

کارین: سرپرستِ جهان‌گردها؟ از کجا این شغل را پیدا کرده‌ای؟

داوید: پیشنهادِ خوبی بود. یک گروهِ فرهنگی‌ست. من هم که یوگسلاوی را عینِ کفِ دست می‌شناسم. چرا نباید قبول می‌کردم؟

مینوس: پس کتابی که داری می‌نویسی چی می‌شود؟

داوید: قبلِ این‌که بروم تمام می‌شود. با ناشر هم حرف زده‌ام. هفته‌ی بعد دست‌نویسِ کتاب را تحویلش می‌دهم.

مارتین: چندوقت می‌روی سفر؟

داوید: خودم هم نمی‌دانم. شاید از این سفر که برگردم چندوقتی بروم دوبرنیک.

چندلحظه‌ای سکوت می‌کنند. داوید نگاهی به آن‌ها می‌اندازد و بعد می‌زند زیرِ خنده.

داوید: الان که فکر می‌کنم می‌بینم شبیه این آدم‌کُش‌ها شده‌ام.

مینوس: ولی تو که قول دادی از سوئیس که برگردی پیش‌مان بمانی.

داوید: یادم نیست واقعاً قول داده باشم.

مینوس: ولی قول دادی بابا.

داوید: این‌‌جوری که خیلی ناراحت‌کننده‌ است.

مینوس: آره، خیلی ناراحت‌کننده‌ است.

دوباره سکوت می‌کنند. بعد کارین به حرف می‌آید.

کارین: قرار بود امشب شاد و خوش باشیم، ولی الان ممکن است بزنیم زیرِ گریه.

داوید دستپاچه می‌شود. می‌خندد.

داوید: از سوئیس سوغاتی آورده‌ام.

خم می‌شود زیرِ میز و سه‌تا بسته را بیرون می‌آورد. همه شروع می‌کنند به بازکردنِ بسته‌های سوغاتی. داوید دوروبرش را نگاه می‌کند و بعد از جا بلند می‌شود.

داوید: ببخشید. بروم توتونم را بیاورم.

مینوس ساعتی به دست دارد. کارین یک‌جفت دستکشِ جیر دارد که کمی تنگ به‌نظر می‌رسند. مارتین هم دارد با ریش‌تراشِ برقی‌اش ور می‌رود.

مینوس: حاضرم شرط ببندم بابا همین‌که رسیده استکهلم یادش افتاده که باید سوغاتی بخرد.

کارین: دستش درد نکند که سوغاتی خریده.

مینوس: ولی اگر به‌جای سوغاتی پول می‌داد راضی‌تر بودم.

داوید می‌رود توی اتاق. در را پشتِ سرش می‌بندد. نفسش را حبس می‌کند توی سینه و همان‌جا می‌ایستد. دوروبرش را نگاه می‌کند. دنبالِ چیزی می‌گردد. بعد صدای هق‌هق‌اش درمی‌آید. شروع می‌کند به گریه‌کردن. نفسی عمیق می‌کشد و گریه‌اش شدیدتر می‌شود. مُشت‌اش را روی میز می‌کوبد. باید ناامیدی و تردید را از خودش دور کند. دوباره حالش عادّی می‌شود. می‌گردد دنبالِ جعبه‌ی توتونش. پیدایش می‌کند. بینی‌اش را پاک می‌کند. اشکِ چشم‌هایش را هم پاک می‌کند.

 

صبر کن، همه‌چی درست می‌شود

داوید سرش به دست‌نویس‌های رمان گرم است. گاهی از جا بلند می‌شود. می‌ایستد کنارِ پنجره و سپیده‌ی سحر را نگاه می‌کند. آن‌قدر سیگار کشیده که چشم‌هایش می‌سوزند. اعصابش به‌هم‌ریخته. روی میز ورق‌های ماشین‌شده‌ای هست که روی بعضی‌شان تغییراتی داده. مبلمانِ اتاق خیلی عادّی‌ست. یک تخت‌خوابِ سفری هست و یک قفسه‌ی کتاب. پشتِ پرده هم ظرفی پُرِ آب و لگنی برای شست‌وشو. یک صندلیِ راحتی و چند صندلیِ معمولی.

داوید تکیه می‌دهد به پنجره. نبضِ خودش را می‌گیرد و حس می‌کند که تب کرده است و خوردنِ چند قرص هم اصلاً ضرر ندارد. هوای اوّلِ صبح سرد است و کم‌کم می‌لرزد. روی تخت‌خواب می‌نشیند و آماده‌ی بلعیدنِ قرص‌ها می‌شود.

خورشید گاه و بی‌گاه پشتِ ابرهای بارانی پنهان می‌شود. اتاق مدام تاریک و روشن می‌شود.

دستش را می‌گذارد روی سینه و به‌سختی نفس می‌کشد. از جا بلند می‌شود و می‌رود به‌سوی میزی که پُر از ورق‌های ماشین‌شده است.

داوید می‌خواند.

داوید: زن خسته بود از این‌همه انتظار و بادِ شدیدی که به صورتش می‌خورد برافروخته‌اش کرده بود.

داوید آه می‌کشد.

داوید: و تو ای خدای مهربان. ای خدای مهربان.

داوید عینکش را می‌گذارد روی پیشانی و با هر دو دست چهره‌ی غم‌گرفته‌اش را می‌پوشاند. کمی که می‌گذرد دوباره سرگرمِ کار می‌شود.

داوید دوباره می‌خواند.

داوید: زن خسته بود از این‌همه انتظار و...

خطِ باریکی روی بقیه‌ی جمله می‌کشد و بعد همه‌ی جمله را نگاه می‌کند. بقیه‌ی جمله‌ها را نگاه می‌کند. جمله‌هایی که هنوز خط نخورده‌اند.

داوید: زن خسته بود از این‌همه انتظار و بادِ شدیدی که به صورتش می‌خورد برافروخته‌اش کرده بود. زن دوید و...

داوید سرش را تکان می‌دهد. خم می‌شود روی کاغذ و با جوهرِ قرمز دورِ این جمله‌ی «زن خسته بود از این‌همه انتظار و بادِ شدیدی که به صورتش می‌خورد برافروخته‌اش کرده بود.» خط می‌کشد. دوباره آه می‌کشد. آهی از تهِ دل. روی چیزی که نوشته خطی پهن می‌کشد. بعد بی‌آن‌که لحظه‌ای تردید به خود راه دهد جمله‌ی تازه‌ای می‌نویسد. «یک‌دیگر را در ساحل دیدند.» رویش را برمی‌گرداند و می‌بیند کارین در آستانه‌ی در ایستاده.

داوید: هی، سلام کارین‌کوچولو. ساعت باید چهارِ صبح باشد. چرا بیداری؟

کارین: سلام بابا.

داوید: چیزی می‌خواهی؟

کارین حرفی نمی‌زند. می‌آید توی اتاق و در را هم پشتِ سرش می‌بندد. می‌نشیند پیشِ پدر.

کارین: خیلی گرفتاری؛ نه؟

داوید: دارم رمانم را جمع‌وجور می‌کنم. حالم خوش نیست.

کارین: یک تکّه‌اش را برایم بخوان.

داوید: بعد که ورق‌های تصحیح‌شده‌اش را گرفتم می‌خوانم. تو چرا بیداری؟ چرا نخوابیده‌ای؟

کارین: آفتاب داشت بالا می‌آمد که چندتا شروع کردند به سروصدا. بدجوری سروصدا کردند و از خواب پریدم. ترسیدم دوباره بخوابم.

داوید: صبر کن عزیزِ دلم، همه‌چی درست می‌شود.

 

شاید یک‌روز حرف بزنیم

داوید و مارتین قایق را در خلیج می‌رانند. بعد قایق را گوشه‌ای می‌بندند و شروع می‌کنند به غذاخوردن. مارتین غذایش را می‌خورد و شروع می‌کند به انداختنِ سنگ‌های کوچک توی آب. داوید قهوه می‌نوشد. هردو ساکتِ ساکتند.

داوید: چیزی شده؟

مارتین: باید شده باشد؟

داوید: حرف که نمی‌زنی. نگاهت هم دوستانه نیست.

مارتین: واقعاً باید راجع‌بهش حرف بزنم؟

داوید: لطف می‌کنی.

مارتین: راجع‌به کارین است.

داوید: کارین؟ ای‌بابا.

مارتین: کارین کشوی میزت را گشته و دفترچه‌ی خاطراتت را پیدا کرده. چیزهایی را که توی آن دفترچه نوشته‌ای...

داوید: نه.

داوید سکوت می‌کند.

داوید: یا خدا.

داوید ترسیده است. دستش را می‌برد طرفِ صورتش.

مارتین: توی آن دفترچه چی نوشته‌ای؟

داوید: خدایا.

مارتین: کارین دوست داشت راجع‌به دفترچه ازت بپرسم.

داوید سکوت می‌کند.

داوید: نوشته بودم امیدی نیست که حالش خوب شود. نوشته بودم که می‌ترسم درباره‌ی بیماری‌اش بیش‌تر بدانم.

مارتین زُل می‌زند به داوید. صورتش مدام سرخ‌تر می‌شود. معلوم است که از داوید نفرت دارد.

داوید در خود فرو رفته. با دست زانویش را می‌مالد.

داوید: این گناهی نیست که بشود جبرانش کرد. دفاعی هم ندارم. کارِ درستی نبوده.

مارتین: همیشه فقط به فکرِ خودت بوده‌ای. به چیزهایی که یک‌جوری ربط داشته‌اند بهت.

داوید سرش را تکان می‌دهد.

مارتین: هیچ حسّی به دیگران نداری. یخ زده‌ای. احساساتت منجمد شده. می‌ترسی درباره‌ی بیماری‌اش بیش‌تر بدانی؟ فقط آدمی مثلِ تو ممکن است این‌جوری فکر کند.

داوید نفسش درنمی‌آید.

داوید: نمی‌فهمی چی می‌گویم. نمی‌فهمی.

مارتین: حتماً نمی‌فهم. آره. ولی خوب می‌فهمم که فقط دنبالِ داستانی برای رمانت هستی. بیماریِ روحیِ دخترت هم داستانِ خوبی‌ست برای رمان‌نوشتن. تف به ذاتت واقعاً. این‌جوری الهام می‌گیری از واقعیت؟

داوید آرام حرف می‌زند.

داوید: من خیلی دوستش دارم مارتین.

مارتین: تو؟ دوستش داری؟ تو؟ همه‌ی وجودتِ خالی‌ست. پوکِ پوک. اصلاً می‌دانی احساسات یعنی چی؟ تو فقط بلدی همه‌چی را خوب تعریف کنی. بلدی برای هر لحظه‌ای یک کلمه‌ی به‌دردبخور پیدا کنی. ولی توی این دنیا چیزی هست که هیچ‌چی ازش نمی‌دانی. آن یک‌چیز هم زندگیِ واقعی‌ست.

داوید نگاهی به مارتین می‌اندازد.

مارتین: آدمِ ترسویی هستی. عرضه‌ی هیچ‌کاری نداری. ولی توی یک‌چیز واقعاً استادی. اصلاً نابغه‌ای. خوب بلدی عذرخواهی کنی. خوب بلدی بهانه بیاوری.

داوید: پس باید چی‌کار کنم؟

مارتین: باید کتابت را بنویسی. شاید سرت را گم کند. شاید این‌جوری به چیزی که دوست داری برسی. دوست داری نویسنده باشی. خب بنویس. این‌جوری دخترت را هم بی‌خودی قربانی نکرده‌ای. من می‌توانم... من باید...

مارتین سکوت می‌کند و لب‌هایش را می‌گزد.

داوید چهره‌ی گرفته و درهمِ مارتین را نگاه می‌کند و هنوز با دست زانویش را می‌مالد.

داوید: راحت باش. بگو به چی فکر می‌کنی.

مارتین: تو به خدایی اعتقاد داری که توی رمان‌هایت ساخته‌ای، ولی خوب گوش کن تا ببینی ایمان و تردیدت آن‌جور که دوست داری بقیه را قانع نمی‌‌کند. چیزی که برای بقیه جالب است قدرتِ رمان‌نویسیِ توست.

داوید: فکر می‌کنی خودم از این‌چیزها خبر ندارم؟

مارتین: خبر داری و هنوز داری همین‌کار را می‌کنی؟ چرا نمی‌روی سراغِ یک کارِ درست‌وحسابی؟

داوید: چی‌کار کنم؟

مارتین: توی همه‌ی این مدّتی که نوشته‌ای، واقعاً یک کلمه‌ی راست‌ودرست نوشته‌ای؟ اگر راست می‌گویی جوابِ همین سئوال را بده.

داوید: نمی‌دانم.

مارتین: حالا دیدی؟ حالا فهمیدی؟ بدبختی‌ش این‌‌جاست که این دروغ‌ها را جوری می‌گویی که همه باورشان می‌کنند.

داوید: ولی من که سعی کردم...

مارتین: شاید. ولی هیچ‌وقت موفّق نمی‌شوی. هیچ‌وقت...

داوید: می‌دانم.

مارتین: حس می‌کنی چیزی توی وجودت نیست. خالی‌ست. برای همین می‌خواهی با مرگِ تدریجیِ کارین وجودت را پُر کنی. ولی چیزی که نمی‌فهمم این است که واقعاً می‌خواهی چه رابطه‌ای بینِ این ماجرا و خدا پیدا کنی؟

داوید: اجازه‌ دارم سئوالی ازت بپرسم؟

مارتین: آره. بپرس.

داوید: همیشه می‌توانی عمیق‌ترین فکرهایت را کنترل کنی؟

مارتین: خدا را هزاربار شکر می‌کنم که اصلاً آدمِ پیچیده‌ای نیستم و دنیای ساده‌ای دارم.

داوید: ولی چندباری هم آرزوی مرگِ کارین را کرده‌ای.

مارتین: نه. اصلاً. نه. فقط تویی که این‌جوری فکر می‌کنی.

داوید: حاضری قسم بخوری که هیچ‌وقت از این فکرها نکرده‌ای؟ این‌جور فکرها خیلی هم منطقی‌ست. خودت هم می‌دانی که کارین دارد عذاب می‌‌کشد. امیدی هم نیست که حالش خوب شود. پس زندگی‌ش فرقی با مُردن ندارد.

مارتین: آدمِ سنگ‌دلی هستی. خیلی سنگ‌دلی.

داوید: بستگی دارد آدم از چه زاویه‌ای نگاه کند.

دست‌های داوید می‌لرزند. پیپ‌اش را روشن می‌کند. ظاهرش که آرام است.

مارتین: چه فایده‌ای دارد که راجع‌بهش حرف بزنیم؟

صورتِ داوید دوباره درهم می‌رود.

داوید: چرا حرف نزنیم؟

مارتین: من دوستش دارم ولی کاری از دستم برنمی‌آید. تنها کاری که از دستم برمی‌آید این است که ببینم هرروز نحیف‌تر و بیمارتر می‌شود. همین‌حالا هم خوب می‌دانم که دیگر کارینِ سابق نمی‌شود. خوب می‌دانم که دیگر دوستم ندارد.

داوید: مهم‌تر از همه‌ی این‌ها این است که آدم اوّل از همه خودش را باور داشته باشد. این‌جوری همه‌چیز خودبه‌خود درست می‌شود. فعالیتِ بدنی احساساتِ درونی را تحریک می‌کند و جلوی فکرهای بی‌خودی و زیادی را می‌گیرد.

مارتین: الان داری درباره‌ی من حرف می‌زنی.

داوید: اصلاً جرأتِ این کار را ندارم. دارم درباره‌ی اصولش حرف می‌زنم. تازه، خیالت راحت که اگر هم حرف‌هایم کمی طعنه‌آمیز است، بیش‌تر دارم به خودم طعنه می‌زنم.

مارتین: ولی آرامش‌ات را در خدا جست‌وجو می‌کنی.

داوید: دقیقاً همین است که می‌گویی.

مارتین: و در رحمتِ بی‌دریغ‌اش.

داوید: همین که می‌گویی.

مارتین: ولی نمی‌فهمم چرا.

داوید سرش را بالا می‌آورد. آب‌های خروشان را می‌بیند. بوی کاج‌های جنگلی و خزه‌ها بینی‌اش را پُر می‌کنند. دست‌هایش هنوز می‌لرزند. پیپ‌اش دود نمی‌کند. خیلی‌وقت است که خاموش شده.

داوید: می‌خواهم داستانی را برایت تعریف کنم. سوئیس که بودم می‌خواستم خودم را سربه‌نیست کنم. ماشینی کرایه کردم. می‌خواستم خودم را از صخره‌های بلند پرت کنم پایین. خیلی آرام ماشین را از جاده‌ی خلوتی که کسی تویش رفت‌وآمد نمی‌کرد بُردم طرفِ جایی که می‌خواستم. بعدازظهر شده بود و سایه همه‌ی درّه را گرفته بود. نمی‌ترسیدم. پشیمان هم نبودم. منتظر چیزی هم نبودم. پایم را روی گاز فشار دادم. ماشین چندمتری رفت طرفِ صخره‌، ولی دنده گیر کرد. دوباره چندمتری جلو رفتم. این‌بار چرخ‌های جلوی ماشین رفت توی شن‌ها و همان‌جور بی‌حرکت ماند. بدجوری داشتم می‌لرزیدم. از ماشین پیاده شدم. تکیه دادم به کوه. چندساعتی همان‌جا نشستم. آن‌قدر ناراحت بودم که نفس‌ام درنمی‌آمد.

مارتین: این داستان را تعریف کردی که چی بشود؟

داوید: چیزی ندارم که مخفی‌ش کنم. دارم وجودِ خودم را می‌بینم. می‌دانم که حقیقت فاجعه‌ نیست.

پیپ‌اش را خالی می‌کند و توی پیپ فوت می‌کند.

مارتین: چه ربطی داشت به کارین؟

داوید: خیلی ربط داشت.

مارتین: من که نمی‌فهمم چه ربطی داشت.

داوید: از وجودم چیزی درآمد که جرأت ندارم راجع‌بهش حرف بزنم. جرأت ندارم اسمی رویش بگذارم. عشق...

داوید لحظه‌ای سکوت می‌کند.

داوید: عشقِ به مینوس، عشقِ به کارین، به تو.

هردو سکوت می‌کنند. بی‌حرکت می‌مانند. همان‌جا که نشسته‌اند.

داوید دستش را می‌گذارد روی دستِ مارتین، ولی به‌سرعت دستش را پس می‌کشد. حرکتی‌ست از آدمی که ترسیده، امّا نشانه‌ی دوستیِ دوباره‌ی آن‌ها هم هست.

داوید: شاید یک‌روز راجع‌به‌ این‌چیزی که امروز نمی‌توانم برایت تعریف کنم حرف بزنیم. ولی وقتی... یعنی اگر همه‌چی همان‌‌جور بشود که فکر می‌کنم... شاید بهتر باشد فعلاً حرفی نزنم.

می‌خندد. خنده‌اش تلخ است.

مارتین قایق را می‌برد به‌سمتِ خلیج. داوید موتورِ قایق را روشن می‌کند. حرفی نمی‌زنند. بعدازظهر است. باران می‌بارد. بارانِ تندی‌ست.

 

از میانِ آینه به تیرگی، ساخته‌ی اینگمار برگمان   

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠


چُنین گفت فدریکو فللینی

 


 


   هیچ‌وقت به این فکر نکرده‌ام که فیلم‌ها باید راست بگویند یا دروغ. راست و دروغ یعنی چی؟ اصلاً فیلم می‌سازیم برای چی؟ این سئوالی‌ست که همیشه از خودم می‌پرسم. گاهی برایش جوابی دارم و گاهی به هیچ جوابی نمی‌رسم.

   یادم هست به داستانی فکر کرده بودم درباره‌ی مردی که می‌خواهد فیلمی بسازد، امّا نمی‌داند چه فیلمی باید بسازد. بعد فکر کرده بودم چی می‌شود اگر گذشته‌ای را که از دست رفته به‌یاد بیاورد و بعد چیزهایی از آینده‌ای را که هنوز نیامده ببیند؟ بعد فکر کردم اگر مرزِ واقعیت و خیال در زندگیِ این آدم برداشته شود چی می‌شود؟ بعد فکر کردم اصلاً اگر این آدم خواب ببیند که بیدار است چی می‌شود؟ بعد رسیدم به این‌که نه خواب است و نه بیداری؛ چیزی‌ست بینِ این‌دو.

   روزی که ایده‌ی هشت‌ونیم را با دوستانم در میان گذاشتم، کسی حرفی نزد. حالا فکر می‌کنم به‌نظرشان رسیده که دارم شوخی می‌کنم؟ مگر می‌شود این‌ها را فیلم کرد؟ راستش خودم هم فکر نمی‌کردم بشود فیلم‌شان کرد. یک‌جور کنجکاوی بود بیش‌تر. دلم می‌خواست ببینم می‌شود یا نه. و شد. شد هشت‌ونیمی که خودم ازش می‌ترسم. ترسم هم بی‌دلیل نیست؛ چون خودم را بیش‌تر از هر فیلمِ دیگری در این فیلم می‌بینم.

   می‌دانم که خیلی‌ها دوست دارند فیلمی به‌سبکِ هشت‌ونیم بسازند، ولی من خودم دوست ندارم. می‌دانید؛ برایم اصلاً آسان نیست که دوباره آن گیجی و گنگی را تجربه کنم. راست و دروغش که مهم نیست؛ هست؟ زندگیِ من هست یا نیست؟ چه اهمیتی دارد؟

   همیشه از حقیقت خوشم آمده، ولی وقتی پای فیلم وسط باشد، حق را به دروغ می‌دهم. تماشای مستندهای خوب را دوست دارم، ولی دوست ندارم مستند بسازم. دوست دارم فیلمی بسازم که همه‌اش دروغ باشد. داستانی باشد که خودم تعریفش می‌کنم. داستان. داستان. داستان. این چیزی‌ست که دوستش می‌دارم.

   می‌دانم ممکن است حرفِ عجیبی به‌نظر برسد؛ ولی وقتی از من پرسیدند سینما ـ حقیقت را دوست داری یا نه، گفتم سینما ـ حقیقت؟ ولی سینما ـ دروغ را بیش‌تر دوست دارم. حالا هم فکر می‌کنم راستش را گفته‌ام. آدم نباید دروغ بگوید؛ به‌خصوص وقتی پای سلیقه‌اش در میان باشد.

    ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠


چُنین گفت فدریکو فللینی

 


   مثلِ همه‌ی بچّه‌ها من هم دوست داشتم قربان‌صدقه‌ام بروند و ازم تعریف کنند. ولی پدر و مادرم سرشان به کارهای خودشان گرم بود. زندگی آن‌روزها اصلاً آسان نبود و فرصتی نداشتند تا قربان‌صدقه‌ی بچّه‌ی لاغرمردنی‌ای مثلِ من بروند. این بود که گاهی با خودم فکر می‌کردم کسی دوستم ندارد. بعد فکر می‌کردم شاید اگر بمیرم بفهمند که چه‌قدر دوست‌داشتنی بوده‌ام و به‌خاطرِ من حسابی گریه کنند. روزها درباره‌ی این‌چیزها فکر کردم و بعد به این نتیجه رسیدم که شاید خودکشی بهترین کاری‌ست که از دستم برمی‌آید.

   چندسالم بود؟ حتّا نوجوان هم نبودم. یادم نیست کسی درباره‌ی خودکشی با من حرف زده بود، یا جایی درباره‌اش چیزی شنیده‌ بودم؛ به‌هرحال می‌دانستم که خون قرمز است و آدمی که خودکشی می‌کند خون از تن‌اش بیرون می‌زند و آدم‌ها با دیدنِ خونی که از تن‌اش بیرون زده شروع می‌کنند به جیغ‌ و داد و همین‌جور گریه می‌کنند.

   این بود که آهسته رفتم توی اتاقِ کارِ پدرم و کمی از شیشه‌ی جوهرِ قرمزش برداشتم و جوهر را مالیدم به دست و صورتم. اوّل توی آینه نگاهی به خودم انداختم و با دیدنِ قرمزیِ جوهر، که فکر می‌کردم شبیه خون است، دل‌ام به حالِ خودم سوخت. بعد همان‌جا کفِ اتاق دراز کشیدم. زمستان بود. یا آخرهای پاییز. هوا خیلی سرد بود و کفِ اتاق هم واقعاً سردتر از آن بود که بشود رویش دراز کشید. ولی قرار بود خودم را به مُردن بزنم و ببینم واقعاً دوستم دارند یا نه. همان‌جور دراز کشیده بودم و می‌لرزیدم، ولی خبری نشد. کسی نبود که بیاید و من را آن‌جور خونین و مالین، نقشِ زمین، ببیند و جیغ بکشد. آن‌قدر سردم بود که حس کردم پایم بی‌حس شده. به خودم گفتم شجاع باش؛ مرگ از پا شروع کرده و دارد بالا می‌‌آید. بالأخره وقتی می‌آیند سراغت که مُرده‌ای. همین‌جور که ناراحت بودم و از سرما می‌لرزیدم به خودم گفتم نکند مادرم با دیدنِ جنازه‌ی خونینِ من حالش بد بشود؟ نکند عقلش را از دست بدهد و خودش را از پنجره‌ی این اتاق پرت کند توی خیابان؟ آن‌وقت من چی‌کار کنم؟

   همین‌جور داشتم فکر و خیال می‌کردم و نگرانِ مادرم بودم که دیدم چیزی به پایم خورد. ای‌بابا، عموجان بود که با عصایش زده بود به پایم. قیافه‌اش چرا این‌جور بود؟ اخم کرده بود. گفت تو خجالت نمی‌کشی؟ خودت را این‌ریختی کرده‌ای که چی؟ پا شو برو صورتت را بشور که دوساعت بعد دیگر این رنگ پاک نمی‌شود. بچّه به این خری توی عمرم ندیده‌ام.

   از جا که بلند شدم هنوز از سرما می‌لرزیدم. فکر کردم چرا عموجان بی‌موقع از راه رسید؟ چرا نگذاشت به دردِ خودم بمیرم؟ وقتی داشتم صورتم را با آب و صابون می‌شستم، صدای عموجان را شنیدم که داشتم ماجرای صورتِ قرمزم را برای پدر و مادرم تعریف می‌کرد و بعد هم سه‌تایی زدند زیر خنده. واقعاً چرا کسی دوستم نداشت؟ یادم هست تا مدّت‌ها سعی می‌کردم توی چشم‌های عموجان نگاه نکنم؛ چون همین‌که چشمش به من می‌افتاد نیشش باز می‌شد.

 


   سینما یکی از تفریح‌های دوره‌ی بچّگی‌ام بود. فیلم‌دیدن را دوست داشتم؛ شاید به‌خاطرِ این‌که روی پرده‌ی سینما اتّفاق‌هایی می‌افتاد که در زندگیِ من خبری از آن‌ها نبود. تصویرِ گنگ و محوی از اوّلین تجربه‌ی فیلم‌دیدن در سینما دارم. اوّلین فیلمی که دیدم چی بود؟ ماسیست در جهنّم؟ شاید. ولی این‌یکی را خیلی‌خوب یادم هست. انگار همین دیروز فیلم را دیده‌ام.

   آن‌روز باران می‌بارید. چه بارانی. شهر را باران خیسِ خیس کرده بود. وقتی با پدرم به سینما رسیدیم و بلیت خریدیم، دیدیم صندلی‌های سینما پُرِ پُر هستند و جمعیتِ زیادی هم ایستاده‌اند که فیلم را ببینند. بیش‌ترشان آدم‌بزرگ بودند و قدّشان بلند بود. من چیزی نمی‌دیدم. یعنی آن جلو را اصلاً نمی‌دیدم. پدرم بغل‌ام کرد و چسبیدم به بارانیِ خیسش. یادم هست که با دیدنِ ماسیست چشم‌هایم گرد شده بود. چه‌قدر موجودِ عجیبی بود. گاهی با پدرم می‌رفتم سینما و گاهی با مادرم.

   امّا فیلم‌هایی که با مادرم می‌رفتم فرق‌ داشت با فیلم‌هایی که با پدرم می‌رفتم. مادرم عاشقِ گرتا گاربو بود. هر فیلمی از گاربو روی پرده می‌آمد، ده دوازده‌باری آن‌را می‌دیدیم. قیافه‌ی گاربو هنوز جلوی چشمم است. چه‌ پوستِ سفیدی داشت. فیلم‌های سیاه‌وسفید او را سفیدتر نشان می‌دادند. همیشه ناراحت بود. انگار کسی اذیت‌اش کرده بود. یادم هست از مادرم پرسیدم کسی اذیت‌اش کرده؟ چرا به ماسیست نمی‌گوید که برود آن‌یارو را ادب کند؟ مادرم لبخندی زد و گفت بزرگ که شدی می‌فهمی.

   گاهی به‌جای این‌که گاربو را تماشا کنم، مادرم را تماشا می‌کردم که محوِ گاربو می‌شد. هنوز مژه‌های گاربو را یادم هست. پدرم می‌گفت مژه نیست که؛ بادبزن است! و مادرم می‌گفت تو لیاقتِ این‌چیزها را نداری؛ برو همان ماسیست را ببین. مادرم وقتی فیلم‌های گرتا گاربو را می‌دید با خودش می‌گفت ای‌خدا، چه وقاری دارد این زن، چه شکوهی دارد. و من فکر می‌کردم اگر می‌شد گاربو را با ماسیست آشنا کرد شاید دیگر هیچ‌وقت غصّه نمی‌خورد. این آرزوها در سال‌های کودکی چیز عجیبی نیست.

 

   ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠


خواب می‌بینم که بیدارم و زندگی می‌کنم ـ فرناندو پسوآ

 

 

   چه کارِ بیهوده‌ای‌ست فکرکردن به این‌که خوابیم یا بیدار. من که بیدار نیستم. خواب‌ام همیشه. خواب نمی‌بینم که خواب‌ام. خواب می‌بینم که بیدارم و زندگی می‌کنم. صبح به صبح از خانه بیرون می‌زنم در خواب. می‌رسم به ایستگاهی که اتوبوس‌هاش همیشه آماده‌ی رفتن‌اند. صبر نمی‌کنند. می‌روند و می‌رسند به ایستگاهِ آخر. همیشه می‌نشینم روی دوّمین صندلی کنارِ شیشه و روزنامه‌ی روزِ قبل را که مانده روی صندلیِ کناری برمی‌دارم. روزنامه را ورق نمی‌زنم برای این‌که خبر بخوانم. خبری نیست توی روزنامه. خبری هم که باشد توی خواب نیست. من که بیدار نیستم. خواب‌ام همیشه. چه کارِ بیهوده‌ای‌ست صبرکردن. اتوبوس پُر نمی‌شود هیچ‌وقت. مسافرِ اتوبوس همیشه یک‌نفر است. مسافری که بیدار نیست. خواب است همیشه. روزنامه را کنار می‌گذارم و زل می‌زنم به خیابانی که صبح‌ها شلوغ نیست. هیچ‌وقت شلوغ نیست. سرم را که برمی‌گردانم راننده‌ای هم نیست. اتوبوس خالی‌ست. مثلِ خیابان که خالیِ خالی‌ست. بلند می‌شوم از روی صندلی و می‌روم سراغِ صندلیِ راننده‌ای که نیست. من که بیدار نیستم. خواب‌ام همیشه. می‌نشینم روی صندلیِ راننده. ولی انگار اتوبوس خالی نیست. انگار مسافری هست که نشسته روی دوّمین صندلیِ کنارِ شیشه و روزنامه‌ی روزِ قبل را که مانده روی صندلیِ کناری برداشته. روزنامه را ورق نمی‌زند برای این‌که خبر بخواند. خبری نیست توی روزنامه. خبری هم که باشد توی خواب نیست. مسافری که نشسته روی دوّمین صندلیِ کنارِ شیشه من‌ام که بیدار نیستم. من‌ام که خواب‌ام همیشه.

   فرناندو پسوآ

   ترجمه‌ی محسن آزرم

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   نامِ عکس ایستگاهِ اتوبوس است؛ کارِ رومی ماتسوموتو.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠


در ستایشِ درخت و باد ـ بریده‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

برهنه می‌گردد

باد

 

دست می‌سایم ـ

انگشتِ باد در غبار

چیزی می‌خوانم ـ

خطّ غبار در باد

 

راهی ندارد

غیرِ تن‌دادن به بادی

که سرش گرمِ غبار است

 

چه غباری ـ

تن نمی‌دهد

به رقص با کسی

جز باد

 

این

موسیقیِ درختی‌ست

که هوا می‌نوازدش

 

نامه‌‌ا‌ی را که نوشته

امضا نمی‌کند

باد

 

عصای دستِ هواست

باران

تابِ باران‌َست

هوا

 

می‌خواند و نمی‌بیند

غبار

می‌گوید و نمی‌فهمد

باد

 

چه عاشقِ تنهایی‌‌ ـ

هوا با درخت می‌رقصد و

درخت بی‌هوا می‌خوابد

 

باد

سرشار از ارغنون و

ارغنون

سرشار از مردم

 

درخت

چیزی از شاخه می‌پرسد و

باد

پاسخش می‌دهد

 

درخت‌ها ـ

کتاب‌هایی که باد

ورق می‌زند

 

چه خوابِ عمیقی دارد این درخت

بیدار نمی‌شود

اگر زیرِ سرش بالشِ باد نباشد

 

درخت

عاشقِ ترانه‌هایی‌ست

که از یاد بُرده

باد

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

درختِ زندگی، ساخته‌ی ترنس مالیک

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


دلِ من تنگ می‌شود ـ فرناندو پسوآ

 

 

   دلِ من تنگ می‌شود برای آشناها. برای آن‌ها که می‌شناسم. دلِ من تنگ می‌شود برای غریبه‌ها. برای آن‌ها که نمی‌شناسم. روزهایی را باید برای دیدنِ آشناها گذاشت. آشناییِ بیش‌تر. می‌بینم‌شان برای این‌که آشناتر شوم. روزهایی را باید برای دیدنِ غریبه‌ها گذاشت. می‌بینم‌شان برای این‌که آشنا شوم.

   خیابان جای غریبه‌هاست. آشناهای آدم هم غریبه‌اند در خیابان. خیابان جای رفتن است. از جایی به جایی. جای ایستادن نیست. آشنایی در خیابان فایده‌ای ندارد. آشنا‌هایی را که می‌بینی آشناتر نمی‌شوند. غریبه‌تر می‌شوند. غریبه‌ها آشناترند در خیابان. می‌بینی و آشنا می‌شوی با آن‌ها.

   در پیاده‌روی‌هاست که غریبه‌ها را می‌بینی. غریبه‌ای که پیر است. غریبه‌ای که قدّی خمیده دارد. غریبه‌‌ای که عینکی سیاه به چشم می‌زند. غریبه‌ای که دستِ کودکی را گرفته.

   دلِ من تنگ می‌شود برای غریبه‌ها. غریبه‌های برای من خودِ زندگی‌اند. زندگی می‌کنیم برای این‌که آشنا شویم با دیگران. آشناها هم غریبه بوده‌اند روزی. شاید در همین خیابان آن‌ها را دیده باشیم و نشناخته باشیم. آشنا نبوده‌ایم. غریبه بوده‌اند. امّا آشنا شده‌ایم. غریبه‌ها آشنا می‌شوند با ما. آشنا می‌شویم با غریبه‌ها. با آشناها آشناتر می‌شویم.

   پیرزنی هست که هرروز می‌بینم‌اش. عصای کهنه‌ای دارد. پای چپ‌اش می‌لنگد. همیشه خسته است. نفس‌اش بند می‌آید گاهی. پیرمردی هست که هرروز می‌بینم‌اش. آرامِ آرام. روی نیمکتِ انتهای خیابان می‌نشیند و روزنامه می‌خواند. کلمه‌ها را‌ یکی‌یکی می‌خواند.

   غریبه‌ها جذّاب‌تر از آشناهای همیشگی‌اند. آشناها را می‌شناسی. غریبه‌ها را برانداز می‌کنی به‌نیّتِ آشنایی. چیزی در ظاهرشان هست که مقدّمه‌ی آشنایی شود؟ گاهی دستکشی که شبیه دستکشِ ماست.

   دختری هست که گاهی می‌بینم‌اش. آشنایی نمی‌دهد هیچ‌وقت. لبخند نمی‌زند. سرد است و ساکت. کیفِ کوچکی روی شانه دارد و همیشه از خیابانِ فرافکایرو می‌گذرد. به کجا می‌رود؟ نمی‌دانم. می‌داند که گاهی او را می‌بینم؟ نمی‌دانم. می‌داند که اگر لبخندی روی لب‌اش بنشیند جذّاب‌تر می‌شود؟ نمی‌دانم. توی کیفِ کوچک‌اش چه دارد؟ نمی‌دانم.

   خودم را می‌گذارم جای غریبه‌ها. به چشمِ غریبه‌ها غریبه‌ای هستم کنجکاو. غریبه‌ای که به دیگران خیره می‌شود. غریبه‌ای که هرروز از خیابانِ فرافکایرو می‌گذرد. به کجا می‌رود؟ غریبه‌ها نمی‌دانند.   

   فرناندو پسوآ

   ترجمه‌ی محسن آزرم

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   شب‌های بلوبریِ من، ساخته‌ی وُنگ کاروای

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠


زندگیِ شهری ـ شعری از امیلیو گیمارائیس مورا

 

 

 

مثلِ مردی که می‌دود در خیابان و نمی‌رسد به تاکسی‌

مثلِ راننده‌ای که پا را گذاشته روی گاز و می‌رود باسرعت

مثلِ اتوبوسی که پرواز می‌کند بالای شهر

مثلِ بچّه‌هایی که روزنامه می‌فروشند در خیابان

گُل می‌فروشند در خیابان

مثلِ پیرزنی که می‌خواهد بگذرد از خیابانِ شلوغ

مثلِ من که حس می‌کنم امروز شبیه روزهای دیگر نیست

مثلِ سایه‌ها که خوابیده راه می‌روند انگار

مثلِ آفتابی که مستقیم می‌تابد روی زمین

مثلِ داستانِ مادربزرگ‌ که گُرگ همیشه آخرش می‌مُرد

مثلِ گوسفندی که گُرگ را به‌چشمِ مادرش می‌دید

مثلِ آسمانِ این شهر که هیچ‌وقت ابری نیست

مثلِ چتری که باد زیرورویش می‌کند

مثلِ هوای گرفته‌ی اتاقی که پنجره‌ای رو به خیابان ندارد

مثلِ فرشته‌ای که بالای شهر می‌چرخد و لبخند می‌زند

به بچّه‌هایی که روزنامه می‌فروشند در خیابان

گُل می‌فروشند در خیابان

مثلِ قدم‌های سختی که برمی‌دارم و می‌رسم به اداره‌ای که دوستش نمی‌دارم

مثلِ پلّه‌هایی که می‌رسند به اتاقِ کوچکِ من

مثلِ چشم‌های غریبه‌ای که زل زده‌اند به کیفِ من

مثلِ پیرمردی که روی صندلی‌اش لم داده و خوابیده

مثلِ روزهای آخرِ ماه که از خستگی خوابِ خوابم همیشه

مثلِ میزی که گردوخاکش را کسی پاک نکرده از دیروز

مثلِ فنجانِ نشُسته‌ای که قهوه روی دیواره‌اش خشکیده

مثلِ من که دنبالِ بهانه‌ای برای این شعر می‌گردم

مثلِ کاغذی که برمی‌دارم از روی میز و تندوتند می‌نویسم

از مردی که می‌دود در خیابان و نمی‌رسد به تاکسی‌

از راننده‌ای که پا را گذاشته روی گاز و می‌رود باسرعت

از اتوبوسی که پرواز می‌کند بالای شهر

از بچّه‌هایی که روزنامه می‌فروشند در خیابان

گُل می‌فروشند در خیابان

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: امیلیو گیمارائیس مورا برزیلی بود. هزارونهصد و دو به دنیا آمد و هزارونهصد و هفتادویک مُرد. مدرّسِ دانشگاه بود، مقاله‌نویس بود و سردبیری هم می‌کرد. مهم‌تر از همه‌ی این‌ها شاعر بود.

بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

ایستگاهِ مرکزیِ برزیل، ساخته‌ی والتر سالس

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠


در ستایشِ چیزهای روشنِ مُبهم ـ بُریده‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

 

چه زنی ــ

اشک می‌بارد این ابر

 

برهنه می‌رقصد

دریا

برهنه می‌خوابد

دریا

 

عشق ــ

ابدیّتی که لحظه‌ای می‌پایَد

نفرت ــ

لحظه‌ای که تااَبَد می‌پایَد

 

شاد است دریا

سرِ ماندن ندارد

لحظه‌ای حتّا

 

یارِ خستگی‌ست

برف

برادرِ پیری‌ست

برف

 

فریاد نمی‌زند ابر

حرف نمی‌زند ابر

امّا

گفتنی‌ها را می‌گوید ابر

 

غبار ــ

برادرِ جسم‌ و

دوستِ جان

 

هرچیزی

به‌سوی مرگ می‌رود

غیرِ آدمی

که مرگ به‌سوی او می‌رود

 

ناامیدی عادت‌َ‌ست و

امیدْ ابتکار

 

نوری که دورَ‌ست

نزدیک‌تر از تاریکیِ نزدیک‌َ‌ست

فاصله

توهّم‌َ‌ست معمولاً

 

تمامی ندارد

طغیانِ نوجوانیِ آب

 

خوش می‌خوانَد

این سنگی که خواب‌َ‌ست

 

سایه‌ی گُل

گُلی‌ست پژمرده

 

تاریکی ــ

می‌نشیند و چشم‌ ‌باز می‌کند

روشنایی ــ

می‌ایستد و چشم باز می‌کند

 

خیال ــ

معصومیتی‌ که می‌گریزد و

زنده می‌مانَد

 

نوشتن ــ

خانه‌ای که بنا می‌شود

و ناتمام می‌مانَد

برای خانواده‌ی آواره‌اش

برای الفبا

 

سنگ‌ها

اعتنا نمی‌کنند به آوازِ آب

 

صدا

سپیده‌ی حرف‌َ‌ست

 

راهی به خانه‌ی آفتاب نیست

 

نورْ

تنِ آفتاب‌َ‌ست و

آفتابْ

زنی

با جامه‌ای به تن

 

سجده می‌کند نور

برابرِ نوری دیگر

 

اندیشه

بازمی‌گردد مُدام

شعر

بازمی‌رود مُدام

 

راز ــ

خانه‌ی زیبایی

که به کارِ زندگی نمی‌آید

 

دریا ــ

جنگلی که می‌رقصد

ابر ــ

جنگلی که می‌رود

 

ابر ــ

کتابی که آب

برای یکی می‌نویسدش

برای زمین

 

کف ــ

کتابتِ موج و

ساحلْ

ورق‌های کتاب

 

نور ــ

یقینِ سایه و

سایه

توهّمِ نور

 

ستاره‌ها ــ

الفبایی که فضا را می‌نویسند

 

نور ــ

تنی که تنها دو دستش را می‌بینیم

آب ــ

تنی که صورتش را نمی‌بینیم

 

آفتاب

تکرار می‌کند نورش را

 

آبْ

کودکیِ ابرَ‌ست

 

 

ابر ــ

پیرهنی

که برازنده‌ی هر تنی نیست

 

آواز نمی‌خوانَد دریا

دریا را برای رقص آفریده‌اند

 

شاخه ــ

پیرهنی

برازنده‌ی تنی که هواست

 

باغ ــ

زنی که تنَش خاک‌َ‌ست و

پیرهنش علف

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

بازگشت، ساخته‌ی آندری زویاگینتسف

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


چیزهایی که از دست داده‌ایم، چیزهایی که در حسرت‌شان می‌سوزیم...

 

 

 

   الخاندرو گونثالث اینیاریتو: آدم‌ها روز‌به‌روز شکننده‌تر می‌شوند. انگار داریم به زندگیِ تک‌نفره‌مان عادت می‌کنیم. کسی هم به فکرِ حرف‌زدن و فهمیدن حال‌وروزِ آدم‌های دیگر نیست. آدم‌ها جوری رفتار می‌کنند که انگار به خونِ دیگری تشنه‌اند. خیلی‌وقت‌ها که دو نفر با هم حرف می‌زنند، مثلِ روز روشن است که دوست دارند سر به تنِ آن‌یکی نباشد. امّا همین‌ آدم‌ها یک ویژگیِ مشترک دارند. هیچ آدمی را نمی‌شناسم که در زندگی‌اش بارها و بارها گریه نکرده باشد. اگر کسی ادّعا کرد اهلِ گریه‌کردن نیست مطمئن باشید که دارد دروغ می‌گوید. یادم هست وقتی بچّه بودم مادربزرگم می‌گفت موقعِ گریه‌کردن خون آرام‌تر در رگ‌ها جریان پیدا می‌کند و برای همین است که آدم‌ها بعدِ گریه آرام می‌شوند. بعدها این حرفِ مادربزرگم را با یکی از دوست‌هایم که پزشک است در میان گذاشتم. ‌گفت به‌لحاظِ علمی همچه چیزی درست نیست، یعنی نمی‌شود ثابتش کرد، ولی قطعاً اتّفاق‌هایی می‌افتد که آدم بعدِ گریه آرام می‌شود. پرسیدید که با گریه‌کردن میانه خوبی دارم یا نه و باید بگویم اصلاً از گریه‌کردن بدم نمی‌آید. یادم هست وقتی گی‌یرمو داشت آن تک‌گوییِ پاول را در بیست‌ویک گرم می‌خواند، هردو گریه می‌کردیم. گی‌یرمو بارها سُرفه‌اش گرفت و من هم مدام هق‌هق می‌کردم. می‌بینید من و گی‌یرمو چه شباهت‌هایی به هم داریم؟ آدم‌های زیادی را دیده‌ام که بعدِ دیدنِ بیست‌ویک گرم یا بابل گریه کرده‌اند. فیلم نمی‌سازم که اشکِ کسی را دربیاورم. فیلم نمی‌سازم به کسی کمک کنم. چه کمکی؟ کمکی از دستِ ‌کسی برنمی‌آید. زن و شوهری که در اوج عشق و عاشقی ازدواج کرده‌اند زبانِ هم‌دیگر را نمی‌فهمند و هیچ‌کدام‌شان درک نمی‌کنند آن‌یکی چه مشکلی دارد. خب، حالا از دستِ این فیلمی که من ساخته‌ام چه کمکی برمی‌آید؟ دروغ چرا؛ دوست دارم با دیدنِ بابل کمی به این چیزها فکر کنند. ولی از این بیش‌ترش کارِ من نیست. ممکن است کسی با خواندن یک داستان به گریه بیفتد، یا ممکن است در تلویزیون یک فیلمِ خبری را ببیند و حالش دگرگون شود. این گریه ربطی به آن داستان یا آن فیلمِ خبری ندارد. گریه به چیزهای زیادی ربط دارد؛ شاید به خاطره‌های ما، به آدم‌هایی که دوست‌شان داریم، به چیزهایی که از دست داده‌ایم، به چیزهایی که در حسرت‌شان می‌سوزیم...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠


در ستایشِ حقیقت ـ بُریده‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

خیالْ زنی‌ست

حقیقت

در موهای بافته‌اش می‌خوابد

 

زمانْ کودکی‌ست

مهمانِ حافظه

 

رؤیا بالشی‌ست

سر می‌گذارند بر آن

عشّاق

 

رؤیا جمعی‌ست

به صیغه‌ی مُفرد

 

کلماتْ دیروزند

امّا

شعری که می‌سازند

فرداست

کیمیای شعر همین‌َست

 

قد می‌کشد زمان

در شادی

رسوب می‌کند

در اندوه

 

به صحرا می‌شود مرد

دریا می‌خواهد

به دریا می‌شود زن

صحرا می‌خواهد

 

حرفی برای گفتن ندارند

آبْ در آغوش می‌کشد

آتش را

می‌بوسد و

ذوب می‌شود

 

چه نسیمِ تنبلی

برنمی‌خیزد از جا

بهانه‌اش

گلِ‌سرخی‌ست

که خوابیده

 

عشقْ قدمی‌ در گذشته‌ی ماست

و گذشته خاکِ راهِ ما

 

شعرْ بهشتی‌ست آواره

در جغرافیای زبان

 

از پنجره‌ای بلند

پرید و

مُرد

پریدنش

سقوط بود

یا پرواز؟

 

دستِ سپیده‌َست

که موی خورشید را می‌بافد

دستِ غروب‌َست

که موی بافته را باز می‌کند

 ‌

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

تولّد، ساخته‌ی جاناتان گِلِیزِر، براساسِ فیلم‌نامه‌ی ژان‌کلود کاری‌یر

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


در ستایشِ تنهایی ـ بُریده‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

 

تنهایی

باغی‌ست

که یک درخت دارد

 

این‌که رازی نداری

رازِ توست

 

گُم باش

تا همیشه

از تو بپرسند

 

خورشید

سایه‌ی دیگری‌ست

می‌گویم امّا دلیلی ندارم برایش

ماهْ

آتشِ دیگری‌ست

می‌گویم امّا هزار دلیل دارم برایش

 

این روزها که می‌گذرد

گوری می‌شود

بی‌جنازه

 

بیشه‌ی اندوه می‌شوند

کلماتی که غریبه‌اند با من

 

هر پرسشی دو نیم می‌کُندم

نیمی من و

نیمی پرسشِ من

پیِ پاسخی می‌گردد پرسشِ من

پیِ پرسشی دیگر می‌گردم من

 

شبی که تنها خوابیدم

خیال کردم

آسمانْ

چنگِ شبَ‌ست و

ستاره‌ها سیم‌های گسسته‌اش

 

چه کنم

برای آسمانی که پرپر می‌شود روی شانه‌ام؟

 

گُر می‌گیرد و

می‌سوزد

چیزهای دوروبَرَش

هوا آتشَ‌ست و

آبْ آتش

پس این سرما

از کجا به جانش افتاده؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک، فیلمی از کریشتف کیشلوفسکی

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


می‌نویسد و می‌خوانَد ـ شعری از اُنسی الحاج

 

 

 

  دستی

  دو دست

  دو دستِ کوچک

  که دست نمی‌زنند به چیزی

  غیرِ سایه

  غیرِ برف

  غیرِ آتش

 

  لبی

  دو لب

  دهانی

  که باز نمی‌کند لب

  به چیزی غیرِ عشق

 

  پیشانی‌اش

  چه کشیده است

  مثلِ سفر

 

  دو چشم

  که اسیر می‌کنند

 

  موهایی

  که صاعقه می‌زند

 

  صدایی

  چه صدایی

  مثلِ دستی

  که خواب می‌کُنَد

 

  تنی

  مثلِ هوا

  در میانه‌ی آب و آتش

  تنی

  که تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ آب و آتش

 

  زنی

  چه زنی

  به‌خاطرش

  مرد تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ نوشتنِ زن

  تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ خواندنِ زن

  تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ نشستن

  در مهتابی

  جایی از شهر بالاتر

  از حقیقت بالاتر

 

  ترجمه‌ی محسن آزرم

  بعدِ تحریر: اُنسی الحاج لبنانی‌ست؛ مسیحیِ لبنانی. متولّدِ هزارونهصد و سی‌وهفت. روزنامه‌نگار بوده و سال‌ها در الحیات و النّهار درباره‌ی ادبیات مقاله نوشته. مترجمِ نمایش‌نامه‌های ویلیام شکسپیر، اوژن یونسکو، فرناندو آرابال و اوگوست استریندبرگ به عربی بوده. یکی از مشهورترین شاعرانِ عرب است و ایده‌هایش درباره‌ی شعر همیشه جنجال به پا کرده. بیش‌ترِ شعرهایش را به انگلیسی و فرانسه ترجمه کرده‌اند.

  بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً تزئینی‌ست.

  ازنفس‌افتاده، ساخته‌ی ژان‌لوک گُدار براساسِ داستانِ فرانسوا تروفو

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : شعر ، اُنسی الحاج ، ترجمه


تنهایی ـ شعری از دریتا کُمو

 

 

 

  تنهایی تلفنی‌ست که زنگ می‌زند مُدام

  صدای غریبه‌ای‌ست که سراغِ دیگری را می‌گیرد از من

  یک‌شنبه‌ی سوت‌وکوری‌ست که آسمانِ ابری‌اش ذرّه‌ای آفتاب ندارد

  حرف‌های بی‌ربطی‌ست که سر می‌بَرَد حوصله‌ام را

 

  تنهایی زل‌زدن از پشتِ شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد

  فکرکردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایش قدم‌زدن را دوست می‌دارند

  آدم‌هایی که به خانه می‌روند و روی تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند امّا خواب نمی‌‌بینند

  آدم‌هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه‌شب از خانه بیرون می‌زنند

 

  تنهایی دل‌سپردن به کسی‌ست که دوستت نمی‌دارد

  کسی که برای تو گُل نمی‌خَرَد هیچ‌وقت

  کسی که برایش مهم نیست روز را از پشتِ شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز

 

  تنهایی اضافه‌بودن‌ است در خانه‌ای که تلفن هیچ‌وقت با تو کار ندارد

  خانه‌ای که تو را نمی‌شناسد انگار

  خانه‌ای که برای تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است

 

  تنهایی خاطره‌ای‌ست که عذابت می‌دهد هر روز

  خاطره‌ای که هجوم می‌آوَرَد وقتی چشم‌ها را می‌بندی

 

  تنهایی عقربه‌های ساعتی‌ست‌ که تکان نخورده‌اند وقتی چشم باز می‌کنی

  تنهایی انتظارکشیدنِ توست وقتی تو نیستی

  وقتی تو رفته‌ای از این خانه

  وقتی تلفن زنگ می‌زند امّا غریبه‌ای سراغِ دیگری را می‌گیرد

  وقتی در این شیشه‌ای که به شب می‌رسد خودت را می‌بینی هر شب

  

  ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  بعدِتحریر: دریتا کُمو بیست‌وسه‌سال بیش‌تر زندگی نکرد. اهلِ آلبانی بود. هزارونهصد و پنجاه‌وهشت به دنیا آمد و هزارونهصد و هشتادویک مُرد. سرطان گرفت و وقتی برای همیشه چشم‌هایش را بست مادرش را برده‌ بودند برای بیگاری و هیچ آشنایی بالای سرش نبود که در آخرین دقیقه‌ها برایش طلبِ آرامش کند...

  بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  سه‌رنگ: آبی، ساخته‌ی کریشتف کیشلوفسکی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : دریتا کُمو ، شعر ، ترجمه


برمی‌گردی، برنمی‌گردی ـ شعری از بلاگا دیمیترووا

 

 

 

  وقتی برگردی

  اگر برگردی

  اگر برنگشته باشی تا حالا

  می‌بینی جایت خالی‌ست

 

  می‌بینی سلام می‌کنی

  مثلِ همیشه

  امّا سلامِ همیشگی‌ات

  شوخی و خنده‌ات

  به گوشِ خانه غریبه شده است

 

  می‌بینی خجالت می‌کشی از چیزی که نمی‌دانی چیست

  می‌بینی پا گذاشته‌ای به خانه‌ای که نمی‌شناسی‌اش

  به خانه‌ای که خواب دیده‌ای انگار

  به خانه‌ای که صاحبی ندارد انگار

 

  دست می‌کشی به کتاب‌خانه‌ی خالی‌ات

  به کتاب‌ها و مجلّه‌هایی که نیستند

  به چیزهایی که از این خانه رفته‌اند بعد از تو

 

  ایستاده‌ای به تماشای چیزهایی که نمی‌شناسی

  می‌بینی این‌جا خانه‌ی تو نیست

  می‌بینی همه‌چیزِ این خانه عوض شده است

  مثلِ دنیای بیرونِ خانه که دنیای تو نیست

 

  می‌بینی اصلاً عجیب نیست

  می‌بینی همه‌چیزِ این خانه طبیعی‌ست

  هر جای این خانه چیزی هست که جای تو را پُر می‌کند

  اگر برنگردی

  اگر برنگشته باشی تا حالا

 

  ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  بعدِ تحریر: بلاگا نیکولووا دیمیترووا اهلِ بلغارستان بود. هزارونهصد و بیست‌ودو به دنیا آمد و دوهزار و سه مُرد. شاعر بود، امّا رمان می‌نوشت، موسیقی را هم خوب می‌دانست و فعّالِ سیاسی هم بود و یک‌سالی هم معاونِ ریاست‌جمهوریِ بلغارستان شد.

  بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  چیزهایی هست که نمی‌دانی، فیلمی از فردین صاحب‌الزمانی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠


تنهایی ـ شعری از ادرین ریچ

 

 

  می‌پرسی تنهایی؟

 

  تنهایم

  تنها

  مثلِ هواپیمایی که گیج می‌زند آن بالا

  وصل نمی‌شود تماسش با برجِ مراقبت

  مثلِ هواپیمایی که آماده‌ی فرود است روی اقیانوس

 

  می‌‌پرسی تنهایی؟

 

  تنهایم

  تنها

  مثلِ زنی که همه‌ی روز پشتِ فرمان است و

  شهرهای کوچک را می‌بیند و

  فکر‌ می‌کند بماند آن‌جا

  زندگی کند آن‌جا

  بمیرد آن‌جا

 

  تنهایم

  تنها

  مثلِ کسی که از خانه بیرون می‌زند بی‌هوا

  و سردیِ شهر نفسش را می‌بُرد

  مثلِ کسی که بیدار می‌شود از خواب و

  می‌بیند خانه خالی‌ست

  مثلِ قایقی که به ساحل می‌رسد امّا

  خبری از صاحبش نیست

  مثلِ یخی که مانده گوشه‌ی قایق و

  آب شده است زیرِ آفتاب

  مثلِ قایقی که می‌داند عاقبتش سوختن در آتش است

 

  می‌پرسی تنهایی؟

 

  ترجمه‌ی محسن آزرم

  بعدِتحریر: ادرین ریچ امریکایی‌ست. شاعر و مقاله‌نویس و مترجم. هزارونهصد و بیست‌ونُه در بالتیمور، مریلند به دنیا آمده. هزارونهصد و هفتادوچهار برنده‌ی جایزه‌ی مّلیِ شعرِ ایالاتِ متحّدِ امریکا شده و این تازه یکی از جایزه‌های بسیارِ اوست. سال‌ها در دانشگاهِ کلمبیا شعر درس داده و بیست‌وچند کتابِ شعر دارد. ادرین ریچ دو روایت از این شعر دارد؛ یکی ترانه‌ی تنهایی‌ست و آن‌یکی تنهایی. این ترجمه‌ای‌ست از روایتِ دوّم.

  بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  سیلویا، فیلمی از کریستین جفز، براساس زندگیِ سیلویا پلات

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، ادرین ریچ


تن‌ ـ شعری از آدونیس


 

تنِ تو

گُلی‌ست در راه

گُلی که پژمرده می‌شود

روزی

گُلی که شکوفه می‌کند

روزی

 

صبحْ

دل‌تنگِ قدم‌های توست

بیدار که می‌شوی

سرشار می‌شود از خواستن

تن‌ات

 

زیباست

باران

سرشار می‌شود از چشمه‌های روان

باران

سرشار می‌شود از تن

باران

 

صبح

تنیده در خود تنی را

آغوشی را که گشوده می‌شود رو به تو

 

آغازِ هر معناست تن

چنین می‌گوید زن

 

صمیمی‌تر از نور ندارد دوستی

باران

صمیمی‌تر از سایه ندارد دوستی

تن

 

عشقْ

تن است و

شبْ

جامه‌ی محبوب‌اش

 

تن‌ام

کلماتی‌‌ست پراکنده

در خاطراتِ روزانه

 

خلاصه‌تر از من؟

نازک‌تر از من؟

چنین می‌گوید تن

 

روزْ

نمازخانه‌ی تن‌

شبْ

قربانیِ تن‌

چه می‌گوید زن

 

گفت

راه می‌دهد زن

به سفر

در راه‌های تن

 

خواستن

زبانِ تنَ‌ست

چنین می‌گوید زن

 

تن می‌نویسد

تن را تنها

 

تاب ندارد

کلمه

شکوهِ تن را

 

می‌شود از دو سو خواند تن را

مثلِ کتابی که خواندنی‌ست

 

روزْ

اسبی‌ که می‌دود

در دشت‌های تن

 

شبْ

رؤیایی که بال می‌زند

بر فرازِ تن

 

تن می‌دهد به شعر

گاهی

رنگِ تن می‌گیرد شعر

گاهی

 

الفبای تازه‌ای می‌خواهد

کتابِ تن

 

عقلْ

یکی‌شدن‌َ‌ست و

تنْ

آغازِ آن

 

تنْ

می‌شود گُلِ نرگس

روزی

می‌شود دریاچه‌ی پُرآب

روزی

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

نزدیک‌تر، ساخته‌ی مایک نیکولز، براساسِ نمایش‌نامه (و فیلم‌نامه)‌ی پاتریک ماربر

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


دستِ ابر ـ بُریده‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

از سفر که رسیدم خوابیدم

خوابِ نوری را دیدم

شبیهِ گیاهی که نامش را نمی‌دانم

نوری که قد می‌کشید مُدام

شبیهِ آفتابگردان

 

دست از سرِ خواب برنمی‌داشتند

شهرهای بی‌‌خانه

خانه‌های بی‌اتاق

اتاق‌های بی‌تخت

تخت‌های بی‌خواب

 

به سفر که می‌روم صداهای عجیبی می‌شنوم

کلمه‌ها کودکند هنوز

بازی می‌کنند و قایم می‌شوند جایی

 

این سفر یاد گرفتم

که دستِ ابر را هم باید خواند

 

دیدم چاره‌ی دیگری ندارد ساحل

موج‌‌ها خانه‌ی دیگری ندارند جز ساحل

موج‌ها خودِ ساحل‌اند

وقتی خیالِ دریا به سرش می‌زند

 

دنیا که دست برنمی‌دارد از بچّه‌بازی

از جا بلند شوید و

دستش را بگیرید و

ببریدش توی تخت‌خواب

 

امروز که گذشت

فردا را چه کنیم؟

 

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

لبه‌ی عشق، ساخته‌ی جان می‌بری

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


در ستایشِ بازی‌های مرگ و زندگی ـ شعری از آدونیس

 

 

همیشه از پشت می‌آید مرگ

خیال می‌کنی از روبه‌رو می‌آید

امّا روبه‌رو زندگی‌ست فقط.

 

چشمْ راهَ‌ست و

راهْ دوراهی‌.

 

بازی می‌کند با زندگی

(این‌که می‌بینم کودک ا‌ست)

تکیه می‌زند به زندگی  

(این‌که می‌بینم پیر است).‌

 

زنگ می‌زند زبان

هرچه بیش‌تر بگوید

زنگ می‌زند چشم

هرچه کم‌تر ببیند.

 

چه می‌کنند

چین‌وچروک‌ها

با صورتِ آدمی؟

خط می‌اندازند و

حفره‌هایی می‌سازند در جان.

 

می‌شوم تنی تنها

نیمی در آستانه‌ی در

نیمی خمیده آن‌سوی در.

 

پروانه‌ای‌ می‌شوم انگار

پروانه‌ای که بال ندارد انگار.

 

نورِ تن ا‌ست صورتی که می‌بینی

تاریکیِ صورتش کافی‌ست

برای خاموشیِ تن.

 

زمین که تو را می‌نویسد

آسمان می‌خوانَد.

 

آدمی کتابی‌ست

زندگی مُدام می‌خوانَدَش

آدمی کتابی‌ست

مرگ لحظه‌ای می‌خوانَدَش.

 

حقیقتْ آتشی‌ست

گُر می‌گیرد

خاموش می‌شود امّا

مثلِ آتشی که به کاه می‌افتد.

 

چه شهری‌‌ست

سپیده‌‌

عصای دست می‌شود

در ظلماتی که وقت است.

 

سرازیری‌ است بودنِ ما

زنده‌ایم و

می‌رویم بالا

سربالایی را.

 

چه ماسه‌ای‌ست

می‌ریزد آب را

در دیسی

پُر از سراب.

 

غرقِ آفتابیم و

اعتنایی نمی‌کند

بازی می‌کند

می‌نشیند بر تن و

بدرود.

 

گاهی

چراغی زیباست

که روشن‌اش می‌کنیم و

سایه را می‌بینیم.

 

رنگ پوششی‌ست

آدمی نمی‌بیندش

اگر چشم نپوشیده باشد از آن.

 

الفبای طبیعت‌اند رنگ‌ها.

 

ترانه را برای گوش‌ها آفریده‌اند

رنگ را برای چشم‌ها

و کلمه را برای تن‌ها.

 

سیاه می‌شود طبیعتی

که می‌رود از هوش

در میانه‌ی هستی.

 

کَلَک می‌زند سفیدی

وسوسه می‌کند سُرخی

تسلیمِ تن‌ات می‌شود سیاهی.

 

زمینی‌تر از رنگ‌های دیگر است

خبر از غیب می‌دهد

سیاهی.

 

رنگ‌ها برهنه‌اند گاهی

پوشیده‌اند گاهی

غیرِ سیاهی

که همیشه برهنه‌‌ست

همیشه پوشیده‌ست.

 

دیوانگی یعنی چه

(بیابان می‌پرسد از دیوانه‌)

دیوانه دریاست

(دیوانگی به حرف می‌آید).

 

چه سرزمینی‌ست عقل

ویران

دیوانگی دل‌کندن است و

سفری ناگهان.

 

دیوانگی

همه‌چیز را دیدن‌ و

نماندن و

بدرودگفتن.

 

هرچیزی

می‌پوشاند خود را

با چیزی

غیرِ چیزی که دیوانه می‌شود

بی‌چیز نمی‌شود چیزی.

 

دیوانگی

کودکی‌

که زیباترین بازی‌اش

در باغِ عقل بوده‌ست.

 

خیال‌کردن

آیینی‌‌ست

سخت ا‌ست به‌جای‌آوردنش

اگر حقیقت خانه‌ی ما نباشد.

 

آن‌که می‌نویسد خیال‌ است

آن‌که می‌خواند حقیقت.

 

عقل می‌گردد دورِ ما

امّا

اوّلین قدم را دل برمی‌دارد.

 

هرجا بروی

سفری به هرکجا

دورترین جا

عمقِ وجودِ توست

دل‌ات.

 

زندگیِ سنگ‌ها تمامی ندارد

سنگ‌ها زنده می‌میرند.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

جاده‌ی روُلوشنری، ساخته‌ی سام مندیز، براساسِ رمانی از ریچارد یِتس

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


چیزی هم اگر هست چیزی نیست ـ فرناندو پسوآ

 

Pierrot le Fou  


   هستی هست برای این‌که چیزِ دیگری هم هست. درستش شاید این باشد. چیزی نیست برای این‌که چیزها همه باهم‌اند. درستش شاید این باشد. چیزی نمی‌شد اگر نبودم من. اگر در این ساعتی که هستم نبودم من. یا همین آدمی نمی‌بودم که هستم. همین آدمی نمی‌بودم که می‌شناسم خودم را. همین آدمی نمی‌بودم که می‌شناسد خودش را. همین آدمی نمی‌بودم که می‌بینم خودم را. چیزی نمی‌شد اگر این چراغ خاموش می‌شد. اگر خاموشی جاری می‌شد مثلِ دریا که جاری‌ست. چیزی نمی‌شد اگر چراغ می‌شد فانوسِ دریایی. چه‌قدر بلند است این فانوس. زیادی بلند است این فانوس. به چه دردی می‌خورد این فانوس. چیزی که نمی‌بینیم با نورِ این فانوس. می‌فهمم که حرف‌های عجیبی می‌زنم. می‌فهمم که چیزی نمی‌فهمم. می‌فهمم که فکر می‌کنم چیزی نیست. چیزی هم اگر هست چیزی نیست. چیزی نیست که شب است. چیزی هم اگر هست سکوت است. چیزی هم اگر هست منم. چیزی که چیزی نیست. چیزی که منم در شب. چیزی که سکوتِ من است در شب. می‌فهمم که چیزی نمی‌فهمم از شب. می‌فهمم که نمی‌فهمم.

   این‌جا که منم چیزی نیست جز تخت‌خوابی که دراز به دراز افتاده‌ام رویش. چی می‌بینم اگر چشم‌های خواب‌آلود را باز کنم. خواب که ندارم من؛ بی‌خوابم. شب تا صبح فکر می‌کنم که خوابم. خواب می‌بینم که خوابیده‌ام با چشم‌های خواب‌آلود. چی می‌بینم اگر چشم‌های خواب‌آلود را باز کنم. می‌بینم از آسمان برف می‌بارد. آفتاب در میانه‌ی آسمان است و برف می‌بارد. برف که می‌رسد به زمین رنگی می‌شود. زمین رنگی می‌شود با برفی که از آسمان می‌بارد. چی می‌بینم اگر چشم‌های خواب‌آلود را باز کنم. می‌بینم کنارِ دریا خوابیده‌ام با چشم‌های خواب‌آلود. باران و برف و آفتاب. موج‌های دریا هم هستند. از آسمان برف‌ می‌بارد. در میانه‌ی راه برف می‌شود باران. به زمین که می‌رسد قطره‌ای رنگی‌ست که بخار می‌شود در آفتاب. به آسمان که می‌رسد می‌شود برف. بازی از نو.

 

   فرناندو پسوآ

   ترجمه‌ی محسن آزرم

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   پی‌یرو خُله، ساخته‌ی ژان‌لوک گُدار

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠