شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟ - باز هم ادامه‌ی ماجرا

 

... ماندن توی خانه، تناولِ قرص‌های ریز و درشتی که به‌ توصیه‌ی طبیبِ حاذق، هر از چند ساعتی باید بلعیده شوند؛ مُسکّن‌های خوش‌وآب‌ورنگی که، ظاهراً، باید موجباتِ کاهشِ درد را فراهم کنند و آرام‌بخشی که بی‌خواب می‌کند، بی‌حوصله می‌کند و تازه، خودِ درد هم هست که، وقت و بی‌وقت، آرام‌آرام می‌آید و خودی نشان می‌دهد و به یک کرشمه (یا هر چیز دیگری) چُنان عذابِ الیمی را تحمیل می‌کند که هرچه ناخوشی در دنیاست، پیشِ چشمِ آدم کم‌رنگ می‌شود، بی‌رنگ می‌شود...

 

... نشستن روی صندلی‌ِ آزمایش‌گاه و درازکردنِ دستی که برای بارِ چندم آماجِ حمله‌ی سوزن می‌شود و خونی که آرام‌آرام از رگ بیرون می‌جهد و در سُرنگ می‌نشیند، خبر از زنده‌بودن می‌دهد فقط، خبر از مُشتی که باید گره شود تا خون در سُرنگ بنشیند...

 

.... نشستن روی صندلی‌ِ ناراحتِ مطب و چشم‌به‌راهِ بازشدنِ دری که مستقیماً می‌رسد به میز آقای طبیب و به‌محضِ نشستن روی صندلی، نمایش هزارباره‌ی عکس‌ها و ورق‌زدنِ آزمایش‌ها و سر تکان‌دادن‌ها و سُرفه‌های وقت‌ و بی‌وقتِ آقای طبیب و تماشای نَُسخه‌ای دیگر که روی کاغذ می‌آید و قرص‌های ریز و درشتِ دیگری که باید کنارِ آن قرص‌های قبلی بلعیده شوند...

 

... همه‌ی زندگی، گاهی، صرفِ بلعیدنِ قرص‌های ریز و درشت و خوش‌آب‌‌ورنگ می‌شود. همه‌ی زندگی، گاهی، چیزی جز این قرص‌ها نیست...

 

... روز از نو، روزی از نو...

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸

تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟ ادامه‌ی ماجرا

 

ماندن زیر سقفِ خانه، هزار حُسن دارد؛ آرامشی دارد که می‌ارزد به هزاربار گردش، به هزاربار قدم‌زدن در این خیابان‌هایی که ظهر، آسفالتِ داغ‌شان‌ آدم را کباب می‌کند، هلاک می‌کند از گرما. ماندن توی خانه، نشستن روی مُبل و لم‌دادن کنار پنجره‌ای رو به حیاط، حالِ آدم را بهتر می‌کند و این نوری که مستقیم نمی‌خورد توی چشمِ آدم و تا برسد، گرمایش، حرارتش، کم شده، می‌ارزد به هزارچیزِ دیگر...

توی خانه مانده‌ام که به کارهای نیمه‌کاره، به کارهای عقب‌افتاده، برسم؛ فایل‌ها را یکی‌یکی باز می‌کنم و بعد آن‌ها را که واجب‌ترند، می‌گذارم توی پوشه‌ای که اسمش را گذاشته‌ام «این روزها...» و توی این پوشه‌ای که حالا برای خودش اسمی پیدا کرده، چیزهای زیادی هست؛ شعرهای «لورکا» هست، «شاعر در نیویورک»ش، بهترین شعرهایش که ترجمه‌اش دارد خاک می‌خورَد، شعرهای «نزار قبّانی» هست، منتخبِ عاشقانه‌هاش که می‌ارزد به همه‌ی شعرهای سیاسی‌اش، یک نوشته‌ی «کامرون کرو» درباره‌ی «بیلی وایلدر» که وقتی نوشتش، استاد تازه مُرده بود، و همین‌جور دارم برای خودم می‌گردم که می‌رسم به «پنهان»، به فیلم‌نامه‌ی «میشائیل هانکه» و تازه یادم می‌افتد این مالِ آخرین روزهای «هم‌میهن» است و آن ویژه‌نامه‌ای که هیچ‌وقت درنیامد...

و بین همه‌ی این‌ها، یکی هست که جدیدتر است، تازه‌تر است از بقیه؛ یک نوشته‌ی نیمه‌کاره که قرار بود نوشته‌ی مفصّلی باشد درباره‌ی وضعیت و حال‌وروزِ این سینمایی که روزبه‌روز دارد «وخیم‌»‌تر می‌شود و موقعیتِ تماشاگرانِ بخت‌برگشته‌ای که چاره‌ای ندارند جز دیدن این فیلم‌های «وخیم». این‌یکی خیلی جدید است؛ مالِ یک‌ماهِ پیش که می‌خواستم توی صفحه‌ی سینما چاپش کنم که نشد...

آن‌یکی داستانی که دلم را بُرده بود، خیلی‌وقت است که ترجمه‌اش تمام شده؛ ولی مانده توی همان پوشه‌ی کذایی، کنار کتابِ «آریل» که روزی روزگاری شاید تمام شود و هنوز این ترجمه‌ی تمام‌شده به سرانجام نرسیده که رفته‌ام سراغِ یکی‌دیگر. که چی؟ که خودم از این مُدلِ نوشتنش خوش آمده و این آدمِ اوّلِ کار بیچاره و بی‌دست‌وپایی که هرچه بیش‌تر می‌گذرد، آدابِ پدرسوختگی و دروغ و توهّم را بیش‌تر یاد می‌گیرد و کم‌کم، به‌جای این‌که از جایش تکان بخورد، چیزهایی را که توی ذهنش هست، به‌اسمِ واقعیت تحویلِ دیگران می‌دهد. موقعیتِ بانمکی‌ست و آدمِ این داستان هم آدمِ بانمکی‌ست. حالا چرا این‌یکی؟ همین‌جوری واقعاً! دست دراز کردم و اوّلین کتابی را که از توی کتاب‌خانه بیرون آمد درآوردم و شروع کردم به خواندن و بعد که سه چاهار فصلش را خواندم، یک‌فصلش را هم، محضِ دلِ خودم، ترجمه کردم و فرستادمش توی همان پوشه‌ی کذایی...

و این‌وسط، غیرِ «کار»های روزانه‌ای که غفلت از آن‌ها زندگی را به تعویق می‌اندازد، سرم گرمِ دو چیز است؛ اوّل همان «زندگی در عیش، مُردن در خوشی» که اگر به نیمه رسید، حتماً می‌نویسم چه‌‌جور نوشته‌ای‌ست و دوّم، «مکالماتِ فرانسوا تروفو» که بیست‌وچندتا مصاحبه‌ی خواندنی‌ست با فیلم‌سازِ محبوبم و اگر آن مخلّفات و ضمائمی که دلم می‌خواهد جور شود، به‌نظرم کتابِ جمع‌وجوری از آب درمی‌آید...

و فقط که همین نیست؛ ماندن توی خانه خیلی هم خوب است وقتی آدم از دیدنِ کتاب‌های نخوانده‌ای که دارند به سقف می‌رسند، خجالت نمی‌کشد و روی کاغذی کوچک برای خودش برنامه می‌ریزد و فکر می‌کند اوّل باید این‌یکی را بخواند و بعد آن‌یکی را و همین‌طور پیش برود و برود و برود تا ببیند به کجا می‌رسد، اگر اصلاً جایی برای رسیدن باشد...

و دیده‌ها؟ حتماً. فقط می‌ماند برای وقتی دیگر...

 بعدِ تحریر: و این عکس که پدرام گذاشته توی وبلاگش... چه‌قدر دلِ آدم می‌سوزد و چه‌قدر دلم تنگ شده است برای سردبیرِ این سال‌ها و هم‌کار سال‌های دور. از زمستانِ هفتادوهفت هم که حساب کنیم، می‌شود چندسال؟ حیف... و دلِ آدم فقط می‌سوزد و کاری از دستش برنمی‌آید...


 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸

تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟

ماندن زیر سقفِ خانه، راه‌رفتن، شمردنِ گُل‌های قالی (چندبار؟)، قدم‌زدن در حیاط، خیره‌شدن به آفتاب و ریزکردنِ چشم‌هایی که نور سفیدِ آفتاب را دیگر تاب نمی‌آورند. تماشای فیلم‌های قدیمی، ورق‌زدنِ کتاب‌های قدیمی؛ سر زدن به کتاب‌هایی که وقت و بی‌وقت، مایه‌ی آرامشند و هر کلمه‌شان می‌ارزد به هزار کتاب و نوشته‌ی دیگر...

ماندن توی خانه، توی اتاقی که در نهایتِ سکوت است و خواندنِ کتابی که هنوز در ابتدای راه است، تماشای هزارباره‌ی «ژول و جیم» محبوبم و مرور ترجمه‌ی فیلم‌نامه‌اش که، بالأخره، روزگاری باید آماده‌ی خواندنِ دیگران شود. ورق‌زدن ترجمه‌ی فیلم‌نامه‌ای دیگر، «ماجرا»، که به نیمه نرسیده، ماند کنار فایل‌های دیگر و بدجوری دارد خودنمایی می‌کند. کِی؟ یکی از این روزها؟ شاید!

قدم‌زدن‌های گاه‌به‌گاه توی خیابان‌هایی که از گرما دارند بُخار می‌شوند، قدم‌زدن‌های گاه‌به‌گاه در خیابان‌های تاریک و بی‌آفتاب و فکرِ این پادردی که بعدِ شش‌سال دوباره دارد اوج می‌گیرد...

نشستن توی خانه، قدم‌زدن توی خیابان و رسیدگی به «کار»های عقب‌افتاده و مرورِ شعرهای کتابِ «آریل»؛ چهل شعر خواندنی، محصولِ ذهنی (ظاهراً) مغشوش. و فکر کردن به «دیلن توماس» و شعرهایش؛ «تپّه‌ی سرخس»ش، شاهزاده‌ی درختِ سیبش، بچّه‌های تابستان و خورشیدی که فقط یک‌بار به جوانی می‌رسد...

لم‌دادن روی صندلیِ کنار پنجره و تماشای آفتابی که حیاط را بدل می‌کند به سنگی نورانی، به چیزی فراتر از آن‌چه هست و اُنس‌گرفتن با صفحه‌کلیدی تازه؛ نرم‌تر و بی‌صداتر و ترجمه‌ی فصل اوّلِ داستانِ دیگری از «گراهام گرین»، و نوشتن دوباره‌ی حکایتی دیگر...

و دیگر؟ کارهایی که باید به سرانجام برسد «زندگی در عیش، مُردن در خوشی». مهرماه؟ آبان‌ماه؟ خدا می‌داند که آخرین کلمه‌اش کی روی صفحه‌ی سفید می‌آید...

و غیر از این؟ کشتی به راهِ خودش ادامه می‌دهد. راست می‌گفت فدریکو فللینی...

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸

توقیف موقّتِ روزنامه‌ی اعتماد ملّی... + بعدِ تحریر + آخرین خبر

 

روزنامه‌ی اعتماد ملّی به‌طور موقّت توقیف شد...
اصلِ خبر را این‌جا بخوانید.
بعدِ تحریر: ظاهراً که موقّت است. این‌جا را هم بخوانید؛ خبر تکمیلی‌ست.

بعدِ بعدِ تحریر: همین حالا خبر دادند که خبر قطعی‌ست. تمام شد ظاهراً دوره‌ی این‌یکی هم....

 
  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸

تعطیلاتِ خود را چگونه گذراندید؟ ـ 2

 

قدم‌زدن در خیابان، تماشایِ دانه‌های ریز برفی که داشت از آسمان می‌آمد. سر زدن به داروخانه و خریدنِ انواعِ قُرص و داروهایِ ضدِ سرماخوردگی. بلعیدنِ قُرص‌ها و دل‌خوش‌کردن به ویتامین ث...

 

و جُز این؟ 8 قسمتِ آن سریالِ تازه شد 23 قسمت. فصل اوّل تمام شد. فصلِ دوّمش را ندارم. در فصلِ بعدی چه می‌شود؟ هیچ‌کس کامل نیست. هیچ‌کس. به آن لبخندها، به آن خنده‌ها، به آن شادابیِ ظاهری که نباید اطمینان کرد. پُشتِ آن وقار، یک‌جور میلِ به جلف‌بازی هست. از این به بعدش چه می‌شود؟ آینده بهتر از گذشته است؟ کسی تضمین نداده است. کسی تضمین نداده است...

 

و دیگر؟ «کارنامه‌ی باد» را برای دوّمین‌بار می‌خوانم. «آدونیس» را دوست می‌دارم؛ شعرهایش را.

 

می‌خوانَمَش و کِیف می‌کنم:

بگذار، ای هوا!

در تو

هواهایِ خویشتن را

تجربه کنم.

*

بانو؛

عطرش

قامتِ هوا را کِش می‌دهد.

*

عشق

همه‌چیز است،

فقط

کافی نیست.

 

و بعد؟ نه، جمعه که جُزءِ تعطیلات نیست، روزِ کار است...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧
برچسب‌ها : تعطیلات ، آدونیس ، شعر

تعطیلاتِ خود را چگونه گذراندید؟ - 1

 

ماندن زیرِ سقفِ خانه، راه‌رفتن، لم‌دادن کنارِ شیشه و تماشایِ برفی که خیالِ آب‌شدن ندارد... قدم‌زدن، ورق‌زدنِ کتاب‌هایی که هنوز وقتِ خواندن‌شان سر نرسیده است... تماشایِ برفی که رویِ درخت‌ها نشسته است، نوشیدنِ فنجان‌های چایِ خوش‌طعم؛ تمشک و پُرتقال و میوه‌های جنگلی... تماشایِ عکس‌های دیشبِ برفی... قدم‌زدن، قدم‌زدن و باز هم قدم‌زدن... و دست‌آخر، نشستن. تماشای 8 قسمتِ یک سریالِ دیگر، یک ماجرایِ دیگر، آدم‌هایِ دیگری که هزار مُصیبت و بدبختی دارند و دل به حال‌شان سوزاندن و فکر کردن به این‌که عاقبت‌شان چه می‌شود... تماشایِ سفیدیِ برف‌ها در سیاهیِ شب و گوش‌کردن به سکوتی که همه‌ی کوچه را پُر کرده است... چشم‌هایم می‌سوزند...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٧
برچسب‌ها : تعطیلات

به بیداری، «نیم‌روز» هم نبود...

   ... برف که شروع شد، برف که روی زمین نشست، دیدم این صبحِ سه‌شنبه شبیهِ روزهایِ خوشِ برفی نیست، شبیهِ روزهای همیشه‌ی برفی نیست که بی‌چتر و کُلاه توی برف قدم می‌زدیم و بستنی می‌خوردیم و می‌خندیدیم و امروز برف که شروع شد، برف که روی زمین نشست، دیدم این صبحِ سه‌شنبه شبیهِ روزهایِ خوشِ برفی نیست. و نبود. این سه‌شنبه شبیهِ روزهایِ خوشِ برفی نبود و هنوز به عصر نرسیده، شد یک روزِ تلخِ بدمزّه‌ی دیگر که تا آخرِ شبش لابُد بی‌حوصلگی‌ست....

   ... حیف نبود که در یک همچه روزِ برفیِ پائیزیِ سردی خبر بدهند که باز هم همه‌چی دود شده است و به هوا رفته؟ به‌خدا که حیف بود. حیفِ یک همچه روزِ برفیِ پائیزیِ سردی بود که همین‌طور تویِ دفتر بنشینیم و کز کنیم و برف را ببینیم که دارد از آسمان می‌بارد و هیچ‌ کاری از ما برنمی‌آید. حیفِ یک همچه روزِ برفیِ پائیزیِ سردی بود که این‌طور غم‌زده بنشینیم و فکر کنیم و فکر کنیم و کاری نکنیم. حیف نبود؟

   ... قرار بود «نیم‌روز» را این شنبه‌ای که می‌آید چاپ کنیم؛ یک مجلّه‌ی رنگیِ خوش‌آب‌ورنگ و جذّاب، به‌خوبی همان مجلّه‌ی قبلی‌مان. ولی نشد. «نیم‌روز» درنیامده، رویِ دکّه نرفته، دود شد و به هوا رفت؛ مثلِ همان روزنامه‌ای که دل‌مان خوش بود قرار است شبیهِ این روزنامه‌های شبیهِ هم نباشد. ولی نشد. حیف نبود؟

   عجب پرونده‌ی خوبی شده بود این پرونده‌ی «کیانوش عیّاری»؛ چه مصاحبه‌ی خوبی بود، چه یادداشت‌هایی، چه آدم‌هایی که نوشته بودند و چه عکس‌هایی... چه‌قدر همه‌چی خوب بود و چه‌قدر همه‌چی آماده بود... حیف نبود؟

   بعدِ تحریر: «به بیداری نیم‌روز بود» سطری از یک شعرِ «آرتور رَمبو»ست؛ سطری به‌ترجمه‌ی «فریدون رهنما» و چه‌حیف در بیداری ما حتّا «نیم‌روز» هم نبود. حیف نبود؟

   بعدِ بعدِ تحریر: ولی کسی خبر را تأییدِ رسمی نکرده است!

 

 

اوّلین و آخرین آگهیِ نیم‌روز

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧
برچسب‌ها : نیم‌روز ، تعطیلات

ابر بارانش گرفته است... و چه بی‌موقع... [به‌علاوه‌ی تغییرات]

 

ابر بارانش گرفته است... و چه بارانی... و چه بی‌موقع...

بعدِ تحریر: به‌جایِ همه‌یِ آن نوشته که اوّل این‌جا بود و نیست و به‌جای آن پیغام‌‌هایی که فعلاً در دسترس نیست [من از همه‌ی شما که اثری از پیغام‌تان نمی‌بینید، عذر می‌خواهم. توضیحش را در پُستِ شنبه‌شب، احتمالاً، می‌نویسم]، رویِ جلدِ شماره‌یِ تازه‌ی «شهروندِ امروز» را ببینید. صبحِ شنبه، 18 آبان، رویِ دکّه‌یِ روزنامه‌فروشی‌هاست؛ ویژه‌یِ انتخاباتِ آمریکا و البته شماره‌یِ دومِ کتابِ خاطرات...

بعدِ بعدِ تحریر: این‌جا را هم بخوانید، لطفاً.

و حرفِ آخر: هیئت نظارت بر مطبوعات دلایل توقیف شهروند امروز را ابلاغ کرد: زمینه‌ی انتشار هفته‏نامه‌ی شهروند امروز براساس مجوز‌ صادره‌ی «اقتصادی، فرهنگی، ورزشی»ست، درحالی‌که اکثر مطالب این نشریه هیچ هم‌خوانی‌ای با زمینه‌ی انتشار آن نداشته است... ضمن احترام به آزادی رسانه و مطبوعات و تأکید بر ضرورت تعاطی افکار و اندیشه ها، انتظار می‏ر‌ود دست‏اندرکاران نشریات که سازندگان فرهنگ عمومی جامعه به شمار می‌‏روند، بیش از دیگران خود را ملزم به رعایت قوانین و مقررات بدانند.

روی جلد آخرین شماره‌ی شهروند امروز

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧
برچسب‌ها : شهروندِ امروز ، تعطیلات

ما برمی‌گردیم.... + پی‌نوشت

 

... ضرب‌المثلی هست که می‌گوید «درِ دروازه را می‌شود بست؛ ولی دهنِ مردم را نه» و لابد برایِ همین است که از سه‌شنبه عصر تا حالا [یعنی همان‌ وقتی که خبرِ توقیفِ موقّتِ روزنامه‌یِ هم‌میهن رسید] انواع و اقسامِ شایعه‌ها، بینِ روزنامه‌نگارها و خوانندگانِ هم‌میهن، ردّوبدل می‌شود که البته هیچ‌کدام واقعی نیستند. یکی پیامِ کوتاه می‌فرستد که شنیده‌ایم قرار است روزنامه‌ی «...» را منتشر کنید و آن‌یکی زنگ می‌زند که گفته‌اند شما می‌روید به‌جایِ تحریریه‌یِ «...» و کار را از نو شروع می‌کنید.

 ظاهراً نبودنِ هم‌میهن، واضح و روشن است. ظاهراً در نبودِ روزنامه‌ای که ظرفِ چهل‌ و چند شماره، به درجه‌ای رسید که باقی روزنامه‌ها ظرف شش‌ماه می‌رسند، همه‌چیز با شایعه گره خورده است. امّا شما باور نکنید. هیچ‌کدام از این شایعه‌هایِ ریز و درشت را باور نکنید. کسی قرار نیست فعلاً به روزنامه‌یِ الف یا ب برود. همه‌ سرِ جای‌شان هستند؛ پُشتِ همان‌ میزی می‌نشینند که در این یک‌ماه‌ونیم نشسته‌اند و چشم‌به‌راهِ قاصدکِ خوش‌خبری هستند که از رفعِ توقیفِ هم‌میهن بگوید. شایعه‌ها همیشه هستند و آدم‌هایی که هستند که دل‌شان به این شایعه‌ها خوش است. چه ایرادی دارد؟ آن‌ها هم زندگی‌شان با این شایعه‌ها می‌گذرد... ولی اگر از بچّه‌هایِ تحریریه‌یِ هم‌میهن و حتّا خودِ «محمّد قوچانی»، سردبیرِ این روزنامه درباره‌یِ این شایعه‌هایِ ریزودرشت بپرسید، فقط به یک جواب می‌رسید؛ جدّی نگیرید!

 

برایِ بچّه‌هایی که همه‌یِ زندگی‌شان را صرفِ هم‌میهن کرده‌اند و صُبح تا شب در این روزنامه مانده‌اند و با جان و دل نوشته‌اند و کار کرده‌اند و کم‌فروشی نکرده‌اند، هیچ‌چیز سخت‌تر از این نیست که بروند روزنامه‌ای دیگر را منتشر کنند؛ چه آماده‌یِ انتشار باشد، چه همین حالا رویِ دکّه‌ها باشد.

 

ضرب‌المثلی هست که می‌گوید «درِ دروازه را می‌شود بست؛ ولی دهنِ مردم را نه» ولی باید راهِ‌‌حلّی هم برایِ این مُشکل وجود داشته باشد؛ نمی‌شود که فقط ایستاد و گوش کرد و خم به ابرو نیاورد.

 

آقایان، خانم‌ها، دوستانِ مُحترم، از این‌که هم‌میهن را این‌قدر دوست دارید که حتّا در غیابِ موقّتش، به‌یادِ تحریریه‌اش هستید، واقعاً ممنونیم؛ امّا لطف کنید و به این شایعه‌ها محل نگذارید. همه‌یِ ما چشم‌به‌راهِ انتشارِ دوباره‌یِ هم‌میهن هستیم و باور کنید روزی که قاصدکِ خوش‌خبر آن خبرِ خوش را بیاورد، ذوق می‌کنیم. نه، هیچ روزنامه‌ای جایِ هم‌میهن را نمی‌گیرد و قرار نیست بچّه‌هایی که در ساختمانِ‌ شماره‌یِ چهل‌وپنجِ کوچه‌ی سپاس، صبح را به شب می‌رسانند، جایی بروند. شاید شما هم این مصراعِ دل‌پذیر را شنیده‌ باشید که می‌گوید اندکی صبر؛ سحر نزدیک است...

 

***

 

پی‌نوشت: خبرهایِ خوب رسیده‌اند. قاصدکِ خوش‌خبر، خبرهایِ خوشی آورده است. راست می‌گویند که اندکی صبر؛ سحر نزدیک است...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦