شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مثلِ رخوتی که همه‌ی روز در رخت‌خواب نگه می‌دارد آدم را

 

 

مثلِ هوای سردی که از پا درمی‌آورد آدم را، مثلِ رخوتی که همه‌ی روز در رخت‌خواب نگه می‌دارد آدم را، یا مثلِ کسالتی که سرمی‌بَرَد ‌حوصله‌ی آدم را. زندگی ـــ گاهی ـــ چیزی شبیه همین‌هاست انگار و حسّی از سرپناهِ جان آپدایک هم درباره‌ی همین‌چیزهاست.

ویلیامزِ این داستان آدمی‌ست که می‌خواهد ولی نمی‌تواند و البته سعی‌ هم نمی‌کند به چیزی که خواسته برسد. یک‌بار در موقعیتی که خیال می‌کند بهترین موقعیتِ ممکن است، حرفی را که سال‌های سال پیشِ خودش نگه داشته به مری لندیس می‌گوید؛ هر چند از قبل مطمئن است هیچ نتیجه‌ای نمی‌گیرد و به ‌جایی نمی‌رسد. نکته این است که ویلیامز زندگی را آن‌طور که دوست می‌دارد می‌بیند؛ نه آن‌طور که هست و آدم‌ها را آن‌طور که خیال می‌کند می‌شناسد؛ نه آن‌طور که واقعاً هستند. وگرنه فهمیدن این واقعیت که مری لندیس هیچ‌وقت به او محل نگذاشته و همیشه راه خودش را رفته و کارِ خودش را کرده کار سختی نیست، ولی ویلیامز، یا آن‌طور که مری صدایش می‌کند بیلی، یک‌جور بی‌اعتناییِ ذاتی دارد که نمی‌تواند آن‌ را پس بزند. همه‌چیز برایش مهم است، امّا هیچ‌چیزی هم برایش مهم نیست.

همین است که تراشیدن ۲ مداد یا درس‌ پس‌دادن سرِ کلاس و نوشتن جواب مسأله‌های هندسه و ریاضی برایش همان‌قدر مهم است که گفتن آن جمله به مری لندیسی که در همه‌ی این سال‌ها فقط «لبخندی پهن» را نثارِ بیلی کرده. خب البته که ویلیامز پادشاه بی‌تاج‌وتختی‌ست که خیلی از بچّه‌های کلاس هوایش را دارند و معلّم‌ها هم دوستش دارند؛ چون جواب‌ همه سئوال‌هایی را که می‌پرسند در آستینش دارد و خلاصه یکی از آن بچه‌هایی‌ست که خوب می‌خواند و خوب بلد است و روی صندلی‌اش که می‌نشیند جوری لم می‌دهد که انگار به تخت پادشاهی‌اش تکیه زده است.

امّا پادشاه بی‌تاج‌وتخت و الگوی همه‌ی بچّه‌هایی که دل‌شان می‌خواهد به چشم معلّم‌ها شاگردِ نمونه باشند یک دست‌وپاچلفتیِ واقعی‌ست؛ یکی از آن‌هایی که حتّا نمی‌تواند حرف دلش را بزند و چیزی را که سال‌ها توی دلش مانده و توی ذهنش چرخیده به زبان بیاورد. این نتوانستن معنایش این است که نمی‌خواهد؛ این است که واقعاً نمی‌تواند؛ و همین است که ویلیامز روزبه‌روز سردتر و سردتر می‌شود و مثل همه‌ی چیزهایی که در آن هوای سرد و برفی یخ می‌زنند منجمد می‌شود؛ پادشاهِ بی‌تاج‌وتختی که حوصله‌ی کار به‌خصوصی را ندارد و شاید درستش این باشد که هیچ‌کاری برایش با هیچ‌کار دیگری فرق ندارد. برای بیلی مثل روز روشن است که وقتی بزرگ شود یکی از آن آدم‌های مشهوری می‌شود که بیشتر از دیگران می‌داند و می‌فهمد.

امّا مشکل این‌جاست که راه آینده از همین حالا می‌گذرد؛ از همین حالایی که مری لندیس او را جدّی نمی‌گیرد و حرفی را که می‌زند باور نمی‌کند؛ و حیف که مری نمی‌فهمد آن نفرت از مدرسه‌ای که او در هوا پراکنده کرده روی بیلی هم اثر گذاشته.

بله، بیلی قدّ رشیدی دارد، حس می‌کند بی‌نقص است، حس می‌کند رهاست؛ ولی چه‌حیف که هیچ‌کاری برای انجام‌ دادن ندارد.

 

حسّی از سرپناه

جان آپدایک

ترجمه‌ی مهسا خلیلی

انتشاراتِ نیلا

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳