شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دو فیلم در یک روز

 

اعترافات ذهن خطرناک من (هومن سیّدی)

حتماً درباره‌اش می‌نویسم وقتی نمایش عمومی‌اش شروع شود؛ فعلاً همین کافی‌ست که شبیه نبودن فیلم‌های هومن سیّدی به بیش‌ترِ فیلم‌های این روزهای سینمای ایران اتّفاق خوش‌آیندی‌ست واقعاً؛ وقتی همه سعی می‌‌کنند از روی دست دیگری کپی کنند روایتِ ۲۴ ساعت زندگیِ مردی که مُردنش را زندگی می‌کند کار شجاعانه‌ای‌ست. بدم نمی‌آید برای سوّمین‌بار هم ببینمش.

۳۶۰ درجه (سام قریبیان)

ناامیدی مطلق بهترین چیزی‌ست که می‌شود درباره‌ی این فیلم نوشت: ترکیبی از سینمای مسعود کیمیایی و مظنونین همیشگی و سانست بلوار و چند فیلم دیگر که در بعضی صحنه‌ها نگاهِ زن‌ستیزش واقعاً آزاردهنده است. شاید اگر در مسابقه‌ی سینمای ایران هم پذیرفته می‌شد آمار فیلم‌هایی که راه نجات فیلم را رودست زدن به تماشاگران می‌دانند بیش‌تر می‌شد بعید می‌دانم دوباره بخواهم ببینمش.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤


سه فیلم در دو روز

روز مبادا (فائزه عزیزخانی)

روزِ مبادا را قبلاً در بخش مسابقه‌ی سینمای ایران جشنواره‌ی فیلم فجر دیده بودم و دوستش داشتم. یکی از معدود فیلم‌هایی بود که بعدِ تمام شدنش ماند گوشه‌ی ذهنم و بخشی از این ماندگاری لابد به حال‌وروز آن روزهایم برمی‌گشت: چند روز از رفتنِ مامان گذشته بود و کم‌تر از دو سال از رفتنِ بابا و حواسم پی هر فیلمی بود که اشاره‌ای به مرگ می‌کرد و روزِ مبادا یکی از این فیلم‌ها بود و حضور قاطع مرگ در فیلم کافی بود برای این‌که یک‌شنبه فقط همین یک فیلم را ببینم. ترکیب پیچیده و ظریف مستند و داستان با گوشه‌ی چشمی به سینمای کیارستمی؛ یا آن‌طور ژان‌کلود کاری‌یر درباره‌ی فیلم‌های کیارستمی می‌گوید داکودراما، این‌جا به نتیجه‌ی خوبی رسیده؛ فیلمی با ظاهر غیرحرفه‌ای ولی بی‌نهایت حرفه‌ای، با فیلمی ظاهراً غیرداستانی ولی کاملاً داستان‌گو و دیالوگ‌هایی سرشار از شوخ‌طبعی و کنایه. فیلمی که آرام‌وآهسته درباره‌ی مرگ شروع می‌کند ولی لحظه‌ای که قطعیّت مرگ را به تماشا می‌گذارد می‌فهمیم مرگ هروقت از راه برسد نامنتظره است؛ ناگهانی و مایه‌ی حیرت و هیچ‌چیز باورش را آسان نمی‌کند. دوباره دیدن روزِ مبادا در آن سالنِ خلوتِ خلوتِ پردیس ملّت واقعاً بهترین انتخاب روزِ اوّل بود.

در دنیای تو ساعت چند است؟ (صفی یزدانیان)


 

هر بار دیدنِ اوّلین فیلم بلند صفی یزدانیان لذّت‌ بیش‌تری دارد و هر بار چیزهای بیش‌تری به چشم می‌آید که باید درباره‌شان فکر کرد. پیش از این یادداشت کوتاهی درباره‌‌اش نوشته‌ام که همین‌جا در وبلاگ هم هست. امیدوارم زودتر نمایش عمومی‌اش شروع شود و یادداشت تازه‌تر و کامل‌تری درباره‌اش بنویسم. هیچ فیلمی به‌اندازه‌ی در دنیای تو ساعت چند است؟ به کار این روزهای من نمی‌آید که سخت محتاج آرامشی دوباره‌ام و بابت آرامشی که هر بار تماشای فیلم صفی یزدانیان به من می‌بخشد مدیونش هستم. 

خداحافظی طولانی (فرزاد مؤتمن)

حقیقت این است که اگر فیلم مؤتمن را پیش از این دیده بودم حتماً در نظرخواهی بعدِ جشنواره‌ی ماه‌نامه‌ی ۲۴ نام او را هم در فهرست کارگردان‌هایی می‌آوردم که بعدِ این واقعاً ضرورتی نمی‌بینم فیلم‌های‌شان را تماشا کنم و بابت وقت تلف‌شده‌ام حرص بخورم. شاید اگر مؤتمن زودتر به دنیا آمده بود و این فیلم را در نخستین سال‌های دهه‌ی ۱۳۵۰ به‌صورت سیاه‌وسفید ساخته بود نتیجه‌ی کارش می‌شد یکی از فیلم‌های نسبتاً دیدنیِ آن سال‌ها که خواسته زندگیِ مردم و طبقه‌ی محروم را به تماشا بگذارد ولی آن‌چه پیش روی ماست فیلمی تلف‌شده است: فیلم‌نامه‌‌ای بی‌نهایت معمولی حاصل کار اصغر عبداللهیِ داستان‌نویس که ظاهراً فیلم‌نامه‌هایی حرفه‌ای می‌نویسد ولی این‌بار حتّا دیالوگ‌هایی که نوشته پیش‌پاافتاده یا اصلاً ازمُدافتاده‌اند. سؤال‌های زیادی می‌شود درباره‌ی فیلم مطرح کرد که همه را باید گذاشت برای روزهایی که نمایش عمومی‌اش شروع می‌شود و شاید مهم‌تر از همه این است که درام کارگری واقعاً چه معنایی دارد و اگر شغل و طبقه‌ی شخصیت اصلی را تغییر بدهیم واقعاً چه اتّفاقی می‌افتد و آن‌چه زندگی او را دستخوش کرده واقعاً چه نسبتی با شغل و طبقه‌اش دارد؟ حقیقت این است که خداحافظی طولانی هم یکی از فیلم‌های تلف‌شده و ناموفق فرزاد مؤتمن است و کاش خودش بداند که فیلم خوبی نساخته و از آخرین فیلم خوبش ـــ صداها ـــ چند سالی می‌گذرد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤


از این لحاظ

 

 

جشنواره‌ی فیلم فجر حتّا اگر مهم‌ترین اتّفاق سالانه‌ی سینمای ایران نباشد تنها اتّفاقی است که موافقان و مخالفان سینمای ایران را زیر یک سقف جمع می‌کند تا در آن ده روزِ شگفت‌انگیز بخش اعظم فیلم‌هایی را که سال بعد روی پرده‌ی سینما می‌روند تماشا کنند و دل خوش کنند به این‌که بین انبوه فیلم‌های بخش مسابقه‌ی سینمای ایران دست‌کم یکی دو فیلم پیدا می‌شود که راه مرسوم سینمای ایران را نرفته و پیشنهاد تازه‌ای به این سینما داده و البته هیچ تضمینی نیست که واقعاً همین یکی دو فیلم را هم بشود در آن ده روزِ شگفت‌انگیز یافت اگر هیئت انتخاب بخش مسابقه‌ی سینمای ایران به چیزی جز فیلمی که پیش روی‌شان است توجّه کنند؛ مثلاً به نام کارگردانی که فیلم را ساخته و آخرین فیلمِ خوبِ کارنامه‌اش به سال‌ها پیش تعلّق دارد، یا به دولتی بودن تهیه‌کننده‌ای که فیلمی (مثلاً) فاخر را تولید کرده و دوست دارد همه‌ی تماشاگرانی که در آن ده روزِ شگفت‌انگیز روی صندلی سینماها لم می‌دهند و با دقّتی مثال‌زدنی فیلم‌ها را تماشا می‌کنند بدانند چند میلیارد تومان خرج این فیلم شده و بعد از تمام شدن فیلم برای دیگرانی که به هر دلیلی فیلم را ندیده‌اند بگویند که صنعت سینمای ایران با این فیلم شروع شده و چه ایرادی دارد اگر سالی به‌جای پنجاه فیلم نسبتاً کم‌خرج شش فیلمِ (مثلاً) فاخر تولید کنند و ظرف یکی دو سال سینمای ایران را به سینمایی صنعتی بدل کنند؟ امّا حقیقت این است که فیلم‌های (مثلاً) فاخر این سال‌های سینمای ایران کُپی‌های کم‌رنگ و کم‌مایه‌ای از فیلم‌های صنعتی هالیوودند که بیش از آن‌که تماشاگران ایرانی را شگفت‌زده کنند مایه‌ی خنده‌شان می‌شوند و صدای هر خنده‌ای که در سالنِ تاریکِ سینما می‌پیچد خبر از ناتوانی کارگردانی می‌دهد که سرمایه‌‌ای چند میلیارد تومانی را دود کرده و به هوا فرستاده و ناتوانی فیلم و کارگردان هم البته چیزی است که تهیه‌کننده‌ی دولتی باید باور کند و منتقدان فیلم را متّهم نکند که چشم دیدن فیلم‌های (مثلاً) فاخر را ندارند و همه‌ی این‌ چیزها البته ربطی به تماشاگرانِ جشنواره‌ی فیلم فجر ندارند اگر هیئت انتخاب مسابقه‌ی سینمای ایران «به‌خاطر پاره‌ای ملاحظات» و توصیه‌ها و هر چیز دیگری شماری از این فیلم‌ها را در بخش مسابقه‌ی سینمای ایران جای ندهد و فیلم‌های بخش مسابقه‌ی سینمای ایران روز به روز بیش‌تر نشوند؛ چون همیشه می‌شود فیلم‌هایی را در بخش مسابقه‌ی سینمای ایران یافت که به‌نیّتِ فروش ساخته می‌شوند؛ به‌نیّتِ این‌که آمارهای هفتگی خبر از چند رقمی‌ شدنِ فروش‌شان بدهند و به «باشگاهِ میلیاردی‌ها» وارد شوند و یکی از چند فیلم پُرفروش سال شوند و جای چنین فیلم‌هایی حتماً بخش مسابقه‌ی جشنواره‌ی فیلم فجر نیست و بودن فیلم‌هایی از این دست در فهرستِ فیلم‌های منتخب هیئت انتخاب قطعاً خبر از حذف فیلم‌های کم‌خرجی می‌دهد که پیش از این در «مناسبات سینمای ایران» فرصتی برای نمایش عمومی انتخاب نمی‌کردند و حالا با طرح هوشمندانه‌ی «هنر و تجربه» فرصتی یافته‌اند که تماشاگران را به سالن‌های سینما بکشانند و لحظه‌ای که فیلم تمام می‌شود به تماشای دوباره‌اش فکر کنند؛ به این‌که سینمای ایران فقط آن «باشگاهِ میلیاردی‌ها» و آن فیلم‌های (مثلاً) فاخر نیست و نادیده گرفتنِ چنین فیلم‌هایی سینمای ایران را روز به روز کم‌رمق‌تر می‌کند و مایه‌ی امیدواری است اگر یکی از این روزها که فهرست فیلم‌های بخش مسابقه‌ی سینمای ایران اعلام می‌شود به‌جای نام‌های آشنایی که می‌شود حدس زد فیلمِ تازه‌شان در مقایسه فیلم‌های قبل‌شان قدمی رو به جلو نیست به نام‌هایی بربخوریم که کنجکاوی‌ ما را برانگیزند و تازه در این صورت است که جشنواره‌ی فیلم فجر به یک جشنواره‌ تبدیل می‌شود؛ به جایی برای کشفِ فیلم‌سازان تازه‌نفس و تماشای فیلم‌هایی که چیزی به سینمای ایران اضافه می‌کنند؛ نه این‌که راه فیلم‌سازان پیش از خود را بروند و کُپی‌های کم‌رمقی را روی پرده‌ی سینماها بفرستند که اصلاً معلوم نیست چرا ساخته شده‌اند. 

 

ـــــــ عنوانِ این یادداشت نامِ کتابی‌ است نوشته‌ی نجف دریابندری

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۳


دو فیلم از فیلم‌های روز هفتم جشنواره

امروز [رضا میرکریمی]


هدفْ حذفِ درام؟ ظاهراً که این‌طور است و کم‌رنگ کردنِ درام به خودیِ خود هیچ ایرادی ندارد؛ یک جور پیشنهاد است به فیلم‌نامه ولی جای خالی درام را باید چیزی پُر کند وگرنه فیلم زیاد از حد خالی به‌نظر می‌رسد و نتیجه‌ی کار حوصله‌ی تماشاگرش را بدجوری سر خواهد بُرد. راننده‌تاکسیِ فیلم و زنی که مسافر تاکسی‌اش شده شباهت زیادی به هم دارند؛ هر دو اهل نگفتنند و لابد هر کدام به دلیلی. اهل کنجکاوی هم نیستند که بخواهند بیش‌تر بدانند ولی چه ضرورتی دارد که تماشاگران فیلم هم بخواهند شبیه آن‌ها باشند؟ هیچ‌چی نگفتن و حذف انگیزه‌ها و پنهان کردنِ رازها ایرادی ندارد ولی به‌جایش چی نصیب‌مان شده؟ و چرا بعد از آن‌همه کُندی و رخوتی که دوسوّم اوّل فیلم را گرفته در یک‌سوّم پایانی این‌قدر همه‌چی روی دور تند حرکت می‌کند؟ آن‌قدر که تماشاگرش ممکن است خیال کنند راننده‌تاکسیِ ساکت ممکن است مثل حاج‌کاظم آژانس شیشه‌ای همه‌ی بیمارستان را دعوت کند به نشستن روی زمین و بگوید می‌خواهد برای‌شان داستانی تعریف کند؛ هرچند این‌جا داستانی در کار نیست یا کسی حوصله‌ی تعریفش را نداشته. نتیجه‌ی کار؟ واقعاً چرا؟

رد کارپت [رضا عطّاران]


رضا عطّاران شوخی‌نویس بدی نیست. بلد است در هر موقعیتی شوخی بامزّه‌ای خلق کند و بلد است تماشاگرش را بخواند؛ چه با نشان دادن تردید بازیگری که نمی‌داند ریشش را قبل از سفر به کن بتراشد یا نه؟ یا با نشان دادن مردی که در کن اوّلین کارش این است که شلنگی به لوله‌ی آب مستراح وصل کند؛ یا با نشان دادن مرد سمجی که می‌خواهد طرح فیلم‌نامه‌اش را به دست استیون اسپیلبرگ برساند؛ طرحی درباره‌ی تهران و مردمش که روز به روز عجیب‌تر می‌شوند؛ یا به نگاهی که مرد بازیگر به پوستر گل‌شیفته‌ فراهانی می‌اندازد و چیزهای دیگری که باید یکی‌یکی نوشت. همه‌ی این‌ها قبول. خندیدن به شوخی‌ها و بامزگی‌ها هم قبول؛ ولی کو داستان؟ کو فیلم‌نامه؟ تقریباً خبری از این‌ها نیست. از اوّلی به اندازه‌ی سر سوزنی شاید بشود پیدا کرد ولی از دوّمی خبری نیست. فیلم کمدی که فقط با چند تا شوخی بامزّه ساخته نمی‌شود؛ می‌شود؟ بعید می‌دانم. کاش عطّاران همه‌ی ایده‌هایش را به فیلم‌نامه‌‌نویسی می‌سپرد که برایش بنویسد و کاش همه‌کاره‌ی فیلم نبود. نتیجه‌ی کار؟ به درد تماشا در یکی از بعدازظهرهای تعطیل روزهای عید می‌خورَد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢


سه فیلم از فیلم‌های روز ششم جشنواره

پنجاه قدم آخر [کیومرث پوراحمد]


نیم ساعتِ اوّل فیلم منطقی به‌نظر می‌رسید؛ بی‌اعتنا به چیزهایی مثل نسکافه‌‌های نستله با ظاهر امروزی و چیزهایی از این دست که طبیعی‌ست نشود دقیقاً نسخه‌ی قدیمیِ دهه‌ی ۱۳۶۰‌شان را پیدا کرد. نه این‌که آن نیم ساعتِ اوّل حیرت‌انگیز از کار درآمده باشد ولی تماشاگرش را دست‌کم نمی‌گرفت و همین ظاهراً کفایت می‌کرد اگر همه‌چیز همان‌طور ادامه پیدا می‌کرد و آقای مهندس هرمز ــ متخصص برق و الکتریک ــ ناگهان دچار کشف و شهود نمی‌شد و در رودخانه نمی‌رقصید؛ آن‌هم بی‌آن‌که یک دست جام می باشد و یک دست زلف یار و اصلاً معلوم نمی‌شد که چرا ناگهان میل رقصیدن در وجودش زنده می‌شود؟ از کجا؟ برای چی؟ که چی؟ تازه قبل از این چیزهای دیگری هم هست؛ مثلاً گلوله‌ای‌ که آقای مهندس به سینه‌ی سرباز عراقی می‌زند و بعد که عراقی در حال مرگ است هر دو به انگلیسی حرف می‌زنند و بی‌نهایت عجیب از کار درآمده؛ همین‌طور مکالمه‌ی هرمز با دختر کُرد و بیتِ نگارِ من... که دختر برای اثبات سواد و کتاب‌خوانی و چیزهایی از این دست می‌خواند. از این جاهاست که فیلم کاملاً تغییر لحن می‌دهد. تغییر مسیر و در نهایت به میان‌سالی استاد هرمز و دادا اکبر می‌رسد. شاید اگر پوراحمد به نیم ساعت اوّل فیلمش وفادار می‌ماند و همان راه را می‌رفت پنجاه قدم آخر را می‌شد فیلمی دیدنی محسوب کرد ولی حیف که با دست‌های خودش همه‌چیز را ویران کرده. فیلم‌نامه ویران‌تر از آن است که بشود از رویش فیلمی قابل قبول ساخت. نتیجه‌ی کار؟ واقعاً معلوم نیست؟ 

همه‌چیز برای فروش [امیر ثقفی]


فیلم دوّم کارگردان جوانی که می‌خواهد فیلم‌هایش شبیه فیلم‌های باقی کارگردان‌های ایران نباشد. ایرادی هم ندارد. اصلاً خیلی هم خوب است. ولی چه جوری باید این کار را کرد؟ امیر ثقفی کارگردان خوبی‌ست. جاه‌طلب است و قناعت نمی‌کند به راهی که دیگران می‌روند و همین چیزهاست که این فیلم را دیدنی‌تر از مرگ کسب‌وکار من است کرده؛ هرچند داستان‌های فرعی کم‌تری دارد. برای همه‌ی نماهای فیلمش زحمت کشیده. دلش می‌خواسته هر نما طوری باشد که تماشاگرش بگوید به‌به. چه خوب است این قاب. چه دیدنی‌ست این ترکیب‌بندی. همین را هم می‌‌گوید ولی ممکن است بعدش اضافه کند که چی؟ این‌همه نمای زیبا قرار است چه کار کند؟ چه سودی دارد به حال فیلم؟ به حال داستان؟ مسئله حتّا این نیست که چرا فیلم به یک سبک تصویری وفادار نیست و بین فیلم‌های جان فورد و بلا تار و آندری زویاگینتسف و ویم وندرس و نوری بیلگه جیلان و آنگلوپلوس در نوسان است؛ مسئله این است که فیلم‌نامه‌ی همه‌چیز برای فروش باید پیش از این‌که به مرحله‌ی فیلم‌برداری برسد کامل می‌شد. داستان کامل نیست. شخصیت‌های کاملی ندارد و گم شدن ناگهانیِ التفات (التی) برای آن‌که شخصیت اصلی فیلم کشتنش را به گردن بگیرد زیاد از حد معمولی است و تازه این در حالی‌ست که روزی روزگاری در آناتولی را به یاد نیاوریم و نگاه زن التفات و پلیس‌های حاضر در صحنه را به آن فیلم پیوند نزنیم. در این‌که امیر ثقفی کارگردانِ خوبی‌ست شک نکنیم ولی فیلم‌نامه‌نویس خوبی نیست؛ یا دست‌کم حالا نیست و باید برای فیلم‌های بعد فکر بهتری بکند. نتیجه‌ی کار؟ کاش فیلم‌نامه‌ی خوبی داشت.

چند متر مکعّب عشق [جمشید محمودی]


دل سپردن پسری ایرانی به دختری افغان؟ ظاهراً که داستان تازه‌ای نیست و ظاهراً بارانِ مجید مجیدی سال‌ها پیش داستان عشقی از این دست بوده. حیرانِ شالیزه عارف‌پور هم نقطه‌ی مقابل این فیلم‌هاست؛ دل‌سپردن دختری ایرانی به پسری افغان. ولی مهم نیست. مهم این است که با فیلم خوب و کاملی طرف شویم؛ فیلمی که به‌قول کارگردانش یک عاشقانه است ولی تصوّرش از عشق زیادی پیش‌پاافتاده است. حتماً تکّه‌های درخشانی دارد ولی چند تکّه‌ی درخشان که کافی نیست. همه‌ی فیلم پسرک ایرانی به دخترک افغان می‌گوید بگو دوستم داری و او نمی‌گوید. خجالت می‌کشد که بگوید و دست‌آخر که گرفتار می‌شوند و تصویر تاریک می‌شود و خیال می‌کنیم که پایانی مهیب فیلم را نجات داده تصویر دوباره روشن می‌شود و صحنه‌ی عروسی دخترک را در خیالش می‌بینیم و تازه آن‌جاست که دوستت را می‌گوید. مشکل فیلم محافظه‌کاری کارگردان است و نمونه‌ی کامل این محافظه‌کاری همین پایان‌بندی‌ست که بی‌خودی ادامه پیدا کرده وگرنه تکّه‌های درخشانش را نمی‌شود نادیده گرفت. مثلاً بعضی دیدارهای دو عاشق در کانتینر که شباهت محوی به در حال‌وهوای عشق دارد و البته فصل پیوندشان که فقط صدای خنده‌ و شادی‌شان را می‌شنویم و بعد که بیورن می‌زنند شادی‌شان را به چشم می‌بینیم. همین‌طور است صراحت لهجه‌ی فیلم در مواجهه‌ی نیروهای انتظامی با کارگران افغان و خانواده‌های‌شان که اصلاً ربطی به تصویر مهربان رسمی در رسانه‌ها ندارد. نتیجه‌ی کار؟ به‌عنوان فیلم اوّل می‌شود تماشایش کرد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٢


جشنواره‌ی فیلم فجر تا روز پنجم؛ به‌جای مرور فیلم‌ها

 

شاید اگر با گوش‌های خودم نشنیده بودم و با چشم‌های خودم ندیده بودم باورم نمی‌شد که هنوز آدم‌هایی پیدا می‌شوند که فکر می‌کنند کارگردانِ مؤلّف کارگردانی‌ست که فیلم‌نامه‌ی کارش را خودش می‌نویسد. سرم به خواندن کتابی گرم بود که دو ماه پیش یک‌بار خوانده بودمش و هم‌زمان با لیوان کاغذی چای دستم را گرم می‌کردم. کارگردانِ مؤلّف؟ از مؤلف که حرف می‌زنیم از کارگردان فیلم‌نامه‌نویس حرف می‌زنیم. قطعاً این‌طور نیست و این هم یکی از سوءتفاهم‌های تاریخی در ایران است ولی فعلاً مهم نیست؛ چون در آن لحظه‌ی به‌خصوص یکی از آن دو منتقدی که داشتند بشقاب را پر از شیرینی‌های مختلف می‌کردند توضیح داد که کارگردان باید خودش فیلم‌نامه‌اش را بنویسد؛ چون هیچ‌کس به اندازه‌ی او نمی‌داند این فیلمی که قرار است ساخته شود چه‌جور فیلمی‌ست و فقط کارگردان است که از ماه‌ها پیش این فیلم را در ذهنش ساخته.

فیلمی که در ذهن ساخته شده؟ تمام‌وکمال؟ با داستانی که اوّل و وسط و آخر دارد؟ قطعاً این‌طور نیست اگر فیلم‌نامه‌ی کاملی در کار نباشد؛ همان‌طور که بیش‌تر فیلم‌های جشنواره‌ی امسال ــ تا جایی‌که دیده‌ایم ـــ فیلم‌نامه‌ی کاملی ندارند و بیش‌تر به‌نظر می‌رسد کارگردانْ ایده‌ی اوّلیه‌ای در ذهن داشته و آن‌قدر از این ایده خوشش آمده که فکر کرده همه‌ی تماشاگران هم از ایده خوش‌شان می‌آید و زیر این آسمان و روی این زمین هیچ آدمی‌زادی نیست که چنین ایده‌ای به ذهنش رسیده باشد. این هم اشکال ندارد که کارگردانْ خودش را داناترینِ دانایان بداند ولی کاش یک چشمه از آن دانایی را در فیلمی که ساخته جای دهد؛ نه این‌که جای دانایی را برخورد ساده‌انگارانه‌ی کارگردان با داستان و فیلم‌نامه و هوشِ تماشاگران و چیزهایی مثل این پُر کرده باشد. همین است که نیم‌ساعت از هر فیلمی را دیدن کافی‌ست برای این‌که وقتِ تلف‌شده را با خواندن کتاب جبران کنیم؛ کتاب‌هایی که ـــ مثل روز روشن است ـــ کارگردان‌های محترم و عزیز نمی‌خوانند؛ چون فکر می‌کنند کارگردان مدام باید فکر کند؛ ساعت‌ها گوشه‌ای بنشیند و مصائب انسان این زمانه را در ذهن خود تحلیل کند و راهی برای نجات انسان معاصر از چنگ همه‌‌ی این مصائب پیدا کند و این راه را در فیلم بعدی‌اش پیش چشمِ تماشاگرانش بگذارد؛ بی‌اعتنا به تماشاگرانی که در سرمای زمستان پا به سالن سینما می‌گذارند و می‌خواهند سینما ببینند نه راهی برای نجات انسان معاصر از چنگ مصائب این زمانه.

جشنواره‌ی فیلم فجر اگر مرور فشرده‌ی سینمای سال بعد (بدون تماشای استثناهایی که در جشنواره نبوده‌اند) باشد حقیقت این است که این سینما در آستانه‌ی نابودی‌ست و این نابودی بیش از همه به نبود فیلم‌نامه برمی‌گردد؛ به این‌که کارگردان‌ها هر چه به ذهن‌شان رسیده روی کاغذ آورده‌اند و بعد فیلم‌برداری کرده‌اند تا چیزی به اسم فیلم تحویل تماشاگران دهند. فیلم‌نامه‌ای در کار نیست؛ یا دست‌کم فیلم‌نامه کامل نیست؛ آن‌چه هست علاقه‌ی بی‌حدّ کارگردان‌هاست به این‌که در عنوان‌بندی اوّلیه روبه‌روی اسم‌شان بنویسند: نویسنده و کارگردان. در فیلم‌نامه‌نویسی فضیلتی‌ست که در کارگردانی نیست؟ ظاهراً که این‌طور است. ممکن است کارگردانی که فیلمش در جشنواره پذیرفته شده خیال کند بهترین فیلم تاریخ سینما را ساخته؛ بدون این‌که فیلم‌نامه‌ی فیلمش کامل باشد؛ بدون این‌که شخصیت‌های فیلم‌نامه‌اش واقعاً شخصیت باشند ولی در گروهی که فیلم را ساخته‌اند کسی نمی‌توانسته کامل نبودن فیلم‌نامه را یادآوری کند؟ هیچ بازیگری؟ مدیر فیلم‌برداری و تدوین‌گر چه‌طور؟ هیچ‌کس؟ همه تابع کارگردان؟ کارگردان خدای فیلم است؟ همه در برابرش سکوت می‌کنند؟ دانای کل است و به همه‌چیز آگاه؟ حقیقت این است که هیچ‌کس دانای کل نیست؛ هیچ کارگردانی و کارگردان‌هایی که فیلم‌های‌شان را در این چند روز دیده‌ایم نه‌تنها دانای کل نیستند که ظاهراً از خیلی چیزها خبر ندارند و یکی از مهم‌ترین چیزها ارزش و اهمیت فیلم‌نامه است؛ همین‌طور این‌که هیچ کارگردانی لزوماً فیلم‌نامه‌نویس نیست. فیلم‌نامه‌ی خوب سراغ ندارید؟ فیلم نسازید. فیلم بد نسازید. تماشای فیلم‌های بد صدای تماشاگران را درمی‌آورد. می‌خواهید کسی فیلم‌تان را هو نکند؟ دل‌تان می‌خواهد تماشاگران با صدای بلند نخندند؟ فیلم بد نسازید. یا فیلم بدتان را باافتخار در جشنواره شرکت ندهید. شرکت در جشنواره یعنی آماده‌ی قضاوت عمومی بودن. همه‌ی جشنواره را که نمی‌شود در رأی و نظر داوران مورد وثوق دبیر جشنواره خلاصه کرد؛ تماشاگران سینما داوران مهم‌تری هستند؛ داوران نهایی و اصلاً بابت رأی دادن به فیلم‌ها دستمزد نمی‌گیرند. با صدای بلند نظرشان را اعلام می‌کنند. یا می‌نویسند. امّا نوشتن گاهی اولویتِ دوّم است. کارگردان‌ها باافتخار می‌گویند که نقدها را نمی‌خوانند؛ که منتقدان سینما درکی از سینما ندارند؛ اصلاً هیچ نمی‌فهمند. حتماً این‌طور نیست. ولی جواب چنین کارگردان‌هایی را باید در نقد داد؟ در نقدهایی که نمی‌خوانند؟ قطعاً باید کار دیگری کرد. راه دیگری پیدا کرد.

کارگردانی که نمی‌فهمد فیلم‌نامه‌اش خوب نیست یک‌جای کارش ایراد دارد. یعنی در همه‌ی این سال‌ها سینما را نشناخته. اصلاً نشناخته. یعنی قبلاً مشاورانی داشته که فیلم‌نامه‌اش را می‌خوانده‌اند و کامل می‌کرده‌اند. حالا مشاوری در کار نیست. حالا همان دانای کل است. خدایی‌ست که کسی را بنده نیست. مهم نیست بودجه‌ای که در اختیارش گذاشته‌اند چند میلیارد تومان است و با این بودجه می‌شده بیست، سی فیلم سینمایی دیدنی ساخت. حالا فیلمی ساخته که بخش اعظمش تکنیک است. ایرادی هم ندارد. خیلی هم خوب است که تکنیک را جدی گرفته. ولی تکنیک همه‌چیز نیست. فیلم‌نامه اگر بلنگد تکنیک هم فایده‌ای ندارد. امّا همه‌ی این‌ها ربطی به تماشاگران نداشت اگر به آن‌چه ساخته بود افتخار نمی‌کرد. به فیلم‌نامه‌ای که کامل نیست. به این‌که شخصیت اصلی فیلمش اصلاً شخصیت نیست. به این دلیل ساده که با این شخصیت هم‌دلی نداشته؛ درعوض با شخصیت دیگری هم‌دلی دارد که شخصیت دوّم فیلم است؛ آدمی عصبی‌مزاج که مدام طعنه می‌زند و نام کوچکش تماشاگر را به یاد مردی با همین نام می‌اندازد که در فیلم‌های قبلی‌اش حاضر بوده و مدام شعار می‌دهد و طلب‌کار است. عجیب نیست که با این شخصیت بیش‌تر هم‌دلی دارد. روحیه‌اش نزدیک‌تر است به او. همان‌طور که روحیه‌اش هیچ نسبتی ندارد با شخصیت اوّل فیلم. آدمی آرام؟ اهل فکر کردن؟ اگر این‌طور نبود که دوباره طعنه‌هایش را نثار کارگردانی جوان‌تر و پخته‌تر از خودش نمی‌کرد که پله‌های ترقی را آرام و بدون بودجه‌های کلان میلیاردی بالا رفته. به‌جای این‌ طعنه‌ها باید می‌نشست به تماشای چندباره‌ی فیلمی که مهم‌ترین جایزه‌ی جشنواره‌ی برلین را گرفت. فیلمی که جایزه‌ی گلدن گلوب را گرفت. اسکار را گرفت. دست‌کم در این صورت می‌فهمید که فیلم‌نامه واقعاً یعنی چه. که شخصیت‌ها به‌جای شعار دادن باید حرف بزنند. که دیالوگ‌نویسی هنر است. که درام‌نویسی هنر است. طعنه زدن هم می‌تواند هنر باشد به‌شرط این‌که گوینده‌اش بویی از شوخ‌طبعی برده باشد نه از عصبیت و تندمزاجی. فیلم‌نامه؟ شاید اگر از آن شش میلیارد فقط یک‌پنجمش را صرف نوشته شدن فیلم‌نامه‌ای کامل می‌کردند نتیجه‌اش بهتر از این‌ها می‌شد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢


یک فیلم از فیلم‌های روز چهارم جشنواره

متروپُل [مسعود کیمیایی]


مسعود کیمیایی صاحب دنیایی شخصی‌ست و در دنیای شخصی‌اش آدم‌ها طوری حرف می‌زنند و رفتار می‌کنند که شباهتی به حرف زدن و رفتار آدم‌ها در دنیای واقعی ندارد. برای روبه‌روشدن با فیلم‌های کیمیایی می‌شود قواعد دنیای او را پذیرفت و با همه‌ی آن چیزی که در سرزمین شخصی‌اش می‌گذرد کنار آمد و آن‌وقت کسی از خودش نمی‌پرسد که چرا یکی از شخصیت‌های فیلم کاری را می‌کند که در واقعیت کسی دست به آن کار نمی‌زند و کسی از دیگری سؤال نمی‌کند که چرا آدم‌های فیلم‌هایش گاهی در لحظه‌ی مرگ به اندازه‌ی همه‌ی عمر حرف می‌زنند. امّا اگر کسی به صرافتِ پرسیدن چنین سؤال‌هایی بیفتد قاعدتاً داستان شکل دیگری می‌گیرد؛ همان‌طور که در همه‌ی این سال‌ها مسعود کیمیایی فیلم خودش را ساخته و منتقدان نقدهای خودشان را نوشته‌اند و نه کیمیایی توانسته نظر منتقدان را عوض کند و نه منتقدان دست از سؤال‌های بی‌جواب‌شان برداشته‌اند. گفته‌ بودند که در متروپُل به‌جای مردِ زخم‌خورده که شمایل مشهور سینمای کیمیایی‌ست با زنی زخم‌خورده طرفیم که به یک سالنِ سینمای سابق که حالا باشگاه بیلیارد شده پناه می‌برد. اشتباه هم نگفته بودند چون این‌بار سه مرد و یک زن حاضر در این سینمای سابق و سالن بیلیارد فعلی از زنی که نیمه‌شب زخم‌خورده و خونین مهمان‌شان شده دفاع می‌کنند؛ آن‌هم با چوب‌های بیلیارد و البته همه‌ی داستان یک ماجرای زنانه است؛ داستان زنی که ظاهراً به خون هووی جوان‌ترش تشنه است چون همسر متوفّایش از این هووی جوان صاحب فرزند شده و خلاصه داستان حسادت زنانه است که مردها را در سطح شهر به تکاپو انداخته که از این نمد کلاهی برای خود ببافند و پولی به جیب بزنند و قاعدتاً اگر کسی به صرافت پرسیدن سؤال‌هایی درباره‌ی فیلم نیفتد احتمالاً راضی از سالن سینما بیرون می‌رود ولی اگر با دیدن صحنه‌ی دوئل دو زنِ آقای ماندگاری ـــ فخر النساء و خاتون ـــ از خودش بپرسد که چرا در زمانه‌ی تلفن و اینترنت آن‌ها هم‌دیگر را ندیده‌اند و چرا فخر النساء مدام با توپ و تشر می‌گوید که می‌خواهد این زنیکه را ببیند و باید او را به اسارت بگیرند و پیشش بیاورند؟ یا چرا در این دوئل بعد از چند ردوبدل شدن چند جمله انگار باهم دوست می‌شوند یا دست‌کم مهربان می‌شوند؛ آن‌قدر که فخر النساء اسم پسر همسر مرحومش را می‌پرسد و خاتون می‌گوید دست‌بوس شماست. شاید سؤال‌های دیگری هم از خودش بپرسد؛ مثلاً این‌که مردان خلاف‌کار از کجا فهمیدند که خاتون به سینما متروپُل پناه برده؟ حتماً سؤال‌های دیگری هم دارد که از خودش یا کسی دیگر بپرسد، ولی این دنیای شخصی کیمیایی‌ست؛ دنیایی که وقتی یکی از دو مرد بیلیاردباز در سینما به خاتون می‌گوید خیلی خوب است که به سینما پناه آورده، به‌نظر می‌رسد همه‌ی چیزی که کارگردان دلش می‌خواسته بگوید همین جمله است درباره‌ی سینما و درباره‌ی این سینمای لاله‌زارِ سال‌های دور و در و دیوار این سینما پُر از اعلان و دیوارکوب فیلم‌های وسترن امریکایی‌ست؛ وسترن‌هایی که فیلم‌های محبوب کیمیایی هستند؛ فیلم‌های عمرش شاید. نتیجه‌ی کار؟ همه‌چیز بستگی دارد به شما و سلیقه‌ی شما.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢


سه فیلم از فیلم‌های روز سوّم جشنواره

چ [ابراهیم حاتمی‌کیا]


 

واقعیت این است که بعد از دعوت و گزارش یک جشن می‌شد با فیلم‌های ابراهیم حاتمی‌کیا خداحافظی کرد و قید تماشای فیلم‌های بعدی‌اش را زد؛ از بس که هر دو فیلم علاوه بر بی‌حوصلگیِ کارگردان ظاهری ناپخته و سردستی داشتند و علاقه‌ی بی‌حدّ حاتمی‌کیا به این‌که آرمان‌ها را با صدای بلند به گوش تماشاگران برساند در هر دو فیلم آشکارا پیدا بود و معنای همه‌ی این‌ها ظاهراً چیزی جز این نبود که حاتمی‌کیا راه دیگری را انتخاب کرده؛ بی‌اعتنا به این‌‌که نتیجه‌ی کار دیدنی از آب درمی‌آید یا نه. چ ظاهراً تصمیم دوباره‌ی حاتمی‌کیاست برای بازگشت به روزهایی که فیلم‌هایش هم محبوب تماشاگران بودند و هم محبوب منتقدان؛ آن‌قدر که در روزهای خاکستر سبز مشهور شده که دردانه‌ی منتقدان است و هم منتقدان از نوشتن درباره‌ی فیلم‌هایش لذت می‌برند و هم خودش وقت بسیاری را صرف خواندن نقدها می‌کند تا از آن نوشته‌ها چیزهای تازه‌تری بیاموزد. حاتمی‌کیا در این سال‌ها بارها از این گفته که ترجیح می‌دهد فیلم‌هایش حاتمی‌کیایی باشند؛ یعنی واکنشی به جامعه و اوضاع و احوالی که به چشم کارگردان ملتهب می‌رسند و مهر و امضای خودش را داشته باشند. امّا چ چه‌طور؟ مردِ آرمان‌خواه محبوب حاتمی‌کیا این‌بار حاج‌کاظمِ آژانس شیشه‌ای نیست که تفنگی در دست مردم معترض را به باد انتقاد بگیرد و بگوید همه مدیون عباس هستند ولی مردمی که در زیرزمین پایگاه نیروهای سپاه در پاوه پناه گرفته‌اند درست همان‌طور او را به باد انتقاد می‌گیرند و او تا جایی که ممکن است سکوت می‌کند و اگر چیزی می‌گوید برای آرام کردن‌شان است و زمانی هم که مسیحاوار پیشاپیش مردمانِ زخم‌خورده و ترسیده قدم برمی‌دارد و گاریِ زخمی‌های انفجار هلی‌کوپتر را یک‌تنه به جلو می‌راند در برابر نفرین و اعتراض زنی پیر که او را مسؤل کشته شدنِ فرزند زخمی‌اش می‌داند حرفی نمی‌زند و در این سکوت همه‌چیز را به جان می‌خرد و چند باری هم که دست به اسلحه می‌برد برای دفاع از خود است؛ نه برای حمله و اصلاً عجیب نیست که اصغر وصالی که شور جوانی‌ و روحیه‌ی انقلابی‌اش نسبتی با احتیاط و صلح‌اندیشی چمران ندارد به او می‌گوید که خیال می‌کند این آدمی که پا روی خاک پاوه گذاشته چمران بازرگان است و پایان داستان هم ظاهراً تأکیدی‌ست بر همین گفته؛ چمرانی که هنوز خیال لبنان سرسبز مدیترانه‌ای را در سر می‌پروراند. نتیجه‌ی کار؟ باید دید.

خطّ ویژه [مصطفا کیایی]


رابین هودهای تهران؟ ظاهراً قرار بوده این‌طور باشد. این داستان سه آدم است که فکر می‌کنند برای پول‌دار شدن باید دست به کارهای بزرگ زد و تصمیم می‌گیرند که وام ده میلیارد تومانی یک آقازاده‌ی نورچشمی را روانه‌ی حساب خودشان کنند ولی اشتباه‌ یکی‌شان پای دو نفر دیگر را هم به این داستان باز می‌کند و وقتی همه‌چیز حسابی به‌هم ریخت نقشه‌شان عوض می‌شود و رابین هودوار پول به حساب مردم بی‌چاره واریز می‌کنند و آخرهای کار از روی پل عابر هشت‌صد میلیون تومانی را که به دلار تبدیل کرده‌اند پایین می‌ریزند که به دست مردم برسد. شاید اگر خطّ ویژه کمدی کاملی بود و لحنش گاه و بی‌گاه دچار تغییر نمی‌شد و شخصیت‌هایش گاه و بی‌گاه در نقش مصلح اجتماعی ظاهر نمی‌شدند فیلم مفرّ‌ح‌تر از این‌ می‌شد؛ هرچند همین حالا چند شوخی خوب دارد ولی فیلم‌های کمدی کامل به شوخی‌هایی بیش‌تر از چند تا نیاز دارند. نتیجه‌ی کار؟ حوصله‌ را سر نمی‌بَرَد.

برف [مهدی رحمانی]


حکایت دور و درازِ دروغ و پنهان‌کاری طبقه‌ی متوسّط این‌بار در خانه‌ی قدیمی خانواده‌ای روایت می‌شود که در آستانه‌ی فروپاشی‌ست و اهل خانه هر یک سودایی در سر دارند و تنها کسی که ظاهراً واقع‌بین به‌نظر می‌رسد پسر کوچک خانواده است که همه‌چیز را رها کرده و به سربازی رفته و از بخت بلندش در شهری مرزی خدمت می‌کند که کیلومترها دورتر از تهران است؛ هرچند خود او هم مثل باقی آدم‌های آن خانه از دست چیزهایی فرار می‌کند که دست‌آخر اسیر و گرفتارشان می‌شود و اصلاً او می‌فهمد که این روز به‌خصوص ریشه در چه چیزهایی دارد و می‌فهمد عاقبت خوشی هم نخواهد داشت. خانواده‌‌ای که ظاهراً دستش در کار خیر است و نامش اعتبار اهل محل، در روز خواستگاری دوباره‌ی دختر خانواده چنان ضربه‌ای می‌خورد که ظاهراً برخاستن از آن آسان نیست؛ مثل خوابی که در نهایت اهل خانه را در بر می‌گیرد و تنها کسی که از این خواب بهره‌ای نمی‌برد همین سرباز است؛ تنها کسی که از خانه دور بوده و خانواده را بافاصله می‌بیند. نتیجه‌ی کار؟ حوصله را سر نمی‌بَرَد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢


سه فیلم از فیلم‌های روز اوّلِ جشنواره

زندگی مشترکِ آقای محمودی و بانو [سیّد روح‌اللّه حجازی]

وضعیت یا موقعیتِ ظاهراً آرامی که با تلنگری (حرفی، نگاهی، اشاره‌ای یا خنده‌ای) در هم می‌شکند و ظرفِ ثانیه‌ای همه‌چی از این‌رو به آن‌رو می‌شود ویژگیِ فیلم‌های دوره‌ی دوّم فیلم‌سازیِ اصغر فرهادی‌ست که با چهارشنبه‌سوری شروع شد و در فیلم‌های بعدی‌اش هر بار به شکلی به تماشا درآمد و هر بار حضورِ غریبه‌ای کافی بود تا به‌عنوان عامل اخلال وارد کار شود و جمعِ ظاهراً آرامی را به آستانه‌ی انفجار نزدیک کند و بعد از این فیلم‌های فرهادی ظاهراً کارگردان‌های دیگری هم به صرافت استفاده از این وضعیت یا موقعیت افتادند و از سعادت‌آباد تا زندگی مشترکِ آقای محمودی و بانو همه واریاسیون‌هایی روی یک تمِ مشترکند که درنهایت تماشاگران را به یک نتیجه می‌رسانند؛ این‌که زندگی به همان کوهِ یخی شبیه است که یک‌سوّمش از آب بیرون است و دوسوّمش زیرِ آب مانده امّا چیزی که فیلم‌های فرهادی را از سعادت‌آباد و زندگی مشترکِ آقای محمودی و بانو و فیلم‌هایی از این دست جدا می‌کند این است که در فیلم‌های فرهادی خبری از سعادت نیست و تعادلِ زندگی پیش از این به‌هم خورده و راهی به‌سوی تباهی گشوده شده است؛ نه در لحظه‌ی اکنون و بعد از حضور غریبه‌ای در میان جمع و این‌گونه است که هنوز تماشای فیلم‌های فرهادی لذّت بیش‌تری دارد. نتیجه‌ی کار؟ به دیدنش می‌ارزد.

بیگانه [بهرام توکّلی]

بهرام توکّلی علاقه‌اش به تئاتر و نمایش‌نامه را هیچ‌وقت پنهان نکرده و پرفروش‌ترین فیلمِ کارنامه‌اش هنوز این‌جا بدونِ من برداشتِ آزادی از نمایش‌نامه‌ی باغ‌وحشِ شیشه‌ایِتنسی ویلیامز بود و بعد از تجربه‌ی رادیکالِ آسمانِ زردِ کم‌عمق که تماشاگرانش را به دو دسته‌ی کاملاً موافق و کاملاً مخالف تقسیم کرد بیگانه را با نگاهی به تراموایی به‌نام هوسِ تنسی ویلیامز ساخته که شهرتش بیش‌تر از باغ‌وحشِ شیشه‌ای‌ست و البته عبارت برداشتِ آزادی که توکّلی در پیشانیِ فیلمش نوشته خطاب به تماشاگرانی‌ست که فیلم را به چشمِ اقتباسی از نمایش‌نامه‌ی ویلیامز و شاید نسخه‌ی سینمایی کازان می‌بینند و حقیقت این است که بیگانه برداشتِ شخصیِ او از نمایشی‌ست که مبنای کار وودی آلن در جَزمینِ غمگین هم بوده؛ با این تفاوت که آلن در امروزی کردنِ داستان و شخصیت‌ها و فروپاشیِ عصبی شخصیتِ اصلی فیلم بیش‌تر به نمایش‌نامه‌ی ویلیامز وفادار مانده و توکّلی در جزئیات داستان و پرداختِ شخصیت‌ها آزادتر رفتار کرده و البته قدم بزرگِ توکّلی در بیگانه نزدیک‌تر شدن به فضایی‌ست که پیش‌تر در این‌جا بدونِ من سعی کرده بود بسازد؛ همین‌طور به شخصیت‌هایی که حتّا در طبقه‌ی متوسّط هم در مرتبه‌ای پایین‌تر قرار می‌گیرند. نتیجه‌ی کار؟ به دیدنش می‌ارزد.

سیزده [هومن سیّدی]

سیزده ادامه‌ی منطقی سینمایی‌ست که هومن سیّدی با آفریقا شروع کرد؛ سینمای شیطنت‌آمیز و بازیگوشی که نسبش به سینمای مستقل امریکا و نمونه‌های ارزان‌قیمت اروپایی می‌رسد و می‌خواهد در دلِ جریان اصلی سینمای ایران راهی برای خودش پیدا کند؛ راهی که البته معنایش باج دادن و پذیرفتن همه‌ی قواعد حاکم بر جریان اصلی سینمای ایران نیست؛ هرچند شمارِ بازیگران و عوامل حرفه‌ای سینما که کار در چنین فیلمی را پذیرفته‌اند کم نیست و معنای این همکاری‌ ظاهراً چیزی جز این نیست که همه به جست‌وجوی راه تازه‌ای در سینمای ایران هستند و از تجربه‌های تازه نمی‌ترسند و تجربه‌های تازه ظاهراً هم شیوه‌ی فیلم‌برداری و هم شیوه‌‌ی صداگذاری را در بر می‌گیرد و کسی از این‌که صدا در لحظه‌هایی از فیلم قطع شود یا آن‌قدر کم و محو باشد که چیزی به گوش نرسد نمی‌ترسد و کسی از این‌که تصویر گاه و بی‌گاه بین فلو و فوکوس در نوسان باشد ترسی به دل راه نمی‌دهد و همه‌ی این‌ها البته به شرطی‌ست که از اوّل بدانند قرار است چه‌جور فیلمی بسازند و همین تجربه‌ی متفاوتِ ساختن فیلمی درباره‌ی بلوغ پسری سیزده ساله و مواجهه‌اش با دنیای بزرگ‌ترهاست که آن را برای تماشاگرش جذاب می‌کند؛ هرچند ایده‌ی مرکزی فیلم و سرگذشت نوجوانی که باید بین زندگی با پدر یا مادر یکی را انتخاب کند و از قضای روزگار در شهرک اکباتان زندگی می‌کند و زنی هست که چشمِ او را به دنیا باز می‌کند شباهتی به سینای نوجوان در فصلِ باران‌های موسمیِ مجید برزگر دارد؛ نوجوانی که کم‌تر می‌گفت و بیش‌تر می‌شنید و می‌دید و البته هدفونی بزرگ روی گوش می‌گذاشت که از محیط جدایش کند. نتیجه‌ی کار؟ به دیدنش می‌ارزد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢


فیلمِ روزِ دهمِ جشنواره

 

 

هیس! دخترها فریاد نمی‌زنند (پوران درخشنده)

بهترین فیلمِ پوران درخشنده؟ شاید. امّا فیلم مثلِ همه‌ی فیلم‌های کارگردان بیانیه/ مقاله‌ای اجتماعی‌ست که در آستانه‌ی سینما می‌ایستد، حقیقتی اجتماعی را یادآوری می‌کند؛ حقیقتی تلخ که معمولاً جایی در فرهنگِ ما ندارد. یادآوریِ این‌که کودک‌آزاری جنایتی‌ست فراموش‌ناشدنی و آینده‌ی کودک را خراب می‌کند. از این نظر هیس! دخترها فریاد نمی‌زنند قابلِ ستایش است، امّا فیلمِ خوبی نیست و اگر پایانِ (نسبتاً) غافل‌گیرکننده‌اش نبود احتمالاً می‌شد نوشت به دیدنش نمی‌ارزد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱


فیلم‌های روزِ نهمِ جشنواره

 

 

فرزندِ چهارم (وحید موسائیان)

فیلمی فاخر با بودجه‌ای بسیار و امکاناتِ بسیار درباره‌ی فعّالیت‌های بشردوستانه و صلح‌طلبانه‌ی هلال احمرِ ایران در افریقا. یک بازیگرِ زنِ سینما به دلایلِ شخصی دست از بازی برداشته و دنیای عکّاسی را انتخاب کرده. مدیرِ کارخانه‌ی تولیدِ کفش در آستانه‌ی ورشکستگی‌ست. هردو به سومالی سفر می‌کنند تا کاری برای مردمانِ فقیرِ افریقا بکنند. برای‌شان کفش می‌بَرَند و برنج و خورشِ قیمه با سیب‌زمینی و لیمو عمّانیِ فراوان می‌پزند و عکّاسِ سابقاً بازیگر از پشتِ شیشه‌ی ماشین مدام عکس می‌گیرد و با این‌که دوربین مجهّز به لنز است تا جایی که می‌شود به سوژه نزدیک می‌شود. نتیجه‌ی کار؟ به دیدنش نمی‌ارزد.

 

 

 

سربه‌مُهر (هادی مقدّم‌دوست)

اوّلین ساخته‌ی فیلم‌نامه‌نویسِ جوانِ سینمای ایران قرار بوده کُمدی‌ای باشد درباره‌ی وضعیتِ دخترِ وبلاگ‌نویسی که از سنّ ازدواجش گذشته و شغلی هم ندارد و حالا به این نتیجه می‌رسد که شاید اگر نماز بخواند و دعا کند خدا هم آرزویش را برآورده کند. بعدِ یکی دو نماز و دعا به شیوه‌ی کاملاً مخفی، هم کار پیدا می‌شود هم خواستگار و مسأله این است که رئیس همان خواستگار است و دختر نمی‌تواند‌ به‌سادگی برایش توضیح بدهد که تازگی‌ها نمازخوان شده. این ظاهراً همان رازِ سربه‌مُهری‌ست که چیزی نمانده آینده‌ی دختر را خراب کند. بازیِ لیلا حاتمی مثلِ بیش‌ترِ فیلم‌هاش دیدنی‌ست. نتیجه‌ی کار؟ به دیدنش می‌ارزد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱


فیلم‌های روزِ هشتمِ جشنواره

 

 

 

کلاسِ هنرپیشگی (علیرضا داوودنژاد)

یک فیلمِ خانوادگیِ دیگر از داوودنژاد، این‌بار در مُتل قو. وقتی زندگی به فیلم تبدیل می‌شود، یا وقتی صحنه‌ی فیلم همان پشتِ صحنه است. فیلم‌سازیِ خانوادگی حالا دیگر به یکی تجربه‌ها یا سرگرمی‌های گاه و بی‌گاهِ داوودنژاد تبدیل شده و بعضی از این فیلم‌های خانوادگی اتّفاقاً بهترین فیلم‌های کارنامه‌ی او در این سال‌ها هستند. این‌بار از اوّل تأکید می‌شود که آن‌چه پیش روی تماشاگر است، چیزی جز فیلم نیست و اعضای خانواده نقشِ خودشان یا نقشی شبیه خودشان را بازی می‌کنند. یک داستانِ کاملاً خانوادگی و ادای دینی به سینما. نتیجه‌ی کار؟ باید دید.

 

 

 

تاج‌محل (دانش اِقباشاوی)

فیلمی در آبادانِ این سال‌ها که شبیه فیلم‌های معمول و متداول نیست. نکته‌ی اساسیِ تاج‌محل این است که هرچند داستانش در آبادان اتّفاق می‌افتد امّا صرفاً فیلمی برای آبادانی‌ها نیست. شهر جذّاب‌تر از آن چیزی‌ست که خیال می‌کنیم و مرد و زنِ اصلیِ فیلم آن‌قدر خوبند که یک ساعت و نیم تماشاگر را روی صندلی نگه دارند. فیلمی جمع‌وجور، بی‌نهایت کم‌هزینه، جذّاب و اندکی تلخ درباره‌ی مصیبتی به‌نامِ زیستن و همه‌ی حاشیه‌هایی که زندگی را به کامِ آدم تلخ می‌کنند. با این‌همه پایانِ فیلم امیدوارانه است و دل به آینده خوش می‌کند. نتیجه‌ی کار؟ باید دید.

 

 

استرداد (علی غفّاری)

فیلمی فاخر با بودجه‌ای بسیار و امکاناتِ بسیار درباره‌ی بخشی از تاریخِ (تقریباً) معاصر. فیلمی تاریخی درباره‌ی شمش‌های طلایی که اتحّاد جماهیرِ شوروی می‌بایست به‌ازای غرامت به ایران می‌پرداخت. یک داستانِ معمّایی/ جاسوسی با بازیگرانِ ایرانی و روس که بیش‌تر شبیه فیلم‌های تلویزیونیِ عصرِ جمعه ا‌ست. نمایی در فیلم هست که استالین سیگارِ به لب از جا برمی‌خیزد و پیش می‌آید و شباهتِ بازیگر به استالین آن‌قدر کم است که می‌شود پیشِ خود فکر کرد واقعاً چه نیازی به این کار بوده؟ نتیجه‌ی کار؟ به دیدنش نمی‌ارزد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱


فیلم‌های روزِ هفتمِ جشنواره

 

 


چه خوبه که برگشتی (داریوش مهرجویی)

بعد از جهانِ هولوگرافیک (آسمانِ محبوب) و فنگ شویی (نارنجی‌پوش) این‌بار نوبتِ سنگ‌درمانی‌ست و البته بشقاب‌پرنده و چیزهای شگفت‌انگیزِ دیگر. یک فیلمِ ظاهراً کمدی درباره‌ی دو دوست که دوستیِ دیرینه‌شان کم‌کم دچارِ خدشه می‌شود. یکی رضا عطاران است و یکی حامد بهداد. امّا نارنجی‌پوش (با همه‌ی ضعف‌هاش) در مقایسه با چه خوبه که برگشتی یک کمدیِ اکشنِ بامزّه محسوب می‌شود! فیلمِ دیگری در ادامه‌ی فیلم‌های عجیب‌وغریب و باورنکردنیِ دوره‌ی متأخرِ کارنامه‌ی مهرجویی که خبر از تغییرِ دنیای فیلم‌ساز می‌دهد. نتیجه‌ی کار؟ به دیدنش نمی‌ارزد.

 

 

 

دهلیز (بهروز شعیبی)

فیلمی از نسلِ تازه‌ی سینمای ایران. داستانی شهری درباره‌ی قصاص. داستانِ معلّمی که سر از زندان درآورده و همسری که در جست‌وجوی راهی‌ست برای نجاتِ او و پسرکی که تازه فهمیده پدرش همه‌ی این سال‌ها را در زندان گذرانده. فیلمِ جذّابی‌ست؛ امّا نیمه‌ی اوّلِ فیلم بی‌نهایت کُند است. شاید اگر کارگردان برای نمایش عمومی نیمه‌ی اوّلِ فیلمش را از نو تدوین کند دهلیز دیدنی‌تر شود. نتیجه‌ی کار؟ به دیدنش می‌ارزد.

 

 

دربند (پرویز شهبازی)

فیلمِ دیگری از کارگردانِ نفسِ عمیق؛ این‌بار درباره‌ی یک نسلِ چهارمی در تهرانِ این روزها. داستانِ گرفتاریِ دخترِ دانشجوی شهرستانی در دامی ناخواسته و همه‌ی مصائبی که بعد از این در تهرانِ مخوف پیش می‌آید. لحظه‌های دیدنی، موقعیت‌های جذّاب، دو بازیِ دیدنی و دیالوگ‌های به‌جا بخش‌هایی از فیلم را حقیقتاً دیدنی کرده. همه‌ی سعیِ کارگردان این بوده که در بازسازیِ موقعیت‌ها و دیالوگ‌ها تابعِ واقعیت باشد.. نتیجه‌ی کار؟ باید دید.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱


فیلم‌های روزِ ششمِ جشنواره

 

 

رسوایی (مسعود ده‌نمکی)

نامِ فیلم و کارگردان کفایت می‌کند.

 

 

 

خسته نباشید! (محسن قرایی)

فیلمی کوچک و جمع‌وجور از نسلِ تازه‌ی سینمای ایران و فیلمی از رضا میرکریمی به‌عنوانِ تهیه‌کننده. داستانِ زنی ایرانی و شوهرِ کانادایی‌اش که در سفری به ایران و کرمان باید تلخیِ از دست رفتنِ پسرشان را فراموش کنند. بخشِ اعظمِ فیلم به زبانِ انگلیسی‌ست و دو بازیگرِ اصلی (غوغا بیات و جلال فاطمی) به همین زبان حرف می‌زنند و حرف‌های‌شان روی پرده زیرنویس می‌شود. بخش‌هایی از فیلم حقیقتاً دیدنی‌ست؛ بانمک و جذّاب. به دیدنش می‌ارزد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱


فیلم‌ِ روزِ پنجمِ جشنواره

 

 


حوضِ نقّاشی (مازیار میری)

یک ملودرامِ ایرانی درباره‌ی زوجی که هر دو عقب‌مانده‌ی ذهنی‌اند؛ یکی بیش‌تر و یکی کم‌تر. داستانِ گرفتاریِ ناگهانیِ این زوج با پسرِ دبستانی‌شان و همه‌ی گرفتاری‌هایی که بعد از این پیش می‌آید. فیلمِ دیگری از منوچهر محمّدی به‌عنوانِ تهیه‌کننده. فیلمی که در بعضی صحنه‌ها اشکِ تماشاگرش را درمی‌آورد و در بعضی صحنه‌ها می‌خنداندش. داستانی نسبتاً متفاوت از تهرانِ این روزها با تکیه روی شخصیت‌هایی که معمولاً جایی در فیلم‌های ایرانی ندارند. نتیجه‌ی کار؟ دیدنش بد نیست.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱


فیلم‌های روزِ چهارمِ جشنواره

 

 


اشیاء از آن‌چه در آینه می‌بینید به شما نزدیک‌ترند (نرگس آبیار)

یک داستانِ کاملاً زنانه درباره‌ی زنی ساده که سادگی‌اش هیچ ربطی به تهرانِ این سال‌ها ندارد و هیچ‌کس جز خودش معنای این سادگی را نمی‌فهمد. داستانِ جزئیاتِ زندگیِ زنی باردار که ویارِ خوردن دارد و برای جبرانِ کاری که کرده پا روی اصولش می‌گذارد؛ دزدکی سر زدن به خانه‌ی همسایه و زیر و رو کردنِ ظرف‌ها. فیلم یادآورِ بخش‌هایی از به همین سادگی (رضا میرکریمی)‌ست؛ با این تفاوتِ لیلاخانمِ این فیلم به رفتن فکر نمی‌کند؛ ماندن را ترجیح می‌دهد و در جست‌وجوی شادی‌های کوچک است. نتیجه‌ی کار؟ به دیدنش می‌ارزد.

 


قاعده‌ی تصادف (بهنام بهزادی)

اشاره‌های آشکاری در فیلم هست که قاعده‌ی تصادف را به تنها دو بار زندگی می‌کنیم پیوند می‌دهد؛ در عنوان‌بندیِ فیلم گوشه‌ی پوسترِ فیلمِ قبلیِ کارگردان را می‌شود دید؛ یکی از چند شخصیتِ اصلیِ فیلم اسمش شهرزاد است؛ گوی‌های آنیسه را روی میز می‌بینیم و روستای خیالیِ لیو این‌جا هم شهرزاد را به خود می‌خواند. امّا قاعده‌ی تصادف واقعاً هیچ ربطی به تنها دو بار زندگی می‌کنیم ندارد؛ فیلمِ دیگری‌ست با روش و شکل و مسیری دیگر؛ فیلمی آشکارا اجتماعی‌تر و انتقادی‌تر که دغدغه‌ی نسلِ چهارم را مطرح می‌کند؛ یا دست‌کم می‌خواهد گوشه‌ای از زندگی‌شان را نشان دهد، سرشار از دیالوگ در هفده پلان‌سکانس. نتیجه‌ی کار؟ باید دید.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱


فیلم‌های روزِ سوّمِ جشنواره

 

 


روزِ روشن (حسین شهابی)

فیلمِ اجتماعی؟ فیلمِ شهری؟ انتخاب با شماست. کارِ اوّلِ کارگردانی چهل‌وهفت ساله که دنبالِ راهی برای نمایشِ تلخی‌های جامعه می‌گردد؛ بی‌آن‌که فیلمش (و خودش) متّهم به سیاه‌نمایی شوند. فیلمی داستان‌گو و سرشار از دیالوگ که از همان ابتدا قاعده را بر گفتن می‌گذارد، نه تصویر کردن. تلاشِ یک زن و یک راننده‌ی آژانس برای قانع کردنِ کارمندانِ یک شرکت که در دادگاه حقیقت را بگویند و اجازه ندهند مردی بی‌گناه بالای دار برود. نتیجه‌ی کار؟ دیدنی.

 


برلین ٧ ــ (رامتین لوّافی‌پور)

فیلمی در بابِ مصائبِ مهاجرت به اروپا و همه‌ی سختی‌هایی که مهاجرانِ اهلِ خاورمیانه باید تحمّل کنند تا فرصتی برای زندگی در اروپای آزاد پیدا کنند. داستان‌ِ عراقی‌ها، کُردها و ایرانی‌ها. شبیه این موقعیت را پیش‌تر در فیلم‌هایی که به مهاجران در اروپا پرداخته‌اند دیده‌ایم. نتیجه‌ی کار؟ متوسّط. اصلاً چرا ایرانی‌ها باید فیلمی درباره‌ی سختیِ زندگیِ عراقی‌ها در آلمان بسازند وقتی نتیجه‌اش می‌شود برلین ٧ ــ؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱


فیلمِ روزِ دوّمِ جشنواره

 

 


آسمانِ زردِ کم‌عمق (بهرام توکّلی)

آسمانِ زردِ کم‌عمق ادامه‌ی منطقیِ پرسه در مه است و البته جسورتر از آن. فیلمی‌ شخصی‌ست که توکّلی می‌بایست بعدِ آن فیلم می‌ساخت؛ اگر نمایشِ عمومیِ فیلمش مدّت‌ها به تعویق نمی‌افتاد. فیلم آشکارا شبیه فیلم‌های معمول و متداولِ سینمای این سال‌های ایران نیست؛ بیش‌تر به تجربه‌های مستقلِ سینمای امریکا و اروپا شبیه است و هیچ بعید نیست جسارتش بابِ طبعِ شماری از تماشاگران نباشد. روایت‌ِ زندگیِ این زوجِ گرفتار که یکی اسیرِ افسردگی و توهّم و میلِ تباهی‌ست و یکی اسیرِ روزمرّگی‌های زندگی، روایتی خطّی ندارد؛ مُدام در رفت‌وآمد است در این خانه‌ی پوسیده‌ی رو به ویرانی و در فاصله‌ی این رفت‌وآمدهاست که گوشه‌هایی از دنیای‌شان را می‌بینیم؛ دنیای پریده‌رنگِ زشتی که هیچ ربطی به سرسبزیِ دنیای آوای موسیقی/ اشک‌ها و لبخندها ندارد؛ دنیای ایده‌آلی که رسیدن به آن انگار فقط در خواب ممکن است؛ خوابِ ابدی. نتیجه‌ی کار؟ بسیار دیدنی. از دست نباید داد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱


فیلم‌های روزِ اوّلِ جشنواره

 

 


هیچ‌کجا، هیچ‌کس (ابراهیم شیبانی)

بازی با زمان؟ زمانِ قطعه‌قطعه؟ ساختارِ موزائیکی؟ فیلم‌ساختن به سبکِ ٢١ گرم؟ هیچ ایرادی ندارد. تجربه‌ی هیجان‌انگیزی هم هست. امّا با دیدنِ هر فیلمی که زمان را قطعه‌قطعه می‌کند می‌شود از خود سئوال کرد که اگر زمان به‌هم‌ریخته نبود و خطّی روایت می‌شد چه اتّفاقی می‌افتاد؟ هیچ‌کجا، هیچ‌کس زمانِ به‌هم‌ریخته‌ای دارد؛ زمانی قطعه‌قطعه، امّا اگر زمانِ فیلم خطّی بود هم هیچ اتّفاقی نمی‌افتاد. شاید نیم‌ساعتِ اوّلِ فیلم را صرفِ کنارِ هم نشاندنِ قطعه‌های پراکنده نمی‌کردیم که ببینیم ماجرا از چه قرار است. داستانِ معمّایی/ پلیسیِ فیلم بدونِ این زمانِ قطعه‌قطعه داستانی معمولی‌ست. نتیجه‌ی کار؟ فیلمی معمولی.

 


گناه‌کاران (فرامرز قریبیان)

احتمالاً بهترینِ فیلمِ فرامرز قریبیان به‌عنوانِ کارگردان است. یک فیلمِ داستان‌گوی سرگرم‌کننده‌ی معمّایی/ پلیسی که الگویش داستان‌های پلیسیِ امریکایی و مهم‌تر از آن فیلم‌های پلیسیِ امریکایی و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها سریال‌های پلیسیِ امریکایی‌ست و اصلاً خجالت نمی‌کشد که تماشاگرش با دیدنِ صحنه‌های فیلم یادِ نمونه‌های اصلی بیفتد. فضای فیلم هم آشکارا یادآور همان فیلم‌هاست؛ به‌خصوص که پلیس‌های آگاهی بارانی به تن دارند و طوری هفت‌تیر می‌کشند که معلوم باشد تیراندازی‌شان حرف ندارد. مقایسه‌ی گناه‌کاران با فیلم‌هایی که شماری از هم‌نسل‌های قریبیان سال به سال می‌سازند نشان می‌دهد که پُرشمارکردنِ فیلم‌های کارنامه هیچ افتخاری ندارد. نتیجه‌ی کار؟ فیلمی دیدنی. 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱


فیلم‌های هشتمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

   نارنجی‌پوش (داریوش مهرجویی)

نارنجی‌پوش

   فیلمِ عجیبِ دیگری ساخته‌ی یکی از بهترین کارگردان‌های ایران که (ظاهراً) دنیای تازه‌ی‌ خود را به چیزهای دیگر ترجیح می‌دهد. این‌جا (البته) خبری از ماوراء نیست و درعوض فنگ شویی جای جهانِ هولوگرافیک را گرفته؛ این‌که تا دنیای بیرون پاکیزه و مرتّب نباشد، دنیای درون پاکیزه و مرتّب نمی‌شود و درست به همین دلیل عکّاسِِ معقولِ فیلم هوسِ تمیزکردنِ خیابان‌ها به سرش می‌زند و می‌شود رفتگر و عکسش می‌شود عکسِ یکِ همه‌ی روزنامه‌های کشور. با زنش که استادِ یکی از مهم‌ترین دانشگاه‌های دنیاست دعوا می‌کند و می‌گوید این‌جا ماندن را ترجیح می‌دهد و حاضر نیست پسرش را به خارج بفرستد و همه را تشویق می‌کند که دست در دستِ هم دهند به مهر و شهرِ خود را پاک کنند تا بعد از پاک‌شدنِ شهر نوبت به پاک‌شدنِ ذهن‌شان برسد.

   امّا مسأله این نیست که تمیزکردنِ شهر ایرادی دارد، که ندارد؛ این است که نگاهِ سرخوشانه‌ی فیلم به رفتگرشدن و جاروکردنِ شهر فرقِ زیادی با سرخوشی‌های دیگرِ حامد ندارد و رفتگری هم درست مثلِ عکّاسی برایش، بیش از همه، یک تفریح است و اساساً باید تفریح کرد تا زندگی لذّت‌بخش شود.   

   دنیای عجیبی دارد کارگردان. غیرِ این چه می‌شود نوشت؟

   بیداری (فرزاد مؤتمن)

بیداری

   فیلمِ بدِ دیگری از فرزاد مؤتمن. یک داستانِ (ظاهراً) ماورائی که تماشاگرش را به خنده می‌اندازد؛ بس‌که ساده‌دلانه است و بس‌که ظاهری غیرحرفه‌ای دارد. به‌نظر می‌رسد سه فیلمِ هفت پرده، شب‌های روشن و صداها استثناهای کارنامه‌ی فرزاد مؤتمن بوده‌اند. فیلم واقعاً سردستی و بی‌رمق و کم‌جان است و چه بد و چه حیف.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠


فیلم‌های هفتمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

   برف روی کاج‌ها (پیمان معادی)

برف روی کاج‌ها

   فیلمِ خوبی‌ست؛ دیدنی و دل‌نشین و قابلِ قبول، و در مقایسه با بیش‌ترِ فیلم‌های این دوره‌ی جشنواره چند پلّه بالاتر می‌ایستد، امّا فیلمِ کاملی نیست و (شاید) با فیلم‌نامه‌ای منسجم‌تر و دقّت در جزئیاتی که قرار بوده (و باید) جای خالیِ چیزهای دیگری را پُر کنند (احتمالاً) فیلمِ بهتری می‌شد. فیلم (خوش‌بختانه) ربطی به سینمای اصغر فرهادی ندارد و همه‌ی حدس و گمان‌ها درباره‌ی شباهتِ (احتمالیِ) فیلم با شیوه‌ی فیلم‌سازیِ فرهادی راه به جایی نمی‌بَرَد؛ چون فیلمی‌ست به شیوه‌ای دیگر و اصلاً مُدلِ فیلم‌سازیِ معادی در این اوّلین تجربه‌ی سینمایی‌اش، شباهتی به تجربه‌های (متنوّعِ) فرهادی در کارنامه‌ی پنج فیلمه‌اش ندارد؛ مگر این‌که خیال کنیم هر فیلمی درباره‌ی زوج‌ها، یا هر فیلم که در مکان‌های محدود می‌گذرد، فیلمی به سبکِ فرهادی‌ست.

   اوّلین ساخته‌ی معادی فیلمی شهری‌ست درباره‌ی زندگیِ (ظاهراً) آرامی که ناگهان با تلنگری (تلفنی) در هم می‌شکند و معلوم می‌شود این آرامش ساختگی بوده و زنِ زندگی تا به خود بیاید، می‌بیند چاره‌ای ندارد غیرِ کنارآمدن با تنهایی و تا به این تنهایی عادت کند، می‌بیند آدمِ دیگری سرِ راهش سبز شده که (ظاهراً) فرق‌های زیادی با آدمِ قبلی دارد؛ جوان است و خنده‌رو و بلد است دوست‌داشتن را با اشاره‌های چشم و حرف‌های بامزّه منتقل کند و بلد است اعتمادبه‌نفسِ ازدست‌رفته‌ی زن را به او برگرداند.

   فیلم محدوده‌ی کوچکی برای خودش دست‌وپا کرده و دنیای آدمِ اصلیِ فیلم همین محدوده‌ی کوچک است؛ خانه‌ای که هم خانه است و هم کلاسِ درس. زن پیانو درس می‌دهد و شاگردهایش، بیش‌تر، بچّه‌ها هستند؛ هرچند شاگردِ نوجوان و جوان هم دارد و آتشی که به جانِ زندگی‌اش می‌افتد کارِ یکی از همین شاگردهاست. امّا نکته این است که دنیای کوچکِ زن را کم‌کم کشف می‌کنیم و طبیعی‌ست معلّمی که پیانو درس می‌دهد، قاعدتاً، بخشی از وقتش را هم صرفِ نواختنِ پیانو و تمرینِ نواختن می‌کند؛ حتّا به نیّتِ این‌که ببیند کوکِ پیانو در نرفته باشد. بااین‌همه خبری از این نواختن نیست و درعوض بارها می‌بینیمش که با شیشه‌ای آب‌معدنی در دست پیاده‌روی می‌کند به‌قصدِ نرمشِ روزانه.

   بازی‌ِ مهناز افشار در فیلم خوب است؛ آن‌قدر خوب که بشود امیدوار (و مطمئن) بود دوره‌ی جدیدی در کارنامه‌ی بازیگری‌اش شروع شده. بازی‌های دیگرِ فیلم هم متقاعدکننده‌اند.

   امّا درباره‌ی سیاه‌وسفید بودنِ فیلم هم می‌شود نوشت؛ این‌که چرا سیاه‌وسفید، وقتی قواعدِ تصویرِ سیاه‌وسفید رعایت نشده؟ بااین‌همه می‌شود امیدوار بود که فیلمِ بعدی معادی بهتر از این باشد؛ فیلمی کامل‌تر و دیدنی‌تر.

    خوابم می‌آد (رضا عطّاران)

خوابم می‌آد

   کمدیِ خوبی‌ست؛ بامزّه است؛ موقعیت‌های بانمکی دارد و تماشاگرش را، گاه و بی‌گاه، می‌خنداند؛ هرچند فیلمِ یک‌دست و کاملی نیست و با این‌که سعی کرده نقطه‌ی پایانِ فیلم همان نقطه‌ی آغازش باشد، امّا قوّتِ نقطه‌ی آغاز را ندارد. درواقع، یک‌سوّمِ پایانیِ فیلم خبر از تغییرِ استراتژیِ فیلم‌ساز می‌دهد؛ کُمدی‌ای که، کم‌کم، جدّی می‌شود.

   فیلم مدام به سال‌های کودکیِ رضا (معلّمِ ساده‌دلی که هندسه و مثلثات درس می‌دهد) برمی‌گردد و این بازگشتِ (بامزّه) به کودکی، تماشاگر را (تا حدّی) به یادِ آنی هالِ وودی آلن می‌اندازد (دوستی‌اش با دخترِ همسایه؛ ضربه‌ی‌ توپی که به‌قولِ خودش به صورتش می‌خورد (!) و چشم‌هایش را ضعیف می‌کند؛ خیس‌کردنِ شلوارش و...)؛ همان‌طور که موقعیتِ دزدی (به‌نوعی) پول رو بردار و فرار کن را به یاد می‌آورد. بیش‌ترِ فیلم کمدیِ حساب‌شده‌ای‌ دارد، هرچند داستان که از نیمه می‌گذرد و آدم‌ربایی جای دزدی از مغازه‌ها را می‌گیرد، فیلم، آشکارا، از نفس می‌افتد. نکته این است که، دزدی، درواقع، اتّفاق نمی‌افتد و رضا، اصلاً، دزد نیست که بتواند دزدی کند. دزدی شوخی‌ست. ولی وقتی پای آدم‌رُبایی در میان است،‌ کار از شوخی می‌گذرد و جدّی می‌شود؛ یعنی آدم‌رُبایی اتّفاق می‌افتد.

   بخش‌های بانمکِ فیلم کم نیستند؛ مثلاً تصویرِ هنرپیشه‌ی هندی در مستراحِ خانه، یا فیلم‌دیدنِ رضا به‌نیّتِ سردرآوردن از حرفی که باید به دخترِ موردِ علاقه‌اش بزند (از کازابلانکا و بربادرفته تا گل‌های داوودی) و البته وقتی در کافه‌ای مشرف به دکّه‌‌ی پاستیل‌فروشیِ دخترِ محبوبش نشسته و مدام آب‌میوه‌های خنک و دلستر و چیزهایی از این دست می‌خورد و وقتی پیش‌خدمتِ کافه، برای آخرین‌بار، می‌پرسد باز هم نوشیدنیِ خنک می‌خواهد یا نه؛ جواب می‌دهد که این‌بار چیزی گرم می‌خواهد.

   فیلم علاوه بر عطّاران، یک اکبر عبدیِ دیدنی هم دارد که (تا حدّی) یادآورِ سال‌های اوجِ اوست: این‌بار در نقشِ مادری پیر و بی‌دندان که وقت و بی‌وقت نوکِ زبانش از دهان بیرون می‌آید و خاطرِ پسرش را حسابی می‌خواهد. شاید اگر در نیمه‌ی دوّمِ فیلم هم موقعیتی برای حضورِ پُررنگ‌ترش مهیّا می‌شد، اوّلین فیلمِ عطّاران دیدنی‌تر از این‌ها از کار درمی‌آمد.

   فیلم، قاعدتاً، یکی از پُرفروش‌ترین‌های (یا پُرفروش‌ترینِ؟)‌ سالِ آینده است و چه خوب.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠


فیلم‌های چهارمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

    پذیراییِ ساده (مانی حقیقی)

 

 پذیراییِ ساده


   فیلمِ خوبی‌ست و (احتمالاً) بهترین و کامل‌ترین فیلمِ مانی حقیقی در کارنامه‌اش. بیش‌تر شبیه کارگران مشغولِ کارند و (تا حدّی) آبادان. درواقع، ادامه‌ی (منطقیِ) راهی‌ست که با آن دو فیلم شروع شد (هرچند کم‌تر دیده شد) و شباهت (یا ربطی) به کنعان ندارد. فیلمی‌ست خُل‌خُلی، یا به تعبیری دیگر مَشَنگ؛‌ اگر منظور از خُل‌خُل‌بازی رویارویی با (یا بی‌واسطه‌دیدنِ) دنیایی باشد که، ظاهراً، معنا و هدفش را از دست داده و البته بخشِ عمده‌ی خُل‌خُل‌بازی هجوِ همین دنیا و مناسباتِ زندگیِ آدم‌هایی‌ست که این دنیا و زندگی در آن را جدّی گرفته‌اند.

   نکته‌ی اساسی، شاید، این است که خُل‌خُل‌بازیِ شخصیت‌های اصلیِ فیلم (که اصلاً عادی و متداول نیست) به فیلم هم منتقل شده و فیلم با نگاهی عاقلانه خُل‌خُل‌بازیِ این زوج را نشان نمی‌دهد؛ همان‌جور خُل‌خُلی‌ست و درجه‌ی خُل‌خُلی‌شان را (تا حدّی) بیش‌تر می‌کند. درعین‌حال، فیلمی‌ست که تماشاگرش را (تا حدّی) آزار می‌دهد (یا تحقیر می‌کند) و آزارِ دیگری، اصلاً، بخشِ عمده‌ی فیلم است.

   دو آدم (یک زن و یک مرد) که پول خیرات می‌کنند، ولی طرزِ برخوردشان با دیگران آزاردهنده است. از آزارِ دیگرانی که پول‌ها را می‌گیرند و، کم‌کم، می‌رسند به آزارِ خود. خنده‌ به دیگران تفریح‌شان است و همه‌چیز، انگار، به بازی شبیه است؛ بازیِ خنده‌داری که کم‌کم جدّی می‌شود و از فرطِ جدّیت اشک‌شان را درمی‌آوَرَد. بازیِ سختی (تفریحِ گرانی) هم هست؛ چون کیلومترها باید رانندگی کنند و در کوه و کمر و جاده‌های پُرپیچ و خم بروند تا برسند به جایی که آدمی باشد و از پولش بَدَش نیاید و بشود بابتِ این بدنیامدن تحقیرش کرد و در ازای تحقیر پنج میلیون تومان در یک کیسه‌ی پلاستکی جلوی پایش انداخت.

   همین است که این خُل‌خُل‌بازی، کم‌کم، مردِ فیلم را به‌هم می‌ریزد و تا آستانه‌ی جنون می‌بَرَدش؛ مردی که برای گُرگ‌ها دل می‌سوزاند و کنارِ آتشی روشن زمین می‌کَنَد و هر ضربه‌ای که به زمین می‌زند، انگار، ضربه‌ای‌ست به خودش تا دست‌آخر بعد از بازی با آن‌همه پول و به باد دادنِ پول‌ها جعبه‌ای بیسکوئیتِ ساده روبه‌رویش بگذارند و چشمش بیفتد به نامِ بیسکوئیت.  

   زندگیِ خصوصی (حسین فرح‌بخش)

 

زندگیِ خصوصی

 

  فیلمِ بدی‌ست و بدبودنش، صرفاً، برنمی‌گردد به این‌که شوکرانِ بهروز افخمی را بازسازی کرده و در عنوان‌بندیِ ابتدای فیلم و در عنوان‌بندیِ پایانی‌اش اشاره‌ای به این برداشت و بازسازی نکرده؛ برمی‌گردد به این‌که هوشمندیِ فیلمِ افخمی را ندارد و به‌جای ظرایفِ فیلم‌نامه‌نویسی و کارگردانیِ سنجیده، سرشار از دیالوگ‌های سطحی و کم‌مایه‌ای‌ست که شنیدن‌شان دردی را دوا نمی‌کند و، صرفاً، مایه‌ی افسوسِ تماشاگری می‌شود که شوکران را به یاد دارد.

   درعین‌حال مسأله این نیست که شوکران برداشتِ آزادِ افخمی از جذّابیتِ مرگبار بوده یا پنجره‌ی جلال مقدّم و حالا فیلم‌نامه‌نویس و کارگردانِ این فیلم برداشت و بازسازیِ فیلمِ مقدّم را حقّ خود می‌دانند؛ مسأله این است که موقعیت‌های شوکران سر از زندگیِ خصوصی درآورده‌اند، بی‌آن‌که اشاره‌ای به آن فیلم شود. اصلاً عجیب نیست که وقتی مردِ فیلم با زنِ جوان (اغواگر؟) طرف می‌شود، درباره‌‌ی صیغه حرف بزند و زن بگوید که به چیزی بیش از ازدواجِ موقّت فکر می‌کرده، و اصلاً عجیب نیست که حتّا کمی بعد از این دیالوگ‌ها دوربین در خیابان است و خاموش‌شدنِ چراغِ خانه‌ی زن را نشان می‌دهد، و اصلاً عجیب نیست که مرد ناگهان می‌بیند موبایلش نیست و زن می‌گوید موبایل را برداشته تا کسی مزاحم نشود، و اصلاً عجیب نیست که زن خبر می‌دهد باردار است، و اصلاً عجیب نیست که به خانه‌ی مرد می‌رود و می‌شود این فهرست را همین‌طور ادامه داد و رسید به این‌که فیلم‌نامه‌نویس و کارگردانِ این فیلم، هوشمندیِ افخمی را نداشته‌اند و دست‌آخر هفت‌تیری دستِ مرد داده‌اند تا گلوله‌ای توی سرِ زن شلیک کند؛ غافل از این‌که بخشِ عمده‌ای از اهمیتِ پایانِ شوکران برمی‌گردد به این‌که مرد، ناخواسته زن را کُشته.

   درعین‌حال سرشار از اشاره‌های (مثلاً) سیاسی‌ست (مدیرِ روزنامه‌ای که سال‌ها پیش پونز توی پیشانیِ دخترانِ بی‌حجاب می‌کوبیده؛ رزمنده‌ای که هرچند درجه‌ی سرداری دارد ولی کارگاهِ صنعتی‌اش را به هر جای دیگری ترجیح داده و...) و البته در غیابِ هوشمندی، شعار جای همه‌چیز را گرفته؛ درست مثلِ هر فیلمِ بدی که خودش را جدّی می‌گیرد.    

   بوسیدنِ روی ماه (همایون اسعدیان)

 

بوسیدنِ روی ماه

 

   فیلمِ (نسبتاً) خوبی‌ست که، البته، ربطی به طلا و مس ندارد. شخصیت‌های اصلیِ فیلم دو پیرزنِ همسایه‌اند که به‌واسطه‌ی سال‌ها دوستی، مثلِ دو خواهرند و البته چشم‌به‌راهِ پسرهای‌شان که، ظاهراً، جدایی بین‌شان ممکن نبوده و هردو با هم به جبهه رفته‌اند و با هم مفقودالاثر شده‌اند.

   نکته این است که حالا یکی از این دو پیرزن سخت بیمار است هیچ معلوم نیست چه‌قدر زنده می‌ماند و یکی به صرافتِ خوشحال‌کردنِ دیگری می‌افتد. پیکرِ یکی از پسرها، بعدِ سال‌ها، رسیده و آماده‌ی تشییع است و چه می‌شود اگر نامِ آن‌یکی پسر را رویش بگذارند و دلِ مادرش را شاد کنند؟

   طلا و مس در جست‌وجوی اخلاقِ عملی بود و دل‌کندن از اخلاقِ نظری و جابه‌جاییِ اصل و فرعِ زندگی و این فیلم، انگار، عملی‌بودنِ اخلاق و کاربُردش را زمینه‌ی کارش کرده؛ یعنی اخلاق را واردِ زندگی کرده و از نظریه به عمل رسیده؛ این‌که ازخودگذشتگی چه معنایی دارد و چگونه می‌شود از خود گذشت و دیگری را به خود ترجیح داد و درعین‌حال این‌که دروغ‌گفتن به هر قیمتی مُجاز و ممکن است یا نه، و این‌که (انگار) چیزی فراتر از چشمِ ظاهر هست که آدمی را به درکِ حقیقت وامی‌دارد؛ این‌که پاره‌های استخوانی در تابوت متعلّق است به پسرِ دردانه‌اش یا به متعلّق به او نیست و نمی‌شود چیزهایی از این دست را جعل کرد.

   بخشی از آرامش (و ای‌بسا کُندیِ) فیلم، برمی‌گردد به زندگیِ آرامِ دو پیرزن و صرفاً وقتی دوروبری‌های یکی از راه می‌رسند خانه شلوغ می‌شود؛ در غیرِ این صورت خانه آرام است و صرفاً خنده‌های گاه و بی‌گاهِ نوه‌ی نوجوان در تلفن است که فضای خانه را (تا حدّی) تغییر می‌دهد. مایه‌ی خوشحالی‌ست که اسعدیان مسیرِ سینمایی‌اش را (از نو) پیدا کرده و ادامه‌اش داده. فیلم، البته، به قوّتِ طلا و مس نیست و همین، شاید، شروعِ خوبی برای یک یادداشت درباره‌ی فیلم باشد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠


فیلم‌های دوّمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

   گشتِ ارشاد (سعید سهیلی)

 

گشتِ ارشاد


   فیلمِ بدی‌ست. کُمدی‌ باید از اوّل تا آخر کُمدی باشد و پای‌بندِ قواعدی که برای تماشاگرش می‌سازد؛ نه این‌که با تغییرِ لحن به فیلمی اجتماعی بدل شود و دست‌کم یک صحنه‌اش یادآورِ فیلم‌های (یکی از) مشهورترین کارگردان‌های فیلم‌های اجتماعی/ شهری باشد، یا ناگهان سروشکلِ فیلم‌های (مشهور به) معناگرا را پیدا کند و تماشاگرش را به شک بیندازد که نکند همه‌چیز خواب و خیال بوده.

   شاید توقّعِ دیدنِ فیلمی خوب و دیدنی از سعید سهیلی، اساساً، اشتباه باشد. همین است که فیلم حتّا در کُمدی‌ترین لحظه‌های داستان هم، صرفاً، به‌خاطرِ گذر از خطّ قرمزها و شوخی‌های (تاحدّی) رکیک و (ظاهراً) ممنوع و لودگی و چیزهایی از این دست تماشاگرش را می‌خنداند و در اوجِ خنده می‌خواهد گریه‌ی تماشاگرش را درآوَرَد؛ چون مردِ خلاف‌کارِ فیلم با جدّی‌ترین لحنِ ممکن رابین هودی می‌شود که با صدای بلند می‌گوید عاملِ همه‌ی بدبختی‌های جامعه‌ پول‌دارهای فاسدی هستند که خونِ مردمِ بیچاره را می‌مَکَند و زمینه‌سازِ دزدی‌های کوچکِ آن‌ها شده‌اند.

   همین است که این لحنِ جدّی کنارِ [با عرضِ معذرت] شوخی‌هایی مثلِ دیالوگِ «پرچمِ دشمن شورتِ ماست» که (لابد) قرار است (یکی از چند) صحنه‌ی مشهورِ قصّه‌‌ی عامّه‌پسندِ تارانتینو را به یادِ تماشاگرش بیاورد، یا تکرارِ چندباره‌ی حرف‌های مردِ سبیل‌کُلُفتی که [با عرضِ معذرت] ادّعا می‌کند فریدریش نیچه یک‌شب به خوابش آمده و هردو سبیل را بالا داده‌اند و لب‌ها را به هم چِسبانده‌اند (دقیقاً با همین کسره) و همه‌ی شور و انرژیِ نیچه از این طریق به مردِ سبیل‌کُلُفت منتقل شده و او از آن شب به بعد هرکسی را ببوسد شور و انرژیِ نیچه را به آن شخصی منتقل می‌کند، بیش‌تر مایه‌ی حیرتِ تماشاگر است تا خنده‌اش.

   شوخی‌های دیگری هم در فیلم هست که (گاهی) خنده‌دارند و گاهی یک‌راست از دلِ جوک‌ها و اس‌ام‌اس‌ها سر از فیلم درآورده‌اند. از آن فیلم‌هایی‌ست که نباید توقّع داشته باشیم داستانش منطقی‌ پیش برود. چیزی به‌اسمِ منطق این‌جا وجودِ خارجی ندارد.

   میگرن (مانلی شجاعی فرد)

 

میگرن


   فیلمِ بدی نیست، ولی معمولی‌ست. بُرشی از واقعیت است در یک مجموعه‌ی ساختمانی؛ سه واحدِ یک مجموعه و البته داستانِ زن‌های این مجموعه. بیش‌تر شبیه رمان‌ها و داستان‌های فریبا وفی‌ست؛ مثلاً پرنده‌ی من، که خواننده‌اش اگر داستان و شخصیت‌ها را دوست داشته باشد، خواندنش را تا به آخر تاب می‌آورد و کِیف می‌کند و اگر دوست نداشته باشد، داستان را کنار می‌گذارد و می‌رود سراغِ داستانی دیگر.

   ایرادِ اساسیِ فیلم، شاید، این است که نمی‌شود، یا سخت می‌شود، گذرِ زمان را حس کرد؛ این‌که هربار یکی از خانه‌ها و خانواده‌ها را می‌بینیم، چند روز چند و ساعت از ابتدای فیلم گذشته است. کُندیِ ضرباهنگِ فیلم هم هست؛ اتّفاقی نمی‌افتد؛ قرار هم نیست بیفتد، ولی شخصیت‌های فیلم اتّفاق‌های عجیبی نیستند و زن‌های مستأصلِ فیلم هم کم‌وبیش هم‌دلیِ تماشاگر را برمی‌انگیزند.

   پایانِ فیلم هم البته با لحنِ فیلم هم‌خوان نیست؛ کنار زدنِ پرده‌های همیشه‌کشیده‌ی خانه و آمدنِ نورِ آفتابِ عالم‌تاب به خانه، بیش‌تر، شبیهِ پایانی اجباری‌ست. چه باید گفت وقتی کارگردانِ (جوانِ) فیلم می‌گوید پانزده‌ دقیقه‌ی فیلمش را حذف کرده‌اند؟ اگر آن پانزده دقیقه می‌بود همه‌چیز بهتر و درست‌تر می‌شد؟ نمی‌دانیم؛ آن‌چه پیشِ روی ماست فیلمی‌ست بدونِ آن پانزده دقیقه.

   حتّا بدونِ آن پانزده دقیقه هم می‌شود به آینده‌ی کارگردانِ (جوانِ) فیلم امیدوار بود؛ هرچند شرطِ این امیدواری فیلمِ دوّم است؛ فیلمی که (البته) معلوم نیست کِی ساخته می‌شود.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠


فیلم‌های اوّلین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

   تلفنِ همراهِ رئیس‌جمهور (علی عطشانی)

 


   فیلمِ خوبی نیست. قرار بوده کُمدیِ موقعیتِ مفرّحی باشد درباره‌ی سیم‌کارتِ سابقِ رئیس‌جمهور که حالا رسیده دستِ یک راننده‌ی وانتِ ساده‌دل که صبح و شب گوشیِ تلفنش زنگ می‌خورد و همه با رئیس‌جمهور کار دارند. همه گرفتارند و می‌خواهند به مشکل‌شان رسیدگی شود؛ یکی معلّمی‌ست که می‌گوید دخترش را بی‌خودی گرفته‌اند و دخترِ دردانه‌اش بیمارِ قلبی‌ست و یکی پیرمردی که ظاهراً سال‌ها استادِ رئیس‌جمهور بوده و یکی سوپراستارِ سینما که می‌گوید مجلّه‌های زرد زندگی‌اش را به خاکِ سیاه نشانده‌اند و... داستان همین‌طور ادامه پیدا می‌کند.

   ایده‌ی جذّابی‌ست، ولی فیلم‌نامه‌ی فکرشده‌ای ندارد. زیادی معمولی‌ست و تکرارهای بی‌جا اساسی‌ترین ضربه را به فیلم‌نامه وارد کرده‌اند. امّا فیلمی که قرار بوده کُمدیِ موقعیتِ مفرّحی باشد، در نهایت، فیلمی معمولی و (ای‌بسا) حوصله‌سَربَر از کار درآمده که جنبه‌های غم‌بارَش بیش‌‌تر از جنبه‌های خنده‌دار‌ی‌ست که برایش در نظر گرفته‌اند. لهجه‌داشتنِ راننده‌ی وانتِ ساده‌دل (که هیچ شباهتی به صدای رئیس‌جمهور ندارد) موقعیتی اخلاقی ساخته تا بفهمد رئیس‌جمهوربودن کارِ سختی‌ست.

   با این‌همه آن‌چه پیشِ روی ماست حکایتی اخلاقی‌ نیست که تماشاگرش را به فکر وادارد؛ در خوش‌بینانه‌ترینِ شکلِ ممکنْ فیلمی‌ست (کاملاً) معمولی که دیدن یا ندیدنش واقعاً فرقی ندارد. جذّاب‌ترین بخشِ فیلم (احتمالاً) پایانِ آن است که (صرفاً) لبخندِ کم‌رنگی را روی لبِ تماشاگرش می‌نشاند. می‌ماند تأسّفِ تماشاگر از بازیِ مهدی هاشمی که، انگار، در نهایتِ بی‌حوصلگی، یا بی‌علاقگی، نقشِ اصلیِ را بازی کرده.

   یک سطر واقعیت (علی وزیریان)

 

یک سطر واقعیت


   این‌یکی هم (متأسّفانه) فیلمِ خوبی نیست. داستانِ (ظاهراً) پیچیده‌ی جوانِ (ظاهراً) فرهیخته‌ای که صاحبِ یک مؤسّسه‌ی غیرِ دولتی [اِن‌جی‌اُ] است و مجلّه‌ای فرهنگی/ هنری منتشر می‌کند [روی جلدِ مجلّه عکسِ احمد شاملوست و توی مجلّه خبری درباره‌ی ازدواجِ یک بازیگرِ سینما!]، در نهایت، داستانی‌ست درباره‌ی ساده‌دلی و (ای‌بسا) بلاهتِ آدمی که با وجودِ سواد و خواندنِ کتاب‌های بی‌شمار و از بَر بودنِ شعرها و نوشتن درباره‌ی فیلم‌ها و تئاترها و تجربه‌ی مستندسازی، گول می‌خورَد و زندگی‌اش را به باد می‌دهد؛ چون خیال می‌کند این‌جا‌ ماندن فایده‌ای ندارد.

   مسأله این نیست که این جوانِ (ظاهراً) فرهیخته انگار خبر ندارد در این دنیا آدم‌های کلاه‌بردار هم زندگی می‌کنند؛ آدم‌هایی که با یک تلفن می‌توانند زندگیِ آدم را نیست‌ونابود کنند؛ مسأله این است که جوانِ (ظاهراً) فرهیخته واقعاً کم‌تر از تماشاگری که فیلم را می‌بیند، می‌فهمد. اصلاً همین‌که ماجرای یک جایزه‌ی کلان پُررنگ و پُررنگ‌تر می‌شود، چیزِ عجیبی‌ست و نشانه‌های عجیب‌بودنش هم کم نیست؛ ‌استفاده از فَکس به‌جای ئی‌میل، تلفن‌های مُدام و هر چیزی که آدم را به شک می‌اندازد. امّا نتیجه‌ی کار اصلاً نتیجه‌ی قابلِ قبولی نیست؛ یک فیلمِ معمولیِ دیگر که ساخته‌شدنش اتّفاقِ مهمّی نیست و دیدنِ فیلم تماشاگرش را سرِ شوق نمی‌آوَرَد.

   و چه بد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠


از هر لحاظ ـ تکمله‌ای بر از این لحاظ

 

 

   یادداشتِ از این لحاظ را که می‌نوشتم هنوز مانده بود به شروعِ جشنواره و هنوز مانده بود تا برنامه‌ی روزِ اوّلِ جشنواره اعلام شود و باخبر شویم که ساعتِ شش و رُبعِ اوّلین روزِ جشنواره در بُرجِ میلاد قرار است بازیِ دو تیمِ پرسپولیس و استقلال را روی پرده نمایش دهند و تماشاگرانی که مانده‌اند بازی را بارها بزرگ‌تر از صفحه‌ی تلویزیونِ خانه‌شان خواهند دید.

   امّا هیچ‌وقت جایی خوانده‌ایم که در جشنواره‌ی فیلمِ کن، یا جشنواره‌ی فیلمِ ونیز، یا جشنواره‌ی فیلمِ برلین، یا جشنواره‌ی فیلمِ لوکارنو، یا جشنواره‌ی فیلمِ مونترال، یا جشنواره‌ی کارلو ویواری، یا جشنواره‌ی فیلمِ دهلی، یا هر جشنواره‌ی فیلمِ دیگری، بازیِ دو تیمِ مشهور را به‌جای یک فیلم روی پرده‌ی سینما نمایش دهند؟

   کسی خبر دارد در جشنواره‌ی فیلمِ کن، یا هر جشنواره‌ی فیلمِ دیگری، یک سئانس را به نمایشِ بازیِ بارسلونا و رئال، یا تیم‌های دیگر اختصاص داده‌اند یا نه؟ کارِ معمول و متداولی‌ست؟

  جشنواره‌ی فیلمِ فجر، انگار، از هر لحاظ جشنواره‌ی دیگری‌ست و شبیه هیچ جشنواره‌ای نیست.

   بعدِ تحریر: عکس، همچنان، تزئینی‌ست.   

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠


از این لحاظ

 

 

 

   جشنواره‌ی فیلمِ فجر اتّفاقِ مهمی نیست اگر فیلم‌های مهمی در این جشنواره نباشند و مهم‌ترین و بهترین کارگردان‌های ایران علاقه‌ای به شرکت در این جشنواره نداشته باشند. و اصلاً هیچ جشنواره‌ای اتّفاقِ مهمی نیست اگر فیلم‌های دیدنی و باکیفیتی پیشِ روی تماشاگرانش نگذارد و بهترین‌های سال را (دست‌کم به‌زعمِ هیأتِ انتخابِ آن جشنواره) کنارِ هم ننشاند و فهرستِ این فیلم‌ها را با افتخار منتشر نکند و از تماشاگرانش نخواهد که اگر جشنواره‌ای بهتر از این سراغ دارند نشان دهند.

   و جشنواره‌ی فیلمِ فجر هم، مثلِ هر جشنواره‌ی دیگری، گاهی، شماری از دیدنی‌ترین و باکیفیت‌ترین فیلم‌های سال را پیشِ روی تماشاگرانش می‌گذارد و فهرستِ این فیلم‌ها را با افتخار منتشر می‌کند. امّا این رسمِ همیشگیِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر نیست و خلاصه‌اش این‌که قاعده‌ای نیست که استثناء داشته باشد و درست عکسِ این است؛ یعنی استثنایی‌ست بر قاعده‌ای کلّی. و اصلاً عجیب نیست وقتی شمارِ دیدنی‌ترین و باکیفیت‌ترین فیلم‌های سال از شمارِ انگشت‌های یک‌ دست کم‌تر باشند، آن‌چه پیشِ روی تماشاگرِ جشنواره می‌مانَد فیلم‌ها‌ی متوسّط و معمولی و ای‌بسا بی‌کیفیتی‌ست که هیچ معلوم نیست چرا از بخش‌های اصلیِ جشنواره سر درآورده‌اند و هیأتِ انتخابِ جشنواره چرا خیال‌ کرده‌اند تماشای این فیلم‌ها برای تماشاگرانِ جشنواره لازم است، وقتی می‌شده تماشای این فیلم‌ها را به کسی پیشنهاد نکرد و جای این فیلم‌ها را به فیلم‌های دیگری بخشید.

   واقعیت این است که جشنواره‌ی فیلمِ فجر شباهتی به مهم‌ترین جشنواره‌های سینماییِ دنیا ندارد؛ یا شباهت‌هایش آن‌قدر کم‌رنگ است که، اصلاً، به چشم نمی‌آید؛ در خوش‌بینانه‌ترین شکلِ ممکن، جشنواره‌ی دیگری‌ست و شیوه‌ی دیگری دارد و تفاوت‌ها از همین‌جا شروع می‌شود. سال‌هاست هیچ سینماگرِ نام‌آشنایی دبیرِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر نبوده و ماه‌ها پیش از آن‌که جشنواره رسماً افتتاح شود این دبیرِ سینماگرِ نام‌آشنا نامِ داورانِ دوره‌ی بعدی را اعلام نکرده. همین است که نامِ داورانِ جشنواره، معمولاً، چند روزی مانده به جشنواره اعلام می‌شود و، گاهی، یکی دو روز مانده به شروعِ جشنواره و تماشاگران بیش از آن‌که مشتاقِ اعلامِ نامِ فیلم‌های برگزیده‌ی هیأتِ انتخاب باشند، مشتاقِ دانستنِ نامِ داورانی هستند که قرار است این فیلم‌ها را ببینند و بعد، قاعدتاً، در نهایتِ انصاف، داوری کنند و بهترین‌های سال را انتخاب کنند. و باز تفاوت این‌جاست که هیچ تماشاگری جشنواره‌ی فیلمِ فجر را، قاعدتاً، با نامِ داورانش، یا دبیرانش، به یاد نمی‌آورد و عجیب نیست اگر از او بپرسند داورانِ دوره‌ی (مثلاً) سی‌ویکم یا سی‌ودوّم چه‌کسانی بوده‌اند و دبیرِ آن دو دوره چه‌کسی بوده است، در جواب بگوید که یادش نیست؛ هرچند ممکن است به یاد بیاورد که در یکی از این دوره‌ها (یا همه‌ی دوره‌ها؟) شماری از فیلم‌های دیدنی را به‌جای بخشِ مسابقه به بخشِ مهمان فرستاده‌اند و به‌جای این فیلم‌های دیدنی فیلم‌هایی را در بخشِ مسابقه جای داده‌اند که حتّا به دردِ بخشِ مهمان هم نمی‌خورده‌اند.

   و از این‌ها که بگذریم، می‌رسیم به این‌که اصلاً چرا تماشاگرِ جشنواره باید این نام‌ها را به یاد بیاورد وقتی داورانِ دوره‌های مختلفِ جشنواره، معمولاً، هر دو سه سال یک‌بار بر صندلیِ داوریِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر تکیه می‌زنند و درباره‌ی فیلم‌ها نظر می‌دهند و بیانیه‌ی نهاییِ جشنواره را امضا می‌کنند؟ نکته این است که داوریِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر، انگار، همیشه قرار است نصیبِ نام‌هایی شود که یکی دو سال قبلِ این هم روی آن صندلی نشسته‌اند و، باز، به قیدِ قرعه نام‌شان برای داوریِ این دوره انتخاب شده است. جشنواره‌ی فیلمِ فجر اگر قرار است، واقعاً، جشنواره باشد، باید راهی پیدا کند و پای سینماگرانِ نام‌آشناتر را به داوری باز کند؛ سینماگرانِ نام‌آشنایی که به نشستن روی این صندلیِ داوری رضایت بدهند و نام‌شان اعتبارِ جشنواره شود.

   امّا، درعین‌حال، نکته این است که جشنواره‌ی فیلمِ فجر تفاوتِ مهمِ دیگری هم با مهم‌ترین و مشهورترین جشنواره‌های فیلمِ دنیا دارد؛ این‌که آن جشنواره‌ها، به‌مرور، صاحبِ چنان منزلت و ارزشی شده‌اند و قابلِ مقایسه با جشنواره‌های دیگر نیستند و این منزلت و ارزش، لابد، نتیجه‌ی فیلم‌هایی‌ست که پیش‌تر در این جشنواره روی پرده رفته‌اند، امّا جشنواره‌ی فیلمِ فجر سال‌هاست که منزلت و ارزشش را مدیونِ فیلم‌هایی‌ست که فُرمِ حضور در این جشنواره را پُر می‌کنند و هیأتِ انتخابِ جشنواره هم آن فیلم‌ها را در شمارِ فیلم‌های منتخب قرار می‌دهند و فهرست را به داورانِ جشنواره می‌سپارند.

   این است که برای تماشاگرِ ایرانیِ این فیلم‌ها، شاید، حضور یا عدمِ حضورِ فیلم‌ها در جشنواره‌ی فیلمِ فجر مهم نیست و اهمیتی ندارد که فیلمی نامزدِ چهار سیمرغ بلورین بوده یا دوازده سیمرغ. و همین است که، گاه و بی‌گاه، سیمرغ‌های جشنواره‌ی فیلمِ فجر می‌رسند به فیلم‌هایی که سلیقه‌ی تماشاگرانِ جشنواره نیست و برگزیده‌های جشنواره، گاه و بی‌گاه، فیلم‌هایی‌ هستند که اقبالِ عمومی ندارند.

   هرچند وظیفه‌ی هیچ جشنواره‌ای، قاعدتاً، این نیست که اقبالِ عمومیِ فیلم‌ها را در نظر بگیرد؛ که اگر کارِ جشنواره این بود، وقتی پنجاه‌ودو سالِ پیش تماشاگرانِ جشنواره‌ی فیلمِ کن ماجرای میکل‌آنجلو آنتونیونی را یک‌صدا هو کردند و گفتند حوصله‌شان از دیدنِ این فیلمِ کسالت‌بار سر رفته،‌ جایزه‌ی داوران را به فیلم نمی‌دادند و راهِ تماشاگران را می‌رفتند و حالا، پنجاه‌ودو سال بعد، نامِ داورانِ آن دوره در شمارِ کسانی ثبت می‌شد که، لابد، درکی از سینما ندارند.

   امّا این هم هست که مقایسه‌ی جشنواره‌ی فیلمِ کن (یا هر جشنواره‌ی بین‌المللیِ دیگری) با جشنواره‌ی فیلمِ فجر مقایسه‌ی درستی نیست؛ حتّا عنوانِ بین‌المللی‌ِ جشنواره‌ی فجر هم دلیلِ خوبی نیست برای این‌که بابِ چنین مقایسه‌ای باز شود؛ چون بخشِ بین‌المللِ جشنواره، در بهترین حالت، پذیرای فیلم‌هایی‌ست که از جشنواره‌های دیگر بازمانده‌اند و فرصتی برای حضور در آن جشنواره‌ها پیدا نکرده‌اند، یا پذیرای فیلم‌هایی‌ست که، پیش از این، در جشنواره‌های دیگر روی پرده رفته‌اند و حالا در قالب (و با نامِ) بهترین‌ها، یا گلچینِ شخصیِ جشنواره، یا دورِ دنیا در هشتاد روز، پیشِ چشمِ تماشاگرانی قرار می‌گیرند که دست‌شان، احتمالاً، به فیلم‌های مستقلِ آسیا یا امریکای لاتین نمی‌رسد و دی‌وی‌دیِ این فیلم‌ها را کنارِ پیاده‌روِ هیچ خیابانی در تهران پیدا نمی‌کنند.

   اتّفاقاً، اگر بخشِ بین‌المللِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر وظیفه‌ی اصلی و اساسی‌اش را کشفِ فیلم‌های قدرنادیده‌ی مستقل می‌دانست و صرفاً فیلم‌هایی را انتخاب می‌کرد که به‌دلایلی (از جمله نداشتنِ پخش‌کننده‌ی قوی) فرصتی برای حضور در جشنواره‌های دیگر نیافته‌اند، آن‌وقت جشنواره‌ی فیلمِ فجر هم، احتمالاً یکی از جشنواره‌های مهم و معتبری می‌شد که تماشاگران برای از راه رسیدنش روزشماری می‌کردند.

   کارِ مهمِ هر جشنواره‌ای، انگار، کشفِ استعدادهای تازه است؛ کشفِ خلّاق‌ترین‌ها و میدان‌دادن به این استعدادها؛ هرچند جشنواره‌ی فیلمِ فجر سال‌هاست خیالِ خودش را راحت کرده و فقط به نام‌های آشنا جایزه می‌دهد؛ امتحان‌پس‌داده‌ها.

   امّا جشنواره‌ی فیلمِ فجر هیچ‌کدامِ این کارها را نمی‌کند، یعنی علاقه‌ای به این کارها و این چیزها ندارد و به‌جای این‌ها کارِ خودش را می‌کند و راهِ خودش را می‌رود و انگار درست به همین دلیل جشنواره‌ای‌ست که شبیه هیچ جشنواره‌ای نیست.

   بعدِتحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

ـــــــ عنوانِ این یادداشت، نامِ کتابی‌ست نوشته‌ی نجف دریابندری

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠


شامِ آخر

 

 

   یک سال پیش نوشته بود «شما دعوتید به مهمانی‌ای که شبیه هیچ مهمانیِ دیگری نیست. به صرفِ ناهار و شام. برای هر وعده‌ غذایی تدارک دیده‌اند به سلیقه‌ی خودشان. مهم نیست که آن غذا را دوست دارید، یا ندارید.» و مهمانی، انگار، مثلِ سالِ پیش، در راه است و، انگار، دوباره مِنوی این رستورانِ بزرگ را پیشِ روی ما گذاشته‌اند به‌نیّتِ انتخاب و با لبخندی عجیب بالای سرمان ایستاده‌اند.

   امّا انتخاب این‌بار سخت‌تر شده؛ اسم‌های آشنای این مِنو کم‌تر است و اسم‌های ناآشنا بیش‌تر. منوی جلدچرمیِ طلاکوبِ اعلای میزبان هم، انگار، عوض شده؛ برّاق‌تر و سنگین‌تر از مِنوی زمستانِ قبل، امّا، بازکردن و ورق‌زدنش، انگار، دو دقیقه هم طول نمی‌کشد. بیش‌تر، انگار، پیش‌غذاست؛ غذاهای سبُکی که خوردن و نخوردن‌شان یکی‌ست و یکی دو صفحه‌ی آخر است که می‌رسیم به غذاها.

   تنوّعی در کار نیست. فعلاً که نیست. شاید تا روی صندلی جابه‌جا شویم اتّفاقی بیفتد. ولی، انگار، بعید است. چاره‌ای نداریم غیرِ انتخاب و تأسّی به آنتون اِگوی بداخمِ راتاتویی که هروقت هر غذایی روی میزش می‌گذاشتند اخم‌اش سرِ جایش بود و جوری غذا می‌خورد که، انگار، رغبتی به خوردنش ندارد و آخرِ کار هم سرآشپز را به بادِ انتقاد می‌گرفت. جشنواره‌ی فیلمِ فجر همین مهمانی‌ست و چیزی که پیشِ روی ماست، یک منوی جلدچرمیِ طلاکوبِ اعلاست پُر از اسم‌های ناآشنا و طبیعی‌ست که این‌جور وقت‌ها آدم به اسم‌های آشنا بیش‌تر اعتماد می‌کند؛ هرچند طعمِ غذای هیچ آشپزِ چیره‌دستی هم، همیشه یک‌جور نیست و همین توصیه‌کردن را، اساساً، به کاریِ سخت یا درواقع بیهوده‌ بدل می‌کند.

   فیلم‌هایی هست که دیدن و ندیدشان فرقی ندارد؛ هرچند تعبیرِ درستی نیست این جمله؛ چون ندیدشان، دست‌کم، مایه‌ی اتلافِ وقت نمی‌شود. اسم نخواهید. بستگی دارد به شما که نام و نشان‌شان را تشخیص می‌دهید یا نه.

   فیلم‌هایی هم هست که، حتماً، می‌بینیم‌شان و تماشای‌شان، انگار، بخشی از کارِ روزانه‌ی ماست. نارنجی‌پوشِ داریوش مهرجویی هم یکی از این فیلم‌هاست. فیلم‌های چندسالِ اخیرِ مهرجویی فیلم‌های عجیبی بوده‌اند و عجیب، انگار، صفتِ دور از ذهنی برای فیلم‌های چندسالِ اخیرِ مهرجویی نیست. عوالم (و نه عالَمِ) فیلم‌ساز در این سال‌ها عوض شده است و فیلم به فیلم می‌شود این تغییر را دید. باید دید نارنجی‌پوش چه فیلمی‌ست.  

   فیلم‌هایی هم هست که کنجکاوی‌برانگیز است و این کنجکاوی، انگار، برمی‌گردد به سابقه‌ی فیلم‌ساز، یا به شنیده‌ها. پذیراییِ ساده‌ی مانی حقیقی هم یکی از همین فیلم‌هاست که، انگار، به فیلم‌های پیش از کنعان شبیه است و همین درجه‌ی کنجکاوی را بالا می‌بَرَد. همین‌طور است برف روی کاج‌های پیمان معادی؛ اوّلین فیلمِ فیلم‌نامه‌نویس و (حالا) بازیگرِ شناخته‌شده‌ی سینما (و این‌روزها تئاتر). یا رضا هرگز نمی‌خوابدِ رضا عطّاران که این‌یکی هم تجربه‌ی اوّلِ کارگردان است و بعید است کسی کنجکاو نباشد که فیلمِ اوّلِ این بازیگرِ کُمدی را نبیند؛ خصوصاً این‌که اکبری عبدی هم در این فیلم نقشِ عجیبی را بازی کرده. یا تهرانِ هزاروپانصد بهرام عظیمی که نتیجه‌ی یک کارِ چندساله است و در این سال‌ها چندباری درباره‌اش حرف زده‌اند. یا بی‌خود و بی‌جهتِ عبدالرضا کاهانی که از هیچ به اسب حیوانِ نجیبی است رسید و این‌بار، انگار، خواسته فیلمی با زمانِ واقعی بسازد. یا بوسیدن روی ماهِ همایون اسعدیان که طلا و مس‌اش آن‌قدر خوب و دیدنی بوده که چشم‌به‌راهِ فیلمِ تازه‌اش باشیم. یا مستندِ کهریزک چهار نگاهِ رخشان بنی‌اعتماد، پیروز کلانتری، محسن امیریوسفی و بهمن کیارستمی که، قاعدتاً، کنجکاوی‌برانگیز است. 

    فیلم‌هایی هم هست که باید دید؛ چون تکلیفِ تماشاگرش را با فیلم‌های بعدیِ فیلم‌ساز روشن می‌کند. آمین خواهیم گفتِ سامان سالور یکی از همین فیلم‌هاست؛ فیلمِ بعدیِ کارگردانِ سیزده پنجاه‌ونُه که از سینمای تجربی به سینمای حرفه‌ای رسید و بدترین فیلمِ کارنامه‌اش را ساخت. می‌شود فیلمِ دوّمِ سالور را دید و آن‌وقت درباره‌ی دیدن یا ندیدنِ فیلم‌های بعدی‌اش تصمیم گرفت. همین‌طور است پُلِ چوبیِ مهدی کرم‌پور. فیلم‌های دیگری هم هست. حتماً هست؛ امّا هنوز فهرستِ فیلم‌های منتخبِ هیأتِ انتخاب منتشر نشده است.

   ندیده نباید قضاوت کرد. فعلاً در مرحله‌ی آرزو هستیم و آرزوها هم همیشه محقّق نمی‌شوند، امّا فیلم‌هایی هم هست که، حتماً، می‌بینم‌شان و امیدوارم فیلم‌های خوبی شده باشند؛ دیدنی. پلّه‌ی آخرِ علی مصفّا یکی از این فیلم‌هاست؛ دوّمینِ فیلمِ سینمایی یکی از خوش‌قریحه‌ترین کارگردان‌های نسلِ تازه‌ی سینمای ایران که، از بختِ بدِ ما، بینِ فیلمِ اوّل و دوّم‌اش سال‌ها فاصله افتاده. همین‌طور است آزمایشگاهِ حمید امجد که هوش و قریحه‌‌ای مثال‌زدنی دارد و، شاید، همین است که آدم را به تماشای اوّلین فیلمِ سینمایی‌اش ترغیب می‌کند.

   امّا، درعین‌حال، جشنواره‌ عادتِ غریبی دارد که فیلم‌های خوب را روانه‌ی بخش‌های جنبی کند. این‌ است که همیشه باید پیِ نام‌های ناآشنا هم گشت. کارِ آسانی نیست، امّا بهترین‌های این جشنواره، گاهی، نام‌هایی هستند که نمی‌شناسیم‌شان؛ نام‌هایی که جشنواره جدّی‌شان نگرفته، ولی چه اهمیتی دارد؟ جشنواره مهم نیست، مهمْ دیدن است، کشف‌ِ فیلم‌های خوب و لذّت تماشای این فیلم‌ها. و همه‌ی این‌ها، البته، بستگی دارد به این‌که فیلم‌ها به هر دلیلی خط نخورند و فیلم‌های دیگری جای‌شان را نگیرند.

   از آینده کسی خبر ندارد؛ دارد؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠


فیلم‌های دهمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر...

   ... بی‌خودی عجله کردم و خودم را رساندم به سالن که «ناسپاس» [حسن هدایت] را ببینم؛ به این امید که شاید فیلمِ متوسّطِ قابلِ تحمّلی باشد، ولی فقط پانزده‌دقیقه‌اش را تاب آوردم و ریشِ ماشین‌شده‌ی «پوریا پورسُرخ»ی که قرار بود یکی از یارانِ خاصِ حضرتِ موسا باشد و «الناز شاکردوست»ی که بهش نمی‌خورد دخترِ «دانیال» باشد و دیالوگ‌هایی که در حدِ دیالوگ‌های نمایش‌های تلویزیونی بودند، عملاً،‌ حوصله‌ام را سر بُردند و به‌جای دیدنِ فیلم، از سالن بیرون زدم و سرم را به خواندنِ کتاب گرم کردم. این‌هم از روزگارِ ما... این هم از فیلم‌هایی که هیأتِ انتخاب پسندیده‌اند...

   چهل‌سالگی [علیرضا رئیسیان]

   در این‌که «چهل‌سالگی» داستان‌گوترین و سرراست‌ترین فیلمِ «علیرضا رئیسیان» است قاعدتاً نباید شک کرد. فیلم، عملاً، هیچ ربطی به «پرونده‌ی هاوانا» و «ایستگاهِ متروک» و تجربه‌های قدیمی‌تری مثلِ «سفر» و «ریحانه» ندارد و از این جهت جای شُکرش باقی‌ست که به فکر تماشاگرش بوده است. داستانِ فیلم هم یک‌جور اقتباس است از رُمانِ «چهل‌سالگی»، که بهترین داستانِ خانمِ «ناهید طباطبایی»‌ست. امّا فیلمِ «چهل‌سالگی» همان رُمانِ «چهل‌سالگی» نیست و فیلم‌نامه‌نویس که به‌نظرش رسیده مایه‌هایی از مثنویِ مولوی را در این داستان دیده، «داستانِ کنیزک و پادشاه» را هم به فیلم وارد کرده است. حالا، درواقع، با دو داستان طرفیم و توی داستانِ امروزی، آقای کارگزارِ بورس براساسِ داستانِ مثنوی خودش را آماده‌ی هر اتّفاقِ ناخوشایندی در زندگی می‌کند. امّا دخل و تصرّف‌هایی که در رُمانِ «چهل‌سالگی»شده خیلی بیش‌تر از این‌هاست و باید سرِ فرصت مقایسه‌ای کرد بینِ فیلم و کتاب و دید رُمان داستانش را بهتر تعریف کرده یا فیلم. عجالتاً، با این‌که «چهل‌سالگی» فیلمِ محبوبم نیست،‌ امّا به‌نظرم خیلی هم بد نیست و هیچ بعید نیست که در اکرانِ عمومی هم موردِ استقبال قرار بگیرد؛ بخصوص که «لیلا حاتمی» مثلِ همیشه خوب است و می‌درخشد و ستاره‌ی مجلس است...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸


فیلم‌های نُهمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر...

   ... اسمش بی‌برنامگی‌ست؟ قرار است (و روی این قرار از روزِ اوّل تأکید کرده‌اند) که دوشنبه عصر به بعد، هیچ فیلمی توی سالنِ‌ اصلیِ «کاخِ جشنواره» روی پرده نمی‌رود و ملّت یا می‌توانند بمانند و اختتامیه‌ی بخشِ بین‌الملل را ببینند، یا بروند خانه و استراحت کنند. طبیعی‌ست که استراحت مهم‌تر از دیدنِ اختتامیه‌ی بخشِ بین‌الملل است. امّا همه‌چی وقتی به‌هم می‌ریزد که بلندگوها خبر می‌دهند یکی از آن فیلم‌هایی که قرار بوده پنج‌شنبه روی پرده برود، بعدِ ساعتِ دهِ امشب نمایش داده می‌شود. چرا؟ کسی حرفی نمی‌زند. همه لبخند می‌زنند. هر چهره‌ای، قاعدتاً، با لبخند زیباتر است، امّا وقتی لبخند جوابِ بی‌برنامگی باشد، نتیجه‌اش این می‌شود که سالنِ اصلی، وقتِ نمایش یکی از بهترین‌های این دوره‌‌ی جشنواره پُر نشود و یک‌عدّه از آدم‌ها خانه را به سینما ترجیح دهند. یادم باشد فردا اگر دبیر جشنواره را دیدم، ازش بپرسم که واقعاً چرا دارید جشنواره برگزار می‌کنید وقتی همه‌چی این‌قدر بی‌برنامه است؟

   شبِ واقعه [شهرام اسدی]

   فیلمی از کارگردانِ «روزِ واقعه»؛ با این تفاوت که فیلم‌نامه‌ی «روزِ واقعه» نوشته‌ی «بهرام بیضائی» بود (و تازه کارگردان نتوانسته بود فیلم‌نامه را درست به فیلم برگردانَد و صرفاً کلمات را تبدیل کرده بود به تصویر) و فیلم‌نامه‌ی «شبِ واقعه» نوشته‌ی «همایون شهنواز» است که نقطه‌ی اوجِ کارنامه‌اش، هنوز، سریالِ «دلیرانِ تنگستان» است. امّا مسأله خوب‌بودن یا نبودنِ «شبِ واقعه» نیست، مسأله این است که اگر قرار است فیلمی عظیم و حرفه‌ای درباره‌ی یک آدمِ وطن‌دوست (دریاقُلی سورانی؛ مردی که آبادان را نجات داد) ساخته شود، همه‌چیزش باید عظیم و حرفه‌ای باشد؛ اوّل از همه فیلم‌نامه‌اش. امّا مثلِ روز روشن است (و توی عنوان‌بندیِ پایانِ فیلم هم آمده) که شخصیتِ «دریاقُلی» و دیالوگ‌هایش، بیش‌تر از آن‌که کارِ فیلم‌نامه‌نویس باشد، کارِ «حمید فرّخ‌نژاد» است. خیلی از شخصیت‌های فیلم فقط «حضور» دارند، بی‌آن‌که «حضور»شان فایده‌ای داشته باشد. و تازه یک شخصیتِ زن هم هست (بانوی شُعله‌ور؛ اسمی که در عنوان‌بندیِ پایانی آمده) که بود و نبودش فرقی ندارد. این از آن فیلم‌هایی‌ست که اگر «فرّخ‌نژاد» در آن حضور نداشت و نقشِ اصلی را هم بازی نمی‌کرد، دیدنش حقیقتاً تحمّل‌ناپذیر می‌شد؛ هرچند همین‌حالا هم طولانی‌بودنش و کِش‌داربودنش، گاهی وقت‌ها، مایه‌ی عذاب است. (تقریباً مطمئنم که این طولانی‌بودن خواسته‌ی کارگردان است، نه تدوین‌گر) قاعدتاً برای اکرانِ عمومی باید پانزده یا بیست‌دقیقه‌ی فیلم را قیچی کنند، وگرنه حوصله‌ی خیلی‌ها از دیدنِ فیلم سر می‌رود...

   فصلِ باران‌های موسمی [مجید برزگر]

   یکی از خوش‌قریحه‌ترین کارگردان‌های فیلم‌ کوتاه، بالأخره، اوّلین فیلم بلندش را ساخت و این اوّلین فیلم، قطعاً، یکی از بهترین‌های این‌ دوره‌ی جشنواره است (مثلِ پرسه در مِه و بدرود بغداد) که نشانی از سینمای رسمی را ندارد و خبر از آدم خوش‌سلیقه‌ای می‌دهد که می‌داند به‌روزبودن یعنی چی و آدمِ دوره‌ی خودش است و آدم‌های این دوره را هم می‌شناسد. این‌جوری‌ست که «فصل باران‌های موسمی»، یکی از معدود فیلم‌های جشنواره است که از علاقه‌ی سینمایی کارگردانش خبر می‌دهد؛ فیلمی شهری که ملال و دل‌مُردگی که آدمِ اصلی‌اش (یک پسرِ نوجوان) سخت بی‌انگیزه است. از ظاهرش نمی‌شود فهمید که چی می‌خواهد و چی نمی‌خواهد. امّا مهم‌تر از همه‌ی این‌ها این‌که فیلم بی‌خودی «شعار» نمی‌دهد، حرف‌های به‌نظرِ خودش «گُنده» (امّا توخالی) نمی‌زند و الکی کسی را هم «متّهم» نمی‌کند. به‌جای همه‌ی این‌ها داستانش را تعریف می‌کند؛ داستانی که اصلاً که روزمرّگی در آن نقشی اساسی دارد. شاید اگر کارگردانِ این فیلم می‌خواست، خیلی زودتر از این با فیلم‌های «بفروش» و بی‌کیفیت، یا فیلم‌های شعاریِ به‌ظاهر تفکّربرانگیز می‌توانست واردِ سینمای حرفه‌ای شود، امّا دمش گرم و سرش خوش باد که ترجیح داد یک فیلمِ «خوب» بسازد و مثلِ بعضی هم‌نسل‌هایش «اقتصاد» را بهانه نکند. «فصل باران‌های موسمی» داستانِ نوجوانی‌ست که چشمَش به روی دنیا باز می‌شود و بازی‌ای که برای خودش تدارک می‌بیند، کم‌کم آن‌قدر جدّی می‌شود که دیگر نمی‌تواند از دستش خلاص شود. خلوت و تنهاییِ این پسری که پدر و مادرش در آستانه‌ی طلاق هستند، خلوت و تنهاییِ عادّی و معمولی نیست و کم‌کم آن‌را با چیزی پُر می‌کند که وقتی بهش عادت می‌کند، می‌بیند پنجره‌ای بوده است به دنیای حقیقی. درعین‌حال، در «فصل باران‌های موسمی» چیزی به‌نامِ «شهر» آن‌قدر پُررنگ است که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت و بی‌آن‌که بخواهد «شعار» بدهد و کسی را «متّهم» کند، تماشاگرش را دعوت می‌کند به تماشای این محدوه‌ی عظیمی که دوروبرِ ما را گرفته. یک تلخی و رخوتِ غریبی در فیلم جریان دارد که احوالاتِ آدم را دگرگون می‌کند. شاید اگر فرصتِ تماشای دوباره‌ی فیلم دست بدهد (که امیدوارم این اتّفاق بیفتد) آن‌وقت بشود درباره‌‌اش چند کلمه‌ی جدّی نوشت و توضیح داد که چرا «فصل باران‌های موسمی» فیلمِ خوبی‌ست...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸


فیلم‌های هشتمین‌ روز جشنواره‌ی فیلم فجر...

 

   حاشیه بی‌حاشیه. برویم سر اصل مطلب...

   طهران تهران/ طهران: روزهای آشنایی [داریوش مهرجویی]

   ... مسأله این است که توقّع داشتیم «طهران: روزهای آشنایی» بهتر از این‌ها باشد و بهترین تکّه‌هاش، صرفاً، یادآورِ «اجاره‌نشین‌ها» و «مهمانِ مامان» نباشد. امّا واقعیت این است که «طهران: روزهای آشنایی» با این‌که نشانه‌های آشکار سینمای «مهرجویی» در آن پیداست، فیلمی در قدوقواره‌ی «مهرجویی» نیست. یک‌جاهایی‌ش می‌شود بی‌حوصلگی کارگردان را دید، یک‌جاهایی‌ش مهربانی و نوع‌دوستی و مهرورزیدن به دیگران زیادی پُررنگ است. توی «مهمانِ مامان» هم، البته، این‌چیزها بود و به‌قولِ دوستانِ ما «جواب می‌داد»، امّا چرا باید توی «طهران: روزهای آشنایی» هم همین‌چیزها را ببینیم؟ هیچ ایرادی ندارد که آدم‌ها که به‌هرحال بنی‌آدمند و در آفرینش ز یک گوهرند، چو عضوی به درد آورد روزگار، رسماً حس کنند که دِگر عضوها را نمانده قرار و بعد هم برای این‌که از محنتِ دیگران بی‌غم نمانند و بشود نام‌شان را نهاد آدمی، دست در دستِ هم نهند به مهر و خانه‌ی ویرانه را آباد کنند. ایده‌ی تهران/ طهران‌گردی در اوّلین روزِ سال، ایده‌ی بدی نیست و سرزدن به موزه‌هایی که کسی دیگر این‌وقتز سال حوصله‌شان را ندارد هم بد نیست و بچّه‌ها هم، به‌وقتش، شیطنت‌هایی می‌کنند که واقعاً به‌قولِ دوستانِ ما «باحال» است. درعین‌حال، اگر با فیلم مهربان باشیم، چیزهایی تویش کشف می‌شود که خبر از نمادین‌بودنش می‌دهد و داستان ادامه پیدا می‌کند. امّا غیر این‌ها چی؟ «طهران: روزهای آشنایی» فیلم حوصله‌سربَری نیست؛ تکّه‌های بامزّه دارد، گاهی هم دیالوگ‌های بانمکی ردوبدل می‌شود و آدم‌ها هم گاهی کارهایی می‌کنند که آدم را می‌خنداند، ولی آدم که برای خندیدن نمی‌رود فیلمی از «مهرجویی» ببیند، می‌رود فیلمی از «مهرجویی» ببیند که فیلمِ «خوبی» دیده باشد. پس صبر می‌کنیم تا فیلم بعدیِ «مهرجویی» که یک داستانِ «هولوگرافیک» است ظاهراً...  

   طبقه‌ی سوم [بیژن میرباقری]

  ... بیش‌تر کنج‌کاو بودم که ببینم نسخه‌ی ایرانیِ «مستخدمِ ماشینی» (هرولد پینتر) چه‌جوری از آب درآمده است و خب، جوابم را هم گرفتم؛ فیلمی که هرچند «بد» نیست، امّا به‌غایت کِش‌دار و طولانی‌ست و ایرادِ اصلی هم از فیلم‌نامه است، چون کارگردانیِ «میرباقری» خوب است و فیلم به فیلم هم کارگردانی‌ش دارد بهتر می‌شود. دو آدم اصلی فیلم، دو دخترند؛ یکی «مهناز افشار» و یکی «پگاه آهنگرانی». هیچ‌کدام‌شان هم آدم‌خوبه نیستند و هردو ریگی به کفش دارند و خُرده‌شیشه هم در عمقِ وجودِ هردوشان لانه کرده است. داستان‌هایی که شخصیت‌های انگشت‌شمار دارند، قاعدتاً، باید از «جذّآبیتِ» زیادی برخوردار باشند و مثلاً «تعلیق» داشته باشند. به‌نظرم وقتش رسیده که «میرباقری» حلقه‌ی آدم‌های دوروبرش را کمی بازتر کند و با یکی دو فیلم‌نامه‌نویس حرفه‌ای، یکی دو داستان‌نویسِ حرفه‌ای مذاکره کند و برای فیلم بعدی‌اش به یک داستانِ «جذّاب» برسد...

   بدرود بغداد [مهدی نادری]

   ... تا این‌جای کار، یکی از دو فیلمِ واقعاً خوبی که توی جشنواره دیده‌ام [اوّلی‌ش «پرسه در مِه» بود، ساخته‌ی بهرام توکّلی که کار دوّم کارگردانش است] یک فیلمِ «اوّل» که طبق‌معمول نادیده‌گرفته‌شده و به‌حاشیه‌رانده‌شده و هزاربار حرفه‌ای‌تر و بهتر و کامل‌تر از محصولاتِ فخیمه‌ای‌ست که در بخش اصلی جشنواره حضور دارند. (بخشی از کنج‌کاوی برای دیدنِ فیلم هم برمی‌گشت به توصیه‌ی «هوشنگ گلمکانی» در مجلّه‌ی فیلم که واقعاً توصیه‌ی خوبی بود. ممنون از این پیشنهادِ خوب.) درست است که بعضی تکّه‌های فیلم را می‌شود کوتاه‌تر کرد، امّا همین فیلمی که (فعلاً) نسخه‌ی ویدئویش را در سالنی کوچک دیدیم، گُلِ سرسبدِ جشنواره است و اگر عنوان‌بندیِ فارسیِ فیلم را ندیده بودیم و «مصطفی زمانی» و «پانته‌آ بهرام» را هم نمی‌‌شناختیم، خیال می‌کردیم یکی از آن فیلم‌های «ضدِ جنگِ» امریکایی‌ست که تولیدشان از دوره‌ی دوّمِ «جرج بوش» شروع شد و بهترین‌های‌شان فیلم‌های کوچکی هستند که خارج از سیستم ساخته می‌شوند. فیلم، با یک صحنه‌ی بوکس شروع می‌شود؛ رینگِ بوکس و مبارزه‌ای عجیب و عجیب‌تر از آن فیلم‌برداریِ این صحنه است. خب، طبیعی‌ست که آدم وقتی یادِ بوکس در سینما می‌افتد، به «گاو خشمگین» [مارتین اسکورسیزی]، یا «علی» [مایکل مان] فکر کند. این‌جوری‌ست که فیلم‌برداریِ این فیلم را هم می‌تواند با آن‌ها مقایسه کند و نتیجه‌ی خوبی هم بگیرد. امّا عجیب‌تر از این‌ها این‌که توی فیلم (به‌نظرم) فقط یکی دو جمله‌ی فارسی هست و بقیه‌اش یا عربی‌ست، یا انگلیسی و تماشای «مصطفی زمانی»‌ای که عربی را با لهجه‌ی عراقی حرف می‌زند و انگلیسی را هم با لهجه‌ی عربی، اصلاً آزاردهنده نیست و اتفاقاً خوب درآمده. همین‌طور است عربی‌حرف‌زدنِ «پانته‌آ بهرام» که درست مثلِ بازی‌اش عالی‌ست. فیلم، یک «مزدک میرعابدینی» هم دارد که در نقشِ سربازِ امریکایی (دانیل) می‌درخشد و انگلیسی را به‌لهجه‌ی امریکایی حرف می‌زند و با آن قامتِ درشت چیزی کم ندارد از امریکایی‌ها. به همه‌ی این‌ها اضافه کنید فیلم‌برداریِ «تورج اصلانی» را که نتیجه‌ی کارش، رسماً، قابل مقایسه است با فیلم‌بردارهای درجه‌یکِ آن‌ورِ آب و یک موسیقی (حاشیه‌ی صوتیِ عجیب‌وغریب) که کارِ «مسعودِ سخاوت‌دوست» است و یکی از غریب‌ترین موسیقی‌ها را ساخته. خلاصه کنم؛ «بدرود بغداد» یکی از بهترین فیلم‌های چندسالِ اخیرِ سینمای ایران است و امیدوارم پنج‌شنبه صبح، واقعاً، فرصتِ دیدنِ دوباره‌ی فیلم (این‌بار نسخه‌ای که به سی‌وپنج میلی‌متری تبدیل شده) فراهم شود و آن‌را را روی پرده‌ای بزرگ‌تر ببینم. از دست ندهید «بدرود بغداد» را...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸


فیلم‌های هفتمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر...

 

   ... جشنواره رسماً دارد به چیزی کسالت‌بار تبدیل می‌شود. بعضی (یا بیش‌ترِ؟) فیلم‌ها را نمی‌شود تحمّل کرد و باید بعدِ تماشای ده پانزده‌دقیقه، رسماً، قیدشان را زد و توی تاریکی، یک‌جوری درِ خروج را پیدا کرد و بیرون زد. این‌همه فیلم متوسّط، این‌همه فیلم بی‌ربط و ضعیف واقعاً برای چی ساخته شده‌اند؟ که آمار تولیدِ فیلم بالا برود؟ که جشنواره پُرنشاط و پُرفیلم باشد و تماشاگرانِ محترم حقِ انتخاب داشته باشند؟ امّا چه انتخابی؟ یکی از یکی بدتر و بین این فیلم‌ها، متوسّط‌ها، رسماً شاهکار محسوب می‌شوند و آدم دلش خوش است به این‌که، دست‌کم، یکی دو فیلم را تا آخر دیده و حوصله‌اش آن‌قدرها سر نرفته و نیازی به راه‌رفتن توی تاریکی و یافتن دستگیره‌ی درِ خروجی نبوده...

   هفت‌دقیقه تا پاییز [علیرضا امینی]

در این‌که یک سروگردن از فیلم‌های اخیر «امینی» بالاتر است، قاعدتاً، شکی نیست؛ یک همچه داستانِ تلخ و نفس‌گیری را به سرانجام رساندن اصلاً آسان نیست. یک تکّه‌هایی از فیلم، شبیهِ «چهارشنبه‌سوری» و «درباره‌ی الی...»‌ست، هرچند از نیمه‌ی فیلم به بعد، رسماً، ماجرا یک‌چیزِ دیگری‌ست و داستان هم جور دیگری پیش می‌رود. «هفت‌دقیقه تا پاییز» یک فیلم شهریِ واقعاً تلخ است درباره‌ی یک خانواده‌ی متلاشی و نابود که خوشی از آن رخت می‌بندد و چیزی که می‌ماند مصیبت و بدبختی و سیاهی‌ست. فیلم یک «محسن طنابنده» دارد که نمی‌دانم چرا ظاهرش شبیهِ «حمید فرّخ‌نژاد» است و یک «هدیه تهرانی» که بعدِ چندسال دوباره بازی کرده و یک «خاطره اسدی» که سعی کرده جلو «هدیه تهرانی» کم نیاورد و یک «حامد بهداد» که این‌دفعه زیاد دادوبیداد راه نینداخته و نقشِ آدمی نسبتاً معقول را بازی می‌کند. شاید اگر تصویربرداریِ فیلم حرفه‌ای‌تر (و بهتر) از این‌ها بود، نتیجه‌ی کار دیدنی‌تر می‌شد. و البته توی چندصحنه‌ی فیلم، وقتی آدم‌ها دارند با بغض و گریه حرف می‌زنند، شنیدنِ کلماتی که از دهان‌شان بیرون می‌آید، اصلاً آسان نیست. کاش فکری برای صدای فیلم بکنند...

   دموکراسی تو روزِ روشن [علی عطشانی]

   فیلم دیگری از کارگردانِ «پوستِ موز». یک فیلم کُمدیِ اجتماعیِ دفاع‌مقدّس با رگه‌های سیاسی و البته اشاره‌‌های آشکارِ «معناگرا» که یک آدم بانفوذ [محمّدعلی زم؛ رئیس سابق حوزه‌ی هُنری] تهیه‌کننده و البته بازنویسِ فیلم‌نامه‌اش بوده است. نتیجه‌ی کار، فیلمی‌ست که خطِ قرمزهای سینمای دفاع مقدّس و معناگرا را کمی جابه‌جا کرده و پای چیزهایی را به سینما باز کرده که بعید است دیگران بتوانند به این سادگی‌ها نزدیکش شوند. مسأله این نیست که آدم اصلی فیلم (امیر ستوده، با بازیِ حمید فرخ‌نژاد) همه‌ی سال‌های جنگ را توی جبهه بوده و بدنش پُر از ترکش است، مسأله این است که دنیای برزخ و سئوال‌وجواب را یک‌جور غریب و مُدرنی تصویر کرده و یک دیالوگ‌هایی توی فیلم ردوبدل می‌شود که توی فیلم‌های دیگر، به‌دلایلی واضح، نشنیده‌ایم. ظاهراً که فیلم پُرخرجی هم بوده است و حدودِ هشتصد میلیون خرجش کرده‌اند که نودتایش، بی‌کم‌وکاست، به «محمّدرضا گلزار» رسیده که در نقش فرشته‌ی مرگ، ظاهری شبیهِ «نئو»ی فیلم «ماتریکس» دارد و یکی از همان لباس‌های بلند را پوشیده. «نیکی کریمی» هم توی فیلم هست؛ یک خانمِ فیلم‌سازی به‌اسمِ «احسانی» (ترجمه‌ی عربی نامِ کوچکِ بازیگرش؟) که فیلمِ «یک‌شب»اش پروانه‌ی نمایش نگرفته و حالا بهش پیشنهاد کرده‌اند که بیاید و از زندگی آدم اصلی فیلم (که یک سردارِ بی‌ادّعا و خاکی‌ست) فیلم بسازد. جلوه‌های کامپیوتریِ فیلم هم، ظاهراً، در سینمای ایران تازگی دارند. امّا نتیجه‌ی کار؟ یک فیلم متوسّطِ بامزّه‌ که، احتمالاً، فروش خوب و معقولی هم می‌کند...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸


فیلم‌های ششمین روز جشنواره‌ی فیلم فجر...

 

   شبِ قبل نماندیم که «زم‌هریر» [با این املا؟] را ببینیم. دیروقت بود و بی‌حوصلگی غلبه کرد بر همه‌چی. آن‌ها که مانده بودند و دیده بودند، می‌گفتند یکی از غریب‌‌ترین (و بدترین) فیلم‌های زندگی‌شان را تماشا کرده‌‌اند. امّا خودِ فیلم و غرایبش به‌کنار، حاشیه‌ی جلسه‌ی نقد و بررسی‌اش نقل مجلس بود امروز. جلسه‌‌های نقد و بررسی که امسال درست‌وحسابی برگزار نمی‌شوند؛ معمولاً کارگردان‌ها و باقی عوامل رغبتی به حرف‌زدن درباره‌ی فیلم‌شان ندارند و قیدِ جلسه را زده‌اند و کسی هم حوصله‌ی شرکت در جلسه‌ی فیلم‌هایی را که برگزار می‌شود ندارد. سالِ پیش، جلسه‌ها آن‌قدر رونق داشت که صندلی خالی پیدا نمی‌شد، امّا جلسه‌های امسال، عمدتاً، با صندلی‌های خالی شروع می‌شود و به پایان می‌رسد. یک همچه اتّفاقی کم‌نظیر است واقعاً. امّا ظاهراً آن‌ها که «زم‌هریر» را دیده بودند و قبلش هم نامه‌های مفصّلِ کارگردان و عواملِ فیلم را خوانده‌ بودند و خبر داشتند که آن‌ها گفته‌اند جشنواره‌ی فجر فیلم‌شان را نادیده گرفته و فیلم‌شان هیچ کم ندارد از بهترین‌های سینمای ایران، بدجوری دل‌شان خواسته که کارگردان را از نزدیک ببینند و حرف‌هاش را با گوش خودشان بشوند. بعد، وسط‌های این جلسه‌ی دیروقت، یکی از بین جمعیتِ حاضران گفته که اگر فیلم شما توقیف می‌ماند، برای‌تان خیلی بهتر بود و اصلاً آبرو‌ی‌تان حفظ می‌شد و کارگردان هم که بهش بر خورده بوده، گفته که نظر شما همان نظر معاونتِ سینمایی‌ست و باید خجالت بکشید و باید شرم کنید از سلیقه‌ی مشترک و همین‌که یک آقای منتقدی این حرف را شنیده، از جا بلند شده و با صدای بلند و لحنی تُند گفته که حالا نظر ما همان نظر معاونتِ سینمایی‌ست؟ عیب ندارد، ولی شما بگو کی فیلم‌تان را کلید زده؟ کی سر صحنه‌ی فیلم‌تان حاضر شده و به‌تان قوّتِ قلب داده؟ و ظاهراً (این‌جور که می‌گویند) این معاونِ سینمایی بوده که فیلم «زم‌هریر» را کلید زده و اشاره‌ی آقای منتقد هم به همین اتّفاق بوده. خلاصه که ماجرایی شگفت‌انگیز بوده که تماشایش را از دست داده‌ایم...

   زمزمه با باد [شهرام علیدی]

   راستش، بیست‌دقیقه‌ی فیلم را دیدم و بعد زدم بیرون؛ هرچند می‌دانستم فیلم تحسین‌شده‌ای‌ست و توی کَن بوده و چند جایزه‌ هم گرفته و احتمالاً آدم‌های زیادی توی دنیا تماشایش کرده‌اند. مسأله این نبود که زبانِ فیلم کُردی بود و باید زیرنویس فارسی را می‌خواندم، مسأله این بود که توی آن بیست‌دقیقه ایده‌های خوبی بود که خوب اجرا نشده بودند. عوضش فیلم‌برداری و صدابرداری/ صداگذاریِ فیلم واقعاً خوب بود. آدم اصلی فیلم یک پیرمردی‌ بود که با ضبط‌صوتش صدای دیگران را ضبط می‌‌کرد و آدم‌ها بهش سفارش می‌کردند که پیغام‌شان را به آدم‌های دیگر برساند و یکی‌دونفر هم دوست داشتند صدای‌شان به گوش خدا برسد. یک همچه ایده‌هایی وقتی طولانی می‌شوند، می‌توانند حوصله‌ی آدم را سر ببرند، حتّا اگر فیلم‌برداری و صدابرداری/ صداگذاریِ فیلم واقعاً خوب باشد...

   آناهیتا [عزیزالله حمیدنژاد]

   دروغ چرا؛ شک کرده‌ام به این‌که «اشکِ سرما»، کار قبلیِ «حمیدنژاد»، فیلم خوبی بوده یانه، بس‌که «آناهیتا» معمولی و درجه‌دو از آب درآمده است. این یک فیلم علمی/ پلیسی/ اجتماعی‌ست که تحمّلش واقعاً سخت است؛ بخصوص که حدودِ دقیقه‌ی شصت (یا زودتر؟) «قاتل» معرّفی می‌شود، امّا نیم‌ساعتی (دست‌کم) طول می‌کشد تا انگیزه‌هایش روشن شود. من فقط شصت‌دقیقه‌اش را دیدم و توی این شصت‌دقیقه از خودم می‌پرسیدم که چرا باید «حمیدنژاد» یک همچه فیلم معمولی‌ای را بسازد. جوابی برای این سئوال ندارم جز این‌که حتماً دلش می‌خواسته فیلمی «بفروش» بسازد، امّا بعید است فیلم یکی از «بفروش»‌های سالِ بعد باشد. فیلم، یک خانمِ مارپلِ جوانی دارد به‌اسم «خورشید» که روی نظریه‌ی یک آقای ژاپنی به‌اسم «دکتر ایموتو» کار می‌کند و از روی قطره‌های آب خیلی‌چیزها را تشخیص می‌دهد و به‌کمکِ نوشته‌هایی که در قطره‌های آب می‌بیند کشف می‌کند کی دوستش را کُشته. این‌جور کشفِ قاتل شبیه آن چیزی‌ست که توی سریالِ «توئین‌پیکس» می‌بینیم؛ این‌که اگر سنگ پرتاپ کنیم به‌سمتِ یک بطری و اسم آدم‌ها را یکی‌یکی بگوییم، اسم هرکی که ‌لحظه‌ی شکستنِ بطری به زبان بیاید، همان قاتلی‌ست که باید دستگیرش کرد. امّا تفاوتش این‌جاست که آن شوخیِ «لینچ»ی این‌جا «جدّی»‌ست و اساسِ فیلم هم همین «جدّیت»ی‌ست که، ظاهراً، ریشه در علم دارد. من نه از علم سر درمی‌آورم، نه می‌دانم درجه‌های مختلفِ انعکاس صدا چیست، نه بلدم که نوشته‌های توی مولکولِ آب‌ را بخوانم، امّا دوست دارم فیلمی که می‌بینم دست‌کم «جذّاب» باشد و فلاش‌بکَش چیزی حدودِ نیم‌ساعت طول نکشد و حیف که «آناهیتا» همچه فیلمی نیست...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸


فیلم‌های پنجمین روز جشنواره‌ی فیلم فجر...


   مُلکِ سلیمان [شهریار بَحرانی]

   این بود «اربابِ حلقه‌ها»ی ایران؟ آدم وقتی «مُلکِ سلیمان» را می‌بیند، مطمئن می‌شود که فیلم‌های عظیم فقط به‌مددِ بودجه‌ی کلان و جلوه‌های ویژه فیلم‌های خوبی از آب درنمی‌آیند. اوّل از همه باید فیلم‌نامه‌ی خوب و درست و منسجمی داشت، بعد باید این فیلم‌نامه را سپرد به کسی که کارگردانی را بلد باشد، بعد باید بازیگرانی را انتخاب کرد که واقعاً به درد آن نقش‌ها بخورند و... امّا «مُلکِ سلیمان» که بودجه‌ی کلانی داشته (به‌هرحال می‌گویند «فخرِ سینمای ایران» است) و جلوه‌های ویژه‌اش هم حسابی وقت بُرده، کُپیِ دست‌چندمی‌ست از «اربابِ حلقه‌ها» و فیلم‌های حماسی/ تاریخیِ «ریدلی اسکات» (بخصوص ملکوتِ آسمان‌هایش) که از هر فیلم وسریالی چیزی را برداشته و کنار هم نشانده. این‌جوری‌ست که آن دودِ سیاهِ مرموز سریالِ «لاست» را می‌بینیم که قرار است نشانه‌ی جن‌های بداندیش و خدانشناس باشد و همچه که به آدمی حمله می‌کنند و در عمق وجودش لانه می‌کنند، آدم بخت‌برگشته می‌شود یک «زامبیِ» کامل و یک صداهایی از خودش درمی‌آورد که دلِ تماشاگر ریش می‌شود. و یک کشتیِ پرنده هم هست که شباهتِ غریبی دارد به کشتی پرنده‌ی آن موجوداتِ کارتونیِ سال‌های کودکی ما... خب، در این‌که سینمای باید یک فیلم عظیم داشته باشد شکی نیست، قرار است بالأخره ثابت کنند که سینمای ایران فقط به فیلم‌های کوچک‌ و جمع‌وجور محدود نمی‌شود، امّا باید برای این‌جور کارها یک فکر درست‌وحسابی بکنند. شاید حرفه‌ای‌ترین و بهترین بخش فیلم، فیلم‌برداری‌اش باشد که «حمید خضوعی ابیانه» واقعاً زحمت کشیده و کارش را تمام‌وکمال انجام داده، امّا غیر او چی؟ موسیقی فیلم که شباهتِ غریبی دارد به «اربابِ حلقه‌ها» و صدای یک خانمی جابه‌جا پخش می‌شود که آدم را یادِ «اِنیا»ی آن فیلم می‌اندازد. امّا کاش فیلم‌نامه‌ی کار را می‌دادند یک فیلم‌نامه‌نویس حرفه‌ای بنویسد؛ آدمی که اصول فیلم‌نامه‌نویسی کلاسیک را بلد باشد، آدمی که دیالوگ‌نویسی بلد باشد و یک‌جوری ننویسد که آدم‌های فیلم نوع حرف‌زدن‌شان هیچ فرقی نداشته باشد با سریال‌های تاریخی کم‌خرجِ تلویزیون. تهِ فیلم نوشته بودند پایانِ فیلم اوّل؛ یعنی داستان ادامه دارد و احتمالاً یکی دو فیلم دیگر در راه است. کاش بودجه‌ی کلان‌شان را دفعه‌ی بعد این‌جوری خرج نکنند و کاری کنند که فیلم بعدی‌شان واقعاً «فخرِ سینمای ایران» باشد، نه این‌که آدم افسوس بخورد بابتِ پول هدررفته و باقی چیزها...

   لطفاً مزاحم نشوید [محسن عبدالوهّاب]

   بالأخره آقای «عبدالوهّاب» اوّلین فیلم مستقلش را (بعد از گیلانه و خون‌بازی) ساخت؛ یک فیلم سه اپیزودی (که اگر بودجه‌ی کافی می‌داشت، می‌شد چاهار اپیزودی) که اپیزودِ دوّم و سوّمش دیدنی از آب درآمده‌اند و موقعیت‌های جالبی هم دارند. اپیزودِ اوّل (داستان زن و شوهر جوانی که دعوا دارند) جدّی‌تر از آن است که به دوتای دیگر شبیه باشد. امّا دوتای آخر هستند که فیلم را نجات می‌دهند. یکی داستان یک آقای روحانی‌ست که محضر ازدواج و طلاق دارد و کیفش را می‌زنند و آن‌یکی هم داستان تعمیرکار تلویزیونی‌ست که با بچّه‌ی شیرخواره‌اش می‌رود خانه‌ی یک پیرزن و پیرمردی، امّا از پشتِ میله‌های در باید کارش را بکند؛ چون بهش اطمینان ندارند. هردو این اپیزودها شوخ‌طبعی‌های خوبی دارند که ریشه‌شان را می‌شود (مثلاً) در «همسرانِ حاج‌ عبّاس» (یکی از بهترین مستندهای عبدالوهّاب) هم دید. این‌جا شوخی فقط در کلام نیست؛ موقعیت است که آدم را وامی‌دارد دست به کاری بزند، یا چیزی بگوید که نتیجه‌اش شوخی باشد. حاج‌آقای اپیزودِ دو باید تلفنی برای یک پیرزن روضه‌ بخواند و تعمیرکار اپیزودِ سه هم باید با شکاکیتِ پیرزنِ صاحب‌خانه کنار بیاید؛ آن‌هم درحالی‌که بچّه‌اش توی خانه سرگرم شیرخوردن و لالا و این‌هاست و خودش پشتِ میله‌های محافظ مانده. جسارتِ آقای «عبدالوهّاب» در ساختن فیلمی که موقعیت‌های محدود و شخصیت‌های اندکی دارد، قابل ستایش است و چه‌خوب که راضی نشده‌اند برای اوّلین فیلم یکی از آن «بفروش‌»های عامّه‌پسند را راهی پرده کنند و نظر تهیه‌کننده‌ها را جلب کنند. اپیزودِ دو یک «هدایت هاشمی» عالی دارد که نقش آن آقای روحانی را بازی می‌کند، یک «لی‌لی فرهادپورِ» خوب که بازی‌ش غافل‌گیر کننده است و اپیزودِ سه هم یک پیرزن و پیرمردِ درجه‌یک دارد که اصلاً حوصله‌ی آدم را سر نمی‌برند. منتظر فیلم بعدیِ آقای «عبدالوهّاب» می‌مانم از همین حالا...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸


فیلم‌های چاهارمین روز جشنواره‌ی فیلم فجر...

   زیارتِ آقای «فرهاد توحیدیِ» عزیز و هم‌کلامی با این مردِ بزرگ که یکی از باسوادترین آدم‌های این سینماست، حالِ هر آدمی را خوب می‌کند. و از این هم بالاتر؛ اساساً هربار دیدنِ آقای «توحیدی» و گپ‌زدن با ایشان، آدم را به زندگی امیدوار می‌کند. خدا حفظ کند این مردِ شریف را. و غیر این‌ها؟ بی‌برنامگی و بی‌حوصلگی هنوز هم هست. جشنواره ادامه دارد...

   بیداریِ رؤیاها [محمّدعلی باشه آهنگر]

   ... یک فیلم «تلف‌شده‌»‌ی دیگر؛ یک ایده‌ی خوب که بی‌خودی کش آمده، سر و تهِ داستانش به هم نمی‌خورد و به ایده‌ی اصلی خودش هم وفادار نمی‌ماند. خب، البته این ایده‌ی اصلی به‌خودیِ خود جذّاب است، امّا درجه‌ی جذّابیتش برای همه به یک اندازه نیست. مسأله این است که یک آدمی توی جبهه بوده و خبر شهادتش را داده‌اند و بعد زنش به عقدِ برادرِ کوچک‌تر این شهید درآمده و بعدِ بیست‌ودو سال حالا خبر داده‌اند که آن آدم زنده است و برگشته ایران. خب، چه باید کرد؟ تکلیفِ زندگی آن‌ها چی می‌شود؟ ظاهراً که شرع و قانون می‌گویند ازدواجِ دوّم باطل است، امّا مگر می‌شود به همین سادگی قیدِ زندگی را زد؟ کار آسانی نیست به‌هرحال و آدم‌ها هم حال‌شان گرفته می‌شود. امّا این ایده‌ی جذّاب و البته حسّاس و وسوسه‌برانگیز، در اجرا آن‌طور که باید درنیامده و داستان را بی‌خودی کش‌ داده‌اند و آخرش هم گُنگ است و خلاصه آدم فکر می‌کند وقتی می‌روند سراغ یک همچه ایده‌های حسّاسی، خب بهتر است که حواس‌شان به اجرای کار هم باشد. فیلم یک «حمید فرّخ‌نژاد» دارد که در آن پنج‌دقیقه حضورش عالی‌ست و یکی «امین حیایی» که معلوم نیست چرا این‌ نقش را قبول کرده و یک «هنگامه قاضیانی» که خیلی به چشم نمی‌آید. حیف.

   صدسال به این سال‌ها [سامان مقدّم]

   ... توقّع داشتم بهتر از این‌ها باشد، این‌قدر تمثیلی نباشد، یک بخش‌هایی‌ش این‌قدر شعاری و رو نباشد و زیادی هم طولانی نباشد، امّا نبود... «صدسال به این سال‌ها» از آن فیلم‌هایی‌ست که تمثیلی‌بودنش می‌تواند حوصله‌ی آدم را سر ببَرَد؛ شخصیتِ اصلیِ فیلم، یک خانمی‌ست به‌اسم «ایران» که هیچ‌وقت آبِ خوش از گلویش پایین نرفته و البته گاهی «ایران ای سرای امیدِ»‌ استاد «محمّدرضا شجریان» هم به کمکش می‌آید که سختی‌هایش را فراموش نکنیم. فیلم، درواقع، در سه دوره‌ی تاریخی می‌گذرد: یکی سال‌های پنجاه‌وپنج تا پنجاه‌وهفت، یکی سالِ شصت‌وهفت و آخرش هم در سال هشتاد‌وچاهار. تکّه‌های پنجاه‌وپنج تا پنجاه‌وهفت، بنا به معذوریت‌ها، گریم‌های اغراق‌شد‌ه‌ای دارند که اصلاً خوب نیستند و یک صحنه‌های آوازخوانی در کلوپ دارند که صرفاً بامزّه از آب درآمده‌اند و یک صحنه‌های نوشیدن و خالی‌کردنِ بطری هم هست که درنوع خودش تازگی دارد. صحنه‌های سال هشتادوچاهار هم زیادی شعاری از آب درآمده‌اند و دانشجوی معترض دانشگاهِ علامه که مدتی را پشت درهای بسته می‌گذراند، چیزهایی از زبانِ دوستِ پدرش می‌شنود که حقیقتاً عجیب هستند: مثلاً این‌که همیشه باید درس بخواند؛ آن‌قدر که وقتِ دادزدن و اعتراض، صدایش هم «باسواد» باشد و آخرش هم که باید برود خارجه درس بخواند و «باسواد» شود... امّا نتیجه‌ی کار، فیلم خوبی نشده متأسفانه و یک‌ دلیلش، شاید، زمانِ طولانی‌اش باشد. می‌شود قیدِ بعضی صحنه‌ها را زد و کوتاه‌ترش کرد. حالا که بعدِ دو، سه‌ سال اجازه‌ی نمایش عمومی پیدا کرده، باید مراعاتِ تماشاگر را هم کرد. «پرویز پرستوییِ» یک‌سوّمِ آخر فیلم، شباهتِ زیادی دارد به آن رزمنده‌ی سابقی که توی فیلم «پاداشِ سکوت» دیده بودیم...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸


فیلم‌های سوّمین روز جشنواره‌ی فیلم فجر

   ... ظاهراً به‌چشم آن‌ها که جشنواره‌ی فجر را اداره می‌کنند، این چای و قهوه و شیرینی و کیک و ساندویچ و کتلت و یک همچه چیزهایی‌ست که قرار است مهمانانِ این کاخِ نیمه‌کاره را راضی کند. مسأله این نیست که کارت‌های ورودی روزی هزاربار با این دستگاه‌های پیشرفته چک می‌شوند، مسأله این است که گاهی شروع می‌کنند به پخش فیلم‌ها و بعد خبر می‌دهند که تشریف بیاورید به جهتِ دیدن. این‌جوری‌ست که عنوان‌بندی فیلم‌ها را نمی‌شود دید و همچه که  آدم چشم دوخته به پرده‌ی سینما، رفت‌وآمدِ دیگران را تماشا می‌کند به‌اجبار و آدم‌های بخت‌برگشته هم هاج‌وواج و مبهوتند از این حرکاتِ محیرالعقول، چاره‌ای ندارند جز این‌که بایستند آن‌وسط و همه‌ی سالن را ببینند و یک صندلی خالی گیر بیاورند که وقتِ دیدنِ فیلم گردن‌شان درد نگیرد و احیاناً خشک هم نشود. فرقی هم نمی‌کند که آقای اسحاق خانزادی باشند، یا آقای همایون اسعدیان، یا آقای احمد امینی، یا آقای سروش صحّت، یا اصلاً هر آدم محترم دیگری که فقط خواسته‌اند فیلمی را تماشا کنند. خلاصه این‌که برنامه‌ریزی رسماً در سبدِ علاقه‌مندی‌های جشنواره‌ی فجر نیست و فقط روز اوّل است که خودی نشان می‌دهند و همه‌چی بابرنامه است و بعد که یک‌روز گذشت، بی‌خیالش می‌شوند، یا حوصله‌شان سر می‌رود. باز، این‌جوری‌ست که صدای یک تهیه‌کننده‌ی محترمی همان اوایل پخش فیلمش درآمد و مجبور شدند فیلم را قطع کنند و از اوّل پخش کنند؛ چون هم عنوان‌بندی و صحنه‌های اوّلِ فیلم رسماً نابود شد و هم صدای سالن درست نبود. غیر این‌ها، کاخ اجاره‌ایِ نیمه‌کاره‌ی جشنواره آن‌قدر بزرگ است که یک صندلی به خیلی‌ها رسیده؛ از کارگردان‌ها و بازیگرهایی که صبح تا شب فیلم می‌بینند، تا منتقدهایی که یکی‌درمیان فیلم می‌بینند و روزنامه‌نویس‌های فرهنگی/ اجتماعی/ ورزشی‌ای که نشستن توی کافی‌شاپ و استفاده از اینترنتِ پُرسرعت را به هرچیزی ترجیح می‌دهند. و غیر این‌ها؟ سال پیش هم نوشته بودم که جای بعضی‌ها واقعاً خالی‌ست توی این جشنواره و امسال هم باید همان‌چیزها را بنویسم. «مجید اسلامی» اگر بود، جشنواره قابل تحمّل‌تر می‌شد، شاید حرف‌هایی که می‌زد کمک‌مان می‌کرد بفهیمم کدام فیلم‌ها واقعاً خوب است و کدام فیلم‌ها صرفاً معمولی‌ست و توی این برهوت نباید از دیدنش این‌قدر ذوق‌زده شویم. پارسال «سعید عقیقی» هم بود که امسال نیامده و جایش خالی‌ست. او هم اگر بود، دست‌کم خیال‌مان راحت می‌شد که بزرگ‌ترها هستند و غلط‌های‌مان را می‌گیرند. حیف که نیستند...

   عصر روز دهم [مجتبی راعی]

   «عصر روز دهم» یک‌جور «شاید وقتی دیگر» است که «رسول ملاقلی‌پور» دلش می‌خواست بسازد؛ داستانِ دو خواهر که از هم دور افتاده‌اند و حالا یکی‌شان می‌رود که آن‌یکی را پیدا کند. یک خواهر (مریم شیرازی) پزشکی‌ست ایرانی و آن‌یکی (رحمه) دختر‌ی‌ست که با خانواده‌ی عراقی‌اش زندگی می‌کند و هیچ هم خبر ندارد که اصلاً ایرانی‌ست و مادر و خواهرش در تهران زندگی می‌کنند. مسأله این است که جست‌وجوی خواهر گم‌شده و پیداکردنش، درواقع، برآورده‌کردنِ آخرین آرزوی مادری‌ست که چیزی به آخر عمرش نمانده و مرگش نزدیک است. خب، این از آن داستان‌هاست که نتیجه‌اش یا خیلی‌خوب و سرگرم‌کننده از کار درمی‌آید، یا خیلی حوصله‌سربَر و معمولی. و «عصر روز دهم»، دقیقاً، جزء دسته‌ی دوّم است؛ فیلمی «تلف‌شده» و کم‌جان و کم‌رمق که کم‌کم حوصله‌ی تماشاگرش را هم سر می‌برد. ایده‌ی اصلی فیلم، ظاهراً، همان ایده‌ای‌ست که «ملاقلی‌پور» توی ذهن داشت، امّا نتیجه‌ی کار، قطعاً، آن فیلمی نیست که بشود نشانی از «ملاقلی‌پور» در آن پیدا کرد. به‌هرحال اگر «ملاقلی‌پور» فیلم را می‌ساخت، این جنبه‌ی ملودرامش حتماً بهتر از این‌ها می‌شد و صحنه‌های نیمه‌جنگی و انفجاری‌اش این‌قدر باسمه‌ای به‌نظر نمی‌رسیدند. عجیب است که سربازهای امریکاییِ فیلم حتّا یک جمله‌ی انگلیسی را هم درست به زبان نمی‌آورند و لهجه‌های عجیبی دارند که هیچ ربطی به لهجه‌ی امریکایی ندارد. مسأله فقط ایرادهای کارگردانی نیست، چون فیلم‌نامه‌ی کار هم اصلاً فیلم‌نامه‌ی خوبی نیست و تا جایی‌که یادم می‌آید، «راعی» هیچ‌وقت فیلم‌نامه‌نویس خوبی نبوده و کاش نوشتن فیلم‌نامه‌ی این فیلم را می‌سپردند به یک آدم حرفه‌ای که عنصر «جذّابیت» در داستان را بشناسد. نتیجه‌ی کار، معمولی‌تر از آن چیزی‌ست که باید باشد. حتّا صحنه‌ی عزاداریِ طواریج هم آن چیزی نشده که می‌گفتند و آدم خیال می‌کند این تکّه‌ی مستند را که مردم عزادار عراقی، پرچم‌های سبز به دست، دارند می‌دوند و «یاحسین»، «یاحسین» می‌گویند، باید بهتر از این‌ها ثبت می‌کردند. کاش ضبطِ این تکّه‌ها را می‌سپردند به یک مستندساز که نتیجه‌اش دست‌کم دیدنی و ماندنی می‌شد. حیف که کسی به فکر نبوده...

   پرسه در مه [بهرام توکّلی]

   این آقای «بهرام توکّلی» هم یکی از آن کارگردان‌های نسل جدید است که باید جدّی‌اش گرفت؛ چون آدم فیلم‌دیده‌ی جسوری‌ست که ایده‌های خلاقانه‌ی خوبی هم دارد و اصلاً هم نمی‌ترسد که این ایده‌ها را در فیلم‌هایش خرج کند. از آن کارگردان‌هایی‌ست که، به‌نظرم، سینمای اروپا و سینمای مستقلِ امریکا را ترجیح می‌دهد و نشانه‌های این ترجیح در فیلم‌هایش هم معلوم است. «پابرهنه در بهشت»، فیلم قبلی‌اش، یک داستانِ «برگمان»ی داشت درباره‌ی یک آقای ظاهراً طلبه‌ای که قیدِ خیلی‌چیزها را زده بود و رفته بود توی یک قرنطینه‌ای که ظاهراً محل نگه‌داری از ایدزی‌ها بود و خدمتِ خلقِ خدا را می‌کرد. ولی «پرسه در مه» یک فیلم جمع‌وجور و کوچک و کاملاً شخصی‌ست درباره‌ی یک هنرمند/ آهنگ‌ساز جوان و خوش‌قریحه و اصلاً نابغه‌ای که کم‌کم «قاطی» می‌کند و به‌هم‌ می‌ریزد و با خودش لج می‌کند و خلاصه دنیای کوچکش را کوچک و کوچک‌تر می‌کند. شیوه‌ی روایی فیلم هم خیلی شبیه است به این داستان‌هایی که راویِ داستان از هیچ‌چی برای خودش داستانی می‌سازد و همین‌جور ادامه‌اش می‌دهد. خلاصه که یکی از بهترین فیلم‌های این دوره‌ی جشنواره است تا الآن و باتوجّه به این‌که دوّمین فیلم بلندِ یک کارگردانِ جوان است، می‌شود امیدوار بود که فیلم‌های بعدی‌اش از این هم بهتر باشند. فیلم، یک «لیلا حاتمیِ» خیلی‌خوب دارد و یک «شهاب حسینیِ» خیلی‌خوب که نقش آن هنرمند/ آهنگ‌ساز جوان و خوش‌قریحه و اصلاً نابغه‌ را بازی می‌کند که وقتی می‌بیند نوشتن برایش ممکن نیست و به هر دری که می‌زند بسته است و ذهنش کاملاً قفل شده، عجیب‌ترین کارِ ممکن را می‌کند و می‌زند انگشتِ اشاره‌اش را قطع می‌کند و خب، پیانیستی که انگشتِ اشاره نداشته باشد، قاعدتاً یک‌جای کارش می‌لنگد. خلاصه کنم؛ مدت‌ها بود که توی سینمای ایران چشمم نخورده بود به یک همچه فیلمِ جمع‌وجور و کوچک و کاملاً شخصی‌‌ای که معلوم است روی تک‌تک نماهایش، روی موسیقی‌اش، روی شیوه‌ی فیلم‌برداری‌اش (دوجور فیلم‌برداری: یکی عادی، یکی با سرعتِ پایین) فکر شده و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها شیوه‌ی روایی‌اش. این از آن فیلم‌هایی‌ست که قبل از فیلم‌برداری، توی ذهن کارگردان و روی کاغذ کامل شده و بعد آماده‌ی فیلم‌برداری شده. من که خیلی خوشم آمد از این فیلم...

   هیچ [عبدالرضا کاهانی]

   آقای «عبدالرضا کاهانی» هم دارد خوب پیش می‌رود و فیلم به فیلم بهتر می‌شود. «هیچ» یک سر و گردن بالاتر است از «بیست» و آن جنبه‌های اجتماعی که توی فیلم قبلی‌اش بود، این‌جا خیلی بهتر جواب داده و لحنِ کمدی‌اش هم واقعاً جذّاب است. شوخی‌های فیلم، حساب‌شده‌اند و خودِ داستان هم که، خواسته یا ناخواسته، به‌شدّت نمادین است. داستانِ آدمی (نادر سیاه‌بیشه) که اهل کار نیست و فقط «می‌خورد»، به‌خودیِ خود جذّاب است، امّا ماجرا وقتی جذّاب‌تر می‌شود که می‌فهمیم این آدم تن‌پرورِ همیشه‌گرسنه‌ی بی‌کار و سربارِ خانواده، بدنی شگفت‌انگیز دارد و مدام کُلیه تولید می‌کند و هر کلیه‌اش را دست‌کم می‌شود سی، چهل میلیون تومان فروخت. داستان درواقع همین است: وقتی بی‌خودی پول دمِ دست باشد و کسی هم کار نکند و انگیزه‌ی کار هم نداشته باشد و به‌خاطر پول فکرهای تازه به‌ سرش بزند، آن‌وقت چی می‌شود. اتفاقی که می‌افتد، البته، اتفاق عجیبی نیست: خانه از هم می‌پاشد و هر آدمی ساز خودش را می‌زند و خواسته‌های خودش را دارد. خوردوخوراک که توی خانه مهیّاست، ولی زندگی که فقط خوردوخوراک نیست، هزار چیزِ دیگر هم هست و دور و بری‌های این «آقا نادر»  کم‌کم با این پولی که دوروبرشان را گرفته، خیلی‌چیزها را فراموش می‌کنند و این آغاز ویرانی‌ست. جنسِ «هیچ» و جنسِ تلخی‌اش، خیلی فرق دارد با «بیست». این‌جا از دلِ شوخی‌ها و شنگول‌بازی‌هاست که تلخی بیش‌تر به چشم می‌آید و این شوخی‌ها آن‌قدر جمع می‌شوند و آن‌قدر زیاد می‌شوند که وقتی می‌ترکند، می‌بینیم چیزی جز تلخی داخلش نیست. یکی از حُسن‌های فیلم، قاعدتاً، بازی‌هاست: از مهدی هاشمی گرفته تا پانته‌آ بهرام و نگار جواهریان و احمد مهران‌فر و صابر اَبَر که با نقش‌شان خوب کنار آمده‌اند. لهجه‌ی تُرکیِ باران کوثری هم، البته، بانمک از آب درآمده است. این از آن فیلم‌هاست که اگر فرصتی دست بدهد و دیدارش دوباره میسّر شود،‌ آن‌وقت می‌شود درباره‌اش بیش‌تر از این‌ها نوشت و قضیه‌ی این شوخی‌های تلخش را هم بیش‌تر توضیح داد. کاش زودتر اکران کنند این فیلم را...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸


فیلم‌های دوّمین روزِ جشنواره‌ی فیلم فجر...

   ... خُب، بی‌برنامگی‌ها، تأخیرها و سردرگمی‌ها شروع شد. یک‌روز بعدِ آن‌که خیال کردیم جشنواره، واقعاً، برنامه دارد و رأسِ ساعت فیلم‌ها را نمایش می‌دهند، معلوم شد که اشتباه کرده‌ایم. بی‌برنامگی، تغییرِ برنامه و سردرگمی بخشِ جداناپذیر جشنواره است ظاهراً و هیچ ربطی هم ندارد به این‌که چه‌کسی مدیرِ جشنواره است. این بود که یک‌ساعت، بی‌خودی، توی سالن نشستیم و هی با بغل‌دستی‌ها حرف زدیم و خبری از فیلمی نشد که قرار بود نشان بدهند و همچه که از سالن بیرون زدیم و گوشه‌ای سرگرمِ رسیدگی به امورِ روزمرّه شدیم، خبر رسید که فیلم را شروع کرده‌اند. به‌سلامتی! چه صبر و حوصله‌ای داشتند آن‌ها که هنوز نشسته بودند توی سالن. دو فیلم هم بیش‌تر رؤیت نشد و هردو هم معقول بود؛ یکی‌ش قاعدتاً یک‌روزگاری رنگِ پرده را می‌بیند و آن‌یکی همین یک نمایش را به هزار بدبختی گرفته...

   طلا و مس [همایون اسعدیان]

   ولی چه فرقی می‌کند که فیلم را چه‌کسی کارگردانی کرده؟ آدم اصلی این فیلم، «منوچهر محمّدی»‌ست که هم ایده‌ی فیلم به ذهنش رسیده، هم تهیه‌کننده‌اش بوده. این سوّمین فیلمی‌ست که «محمّدی» درباره‌ی طلبه/ روحانی‌ها تهیه‌ می‌کند: اوّلی‌ش «زیر نورِ ماه» [سیّدرضا میرکریمی] بود، دوّمی‌ش «مارمولک» [کمال تبریزی] و سوّمی‌ش هم همین «طلا و مس» است که داستانش درباره‌ی زندگی خصوصی یک طلبه‌ی جوان است که از نیشابور آمده تهران تا پیشِ یک آقایی درسِ اخلاق بخواند، امّا وقتی زنِ جوانش (مادرِ دو بچّه‌اش) مریض می‌شود، چاره‌ای ندارد جز این‌که قیدِ آن درس را بزند. وقتی زنِ آدم «اِم اِس» بگیرد، درس‌خواندن هیچ فایده‌ای ندارد. توی «زیر نورِ ماه» با طلبه‌ای طرف بودیم که شک داشت لیاقتِ گذاشتنِ عمّامه و پوشیدنِ جامه‌ی روحانیت را دارد یا نه، توی «مارمولک» پوشیدنِ جامه‌ی روحانیت بود که «رضا مارمولک» را کم‌کم متحوّل می‌کرد و حالا «آقا سیّدِ» این فیلم آن جامه‌ی روحانیت را به تن دارد، امّا کم‌کم شبیهِ دیگران شود و سرش نباید فقط به کارِ خودش باشد. این است که مجبور می‌شود کهنه‌ی بچّه‌ی کوچکش را در غیابِ زنش عوض کند، آشپزی کند، دخترش را ببرد مدرسه و دخترش بی‌هوا جلو چشم دیگران ماچش کند، مجبور می‌شود فرشِ نیمه‌کاره‌ی زنش را ببافد و بفروشد، به موسیقیِ تُرکیِ دختر همسایه گوش کند و برای بچّه‌ی کوچکش با آن آهنگ «نینانای» کند (حرکاتِ موزون) تا بچّه بخوابد، برای زنش روسریِ رنگی بخرد، شانه‌ی صورتی بخرد و هر کار دیگری که جزء زندگی‌ست. نکته این است که این کارها، دقیقاً، نقطه‌ی مقابل آن چیزهایی‌ست که رئیس مدرسه‌ی علمیه بهش می‌گوید. توی یکی از صحنه‌های فیلم، وقتی «آقا سیّد» ‌بچّه‌اش را بغل کرده و آمده پُشتِ درسِ کلاسِ اخلاق، رئیس مدرسه بهش می‌گوید اگر حرمتِ این لباس را نگه نمی‌دارد، حرمتِ مدرسه را نگه دارد و نگه‌داریِ بچّه و این‌جور کارها را بسپارد به خانواده و خودش فقط درس بخواند. مسأله این نیست که «آقا سیّد» نمی‌خواهد این کار را بکند، مسأله این است که کم‌کم می‌فهمد زندگی هزاربار پیچیده‌تر از آن چیزی‌ست که خیال می‌کرده و می‌فهمد که عاشقِ زنش است (این‌را بهش می‌گوید) و می‌فهمد همه‌چی را نمی‌شود توی کتاب‌ها پیدا کرد. روندِ عُرفی‌شدنِ زندگیِ «آقا سیّد» و آشنایی‌اش با زندگیِ زمینی، قاعدتاً، همان ایده‌ی اوّلیه‌ی تهیه‌کننده بوده است. هیچ بعید نیست که موقعِ اکرانِ عمومی‌اش، درباره‌اش زیاد بحث کنند و موافق و مخالف درباره‌اش نظر بدهند و خب، از این فیلم‌ها که زیاد ساخته نمی‌شود در سینمای ایران...

   آتشکار [محسن امیریوسفی]

   این آقای «محسن امیریوسفی» یکی از خوش‌‌قریحه‌ترین کارگردان‌های نسلِ جدید سینمای ایران است و استعدادِ غریبی دارد در این‌که فیلم‌های بامزّه و سرگرم‌کننده و خوب بسازد. «آتشکار»، دوّمین فیلمش، هم یکی از این فیلم‌هاست که از دوسال پیش تا حالا، بی‌خودی، توی گنجه‌ی توقیفی‌ها خاک خورده و فقط توی جشنواره‌های خارجی نمایشش داده‌اند. (فیلمِ اوّلش، «خوابِ تلخ»، هم البته سرنوشتِ مُشابهی داشته و حیف که اکرانِ عمومی نشده است.) فیلم، ترکیبِ عجیب و بانمکی‌ست از شوخی‌هایی که بعید است توی هیچ فیلم ایرانی دیگری بشود نظیرشان را پیدا کرد و اصلاً خود ایده‌ی اصلیِ فیلم، حکایتِ مردِ پنجاه‌ساله‌ای‌ست که می‌خواهد به‌اصرارِ همسرش وازکتومی کند و روحِ پدرش که در بهشت رحلِ اقامت افکنده و یک حوری هم دور و برش چرخ می‌زند ازش می‌خواهد بی‌خیالِ وازکتومی شود و کنار چاهار دختری که دارد، یک پسر هم به دنیا اضافه کند که خدای‌نکرده نسل‌شان منقرض نشود. امّا داستانِ این «آقا سهراب»ی که خیالِ وازکتومی به سرش زده، به‌سبکِ «کمدیِ الاهی» در سه فصل روایت می‌شود؛ بهشت، برزخ و دوزخ. همه‌چی توی دنیای این فیلم آن‌قدر عجیب‌وغریب است که آدم را شگفت‌زده می‌کند، همه‌چی به هجو کشیده شده؛ از ساختمان‌های بلند گرفته تا نکته‌ها درباره‌ی وازکتومی و این‌که چینی‌ها دنبالِ راه‌حلی هستند برای کشفِ نکته‌های تازه در این باب. جنس شوخی‌های فیلم، البته، یک‌جور رکاکتِ بانمک (و البته توضیح‌ناپذیر) دارد که هر از چند دقیقه‌ای تماشاگرش را واقعاً . از تهِ‌دل می‌خنداند؛ شوخی‌های حساب‌شده‌ای که معلوم است مدّت‌ها بهشان فکر شده و خلق‌الساعه نبوده‌اند. این از آن‌جنس کمدی‌هایی نیست که شبیه‌اش را قبلاً توی سینمای ایران دیده باشیم؛ یک‌جور کابوس است که هم موقعیتی گروتسک‌وار دارد، هم فانتزی‌ست، هم سوررئال است... خلاصه، ترکیبِ غریب و بانمکی‌ست که فقط هم به دردِ موقعیتِ این «آقا سهراب»ی می‌خورد که با روحِ پدرش مکالمه می‌کند (آن‌هم چه مکالمه‌ای) و سری هم به او می‌زند و می‌بیندش که روی تختی در بهشت لم داده و قلیان می‌کشد و توقّع دارد که پسرش حرفش را گوش کند. اصلاً خودِ ایده‌ی آتشکاربودنِ آن‌ها و آهنِ مذاب و دود و هزار چیز دیگر که توی فیلم هست، ماجرا را بانمک‌تر از آن‌چیزی که فکر می‌کنیم کرده است. کم پیش می‌آید که یک فیلمِ ایرانی همه‌چی‌ش بانمک و جذّاب باشد و «آتشکار» خوش‌بختانه یکی از این‌ فیلم‌هاست. خب، خدا کند که این نمایشِ محدود و آخرِ شبی، زمینه را برای اکرانِ عمومی‌اش آماده کند و فیلم، بی‌خودی، دوباره به گنجه‌ی توقیفی‌ها و فیلم‌های سردرگم برنگردد. این آقای «محسن امیریوسفی» یکی از خوش‌‌قریحه‌ترین کارگردان‌های نسلِ جدید سینمای ایران است...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸


فیلم‌های اوّلین روزِ جشنواره‌ی فیلم فجر...

   ... خُب، «کاخِ جشنواره» را هم دیدیم به‌سلامتی؛ یک عمارتِ به‌شدّت نوسازِ هنوز نیمه‌کاره‌ که مزّین شده است به همچه عنوانِ پُرطمطراقی. امّا غیر از رؤیتِ «کاخِ جشنواره» و سرک‌کشیدن به گوشه‌کنارهایش، خیلی هم بد نبود این روزِ اوّل؛ نتیجه‌اش یک فیلمِ خوب بود، یک فیلمِ بد، و دوتا فیلمِ معمولی. جشنواره است دیگر؛ همه‌جور فیلمش تویش پیدا می‌شود و هیأتِ انتخاب، معمولاً، در نهایتِ سخت‌گیری، فیلم‌هایی را انتخاب می‌کند که آدم می‌مانَد واقعاً برای چی، و طبق چه معیار و چه سلیقه‌ای انتخاب شده‌اند. ما که عادت کرده‌ایم فیلم‌های خوب را، معمولاً، توی بخش‌های فرعی پیدا ‌کنیم؛ توی بخش‌های غیررقابتی و آن فیلم‌های خوبی هم که توی بخشِ مسابقه هستند، معمولاً، سهمی از جایزه‌ها نمی‌برند. این یک قاعده است که گاهی استثنا هم دارد.

_____


   به‌رنگِ ارغوان [ابراهیم حاتمی‌کیا]

   فیلم که روی پرده افتاد و عنوان‌بندیِ آشنای فیلم را که دیدم، تازه باورم شد «به‌رنگِ ارغوان»، بالأخره، از گنجه درآمده و رنگِ پرده را دیده است. بارهای قبلی، فیلم را در ابعادِ کوچک دیده بودم، امّا تماشایش روی پرده هم اصلاً کسالت‌بار نبود. ملودرام سیاسیِ «حاتمی‌کیا» هنوز «به‌روز» است و همین است که فیلم را سالم نگه داشته. ظاهراً که قرار است دوهفته بعد فیلم روی پرده‌ی خیلی سینماها بیفتد و قاعدتاً نوشتن و حرف‌زدن درباره‌ی همچه فیلمی را گذاشت باید یک‌روزی که بیش‌ترِ فیلم‌بین‌ها دیده باشندش. پس تا آن‌روز فقط این چند کلمه کافی‌ست. آدم‌های فیلم، چه «هوشنگ ستّاری»‌ای که تا آخرش هم نمی‌فهمیم اسمش واقعاً چیست، امّا تحوّلش، تغییری که در عمق وجودش رخ می‌دهد و دست‌آخر بدل می‌شود به آدمی که معنای «عاطفه‌ی انسانی» را می‌فهمد، چه «ارغوان کامرانی»‌ای که یاد می‌گیرد عینکِ بدبینی را از چشم بردارد و «جمع» را به رسمیت بشناسد و چه همه‌ی آن دانشجوهایی که اوّلِ فیلم «یار دبستانی من...» می‌خوانند و آخرش ایستاده‌اند که جنگل سبزشان را صحیح‌وسالم نگه دارند و از هیچ‌چی هم واهمه ندارند، آدم‌های غریبه‌ای نیستند. و همه‌ی این‌ها به‌ کنار، اصلاً خودِ این «هوشنگ ستّاری» که، دستِ آخر، از «هو القادر»ی که بالای گزارش‌های اوّلیه‌اش می‌نویسد، می‌رسد به «هو الحبیب» (که خبر از درونِ متلاطمش می‌دهد) و عکسِ «ارغوان» را هم (به‌جای عکسِ قبرهای خالی) می‌گذارد روی دسک‌تاپِ لپ‌تاپش، موجودِ غریبی‌ست که باید کشف‌اش کرد. و غیرِ این‌ها؟ بماند برای یک‌وقتِ دیگر...


   تسویه‌حساب [تهمینه میلانی]

   این، شاید، بدترین «فیلم»ی‌ست که «تهمینه میلانی» ساخته؛ هرچند ظاهراً خودِ کارگردان این نظر را قبول ندارد. مسأله این نیست که زن‌های فیلم (دسته‌ی چاهارنفره‌ی خلاف‌کار) باورپذیر از کار درنیامده‌اند (که واقعاً درنیامده‌اند)، مسأله این است که چرا همچه «فیلم»ی باید ساخته شود. «تسویه‌حساب» پُر است از فحش؛ زن‌ها مدام دارند به مردها فحش می‌دهند و تقریباً همه‌ی مردها دیوسیرت‌های پست‌فطرتی هستند که بویی انسانیت نبُرده‌اند و تنها مردِ فیلم که آدمِ درست و فرشته‌سیرت و پاک‌نهادی‌ست، یک آقای معمارِ خوش‌تیپی‌ست که «محمّد نیک‌بین»، همسرِ کارگردان و تهیه‌کننده‌ی فیلم، نقشش را بازی می‌کند. خب، البته این هم ایرادی هم ندارد که همه‌ی مردهای فیلم دیوسیرت‌های پست‌فطرتی هستند که بویی انسانیت نبُرده‌اند، امّا نکته این است که زن‌های فیلم هم فرشته‌های پاک‌نهادی نیستند؛ هرچند به‌نظر می‌رسد کارگردان می‌خواسته (و دوست داشته) که تماشاگرش این‌طوری فکر کند. این از آن «فیلم»‌هایی‌ست که تکلیفِ تماشاگر را با کارگردانش روشن می‌کند؛ چون با «فیلم»ی طرف است که، قاعدتاً، ارزشِ هُنری ندارد و صرفاً بیانیه‌ای‌ست در نکوهشِ روزگارِ نامُرادی که زن‌های خوش‌برورو را واداشته به تلکه‌کردنِ مردهای بدنهاد. زن‌هایی که گوشه‌ی زندان هستند،‌ وقتی بیرون می‌آیند تصمیم می‌گیرند از مردهایی که زن‌ها را به‌چشمِ انسان نمی‌بینند، انتقام بگیرند و کتک‌شان بزنند و پول‌شان را بگیرند و آتشِ خشم‌شان را هم خاموش کنند. این هم، قاعدتاً، ایرادی هم ندارد، امّا ایرادِ کار جایی‌ست که نتیجه فیلمی کسالت‌بار و شعاری از آب درآید؛ فیلمی که اصلاً بهتر است تماشایش نکرد. «تهمینه میلانی»، همیشه، می‌خواسته سینمایش «بازتاب»ی از جامعه‌اش باشد. امّا واقعاً «تسویه‌حساب» را می‌شود «بازتاب»ی از جامعه دانست؟ من که جوابی ندارم برایش. و علاوه‌براین، فیلمِ «زنانه» ساختن، یا نوشتنِ داستانِ «زنانه»، قاعدتاً، هُنری‌ست که هرکسی بلَدَش نیست، ولی «تسویه‌حساب» که، ظاهراً، می‌خواسته فیلمی «زنانه» با داستانی «زنانه» باشد، به‌نظرم، اصلاً در مقوله‌ی هُنر نمی‌گُنجد و لازم نیست این‌‌بار هم، بی‌خودی، از اعتدال و انصاف در «فیلم»‌های «میلانی» بنویسیم. اعتدال و انصاف، دست‌کم ربطی به این «فیلم» ندارند؛ همان‌طور که ربطی به «سوپراستار»ش هم نداشتند...


   صبحِ روزِ هفتم [مسعود اطیابی]

   آدم وقتی می‌خواهد بنشیند به تماشای فیلمی از کارگردانِ «خروس‌جنگی»، قاعدتاً، خودش را آماده‌ی دیدن هرجور فیلمی کرده است جُز فیلمی که خیلی هم «بد» نباشد. درواقع، «صبحِ روزِ هفتم» یکی از آن فیلم‌های تقریباً سردرگُمی‌ست که با یک تدوینِ دوباره، تماشایش حوصله‌ی کسی را سر نمی‌برَد؛ حتّا اگر تماشاگرش فیلمِ «روزِ گراندهاگ/ افسانه‌ی روزِ دوّمِ ماهِ فوریه» [هرولد رامیس، ١٩٩٣] را دیده باشد و یادش باشد که آن‌جا هم زمان مُدام به عقب برمی‌گشت و دوباره از یک لحظه‌ی به‌خصوص همه‌چی شروع می‌شد. نکته این است که لحنِ شوخی/ جدّیِ فیلم خوب از آب درنیامده و به‌خصوص یک‌سوّمِ اوّلِ فیلم بدجوری آدم را گمراه می‌کند. شخصاً خیال کردم قرار است فیلمی اجتماعی/ شهری ببینم درباره‌ی آدمی (دزدی) که از زندان درآمده و خانواده‌اش کاری به کارش ندارند، امّا درست موقعی که فکرش را هم نمی‌کردم، لحنِ فیلم بدل شد به کُمدی و شوخیِ‌ فیلم «رو» شد. موقعیت‌های بانمکی هم توی فیلم هست که به‌نسبتِ یک فیلمِ سینماییِ محصولِ تلویزیون (شبکه‌ی سَحَر) خوب است، امّا اگر فکری به حالِ آن یک‌سوّمِ اوّل نکنند، شاید خیلی‌ها حوصله‌ی دیدنش را نداشته باشند. یک چندتایی دیالوگِ بانمک هم توی فیلم بود که کنارِ آن موقعیت‌ها خوب جواب می‌داد. نمی‌دانم از آن فیلم‌هایی‌ست که قرار است روی پرده‌ی سینما برود، یا این‌که فقط توی جشنواره شرکت کرده، ولی به‌هرحال محتاج تدوینی دوباره است تا یک‌دست شود...


   دیگری [مهدی رحمانی]

   تماشای «دیگری»، درواقع، از روی کنج‌کاوی بود؛ این‌که ببینم کارگردانِ تازه‌ای که به سینمای ایران معرّفی شده چی ساخته و چی شده که «محمّدرضا فروتن» و «مریلا زارعی» در فیلمش بازی کرده‌اند. (به این فهرست مهران رجبی و اصغر نقی‌زاده را هم اضافه کنید.) «دیگری» از آن فیلم‌های روستایی/ شهری‌ست که اوّلش آدم خیال می‌کند قرار است نشان دهد روستایی‌ها آدم‌های بهتری‌اند در مقایسه با شهری‌ها و یک‌چیزهایی‌ش هم مربوط است به فیلم‌نامه‌نویس (مهران کاشانی) که هم‌کار فیلم‌نامه‌نویسِ «آوازِ گنجشک‌ها» هم بوده. امّا این «دیگری» که عنوانِ فیلم است، درواقع به چندچیز اشاره می‌کند؛ از عموی پابه‌سن‌گذاشته‌ای گرفته که برادرزاده‌اش را به تهران می‌فرستد تا با زنِ برادرِ مرحومش عروسی کند، تا وانتِ اوراقی که پسرک خیال می‌کند شریکِ سابقِ پدرش آن‌را به مادرِ او ترجیح می‌دهد. گذشته از این‌که داستانِ عموجان و خیالات و توطئه‌اش رنگ‌وبویی «هَملت»ی دارد، «دیگری» یکی از آن فیلم‌های ساده‌ای‌ست که هرچه زمان بیش‌تر می‌گذرد، دو آدم اصلی‌اش (مردِ زن‌مُرده‌ و پسرکِ یتیم) بهتر یک‌دیگر را می‌شناسند و با خُلق‌وخوی هم بهتر آشنا می‌شوند. برگِ برنده‌ی فیلم، پایانِ داستان است که پسرک، گیج و مبهوت، می‌فهمد عموجان در غیابِ او شده است باباجان و آن‌همه دعوایی که خودش توی این سفر با شریکِ سابقِ ابوی کرده، بی‌فایده بوده است. مسأله این نیست که شریکِ سابق و عاشقِ فعلی (ابراهیم، با بازیِ فروتن) به «بازنده‌ی اصلی» بدل شده، مسأله این است که پسرک هم «رودست» خورده و اشک به چشم‌هاش آمده و چاره‌ای ندارد جُز این‌که بدود دنبالِ «ابراهیم» و او را صدا کند. درست است که فیلم کمی کُند است و یک‌جاهایی‌ش حوصله را، احتمالاً، سر می‌بَرَد، ولی می‌شود ایرادهاش را گذاشت به‌پای این‌که «کار اوّلِ» کارگردان است و برای دیدنِ کارِ بعدی‌اش صبر کرد...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸


یک‌روز مانده به جشنواره‌ی بیست‌وهشتم...


   جشنواره وقتی کوچک بودم، صفِ عریض‌و‌طویل آدم‌هایی بود که به هوای سرد محل نمی‌گذاشتند و با این‌پا و آن‌پا کردن و هاکردن کفِ دست‌ها‌شان، گرم می‌شدند و از فیلم‌هایی حرف می‌زند که قبلاً دیده بودند، فیلم‌هایی که روی پرده دیده بودند. جشنواره وقتی کوچک بودم، صفِ عریض‌و‌طویل آدم‌هایی بود که همان‌جا با هم آشنا می‌شدند و بابِ دوستی را باز می‌کردند و از فیلم‌هایی حرف می‌زدند که قرار بود ببینند. فیلم‌هایی که ندیده می‌توانستند درباره‌اش حرف بزنند؛ چون کارگردانش را دوست داشتند، بازیگرش را دوست داشتند و آن‌قدر دوست‌شان داشتند که در خیال‌شان صحنه‌هایی را مُجسّم می‌کردند. خلاصه‌ی داستان فیلم، خلاصه‌ای که در مجلّه (مجلّه‌ی فیلم؟) چاپ شده بود، آن‌قدر خلاصه بود که می‌شد از رویش فیلم‌های زیادی ساخت. عکس‌های فیلم هم بودند البته؛ تک‌و‌توک عکس‌های به‌دردبخوری که فقط گریمِ بازیگر در آن‌ها دیده می‌شد و فقط به‌دردِ این می‌خورد که با دیدن قیافه‌ی تغییرکرده‌ی بازیگر کیف کنند و بگویند عجب فیلمی خواهد بود! جشنواره وقتی کوچک بودم، صفِ عریض‌و‌طویل آدم‌هایی بود که زندگی را ده‌روزِ تمام تعطیل می‌کردند تا صاحب یکی از صندلی‌های شکسته‌ی سینماها شوند و وقتی به پرده‌ی نه‌چندان سفید زُل می‌زنند، حس کنند که خوش‌بخت‌ترین آدم روی زمین هستند، که حالا چیزی اضافه‌تر از آدم‌های دیگر دارند، که می‌توانند چشم‌هاشان را با خیالِ آسوده ببندند و هیچ‌چی از دنیا نخواهند. جشنواره وقتی کوچک بودم، صفِ عریض‌و‌طویلِ آدم‌هایی بود که با دیگران فرق داشتند...

   «لیلا» را همان‌سالی دیدم که خبردار شدم «ف» دارد برای همیشه می‌رود. می‌رود که پزشک شود، که تخصّص بگیرد و توی مملکتی دیگر، به آدم‌هایی که نه اسم‌شان را می‌دانم و نه عکس‌شان را دیده‌ام، خدمت کند. غروب بود که زنگ زدم و فیلمی را که دیده بودم برایش تعریف کردم. پایِ تلفن هیچ‌چی نگفت. سکوتِ محض بود؛ فقط صدای نفسش می‌آمد. تمام که شد، همه‌ی حرف‌هام را که زدم، پرسید فیلم کِی اکران می‌شود؟ از جا کجا باید می‌دانستم؟ بعد گفت حیف که نیستم، وگرنه با هم می‌رفتیم. حیف که نبود و نماند تا بغضِ لیلا را روی پرده ببیند، تا صدای مهیبِ لباس هووخانمِ فیلم توی گوشش بپیچد، تا دخترکی را ببیند که نمی‌داند چرا به این دنیا آمده است. حیف که نماند تا خیلی چیزها را ببیند...

   «درخت گلابی» را در روزهایی دیدم که حال‌و‌روز خوشی نداشتم؛ جشنواره بهانه‌ای بود که از آن حال بیایم بیرون. «خاطره‌های پراکنده» را که قبل‌تر خوانده بودم (کتابِ محبوبم) و اسمِ «گلی ترقی» که روی پرده نوشته شد، تنَم لرزید. حالا اگر این‌یکی هم مثلِ آن داستان‌ها بزند به هدف چه کنم؟ کاری نکردم، یعنی کاری از دستم برنیامد. فیلم را دیدم و خیس عرق شدم، آب شدم، توی صندلی مُچاله شدم و هیچ‌چی نگفتم. فقط تماشا کردم. عنوان‌بندی پایانی را که نشان می‌دادند، به بغل‌دستی‌ام گفتم این فیلم رفت جزء فیلم‌های محبوب زندگی‌ام، تا آخرِ عُمر. وقتی فرصتی دست داد تا چندسال بعد بانوی قصه‌نویس را توی خانه‌‌ی خوشگل و تروتمیزش ببینم، مراتب ارادتم را ابراز کردم. وسطِ حرف‌ها، وسطِ مصاحبه‌، از «درخت گلابی» هم حرف زدم تا بگویم چه‌قدر داستان و فیلم را دوست دارم. و بارهای بعد هم همین‌جور شد...

   من که «جشنواره‌ی جهانی فیلم تهران» را ندیده‌ام، اما روزنامه‌ها (بولتن‌ها)ی بعضی سال‌هاش را یک‌بار، خریده‌ام و خیلی وقت‌ها به آن روزنامه‌ها سرمی‌زنم و حسرت می‌خورم که چرا آن‌سال‌ها نبوده‌ام. حالا که دارم این یادداشت را می‌نویسم، شماره‌های «سینما ۵۴» کنار دستم است. توی شماره‌ی یک، فیلم‌نامه‌ی فیلمی به‌اسم «سه مجلس با اینگمار برگمان» چاپ شده که گویا ششم آذر توی تالار رودکی نشانش داده‌اند. بقیه‌ی مطالب این شماره هم حسرت‌برانگیز است: مرور آثار «چارلی چاپلین»، مرور آثار «فرانسوا تروفو» و مرور آثار «میکل‌آنجلو آنتونیونی». این همان‌سالی است که «آنتونیونی» به ایران آمده (نوشته: پانزده آذر، ساعت یازدهِ صبح دیدار با آنتونیونی در مرکز جشنواره) ، همان‌سالی که «تروفو» هم قرار بوده بیاید، اما به‌جای آمدن تلگراف زده و نوشته: «از این‌که نمی‌توانم به تهران بیایم، متأسفم. فیلم جدیدم [پول‌توجیبی] را دارم تمام می‌کنم. برای دوبله‌ی فیلمم، باید با بچّه‌هایی کار کنم که فقط در تعطیلاتِ آخرهفته در اختیار من هستند. برای این برنامه‌ی بزرگ مرور آثار متشکرم. درود من به تمام عاشقان ایرانی سینما.» همان‌سالی که «پرویز دوائی» یادداشتِ بلندی از «تروفو» را ترجمه کرده بود: «من خوش‌بخت‌ترین مرد روی زمینم». فیلم‌های دیگری هم آن‌سال بوده‌اند که در صفحه‌های دیگر می‌شود اسم‌شان را دید: «پرستارِ بچّه»، «مردی که می‌خواست سلطان باشد»، «معمّای کاسپار هاوزر»، «آلیس دیگر این‌جا زندگی نمی‌کند»، «لِنی»، «شب اِمریکایی»، «سرگذشت آدل ﻫ.» و «حرفه: خبرنگار». این‌همه خوش‌بختی در یک سال؟ یک جشنواره؟ چه روزگاری بوده آن روزگار...

امّا حالا چی؟ حالا روزگار چه‌جوری‌ست؟ پارسال که خیلی بد نبود. شاید اگر امسال هم فیلم‌های دیدنی و قابل‌تحمّل پیدا شوند، آدم ماندن توی سینما را ترجیح دهد به چیزهای دیگر. پارسال این‌جا، توی این وبلاگ، عینِ دوازده‌روز را نوشتم. غیر از یک فیلم که شد پُرفروش‌ترین فیلمِ سال و دوست نداشتم درباره‌اش بنویسم، چندکلمه‌ای درباره‌ی باقی فیلم‌هایی که دیده بودم نوشتم؛ یادداشت‌هایی که (بیش‌تر) واکنشِ لحظه‌ای بودند به فیلم‌هایی که دیدم، امسال هم شاید این کار را کردم؛ هرچند اصلاً کار آسانی نیست.

   جشنواره از فردا شروع می‌شود؛ دهِ صُبح. فیلمِ اوّلش هم «به‌رنگِ ارغوان» است و لابد سینما پُر از آدم‌هایی‌ست که می‌خواهند این فیلم را ببینند. اگر همه‌چی روبه‌راه بود و آسمان به زمین نیامد و زمین هم به آسمان کوچ نکرد، هرشب، رأسِ یک‌ساعتِ به‌خصوص درباره‌ی فیلم‌هایی که می‌بینم، می‌نویسم. ولی از فردا که کسی خبر ندارد، دارد؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸


فیلم‌های دوازدهمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

... نه واقعاً؛ امروز هیچ فیلمی را ندیدم. رفتم که ببینم، و اصلاً رفتم توی سالن و نشستم که با آرامش خیال و آسودگیِ تمام «وقتی‌که لیموها زرد شدند» [محمدرضا وطن‌دوست؟] را ببینم که ظاهراً عدّه‌ای از آن تعریف کرده بودند. خیلی هم دلم می‌خواست که فیلم را تا تَه ببینم، ولی ده‌دقیقه که گذشت، دیدم از هر دو جمله‌ای که آدم‌های فیلم می‌گویند، یکی را به‌خاطر لهجه‌ی غلیظ‌شان نمی‌فهمم. به این فکر کردم که وقتی نمی‌فهمم چه می‌گویند، تماشای فیلم چه فایده‌ای دارد؟ این شد که به حرفِ بغل‌دستی‌ها گوش کردم و از سالن زدم بیرون. دوساعتی قبل از آخرین فیلم هم فهمیدم که قرار است «تردید» را دوباره نشان بدهند. دلم می‌خواست که فیلم را دوباره ببینم، ولی دیدم که آن ساعتِ شب، وقتِ خوبی نیست برای تماشای دوباره‌ی فیلمی که طولانی‌تر از حد معمول است. و جشنواره، برای من این‌طوری تمام شد...

 

***

اسامی برنده‌های این دوره‌ی جشنواره هم که به‌سلامتی اعلام شد. این، به‌هرحال، رأیِ هیأتِ داوران است، نه رأیِ ما. «تردید» [واروژ کریم‌مسیحی] فیلم خوبی‌ست، امّا من خیال می‌کنم که «درباره‌ی اِلی» [اصغر فرهادی] در مقام مقایسه، فیلم بهتری‌ست؛ هرچند به‌قول یک دوستِ تازه، تماشایِ دوباره‌اش اصلاً آسان نیست، چون روحِ آدم را می‌خراشد و می‌شکافد. امّا «فرهادی» جایزه‌ی بهترین کارگردانی را گرفته که البته حقّش است. نوشِ جانش باشد این سیمرغ. دیپلم افتخاری هم که به «عبدالرضا کاهانی» داده‌اند برای «بیست»، قاعدتاً، یک تشویق است و کاش «کاهانی» فیلم‌های آینده‌اش را هم به همین خوبی بسازد. نمی‌دانم چرا جایزه‌ی ویژه‌ی هیأتِ داوران به «عیار 14» رسیده است. توقّع داشتم فیلم بهتری باشد، ولی نبود و ظاهراً که به‌چشم هیأتِ داوران آن‌قدر قابل تأمّل بوده که جایزه‌ی ویژه را بهش داده‌اند. این‌را هم نمی‌فهمم که چرا جایزه‌ی بهترین فیلم‌نامه باید به «زادبوم» برسد؛ نه این‌که فیلم‌نامه‌ی بدی‌ست، بهترین فیلم‌نامه نیست و اتّفاقاً فیلم‌نامه‌اش به‌خوبی بعضی از کارهای دیگر «فرید مصطفوی» نیست. «درباره‌ی اِلی» و «بیست»، به‌نظرم، فیلم‌نامه‌های بهتری دارند. این‌را هم متوجّه نشدم که چرا جایزه‌ی «شهاب حسینی» را به‌خاطر «سوپراستار» داده‌اند، چون بازی خوبی نیست و اتّفاقاً، بازی‌اش در «درباره‌ی اِلی» خیلی بهتر است؛ چون کارگردان حسابی کنترلش کرده. می‌شد حدس زد که «لیلا حاتمی» برای «بی‌پولی» جایزه بگیرد؛ هرچند بازی «ترانه علیدوستی» هم در «تردید» خوب بود و اصلاً در بعضی صحنه‌ها، واقعاً معرکه بود. جایزه‌ی «علیرضا خمسه» هم جایزه‌ی درستی‌ست؛ سال‌هاست که کسی او را جدّی نمی‌گیرد و «کاهانی» در «بیست» نقشی را به او سپرد که هیچ ربطی به نقش‌های کمدی‌اش نداشت و جدّیتش، ظاهراً، داوران را مُجاب کرد که باید تشویقش کنند تا بازهم در این فیلم‌ها بازی کند؛ نه فیلم‌های نامعقول و بی‌ربطی مثل «می‌زاک». «حامد کُمیلی» در «تردید» و «صابر ابَر» در «درباره‌ی اِلی» هم، قاعدتاً، رُقبای سرسختی بوده‌اند برای «خمسه». و «مهتاب کرامتی»؟ می‌شد حدس زد که جایزه بگیرد؛ چون اجازه داده بود در «بیست» زیبایی‌اش را او بگیرند و در انبوهی از خاک و زغال غرقش کنند. جایزه‌ی معقولی‌ست؛ هرچند حضور و بازی «طناز طباطبایی» هم در «صداها» غافل‌گیرکننده بود. جایزه‌ی بهترین فیلم‌برداری را یا باید می‌دادند به «حسین جعفریان» که «درباره‌ی اِلی» را به‌شیوه‌ای حیرت‌انگیز فیلم‌برداری کرده، یا باید می‌رسید به «بهرام بدخشانی» که «تردید» را فیلم‌برداری کرده، یا باید نصیبِ «مرتضی پورصمدی» می‌شد برای «شبانه‌روز» که داوران جشنواره کار «پورصمدی» را ظاهراً بیش‌تر پسندیده‌اند. جایزه‌ی بهترین تدوین هم که به «بهرام بیضائی» و «سپیده عبدالوهّاب» برای «وقتی همه خوابیم» رسید، جایزه‌ی جالبی‌ست در نوعِ خودش...

پرونده‌ی دوره‌ی بیست‌وهفتم جشنواره هم بسته شد [چه عبارتِ تکراری و بی‌ربطی!] و واقعاً خدا را شُکر که تمام شد. از فردا، چاهارشنبه، زندگی عادّی شروع می‌شود. هرچند آدمی که بی‌کار است، زندگی‌ عادی‌اش با زندگی غیرعادی‌اش خیلی هم فرق ندارد! ولی انبوهی کتابِ نخوانده و فیلمِ ندیده هست که توی این روزها سراغی‌ ازشان نگرفته‌ام. تفریح بس است؛ حالا وقتِ کار است!

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧


فیلم‌های یازدهمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

... یک فیلم را کامل دیدم و یکی [پنالتی ساخته‌ی اِنسیه شاه‌حسینی] را بعد از دیدنِ یک‌رُبعش ترجیح دادم که نبینم. فیلم عجیبی بود واقعاً! به‌جایش نشستم به گپ‌زدن و گپ‌زدن لذّتِ بیش‌تری داشت تا تماشای همچه فیلمی...

 

***

 

* بی‌پولی [حمید نعمت‌الله]

... «بی‌پولی» هنوز ساخته نشده بود که یکی از دوست‌وآشناهای «نعمت‌الله» گفت که سرگرم نوشتن فیلم‌نامه‌ای‌ست به‌اسم «بی‌پولی» و گفت یکی از صحنه‌های فیلم، جایی‌ست که شخصیت اصلی داستان توی تاریکی چشم‌هایش را باز می‌کند، از جا بلند می‌شود و بااحتیاط می‌رود سراغ کلیدِ برق و آن‌را می‌زند. برقی در کار نیست؛ یعنی برق را قطع کرده‌اند، چون پولش را پرداخت نکرده است. راستش، تا به این صحنه نرسیده بودم، خیال می‌کردم که ممکن است که قیدِ همچه صحنه‌ای را زده باشد، ولی نزده بود؛ «بهرام رادان» جدّی‌جدّی کلیدِ برق را زد و اتّفاقی نیفتاد. این‌که «نعمت‌الله» بعد از «بوتیکِ» تلخِ تلخ آمده یک فیلم کُمدی ساخته [خودش می‌گوید طنز. چرا؟ کُمدی مگر چه ایرادی دارد؟] خودش یک اتّفاق است. موقعیتی بانمک‌تر و فرح‌بخش‌تر از این سراغ دارید؟ آدمی در یک خانه‌ی درست‌وحسابی زندگی کند، سواریِ شخصی داشته باشد، لباسِ خوب بپوشد، ولی پول نداشته باشد! «بی‌پولی» البته ایراد هم دارد، ولی ایرادهایش را می‌شود نادیده گرفت و به‌جایش چیزهای معرکه‌ای را که توی فیلم هست به آن ترجیح داد. مثلاً «بابک حمیدیان» را که نقشِ آدمی را بازی می‌کند که نمی‌تواند حرف بزند و نیمه‌لال است، امّا به‌وقتش با صدای «شهرام شب‌پرّه» لب می‌زند! یا بازی «سیامک انصاری» را که وقتی عصبی می‌شود و قاطی می‌کند، هیچ‌کس نمی‌تواند آرامش کند. اصلاً موقعیت این چند نفری که توی یک دفتر دور هم جمع می‌شوند و هیچ کاری نمی‌کنند، به‌اندازه‌ی کافی بانمک است. و بانمک‌تر این است که وقتی درِ آن دفتر را به‌خاطر ندادن مالیات پُلُمپ می‌کنند، عزا می‌گیرند که از این ‌به‌بعد باید کجا دورِ هم جمع شوند. «بی‌پولی» یک «حبیب رضایی» معرکه هم دارد؛ آدمی که سعی می‌کند موفّق باشد، ولی نیست و درست در همان لحظه‌ای که سرگرم گول‌زدن دوروبری‌ها و کلاه‌برداری‌های محترمانه است، سعی می‌کند برای‌شان کار جور کند. و البته «لیلا حاتمی» هم مثل همیشه عالی‌ست؛ هرچند نمی‌دانم چرا این‌قدر آدم ساده‌ای‌ست و چرا این‌قدر سادگی‌اش تأکید شده است. چیزهای دیگری هم، البته، در «بی‌پولی» هست که خوب از آب درآمده؛ مثلاً شیوه‌های مختلفِ پول‌گرفتن از این و آن و نسیه‌گرفتن‌های پیاپی از بقّالیِ محل و حسابِ دودوتاچاهارتای زن و شوهر بعد از بی‌پولیِ کامل، یا جایی‌که در مهمانی نشسته‌اند و چون می‌دانند که بعید است به این زودی‌ها بتوانند غذای مفصّل بخورند، تا جا دارند می‌خورند، یا جایی‌که تنها کنسروِ ماهی‌شان به‌خاطر کمبودِ آبِ قابلمه‌ی کوچک، مثل یک بُمب منفجر می‌شود و همه‌ی غذای‌شان یا به سقف می‌چسبد، یا روی زمین می‌ریزد. «بی‌پولی» هرقدر هم که عیب و ایراد داشته باشد، به‌خاطر همین‌چیزها و ایده‌های درخشانش، فیلمی دیدنی‌ست. کاش «نعمت‌الله» سریع‌تر دست‌به‌کار شود و فیلم سومش را بسازد. حیف نیست که این‌همه در فیلم‌سازی تنبلی می‌کند؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧


فیلم‌های دهمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

... نه، به‌حسابِ تنبلی و بی‌حوصلگی نگذارید این تأخیرها را؛ بگذارید به‌حسابِ کمبودِ وقت و بی‌خوابی. وقتی آدم فقط سه‌چاهار ساعت بخوابد و تا بیدار شود ببیند که وقتِ دیدنِ یک فیلمِ دیگر است، قطعاً، فرصتی برای نوشتن پیدا نمی‌کند. یک فیلم هم هست که امروز دیده‌ام، ولی دلم نمی‌خواهد درباره‌اش بنویسم...

 

***

 

* تردید [واروژ کریم‌مسیحی]

... این‌که آدم بردارد مشهورترین نمایش‌نامه‌ی «ویلیام شکسپیر» را دست‌مایه‌ی فیلمش کند، کار آسانی نیست. حتّا آن‌ها که «هملت» را یک‌بار از رو نخوانده‌اند، داستانش را می‌دانند و لابُد یکی‌دو نسخه‌ی سینمایی‌اش را هم دیده‌اند؛ هرچند ممکن است تماشایش را تا آخر تاب نیاورده باشند. «واروژ کریم‌مسیحی» وقتی فیلم‌نامه‌ی «تردید» را نوشته، لابُد به همه‌ی این‌چیزها فکر کرده و دست‌آخر به این نتیجه رسیده که بهتر است داستان آدمی [سیاوش با بازی بهرام رادان] را بسازد که زندگی‌اش، بی‌آن‌که خودش بخواهد، دارد براساس نمایش «شکسپیر» پیش می‌رود و باز بی‌آن‌که خودش بخواهد، یا بداند، مثل شاه‌زاده‌ی دانمارکی چندروزی خودش را به دیوانگی می‌زند و نامزد و دوستِ این آدم که دل‌شان نمی‌خواهد او هم عاقبتِ شاه‌زاده‌ی نگون‌بخت را پیدا کند، دست‌به‌کار می‌شوند. این است که «تردید»، دست‌آخر، به «هملت» وفادار نمی‌ماند و جور دیگری تمام می‌شود. فیلم، البته، کمی طولانی‌ست و همین طولانی‌بودن می‌تواند بعداً مایه‌ی دردسر شود، امّا به‌هرحال یک فیلم معمّایی/ جنایی‌ست که هم از «بهرام بیضائی» تأثیر گرفته [نمونه‌ی مشخصش جایی‌که ترانه علیدوستی دارد لباس‌ها و وسایلش را برمی‌دارد] هم از «آلفرد هیچکاک». و اصلاً به‌خاطر همین است که موسیقی متن «علی صمدپور» یک‌جاهایی رنگ‌وبوی کارهای «برنارد هرمن» را دارد. این‌را بگذارید به‌حسابِ یک‌جور تعریف. یکی از سخت‌ترین صحنه‌های «هملت» برای فیلمی که می‌خواهد معاصر باشد، قاعدتاً، صحنه‌ای‌ست که روح پدر ازدست‌رفته‌اش ماجرا را تعریف می‌کند و می‌گوید برادر خیانت‌کارش او را کُشته است. می‌شود حدس زد که «کریم‌مسیحی» مدّت‌ها به ایرانی‌کردن و باورپذیرکردنِ این صحنه فکر کرده و دست‌آخر به این نتیجه رسیده که با مراسم «زار» این کار را بکند؛ بعد از رقص‌های مخصوص و دودکردن اسفندِ فراوان و نواختن سازهای محلّی، روح پدر ازدست‌رفته‌ی او در بدنِ خلیفه حلول می‌کند و همه‌ی چیزهایی را که لازم است می‌گوید. ایرادی اگر بشود از فیلم گرفت، طولانی‌بودنش است؛ هرچند طبیعی‌ست که نشود «هملت» را در یک فیلم متعارفِ نوددقیقه‌ای جای داد. شاید اگر کوتاه‌ترش کنند، دیدنی‌تر و مقبول‌تر شود.

 

٠۵/٧ [محمدمهدی عسگرپور]

... عجیب است، ولی فیلم‌های «محمدمهدی عسگرپور» خیلی هم به‌هم ربط ندارند؛ نه «قدم‌گاه» ربطی به «اقلیما» دارد و نه «اقلیما» به «٠۵/٧» [هفت و پنج‌دقیقه] شبیه است. «٠۵/٧» [براساس فیلم‌نامه‌ای از فرهاد توحیدی] اصلاً شبیه هیچ‌کدام از فیلم‌های این دوره‌ی جشنواره نیست؛ طبیعی‌ست که نباشد، چون داستانش در فرانسه اتّفاق می‌افتد و تقریباً همه‌ی شخصیت‌هایش [جُز رضا کیانیان و رضا عطاران] فرانسوی هستند و به زبان خودشان حرف می‌زنند. بیش‌تر هم شبیه فیلم‌های کوچک فرانسوی‌ست که در این سال‌ها ساخته می‌شوند و به مسأله‌ی مهاجران و سختی زندگی در یک کشور اروپایی می‌پردازند. «عسگرپور» هم ظاهراً سعی کرده به قواعد زندگی در یک کشور اروپایی وفادار بماند؛ این است که در فیلمش هم گیلاس‌های شراب را می‌شود دید و هم رقص و پای‌کوبی را؛ هرچند دوربین از زنی که بین جمعیتِ رقصندگانِ شاد و سرخوش است رد می‌شود و به مردها می‌رسد! یادم رفت بنویسم که «٠۵/٧» را خوش‌بختانه به فارسی دوبله نکرده‌اند و به‌جایش با فیلمی زیرنویس‌شده طرفیم. من البته از فیلم بدم نیامده و چون ظرف روزهای قبل حوصله‌ام از دست فیلم‌هایی که داستان‌شان در تهران می‌گذشت سر رفته بود، از دیدن یک همچه فیلمی لذّت بردم. امّا دارم از خودم سئوال می‌کنم چرا باید فیلمی در فرانسه ساخت؟ ظاهراً که نسخه‌ی اولیه‌ی فیلم‌نامه داستانش در ایران می‌گذشته و چون گفته‌اند نمی‌شود همچه داستانی را در ایران ساخت، همه‌چیزش به  لیونِ فرانسه منتقل شده است. این هم داستان آدم‌هایی‌ست که زندگی‌شان به هم ربط دارد؛ از نویسنده‌ی زنی که رمانش را به ناشر می‌دهد و ناشر آن‌را رد می‌کند و بعد هم می‌فهمد که سرطان دارد، تا دختری شرقی [عرب] که در خیابان‌ اراذل و اوباش به او تجاوز می‌کنند و خانواده‌اش به‌جای‌ آن‌که حامی و پشتیبانش باشند، او را از خانه بیرون می‌کنند، تا زنی‌ که از دست شوهرش خسته شده و البته پیرزنی که حافظه‌اش را از دست داده و ذهنش مغشوش است. درون‌مایه‌ی اصلی فیلم مرگ و خودکشی و اصلاً فکر به این‌چیزهاست. راستش، نمی‌دانم اگر فیلم روی پرده‌ی سینماهای ایران برود، چه‌قدر فروش می‌کند. نمی‌دانم که برای نمایش عمومی هم می‌خواهند همین نسخه‌ی زیرنویس فارسی را نشان بدهند، یا نسخه‌ای دوبله را. هیچ بدم نمی‌آید که یک‌بار دیگر فیلم را ببینم؛ تدوین فیلم واقعاً خوب بود، یا دست‌کم من این‌طور خیال کردم.

 

* یازده‌دقیقه و سی‌ثانیه [بهروز افخمی]

... یک فیلم تلویزیونی درباره‌ی سی‌ویکم شهریور هزاروسیصدوپنجاه‌ونُه؛ روزی که هواپیماهای عراقی تهران و چندجای دیگر را بُمباران کردند. «محمّد داوودی» [فیلم‌بردار مشهور سینما] آن‌روزها فیلم‌بردار تلویزیون بوده و به‌دستور مدیر پخش [یا سمَتی در همین مایه‌ها]، با گروهش راهی جماران می‌شوند تا حرف‌های رهبر انقلاب را ضبط کنند و به اخبار شب برسانند. دو دوربین برده‌اند که هرکدام یازده‌دقیقه و سی‌ثانیه ضبط می‌کند.، وقتی می‌رسند و اسباب و وسایل را باز می‌کنند، «داوودی» می‌بیند باتری یکی از دوربین‌ها شارژ ندارد. چاره‌ای نیست جز برگشتن به جام‌جم و آوردن یک باتری دیگر. قاعدتاً یازده‌دقیقه و سی‌ثانیه بیش‌تر وقت ندارد و به‌‌ هر زحمتی هست، خودش را می‌رساند و برمی‌گردد تا برنامه‌ی خبری همان‌طور که از خواسته‌اند، کامل و بی‌نقص باشد. قاعدتاً باید این فیلم را در تلویزیون دید؛ نه روی پرده‌ی سینما. ولی به‌هرحال، در مقایسه با فیلم‌هایِ تلویزیونی، فیلم خوبی‌ست. و البته پُر است از چیزهایی که شاید همه‌ی تماشاگرانش از آن سر در نیاورند و نفهمند که «بهروزِ» جوان، خودِ «افخمی»‌ست، یا «مهرزاد» که همه‌ی وقتش را گذاشته روی تدوین یک برنامه‌ی تلویزیونی، «مهرزاد مینوییِ» مرحوم است که «افخمی» همیشه می‌گوید بخش عمده‌ای از دانسته‌هایش را در سینما مدیون اوست. یا شروع فیلم که با «هریِ کثیف» است و  جوان‌ها نشسته‌اند تا فیلمی را برای آخرهفته‌ی مردم انتخاب کنند که نیازی به سانسور شدید نداشته باشد و اسم فیلم‌هایی را به‌زبان می‌آورند که جزء فیلم‌های محبوب «افخمی» هستند. خب، بس است دیگر؛ فیلم اگر از تلویزیون پخش شد، آن‌وقت می‌شود درباره‌اش بیش‌تر و جدی‌تر نوشت.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧


فیلم‌های هشتمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

... قاعدتاً شنبه روز بهتری‌ست؛ امروز که فقط «شبانه‌روز» را دیدم. «کودک و نقّاش»[مسعود نقَاش‌زاده] را ندیدم و تماشای بیست‌دقیقه‌ی اوّلِ «نخلستان صابر» [سیامک شایقی]  متقاعدم کرد که بهتر است راهی خانه شوم و کتاب بخوانم و به کارهای عقب‌افتاده‌ام برسم. قاعدتاً، شنبه روز بهتری‌ست، یا دست‌کم امیدوارم این‌طور باشد...

 

***

 

* شبانه‌روز [کیوان علی‌محمّدی و امید بنکدار]

... خیلی کنجکاوم که بدانم «کیوان علی‌محمّدی» و «امید بنکدار» چه‌جوری تقسیمِ کار می‌کنند؛ چه‌جوری باهم می‌نویسند، چه‌جوری باهم کارگردانی می‌کنند و چه‌جوری باهم تدوین می‌کنند. در همه‌ی این سال‌هایی که «علی‌محمّدی» و «بنکدار» از فیلم‌های داستانی کوتاه و مستند به سینمای حرفه‌ای داستانی رسیده‌اند، این کنجکاوی پابرجا مانده است و با این‌که سابقه‌ی آشنایی‌‌مان به همان‌ دوره‌ی فیلم‌های داستانیِ کوتاه و مستندی برمی‌گردد که زمینه‌ی ورودشان به سینمای حرفه‌ای شد، ولی هیچ‌وقت این پرسش (و درواقع، کنجکاوی) را با آن‌ها درمیان نگذاشته‌ام؛ چون مطمئنم که جواب این کنجکاوی‌، چیزی بیش از یک خنده‌ی دوستانه نیست. حدسم این است که می‌گویند خب، یک‌بار بیا تماشا و ببین چه می‌کنیم. امّا بعید است کارگردان‌هایی که تا رسیدن به مرحله‌ی فیلم‌برداری، فیلم‌نامه‌شان را چندبار بازنویسی می‌کنند، همه‌چیز را بگذارند برای روز فیلم‌برداری و تماشای «شبانه‌روز»، دومین فیلمِ سینمایی «علی‌محمّدی» و «بنکدار»، نشانه‌ی همین دقّتِ پیش از ساخت است؛ این‌که می‌دانند همچه فیلمی را چه‌‌جوری باید بسازند و حواس‌شان هست که داستان فیلم‌شان سرراست و خطی نیست و دقیقاً به‌خاطر همین، چیزهای دیگری را در فیلم گنجانده‌اند که آن سرراست‌نبودن و خطّی‌نبودن خیلی مایه‌ی دردسرِ تماشاگر نشود. این‌که آن‌ها به‌اندازه‌ی کافی «اعتمادبه‌نفس» دارند و اصلاً نمی‌ترسند که این پیچیدگی مانعِ کارشان شود.

«شبانه‌روز»، به‌هرحال، فیلمِ آسان و راحت‌الحلقومی نیست؛ شاید اگر از میانه‌های فیلم، داستان‌ها در هم تنیده نمی‌شدند، خیلی هم پیچیده به‌نظر نمی‌رسد. با این‌همه، ظاهراً خود کارگردان‌ها هم به این فکر کرده‌اند که «شبانه‌روز» به‌خاطر همین داستان‌ها در هم تنیده، ممکن است تماشاگرش را (تاحدّی) سردرگم کند؛ این است که برای هر داستان، یک رنگ‌ در نظر گرفته‌اند و البته شیوه‌ی حرکتِ دوربین هم در هر داستانی متفاوت است. طبیعی‌ست که آن دوربینِ پُرحرکت و موّاجِ داستانِ «فوژان» [مهناز افشار] با روحیه‌اش هم‌خوانی دارد و طبیعی‌ست که برای «مرجان» [نیکی کریمی] که می‌خواهد آرام و بی‌دردسر زندگی کند، دوربینی آرام در نظر گرفته‌اند و باز طبیعی‌ست که دوربین در بخش «حورا» [مهتاب کرامتی] که در زندگیِ شخصی گیج و سردرگم است، دوربین مدام در حرکت باشد. این، البته، واضح‌ترین کاری‌ست که «علی‌محمّدی» و «بنکدار» کرده‌اند [همین‌جا باید بنویسم که فیلم‌برداری «مرتضی پورصمدی» آن‌قدر خوب و دیدنی‌ست که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت]  و قاعدتاً کارهای دیگری هم کرده‌اند که باید در یادداشتی طولانی‌تر از این به آن پرداخت.

«پنهان‌کاری»، نکته‌ی اصلی «شبانه‌روز» است. خیلی موافق نیستم که روی کلمه‌ی «دروغ» تأکید کنیم؛ «پنهان‌کاری» کلمه‌ی بهتری‌ست برای توضیح موقعیت آدم‌های این فیلم و اصلاً خودِ فیلم هم، عمداً، براساس همین «پنهان‌کاری» پیش می‌رود و خیلی چیزها را «پنهان‌کارانه» روایت می‌کند؛ تا خون از بینی «فوژان» نمی‌آید، نمی‌فهمیم که بیمار است، تا تلفنِ «حورا» در یکی از مهم‌ترین صحنه‌های فیلم زنگ نمی‌خورد، نمی‌فهمیم که این تکّه‌ی سیاه‌وسفید، یک فیلم در فیلم است، تا «فرّخ» [پارسا پیروزفر] از زنِ اوّلش «حورا» نمی‌پرسد که سرگرم چه‌کاری‌ست، نمی‌فهمیم که آن تکّه‌ی سیاوش و دخترِ فراری، درواقع، فیلم‌نامه‌ای بوده که «حورا» داشته می‌خوانده و آن‌را در ذهنِ خودش خیال می‌کرده است و بالأخره، تا «حورا» دمِ درِ خانه‌ی «مرجان» نمی‌رود و نمی‌گوید که با شوهرش «فرّخ» کار دارد، نمی‌فهمیم که شوهرِ خانمِ بازیگر، دوباره ازدواج کرده و ظاهراً به زنِ دومش علاقه‌ی بیش‌تری دارد. این است که «شبانه‌روز» در همه‌ی داستان‌هایش، بین «دوست‌داشتن» و «پنهان‌کاری» پُل می‌زند؛ برای دوست‌داشتنِ دیگری‌ و اثباتِ این دوست‌داشتن است که آدم‌ها دست به «پنهان‌کاری» می‌زنند. «آلن دو باتُن» در توضیحِ همین «پنهان‌کاری» در مقاله‌ای نوشته بود که «رو» بازی‌کردن در زندگی، به‌نظر خیلی‌ها، آن‌را بی‌مزّه می‌کند. آدم‌ها همیشه دوست دارند که خیال کنند چیزی هست که به‌چشم آن‌ها نمی‌آید و پنهان شده است. نگاه کنیم به «حورا» که می‌داند یک‌جای کارِ زندگی‌اش می‌لنگد، امّا هم‌کارِ فعلی و دوستِ سال‌های دورش آن حقیقتِ رسواکننده را نمی‌گوید، اصلاً خیال نمی‌کند که «فرّخ» ممکن است ریگی به کفش داشته باشد. موقعیت «مرجان» هم دست‌کمی از او ندارد؛ او زندگیِ آرامش را دوست دارد و خیال نمی‌کند که سفرهای گاه‌وبی‌گاه «فرّخ» در همین شهر و در خانه‌ی دیگری‌ست.

برسیم به آخرِ این یادداشت. «شبانه‌روز» چه‌جور فیلمی‌ست؟ خوب است یا بد؟ دیدنی‌ست یا نیست؟ درستش این است که فکر کنیم یک همچه سئوال‌هایی را باید گذاشت برای وقتی دیگر، امّا آن علاقه‌ی بی‌حدّ «علی‌محمّدی» و «بنکدار» به حرکتِ دوربین و قطع‌های سریعی که به یک‌جور پلک‌زدن شباهت دارند، این‌جا درست نشسته‌ است. می‌دانید، خوبی «شبانه‌روز»، در وهله‌ی اوّل، این است که شبیه هیچ‌کدام از فیلم‌های این جشنواره نیست. تن‌ندادن به جریانِ آب و خلافِ آن شناکردن، قاعدتاً، کارِ آسانی نیست و البته «علی‌محمّدی» و «بنکدار» در «شبانه‌روز»‌شان دقیقاً همین‌کار را کرده‌اند...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧


فیلم‌های هفتمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

... مقدمّه بی مقدّمه. خبری نیست که نیازی به مقدّمه داشته باشد. روزها، قاعدتاً، فرقی با هم ندارند و فیلم‌ها، از بختِ نامُراد و اقبالِ بدِ ما، یکی از یکی بی‌رمق‌ترند. نه، واقعاً نیازی به مقدّمه نیست...

 

***

* چهره به چهره [علی ژکان]

«مادیان» را سال‌هاست که ندیده‌ام؛ نمی‌دانم بعد از این‌همه سال هنوز فیلم خوبی‌ست یا نه، و دیدنش هنوز رغبتی را برمی‌انگیزد یا نه، ولی خوب‌بودنش، قاعدتاً، ربطی به آقایِ کارگردان ندارد. همیشه پیشِ خودم خیال می‌کردم که یک‌روز «علی ژکان» فیلمِ خوبی می‌سازد و ثابت می‌کند که «مادیان» یک اتّفاق، یا یک تصادف نبوده است، امّا تماشای هر فیلمی از «ژکان» همه‌ی این آرزوها را بر باد می‌دهد. نه، بعید است «ژکان» فیلم خوبی بسازد. خیلی سال پیش بود که «سایه به سایه» را از روی «آوازهای ننه آرسو»ی «بهرام بیضائی» ساخت و نامِ فیلم‌نامه‌نویس را در عنوان‌بندی فیلمش نیاورد. حق داشت؛ چون «سایه به سایه» فیلم خوبی نیست و فیلم‌نامه‌ی خوبی هم ندارد و یک نگاهِ سرسَری نشان می‌دهد که، حقیقتاً، ربطی به «آوازهای ننه آرسو» ندارد. چرا خیال کردم که «چهره به چهره» ممکن است فیلم خوبی شده باشد؟ اشتباه ‌کردم و به‌جای ماندن در خانه، رفتم و نشستم به‌تماشای «چهره به چهره» که اصلاً فیلم خوبی نیست؛ چه رسد به این‌که یک فیلم پُلیسی/ معمّایی/ کارآگاهیِ خوب باشد. داستان یک مهندس [علی عمرانی] که گُم می‌شود و کمی بعد از آن‌که خانواده‌اش خبردار می‌شوند به شرکتش سر زده است، خبر می‌رسد که جنازه‌ی سوخته‌اش در یک سواری سوخته پیدا شده است. در شبِ هفتِ آقای مهندس، خانم به‌نسبت جوانی ادّعا می‌کند که همسر همین مردی‌ست که مرده و شوهرِ او، البته، اسمش «مهران» نبوده، «قدیر» بوده و پول‌دار هم نبوده است. خلاصه، یک سرهنگِ در آستانه‌ی بازنشستگی [جمشید هاشم‌پور که نمی‌دانم چرا موهایش را تراشیده و دوباره شبیهِ زینال بندریِ فیلمِ تاراج شده] با هم‌کاری افسری که در چهل‌سالگی هنوز ازدواج نکرده [کاوه کاویان]، سرگرمِ حلّ این پرونده می‌شوند. تا میانه‌های داستان خیال می‌کردم که «چهره به چهره» را براساس «پیوترِ لتونیایی/ مسافری که با ستاره‌ی شمال آمد» [ژرژ سیمنون] ساخته‌اند، امّا هرچه به پایان فیلم نزدیک شدیم، دیدم که «ژکان» سازِ خودش را زده و این فیلم تازه‌اش هم کار به‌دردبخوری نشده است. فیلم پُلیسی ساختن آسان نیست، همان‌طور که نوشتن داستانِ پُلیسی آسان نیست. نمی‌دانم چرا کارگردان‌ِ ما خیال می‌کند که نوشتن داستانِ پُلیسی مثلِ آبِ خوردن است. نه واقعاً، این‌جور هم نیست. به‌خاطر همین بی‌دقّتی‌ها فیلم زیادی «بانمک» شده است و گاهی آدم را به خنده می‌اندازد. یک‌جای فیلم که حسابی خندیدیم، صحنه‌ای بود که افسر چهل‌ساله‌ی هنوز ازدواج‌ نکرده، رفته بود خانه‌ی یک آدم معقول هنرمندِ آلمانی‌دانِ فرویدشناس [محسن حسینی] و حرف‌شان داشت تمام می‌شد که به آقای هنرمند خبر دادند «مهران» تماس گرفته و گفته در هُتل فلان است. پلیس و هنرمند به هم نگاه کردند و صحنه تمام شد. طبیعی‌ست که فکر کردیم لابُد صحنه‌ای کلیدی‌ست، امّا چند دقیقه‌ی بعد بود که «کریم» توی گوشم گفت پس چی شد پی‌گیریِ پُلیس؟ چرا تلفن را ردیابی نکردند؟ چرا نرفتند هُتل فلان؟ حق با «کریم» بود، ولی همچه فیلمی مگر همه‌چیزش درست است که حالا این‌جور چیزهایش درست باشد؟ راستی، این قضیه‌ی بومی‌کردن و محلی‌کردن یک داستانِ پُلیسی، واقعاً، چیز عجیبی‌ست. دلیل می‌خواهید؟ «چهره به چهره» را تماشا کنید!

 

* صندلیِ خالی [سامان استرکی]

یادم نیست قبل از این اسم «سامان استرکی» را جایی شنیده‌ بودم یا نه، ولی قبل از تماشای «صندلیِ خالی» می‌دانستم که یک فیلمِ معمولی و متداول نیست و اصلاً به‌نیّتِ دیگری ساخته شده است. فیلم داستانِ سرراستی ندارد که تعریفش کنم و اصلاً یک فیلم «تجربی»‌ست و مثل هر فیلم «تجربی» دیگری، فقط به قواعدی که خودش بنا کرده وفادار است. یکی از چند خاصیتِ ژانر، قاعدتاً، این است که الگویی را پیش رویِ آدم می‌گذارد؛ مسیری که دیگران قبلاً از آن عبور کرده‌اند و با توجّه به نشانه‌هایی که آن‌ها به‌جا گذاشته‌اند، می‌شود مسیرِ درست را رفت و به نتیجه رسید. ولی فیلم «تجربی» که قاعده و قانون ندارد. همه‌چیز بستگی دارد به کارگردان؛ به ایده‌هایش و البته اجرای این ایده‌ها. تماشای «صندلیِ خالی» قبل و بعد از دو فیلم کاملاً معمولی، تجربه‌‌ی خوبی بود. خب، البته بعضی از ایده‌ها «خوب» اجرا شده‌اند و خوب از آب درآمده‌اند و بعضی از ایده‌ها نه. شروع فیلم و یک‌سوم ابتدایی‌اش که «رضا عطاران» با قیافه‌ای متفاوت در آن بازی می‌کند، خوب است و باقی فیلم به‌قوّتِ این یک‌سوم ابتدایی نیست؛ هرچند پُر است از ایده‌های خوب و بانمکی که هم مفرّح هستند و هم این جنبه‌ی تجربی را تقویت می‌کنند. و البته که دست‌آخر به انیمیشن تبدیل می‌شود تا همه‌چیز را واقعاً امتحان کرده باشد. در یک‌سوم میانی فیلم که «پانته‌آ بهرام» بازی می‌کند، یک تکّه‌ی فوقِ بامزّه هست که دلم نمی‌آید ننویسمش؛ جایی‌که او با یک آدم بخت‌برگشته تصادف می‌کند و همین‌که نزدیک جنازه‌اش می‌شود، سگی مدام پارس می‌کند و اجازه‌ی نزدیک‌شدن نمی‌دهد. یکی‌دو روز بعد است که صدایی می‌گوید من کاظمم؛ همان آدم بخت‌برگشته‌ای که مُرد. حالا «پانته‌آ بهرام» در پارکی نشسته و سرگرم خوردن ساندویچ است که سگ وارد می‌شود و به زبان آدمی‌زاد می‌گوید من سگِ کاظمم؛ اگه می‌خوای خونه‌ی کاظم رو نشونت بدم، دنبالم بیا! و راننده‌ی قاتل سوار می‌شود و دنبالِ سگِ کاظم راه می‌افتد. سگ، البته، در طول راه شیطنت‌های سگی‌اش را کنار نمی‌گذارد و یک‌بار دنبالِ گربه‌ی بخت‌برگشته‌ای می‌کند و دست‌آخر او را به خانه‌ی کاظم می‌برد. اصلاً یکی از خوبی‌های «صندلیِ خالی» همین است که چند بازیگر حرفه‌ای در آن بازی می‌کنند؛ «رضا عطاران»، «پانته‌آ بهرام»، «محمدرضا شریفی‌نیا» و «فرامرز عرب‌نیا». و البته با صدای «محسن نامجو» و موسیقی «دنگ شو». امّا خیلی دلم می‌خواهد بدانم این فیلم را در بخش مسابقه‌ی فیلم‌های اوّل و دوم، چه‌جوری می‌خواهند قضاوت کنند؛ بخصوص که رقیبانِ جدی‌اش فیلم‌هایی هستند که در مقایسه با این ساخته‌ی «استرکی» محافظه‌کار به‌نظر می‌رسند! موقعیت عجیبی‌ست؛ یک استادی دارم، یک بزرگ‌تری که وقتی چشمش به همچه فیلم‌هایی می‌افتد، یا همچه آهنگ‌هایی را می‌شنود، می‌گوید شهر عجیبی‌ست و آدم‌ها دارند چه کارهای عجیبی می‌کنند. در مقایسه با «صندلیِ خالی» خیلی از آن کارها معمولی به‌نظر می‌رسند!

 

* امشب شبِ مهتابه [محمدهادی کریمی]

دیدنِ این فیلم هم اشتباه بود؛ هرچند «امشب شبِ مهتابه» هم مثل خیلی از فیلم‌های دیگر، از فرطِ جدّی‌گرفتنِ خودش، «بانمک» و فرح‌بخش از آب درآمده است. [تهیه‌کننده‌ی فیلم، البته، هدایت فیلم است] سالن شماره‌ی یکِ سینما تقریباً پُر بود و اگر چند دقیقه دیرتر می‌رسیدیم، شاید صندلی‌های اوّلین ردیف نصیب‌مان می‌شد. واقعاً کنج‌کاوم که بدانم جمعیتِ حاضر در سالن شماره‌ی یک، واقعاً چرا این فیلم را دیدند. اعتراف می‌کنم که یادداشتِ کارگردانش در مجله‌ی فیلم گولم زد؛ این‌که تکّه‌ای از شعر «نام تمامِ مُردگان یحیاست» را نقل کرده بود که این شعر «محمّدعلی سپانلو» یادآور سال‌های هفتاد‌ودو و هفتادوسه است که این شعر را خواندم و کُلّی کیف کردم از خواندنش. خیال کردم آقای «کریمی» هم که این شعر را نقل کرده و گفته فیلمی درباره‌ی میل به جاودانگی ساخته، لابُد از نتیجه‌ی کارش حسابی مطمئن است. امّا فیلمی که دیدم، واقعاً درباره‌ی این‌چیزها نبود؛ یک فیلم سردستی معمولی بود درباره‌ی خواننده‌ی جوانی به‌نام «پیام» [که بعداً کشف به‌عمل می‌آید نام اصلی‌اش یحیاست] در کنار زنش [مهناز افشار] زندگی می‌کند و حالا که دارد از سرطان می‌میرد، شروع می‌کند برای برای پسرش که چندماهی به تولدش مانده، ضبطِ تصویر و حرف‌زدن درباره‌ی همه‌چیز و طبق معمولِ این‌جور داستان‌ها، در مواجهه با پدر و مادر و برادرش، ناگهان متحوّل می‌شود و طوری از دنیا می‌رود که عشق همه‌ی قلبش را پُر می‌کند. تعجب می‌کنم که اصلاً چرا در انتهای فیلم «پیام» را می‌کُشد، شاید اگر «پیام» و «سحر» از آن پیرمردی که در شوشتر آدم‌ها را شفا می‌دهد، دست‌خطی چیزی برای درمان می‌گرفتند، به فیلم بیش‌تر می‌آمد. حالا یک‌چیزی گفته‌اند که بد نیست اگر پایان‌ها «خوش» نباشند، امّا دلیلی هم ندارد که در همچه فیلم‌هایی که اساساً برای فروش ساخته می‌شوند، از این ضدّکلیشه استفاده شود!

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧


فیلم‌های ششمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

... جشنواره دارد‌ حوصله‌ام را سرمی‌بَرَد؛ خسته شده‌ام. این فیلم‌دیدن‌های پیاپی، این نشستن رویِ صندلی‌هایِ نه‌چندان راحت و تماشای جمعیت، کم‌کم دارد حوصله‌ام را سرمی‌بَرَد. آدم اوّلش خیال می‌کند باید همه‌چیز را ببیند، باید همه‌ی فیلم‌ها را پیشِ خودش بسنجد و قضاوت کند که کدام فیلم بهتر است و کدام‌یکی فیلم خوبی از آب درنیامده است. امّا اعتراف می‌کنم که در میانه‌ی راه خسته شده‌ام. سال‌های پیش، این‌قدر در سینما نمی‌ماندم؛ روزنامه‌ای به‌راه بود و نیمی از روز صرفِ آماده‌کردنِ صفحه و صفحه‌بندی و یک همچه چیزهایی می‌شد. به این‌جور فیلم‌دیدن عادت ندارم، دلم می‌خواهد فیلم را که دیدم، از سینما بزنم بیرون و برای فیلمی که واقعاً دلم می‌خواهد ببینمش، برگردم. ولی نمی‌شود. کاری نیست که به‌خاطرش بیرون بزنم...

پیش‌پرده‌ی این دوره‌ی جشنواره را دیروز برای اوّلین‌بار نشان دادند. خیلی هم چیز ویژه‌ای نبود. فکر می‌کردم باید بهتر از این‌ها باشد. از دوروبری‌ها هم که پرسیدم، گفتند به‌نظرشان چیز عجیب‌وغریب و معرکه‌ای نیست. چه‌کسی این پیش‌پرده را ساخته؟ چندتا سئوالِ اساسی دارم که می‌خواهم ازش بپرسم...

از آسمانِ سینما فلسطین روزنامه می‌بارَد! صبح‌به‌صبح، همه‌ی ویژه‌نامه‌های جشنواره را می‌آورند و به‌عادت سال‌های پیش، دمِ در روی میزی می‌گذارند که در دسترسِ همه باشد. فرقی نمی‌کند توی سالنِ انتظارِ طبقه‌ی اوّل و سالن شماره‌ی ١ باشیم، یا طبقه‌ی بالا و دو سالنِ دیگر؛ همه‌جا ویژه‌نامه هست [خدا را شُکر] و آدم‌ها یا سرگرم حرف‌زدنند، یا نوشیدنِ چای و بلعیدنِ شیرینی و خوردنِ ماستِ میوه‌ای و نوشیدنِ قهوه و هم‌زمان خواندنِ ویژه‌نامه‌ها...

امروز خبری از آن بخشِ کسالت‌بار «٣٠ سینما، ٣٠ چهره، ٣٠ فیلم» نبود. چی شد؟ جمعش کردند؟ سی‌تا فیلم که نشد؛ یا دست‌کم من سی‌تا پیش‌پرده‌ ندیدم. بعید است دیگران هم دیده باشند.

بعضی‌ها ترجیح می‌دهند گذرشان به سینمای مطبوعات نیفتد؛ حتّا منتقدهای باسابقه، ولی امسال جایِ خیلی‌ها خالی‌ست؛ اوّل از همه «مجید اسلامی». عادتِ هرساله‌ی من بود که وقتی آقای منتقد مشغولِ حرف‌زدن درباره‌ی فیلمی بود، به بهانه‌ای همان نزدیکی‌ها بنشینم و خوب گوش کنم. امسال آقایِ منتقد نیست که بعد از دیدنِ فیلمی که به‌نظرش عالی می‌رسد، با شور و هیجان درباره‌اش حرف بزند. [پارسال تنها دوبار زندگی می‌کنیم بود] اصلاً سینما می‌رود؟ اصلاً این فیلم‌ها را می‌بیند؟ هرچند ندیدنِ خیلی از این فیلم‌ها بهتر است از دیدن‌شان. حیف که در این سینما نیست...

 

***

* صداها [فرزاد مؤتمن]

«فرزاد مؤتمن» فیلم‌سازی حرفه‌ای را دیر شروع کرد؛ دیرتر از باقیِ هم‌سن‌وسال‌هایش و پیش از آن‌که اوّلین فیلمِ سینمایی‌اش را بسازد، شماری از سینمادوستان او را به‌واسطه‌ی علاقه‌ی بی‌حدّش به سینمای «ژان‌لوک گدارِ» فرانسوی و «هال هارتلیِ» آمریکایی می‌شناختند؛ فیلم‌سازانی از دو قارّه که، اساساً، میانه‌ای با سینمای معمول و متداول نداشتند [ندارند] و «هفت پرده»‌ای که «فرزاد مؤتمن» به‌عنوان اوّلین فیلمش ساخت، بیش از هرچیز، خبر از همین علاقه می‌داد. «هفت پرده»، البته، نمایش عمومی نداشت و شمارِ آن‌ها که فیلم‌ را دیده‌اند، ظاهراً، اندک است. پیش از آن‌که تکلیفِ «هفت پرده» بالأخره روشن شود، «شب‌های روشن» را ساخت که کم‌کم، به یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های منتقدان ایرانی تبدیل شد. تجربه‌های بعدیِ «فرزاد مؤتمن»، البته، موفقیتِ «شب‌های روشن» را به‌دست نیاوردند و خوب که نگاه کنیم، می‌بینیم غیر از کارگردان، چیزی‌که این دو فیلم را به‌هم پیوند می‌دهد، فیلم‌نامه‌نویسِ آن است؛ «سعید عقیقی». و ظاهراً برای جُبرانِ آن فیلم‌های ناکام است که «مؤتمن»، فیلمِ «صداها» را براساس فیلم‌نامه‌ای از «عقیقی» ساخته؛ یک فیلمِ داستان‌گو که از تجربه‌گری و بازیگوشی هم غافل نبوده است. دوست‌داشتن، یا دوست‌نداشتنِ فیلم را بگذاریم برای بعد؛ چیزی‌که فعلاً مُهم است، همین تجربه‌گری و بازیگوشی‌ست. در سینمایی که الگوبرداری از یک ژانرِ مشهور و محبوب مایه‌ی تحسین و خروارخروار ستایشِ بی‌حدّ است، تجربه‌گری، قاعدتاً، به مذاقِ هر تماشاگری خوش نمی‌آید و سرراست‌نبودنِ فیلم، مانعِ بزرگی‌ست که کارگردان و فیلم‌نامه‌نویس، عمداً آن‌را ساخته‌اند تا نتیجه‌ی کارشان شباهتی به کارِ دیگران نداشته باشد. در نتیجه‌ی این تجربه‌گری‌ست که «صداها» کامل‌ترین فیلم‌ِ این سال‌های «مؤتمن» شده است.

«صداها»، از همان ابتدا، البته هُشدار می‌دهد که فیلمِ مُتعارفی نیست. عنوان‌بندیِ فیلم، به نوشته‌ها محدود نیست و صدایی یک‌نواخت، طوری نامِ عواملِ فیلم را می‌خواند، که انگار سرگرمِ خواندنِ متنی به‌شدّت معمولی‌ست. فیلم از میانه‌ی داستان و چاقوخوردن شروع می‌شود و کم‌کم با آدم‌هایی که در آن مجتمع هستند، یا در لحظه‌ی اوجِ دعوا و چاقوخوردن آن‌جا بوده‌اند، به عقب می‌رویم و گذشته‌ی هریک را، تا پیش از رسیدن به اوجِ ماجرا می‌بینیم. درواقع، با دو دعوا در یک خانه طرفیم؛ یکی دعوای «رضا کیانیان» و «آتیلا پسیانی» و کمی بعدتر، دعوای «رؤیا نونهالی» و «آتیلا پسیانی» و البته که در باقیِ خانه‌ها هم دعواهای دیگری جریان دارد. مسأله‌ی اصلی، همین است که اهالیِ باقیِ خانه‌ها، فقط «صداها» را می‌شوند؛ صدایِ یک جدالِ مرگبار را. «صداها»، البته، چندان در قید و بندِ جنایتی‌ نیست که رُخ می‌دهد؛ قتل‌هایی اتّفاق می‌افتند و قاعدتاً، عمده‌ی صداهایی که به‌گوش اهالیِ باقیِ خانه‌ها می‌رسد، به قتلِ دوم و جدالِ زن و شوهرِ سابق مربوط است. امّا همین صداها، بیش‌تر کنج‌کاویِ آن‌ها را تحریک می‌کنند و آدم‌ها سعی می‌کنند از آن‌چه رُخ داده است، باخبر شوند. داستانِ جنایی، قاعدتاً، درصددِ گمراه‌کردنِ مخاطبش هم هست؛ این است که از میانه‌ی ماجرا شروع می‌کند و اطلاعات را طوری تحویل می‌دهد که در وهله‌ی اوّل نمی‌فهمیم اصلِ ماجرا از چه قرار است. درعین‌حال، «صداها» اصلاً نمی‌خواهد یک داستانِ جنایی را به‌شیوه‌ی معمول و متداول روایت کند؛ اگر می‌خواست با چُنان عنوان‌بندیِ اوّلیه‌ای شروع نمی‌کرد، یا دست‌کم هوّیتِ قاتل را از همان ابتدا روشن نمی‌کرد. امّا برای روایتِ چُنین داستانی، برای روایتِ ماجرایی که آدم‌ها آن‌را «نمی‌بینند» و فقط به‌واسطه‌ی کنج‌کاوی آن‌را «می‌شنوند»، این اسلوبِ درستی‌ست. و البته که پیش از «صداها» هم فیلم‌های دیگری همین اسلوب را انتخاب کرده‌اند؛ هرچند من نمونه‌ای را در سینمای ایران سراغ ندارم. این ساختارِ موزائیکی، اتّفاقاً، ساختارِ آسانی نیست؛ چون به دقّتی ریاضی‌وار نیاز دارد. باورم این نیست که «صداها» اسلوبِ ساختاری‌اش را مدیونِ «یادآوریِ» [کریستوفر نولان] است و خیال می‌کنم به‌همان‌اندازه تحت‌تأثیر «برگشت‌ناپذیر» [گاسپار نوئه]، «با او حرف بزن» [پدرو آلمودوبار] و «نُه زندگیِ» [رودریگو گارسیا]ست. درواقع، نکته‌ این‌ است که «عقیقی» فیلم‌نامه‌نویس و «مؤتمن» کارگردان، اسلوبِ بخصوصی را الگوی کارشان قرار نداده‌اند و بسته به داستان و موقعیتِ آدم‌ها، ترکیبی از این اسلوب‌ها را استفاده کرده‌اند.

بااین‌همه، در مواجهه با چُنین فیلمی، می‌شود آن‌را نپذیرفت و دل به همان فیلم‌های معمول و متداولی خوش کرد که درنهایت، براساس الگوهای کلاسیک ساخته می‌شوند [و البته به‌ گردِ پایِ اصلِ آن فیلم‌ها نمی‌رسند] و می‌شود همه‌ی ستایش‌ها را نثار فیلم(ها)یی کرد که حتّا به قواعدِ خود وفادار نیستند و در نهایتِ محافظه‌کاری ساخته شده‌اند. دوست‌داشتن، یا دوست‌نداشتنِ «صداها» بحث دیگری‌ست؛ هرچند به‌نظر می‌رسد که «مؤتمن» حق دارد این تازه‌ترین فیلمش را بهترین فیلمِ کارنامه‌اش بداند...

 

* حیران [شالیزه عارف‌پور]

دارم فکر می‌‌کنم که چرا «حیران» را دیدم؟ دلیلش، احتمالاً، این است که «شالیزه عارف‌پور» دستیار «رخشان بنی‌اعتماد» بوده و «بنی‌اعتماد» علاوه بر این‌که مشاور دستیار سابقش بوده، با «جهانگیر کوثری» این فیلم را تهیه کرده و «نغمه ثمینی» که قبلاً با «بنی‌اعتماد» هم کار کرده، فیلم‌نامه‌ی «حیران» را برای «عارف‌پور» نوشته و «باران کوثری» هم در این فیلمی که مدیر فیلم‌برداری‌اش «حسین جعفریان» بوده، بازی کرده. تدوین فیلم هم به‌عهده‌ی «سپیده عبدالوهّاب» بوده است. دلیلش، شاید هم این بود که خیال می‌کردم فیلم اوّلِ «عارف‌پور» به‌اندازه‌ی فیلم اوّلِ «مونا زندِ حقیقی» [دستیار دیگرِ بنی‌اعتماد] خوب از آب درمی‌آید. قبول دارم که «حیران» فیلم بدی نیست؛ اگر منظورمان از فیلمِ بد، خیلی از فیلم‌های دیگری باشد که این‌روزها ساخته می‌شود. امّا فیلمی‌ست معمولی، یا دست‌کم من این‌طور فکر می‌کنم که کمی دیر ساخته شده است. این‌که فیلمی بسازیم درباره‌ی یک دختر ایرانی که با پسری افغان عروسی می‌کند، هیچ ایرادی ندارد، امّا به‌نظرم «حیران» باید سه‌چاهار سال پیش ساخته می‌شد که ماجرای حضور افغان‌ها در ایران و احتمالاً ازدواج‌شان با دختران ایرانی بیش‌تر سر زبان‌ها بود. «حیران» فیلمِ تَروتمیزی‌ست؛ تصویرهای خوب دارد [به‌هرحال جعفریان کارش را خوب بلد است]، بازی‌های قابلِ قبول دارد [باران کوثریِ این فیلم خوب است و فرهاد اصلانی، مثلِ همیشه معقول به‌نظر می‌رسد] امّا این‌چیزها، برای خوب‌بودنِ یک فیلم کافی نیستند. این است که «حیران» درنهایت، فیلمی «معمولی» از آب درآمده است؛ داستان دختر شوربختی که حرفِ بزرگ‌ترها را جدّی نمی‌گیرد و به خاکِ سیاه می‌نشیند. از این جهت که فیلم، داستانی نه‌چندان امیدبخش را روایت می‌کند، شبیه فیلم‌های «بنی‌اعتماد» است، امّا طبیعی‌ست که پُختگیِ نگاهِ او را نداشته باشد. «بنی‌اعتماد»، به‌هرحال، داستان را همیشه جدّی می‌گیرد؛ گاهی «روسری‌آبی» می‌سازد و «زیرِ پوستِ شهر» [که شاه‌کار است] و گاهی «خون‌بازی» می‌سازد که تجربه‌ای‌ست عملاً بدونِ داستان که با تکیه بر شخصیت‌ها و جزئیات پیش می‌رود. ایرادِ «حیران» شاید، در وهله‌ی اوّل، برگردد به این‌که داستانِ درست‌ودرمانی ندارد و اصلاً خیال نکنید که شخصیتِ اصلیِ فیلم همین «حیران»ی‌ست که اسمش را روی فیلم گذاشته‌اند؛ چون فیلم درباره‌ی «ماهی»‌ست، یک دختربچّه‌ی مدرسه‌ای که عاشقِ یک پسرِ افغان می‌شود و خانه‌وزندگی‌اش را در شمال رها می‌کند و به امید زندگی و عروسی با «حیرانِ» افغان به تهران می‌آید. به آرزویش هم می‌رسد، ولی دست‌آخر به خاکستر می‌نشیند؛ چون شوهرش را که اجازه‌ی اقامت در ایران نداشته، به افغانستان برمی‌گردانند. شاید اگر «حیران» این‌قدر طولانی نمی‌شد و ضرباهنگش را کمی تَُندتر می‌کردند، فیلم بهتری از آب درمی‌آمد. نمی‌دانم دارم درست قضاوت می‌کنم یا نه، ولی دلم می‌خواست فیلمی که همه‌ی عواملش حرفه‌ای بوده‌اند، بهتر از این‌ها باشد. پیش‌بینیِ فروش؟ نه واقعاً؛ بعید می‌دانم کارگردان و تهیه‌کننده‌ها هم به فروشش دل خوش کرده باشند. شاید بهتر باشد «عارف‌پور» فیلم بعدی‌اش را شروع کند. شاید کار بعدی‌اش واقعاً بهتر از این باشد...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧


فیلم‌های پنجمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

... قبل از نمایشِ هر فیلمی [چه ایرانی و چه خارجی] پیش‌پرده‌ای را پخش می‌کنند که اسمش هست «٣٠ سینما، ٣٠ چهره، ٣٠ فیلم» یا یک همچه‌چیزی. تکّه‌هایی از فیلم‌ها را محضِ یادآوری لابُد، می‌اندازند روی پرده که یادمان نرود وخامتِ حالِ سینما فقط همین چندسال است. خیلی دلم می‌خواهد بدانم چه‌کسی این تکّه‌فیلم‌ها را انتخاب کرده و چه‌کسی، اساساً، این فیلم‌ها را برای پخش‌شدن انتخاب کرده است. با «قدمگاه» [محمدمهدی عسگرپور] و «مومیایی ٣» [محمدرضا هنرمند] مشکلی ندارم و این‌را هم می‌فهمم که «بوی پیراهن یوسف» [ابراهیم حاتمی‌کیا] به‌نظر خیلی‌ها فیلم تأثیرگذاری‌ست [هرچند من این‌طور خیال نمی‌کنم]، امّا نمی‌فهمم در یک فهرست سی‌تایی [حواس‌مان که هست؟ فقط سی‌تا فیلم] «محیا» و «خون‌بس» چه‌کار می‌کنند؟ «محیا» واقعاً فیلم مهمی‌ست؟ فیلم خوبی‌ست؟ فیلم تأثیرگذاری‌ست؟ این‌قدر مهم است که جای فیلم‌های دیگر بنشیند؟ «خون‌بس» چه‌طور؟ چنددرصد تماشاگران سینما یادشان هست که چنین فیلمی روزگاری ساخته شده و روی پرده‌ی سینما رفته است؟ چنددرصد آن‌ها صحنه‌ای از فیلم را به‌یاد دارند؟ چنددرصدشان دیالوگ‌های به‌یادماندنی‌اش را گاه‌وبی‌گاه با خودشان زمزمه می‌‌کنند؟ در آن هفت‌هشت دقیقه‌ای که از فیلم نشان دادند، محضِ رضایِ خدا، هیچ دیالوگی را متوجه نشدم. می‌فهمم که «خون‌بس» سینمای محلّی‌ست، امّا به‌هرحال، باید چاره‌ای هم برای فهمِ دیالوگ‌هایش اندیشیده می‌شد. این «٣٠ سینما، ٣٠ چهره، ٣٠ فیلم» قاعدتاً باید نتیجه‌ی یک نظرسنجی باشد؛ نه حاصلِ یک سلیقه. ولی بعید می‌دانم که «٣٠ سینما، ٣٠ چهره، ٣٠ فیلم» را براساس نظرسنجی انتخاب کرده باشند. راستش، وقتی کلمه‌ی «خون» روی پرده افتاد، خیال کردم قرار است تکّه‌هایی از «خون‌بازی» را نشان بدهند، ولی سرخورده شدم. امّا مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، دلم می‌خواهد سئوال کنم چرا این‌ تکّه‌ها را انتخاب کرده‌اند؟ چرا وقتی «بوی پیراهن یوسف» را انتخاب می‌کنند، صحنه‌‌هایی را نشان می‌دهند که جذّابیتی ندارد؟ مگر همان صحنه‌های تونل، یا صحنه‌ی چرخیدن دور میدانِ آزادی چه ایرادی دارد؟ همه‌‌ی این فیلم‌ها صحنه‌های بهتری دارند، فقط معلوم نیست چرا به‌جای‌شان صحنه‌های دیگری را تحویل ما می‌دهند. دروغ چرا، بخشِ بی‌ربط و حوصله‌سربری‌ست و از فردا یادم می‌ماند که موقع پخش این تکّه‌ها یا با بغل‌دستی‌ام حرف بزنم، یا هدفون را توی گوشم بگذارم و یک موسیقیِ به‌دردبخور گوش کنم...

 

... خدا می‌داند همین‌که تلفن را قطع کردم با چه سرعتی راهیِ هُتل استقلال شدیم. حدودِ چهارونیم بود که مترجمِ «آندری زویاگینتسف» گفت آقای کارگردان همین‌حالا به هُتل رسیده و کمی استراحت می‌کند و شما خودتان را پنج‌وده دقیقه برسانید این‌جا. پنج‌وده دقیقه، البته، شد پنج‌وبیست دقیقه تا از شریعتی برسیم به هُتل استقلال. و بزرگ‌راهِ چمران آن‌قدر شلوغ بود که اگر می‌خواستیم صبر کنیم تاکسی‌مان به اوّلین دوربرگردان برسد و ما را دمِ درِ هُتل پیاده کند، باید عطایِ دیدارِ دوباره‌ی آقای «زویاگینتسف» را به لقایش می‌بخشیدیم. این‌ بود که با حرکاتی ژانگولروار و صدالبته خطرناک، از وسطِ بزرگ‌راه رد شدیم و به راننده‌هایی که با سرعتِ خدافضا پیش می‌آمدند، التماس کردیم که لحظه‌ای امان بدهند. به لابیِ هُتل که رسیدیم، خبری از آقای «زویاگینتسف» نبود. چند دقیقه طول کشید تا درِ آسانسور باز شود و چشم‌مان برای دومین‌بار به جمال‌شان روشن شود. رفتیم یک‌گوشه نشستیم و همین‌که ضبط روشن شد، از پُشتِ پرده‌ای که نیم‌متر با ما فاصله داشت، صدای مهیبِ جوش‌کاری و گچ‌سابی بیرون زد! ناغافل از جا پریدیم و رفتم سرکی کشیدم؛ دیدم چه معرکه‌ای پُشتِ این پرده برپاست. عملیاتِ تمیزکاری بود و کارگرهایی که با دستگاه‌هایشان این صداهای مهیب را تولید می‌کردند، به زبانی که نفهمیدم کجایی‌ست، جوابی دادند و دوباره سرگرم کار شدند. رفتیم آن‌طرف‌تر و پُرسش‌گرِ ما هم از راه رسید و بحث جدّی شده بود و ظاهراً خودِ آقای «زویاگینتسف» هم سرِ ذوق آمده بود و داشت درباره‌ی معقولات حرف می‌زد که دوباره مصاحبه ناقص ماند! دلیلش بماند برای بعد. این بود بود که آقای «زویاگینتسف» هم لطف کرد و ئی‌میلش را داد تا اگر چیز دیگری به ذهن‌مان رسید، برای‌شان بفرستیم. خسته از این مصاحبه‌ی ناتمام رسیده بودیم به سینما که چشم دوستِ بزرگوارِ بنده خورد به مصاحبه‌ای با آقای «زویاگینتسف» در یکی از نشریاتِ روزانه‌ی جشنواره. همه‌ی مصاحبه یک‌طرف و سئوال اوّلش یک‌طرف. مصاحبه‌گر پرسیده بود «علت حضورتان در جشنواره‌ی فجر ایران چه بوده؟» و آقای «زویاگینتسف» در نهایتِ ادب جواب داده بود که خب، دعوت‌نامه فرستادند و تماس گرفتند و... می‌دانید، آقای «زویاگینتسف» یکی از مؤدب‌ترین آدم‌هایی‌ست که در همه‌ی زندگی‌ام دیده‌ام. دوربینِ کوچکم این ادب و وقار را هم ثبت کرده است؛ حتّا موقعی که مشغولِ نوشیدنِ فنجانِ قهوه‌اش بود. این است که می‌فهمم و متوجه‌ام که از چُنین سئوالی چه‌قدر حیرت کرده است. ما که می‌دانستیم آقای «زویاگینتسف» چه مردِ فرهیخته‌ای‌ست، پُرسش‌گری را انتخاب کرده بودیم که دست‌کم به‌اندازه‌ی او بداند و سر از معقولات درآورد، ولی نمی‌فهمم چرا باید مصاحبه‌ای با این مردِ شریف را با چنین سئوالی شروع کرد. نمی‌دانم، شاید هم توقعِ ما زیادی بالا رفته است...

 

***

 

* عیارِ ١۴ [پرویز شهبازی]

... خُب، از کجا شروع کنم؟ از این‌که «نفسِ عمیق» را، متأسفانه، دوست نداشته‌ام [و هنوز هم ندارم؛ یکی‌دوماه پیش دوباره دیدمش و باز هم خوشم نیامد] و دلم می‌خواسته «عیار ١۴» فیلم خوبی از آب درآمده باشد، یا از این‌که نمی‌دانم چرا باید کاری کنیم که سطحِ توقّعِ دیگران بی‌خودی بالا برود؟ دوستان و هم‌کاران که هفته‌ها پیش از نمایشِ «عیار ١۴» دیدنش را به دیگران توصیه می‌کردند، لابُد خیال می‌کردند [و هنوز هم خیال می‌کنند؟] که فیلم تازه‌ی «پرویز شهبازی» نمونه‌ و سرمشق و معیار سینمای جدید و تازه‌نفسِ ایران است. این‌که قبل از دیدنِ نسخه‌ی کامل، قضاوت کنیم و پیش‌گویی کنیم که قرار است چه‌جور فیلمی را ببینیم، قاعدتاً، ما را به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رساند. درستش این است که سعی کنیم از فیلم «لذّت» ببریم؛ بی‌آن‌که همه‌اش به این فکر کنیم که کارِ قبلی کارگردان را دوست داشته‌ایم یا نه و به‌چشم‌مان بهترین فیلم تاریخِ سینمای ایران بوده، یا فیلمی معمولی که مشمولِ مرورِ زمان می‌شود. و از حق نگذریم؛ «عیار ١۴» در مقایسه با «نفسِ عمیق» کارگردانیِ پُخته‌تری دارد و خیلی‌چیزهایش بهتر است، امّا ایراد هم دارد و ایرادهایش هم کم نیستند. خوبی‌اش این است که «شهبازی» آن‌قدر هوش و ذکاوت دارد که اسیرِ ستایش‌نامه‌ها‌ی فیلمِ قبلی‌اش نشده و یک «نفسِ عمیقِ ٢» نساخته، یا دوباره سعی نکرده بیهودگی و ناامیدی و خستگیِ نسلِ جدید را دست‌مایه‌ی فیلمش کند. «عیار ١۴»، البته، یک «محمدرضا فروتنِ» ترسو دارد که خوب است، یک «کامبیز دیربازِ» ترسناک دارد که آدم خیال می‌کند بعد از تحمّلِ پنج‌سال زندان، هیولایی‌ست که به آدم‌ها حمله می‌کند و یک «پوریا پورسرخ» دارد که معمولی‌ست و یک «مینا ساداتیِ» تازه‌کار که بازیِ معقولی دارد و وقتی هست، کنارِ «فروتن» کم نمی‌آورد. همه‌ی این‌ها را داشته باشید، تا برسم به نکته‌ی اصلی...

 

این «ژان‌لوک گُدار» بود که یک‌بار نوشت «آمریکا را می‌شود در سینمایِ وسترن خلاصه کرد؛ در فشنگ‌ها و بیابان‌ها و راه‌آهن و مردمانِ خشن و بی‌احساسی که دیگران را می‌کُشند تا زنده بمانند.» و البته، «آمریکایی‌ترین» ژانرِ سینما هم مثلِ هر ژانرِ دیگری، به آمریکا محدود نشد و «وسترن» شد سرمشق و الگوی آدم‌هایی در همه‌ی دنیا. همه‌ی دنیا، البته، داستانِ فشنگ و بیابان و راه‌آهن را در فیلم‌شان نگنجاندند، به‌جایش رفتند سراغِ مفاهیمی مثلِ «حیثیت»، «شرافت» و «قدرت» که در «وسترن» حرفِ اوّل را می‌زند. «پرویز شهبازی» هم در «عیار ١۴» دلش خواسته که یک «وسترن» بسازد؛ داستانِ مردی که می‌ترسد به‌دستِ دزدِ پنج‌سالِ پیش، حالا که از زندان آزاد شده، کُشته شود. خب، این داستانِ آدم‌خوبه [فرید/ محمدرضا فروتن] و آدم‌بده [منصور/ کامبیز دیرباز] نیست؛ چون آدم‌خوبه هم که پنج‌سالِ پیش او را به‌خاطر طلاهای دزدی‌اش «لو» داده، خودش بدی‌هایی دارد، ازجمله این‌که همسرِ دومی اختیار کرده [درواقع صیغه کرده] بی‌آن‌که به همسرِ اوّلش بگوید و لابُد اسرارِ دیگری هم دارد که پنهان و دور از دسترسِ دیگرانند. درعین‌حال، این داستان یک «رویارویی»ست که پلیس در آن هیچ‌کاره است. رئیسِ کلانتری، به مردِ ترسیده می‌گوید که تا قبل از وقعِ جُرم کاری از دستش برنمی‌آید. و حالا مردِ ترسیده که می‌بیند دزدِ پنج‌سالِ پیش مدام دوروبرِ مغازه‌ی طلافروشیِ او می‌چرخد، خیال می‌کند که قصّه، قصه‌ی «انتقام» و به‌رخ‌کشیدنِ «قدرت» است. خب، وقتی‌که «قانون» دخالت نکند، هرکسی باید از خودش «دفاع» کند، ولی مردِ ترسویِ «عیار ١۴»، فرار را به قرار ترجیح می‌دهد و قربانیِ ترسِ خودش می‌شود. «منصورِ» تازه از زندان آزادشده، بیش‌تر از باقیِ شخصیت‌ها به آن آدم‌هایِ «تنها»یی شبیه است که هیچ علاقه‌ای ندارند با دیگران «همکاری» کنند و ترجیح‌شان این است که «استقلال»‌شان را حفظ کنند. و همین است که او را به «بیگانه»‌ای بدل می‌کند که حضورش می‌تواند مایه‌ی دردسر باشد. قاعدتاً خیلی از آن‌ها که «عیار ١۴» را دیده‌اند، به شباهتش با «صلاتِ ظُهر/ ماجرای نیم‌روز» [فِرِد زینه‌مان] فکر می‌کنند و حق دارند که فیلمِ «شهبازی» را یک‌جور «صلاتِ ظُهرِ» ایرانی بدانند، امّا حقیقتاً بینِ «صلاتِ ظُهر»ی که «زینه‌مان» ساخته و «عیار ١۴»ی که «شهبازی» ساخته، فرق بسیار است. ماجرای قطار و طلا [این شغلِ فرید است، ولی او در سواری‌اش آهنگی را گوش می‌کند که درباره‌ی طلاست و البته نامِ دخترِ کوچکش را هم گذاشته طلا] هم پُررنگ‌تر از این است که بشود نادیده‌اش گرفت. [این، البته، اوّلین‌بار نیست که کارگردان‌های ایرانی هوسِ «وسترن‌سازی» می‌کنند؛ قبلاً در سینمایِ جنگ نمونه‌هایش را داشته‌ایم] امّا فیلم که داشت تمام می‌شد، یادِ حرفی از «سرجو لئونه»‌ی کبیر افتاده بودم درباره‌ی «روزی روزگاری در غرب»ش، که گفته بود همیشه در وسترن می‌شود زن‌هایی را دید که می‌خواهند زندگی‌شان ازنو شروع کنند و نقشی که «مینا ساداتی» بازی می‌کند، یک همچه زنی‌ست به‌نظرم. امّا زنِ اوّلِ «فرید» چه نقشی در فیلم دارد؟ بچّه‌‌شان «طلا» چه‌طور؟ درست است که «فرید» دلِ خوشی از این زندگی ندارد و سرش جای دیگری گرم است، ولی حضورِ زن و دخترش کم‌رنگ‌تر از آن است که بود و نبودشان را حس کنیم. و البته، کمی پیش از آن حادثه‌ی عجیب‌وغریبِ پایانِ فیلم، به بغل‌دستی‌ام در سینما گفتم که دارد می‌شود «مُزدِ ترس»! ایرادی هم ندارد؛ کارگردان حق دارد به فیلم‌هایی که دوست دارد ارجاع بدهد، ولی ما هم حق داریم که شخصیت‌ها درست‌ودرمان بشناسیم و بفهمیم چرا دست به حرکاتِ مُحیّرالعقول می‌زنند. از گذشته‌ی شخصیت‌ها [جُز زنِ صیغه‌ای تاحدودی] چیز زیادی نمی‌دانیم و البته آن بازگشت‌به‌گذشته‌های سیاه‌وسفید هم دردی را دوا نمی‌کنند و چیزی اضافه بر حرف‌های «فرید» تحویل‌مان نمی‌دهند. واقعاً حیف نیست کارگردان [فیلم‌نامه‌نویس]ی که این‌همه به شکلِ کُلّی داستانش فکر کرده، به جزئیات و ویژگی‌های شخصیت‌هایش فکر نکند؟ «عیارِ ١۴» فیلمِ بهتری می‌شد اگر شخصیت‌های معقول‌تری داشت، ولی ظاهراً «شهبازی» آن‌قدر که حواسش به فضاسازی و محیطِ دوروبرِ آدم‌ها به بوده، به خودِ آدم‌ها نبوده. چه حیف!

 

همه‌ی این‌ها را نوشتم که برسم به حرفِ آخر. می‌فهمم و حواسم هست که «شهبازی» چه‌قدر رویِ داستانِ فیلمش کار کرده و به‌قصدِ ادایِ دین به این ژانر، نشانه‌های آن‌را در هر صحنه‌ی فیلمش گنجانده است، اما نتیجه‌ی نهایی فیلمی‌ نیست که بگوییم شاهکار است، یا می‌تواند مسیرِ سینمای ایران را عوض کند، یا قرار است شروعِ موجِ نو دیگری در سینمای ایران باشد. نه، این حرف‌ها که شوخی‌ست و ما هم می‌گذاریمش کنارِ همان حرف‌های قبلی؛ این‌که فیلمِ قبلیِ کارگردان، بهترین فیلمِ تاریخِ سینمای ایران است. تاریخِ سینمای ایران هنوز به پایانِ راه نرسیده که بهترینش انتخاب و معرفی شود و بعید است هیچ تماشاگری همه‌ی فیلم‌ها را [از همان اوّلین فیلم] تا حالا دیده باشد که بشود رویِ حرفش حساب کرد!

 

و اصلاً همه‌ی این‌ها به‌کنار؛ یعنی ممکن است «شهبازی» برای نمایش عمومیِ فیلمش، آن‌را کمی کوتاه‌تر کند؟ دستش درد نکند اگر این کار را بکند. در آن‌صورت، شاید، «عیارِ ١۴» فیلم قابل‌قبول‌تری به‌نظر برسد...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧


فیلم‌های چهارمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

... سؤتفاهم‌ها، بدبینی‌ها و هزار چیزِ دیگر، ظاهراً، ادامه دارد. چند یادداشت پایین‌تر، چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧، از قولِ «گراهام گرین»، یکی از محبوب‌ترین نویسنده‌هایم، و درواقع رمانِ «عاملِ انسانی»‌اش، نوشته بودم «... سلیقه‌ها عوض می‌شود. یادم می‌آید در دهه‌ی ١٩۴٠ چه‌طور مردم برای خریدِ کتابِ تازه‌ای از سری کلاسیک‌های جهان صف می‌کشیدند. نویسندگانِ بزرگ این‌روزها مُشتری چندانی ندارند. پیرها پیرتر می‌شوند، و جوان‌ها ـ خُب، مثل این‌که آن‌ها مُدّتِ درازی جوان می‌مانند، و سلیقه‌ی آن‌ها با سلیقه‌ی ما فرق دارد...» ظاهراً که این قصّه سرِ دراز دارد. دوستانِ خوبِ من، هم‌کارانِ گران‌مایه‌ی من که قاعدتاً «هلاکِ» سینما هستند و قلب‌شان می‌تپد برای دیدن فیلم و اعتلایِ سینما، روزبه‌روز جوان‌تر می‌شوند [خدا را شُکر] و خب، مثلِ همان جوان‌هایی که «گرین» می‌نویسد، «سلیقه‌‌شان با سلیقه‌ی ما فرق دارد». کاری هم نمی‌شود کرد؛ بحثِ «سلیقه» است: من از «نفسِ عمیق» [پرویز شهبازی] خوشم نمی‌آید، ولی «تنها دوبار زندگی می‌کنیم» [بهنام بهزادی] را دوست دارم؛ من فیلم‌های «اینگمار برگمان» را دوست دارم [بخصوص فانی و الکساندر، فریادها و نجواها، شش صحنه از یک ازدواج و توت‌فرنگی‌های وحشی] و اصلاً خیال نمی‌کنم که «دوره»‌ی «برگمان» سپری شده است؛ از «حُکم» [مسعود کیمیایی] خوشم نمی‌آید و خیال نمی‌کنم که فیلمِ بدردبخور و تاریخ‌سازی‌ست؛ دوست ندارم در نوشته‌هایم به «رستگاری» آدم‌ها در فیلم‌ها، یا «جعلی»‌بودن‌شان، یا «مؤمنانه» رفتارکردن‌شان، یا اصلاً این‌جور چیزها بپردازم؛ همان‌قدر که سینمای «ژان‌لوک گدار» را دوست دارم، سینمای «فرانسوا تروفو» را هم دوست دارم و اصلاً عاشقِ فیلم‌های «استنلی کوبریک» هستم و خیال نمی‌کنم اگر کارگردانی صاحبِ تفکّر باشد، یک‌جایِ کارش می‌لنگد. مدّت‌هاست که دیگر قبل از دیدنِ هیچ فیلمی درباره‌اش «تصمیم» نمی‌گیرم و همه‌چیز را وامی‌گذارم به دیدنِ فیلم. در هیچ جمعِ سه‌چاهارنفره‌ای هم حاضر نمی‌شون که به‌نیّت تفریح، یا هرچیزِ دیگری، هوس می‌کنند فیلمی، یا فیلم‌سازی را موردِ الطافِ آشکار و پنهان‌شان قرار دهند. و باور نمی‌کنم هیچ منتقدی در سینمای ایران، از بینِ دوستانِ خوبِ من، هم‌کارانِ گران‌مایه‌ی من که قاعدتاً «هلاکِ» سینما هستند و قلب‌شان می‌تپد برای دیدن فیلم و اعتلایِ سینما [با عرضِ معذرت] فیلم‌های «آلفرد هیچکاک» را [محضِ نمونه] به‌اندازه‌ی هنرمند هفتادساله‌ی ما با«دقّت» دیده باشند و ظرایفِ فیلم‌هایش را «کشف» کرده باشند. دوباره‌گویی [یا ایده‌برداری؟] حرف‌های «رابین وود» و «میشل شیون» و دیگران، کارِ سختی نیست اصلاً؛ کارِ سخت، دقّت در فیلم‌ها و کشفِ رازِ آن‌هاست. و کاش دوستانِ من، هم‌کارانِ من که این‌گونه دَم از اسطوره‌شکنی می‌زنند، محضِ نمونه، فقط برای روکم‌کُنی، در یک یادداشت بنویسند که هنرمند هفتادساله‌ی ما در فیلم‌هایش به چه فیلم‌هایی ارجاع داده است. خدا را شُکر که تعدادِ فیلم‌هایش تازه به دَه رسیده است. درباره‌ی اسطوره‌ هم مقادیری کتاب به فارسی موجود است. آن‌وقت دوستانِ خوبِ من، بیایند و درباره‌ی این بنویسند که با دیدن فلانِ کارتونِ فلانِ کارگردانِ ژاپنی می‌شود صفحه‌ها درباره‌ی اهمیت و قدرتِ اسطوره نوشت. حقیقتاً منتظر این نوشته‌ها هستم؛ چون به‌نظرم فلانِ کارتونِ فلانِ کارگردانِ ژاپنی، کارتونِ آسان و راحت‌الحلقومی نیست. خُب، زیادی نوشتم؛ شرمنده واقعاً! برسیم به روزِ چهارم.

 

***

 

* زادبوم [ابوالحسن داوودی]

«ابوالحسن داوودی» کارگردانِ «شریف»ی‌ست؛ دلش به حالِ فیلم‌هایی که می‌سازد می‌سوزد و سعی می‌کند فیلم به فیلم کارگردانی‌اش بهتر شود. کارگردانیِ «تقاطع» بهتر از «نان، عشق و موتورِ هزار» بود، هرچند «تقاطع» فیلم بهتری نبود. مثلِ روز روشن است که با حوصله و سرِوقت فیلمش را می‌سازد و به این فکر نمی‌کند که فیلم را سریع‌تر از وقتش تمام کند. این است که وقتی «زادبوم» را می‌بینیم، نمی‌دانیم که باید از طولانی‌بودنش، ضرباهنگِ نه‌چندان تُندش و چیزهایِ ریزِ دیگری که در فیلم هست، ایراد بگیریم یا نه. «زادبوم» فیلمِ معقولی‌ست، ولی طولانی‌تر از آن است که باید باشد. باور کنید که تماشای فیلمی 132 دقیقه‌ای چندان هم کارِ آسانی نیست و فیلم در یک‌سومِ پایانی‌اش وقتی شروع می‌کند به شرح‌دادنِ ماجرا، فکر می‌کنیم که اگر سی‌وچند دقیقه، یا حتّا بیش‌تر، از فیلم کوتاه شود، چه اتّفاقی می‌افتد؟ نتیجه‌ی کار، شاید، دیدنی‌تر شود؛ هرچند این حقِ کارگردان است که فیلمش را آن‌طور که دوست دارد و خیال می‌کند خوب است، به تماشاگرانش تحویل دهد. علاقه‌ی بی‌حدّ «داوودی» به جامعه و زندگی‌های در آستانه‌ی ویرانی، در «زادبوم» هم به‌چشم می‌خورد؛ این‌جا هم چیزی به‌نام خانواده دست‌خوش موجِ سنگینِ گذرِ زمان شده است. پدر و مادری که دور از هم زندگی می‌کنند، پسری که در دیارِ غربت کسبِ علم می‌کند و به دانشمندی قابل بدل شده است، دختری که می‌خواهد مسیر زندگی‌اش را عوض کند. و البته که آن‌ها اعضای یک خانواده هستند. پدر، مردِ سیاست است؛ مدیرعاملِ یک سازمانِ دولتی و تلاش می‌کند که نامزدِ موردِ نظرش در انتخابات پیروز شود تا پُستِ معاونتِ ریاست‌جمهوری به او برسد. برای رسیدن به این مرتبه، او دخترش را عروسِ مردی کرده است که با قدرت میانه‌ی بهتری دارد و البته زنش دور از او، در جزیره‌ی قشم، سرش به لاک‌پُشت‌ها گرم است. پدرِ مرد، سرهنگِ بازنشسته‌ی نیروی دریایی‌ست که در آلمان کشتیِ کوچکی دارد و از راهِ باغبانی و باغچه‌آرایی زندگی‌اش را می‌گرداند و ظاهراً زمانی در شمارِ مخالفانِ سیاسی بوده است. پسر خانواده که در آلمان سرگرمِ زندگی‌ست، موردِ علاقه‌ی روس‌ها و ناسایِ آمریکاست و البته می‌خواهد تئوری یک پروفسورِ آلمانی را درباره‌ی لاک‌پُشت‌های ایرانی ثابت کند؛ این‌که آن‌ها عاشق‌ترین و غیرتی‌ترین موجودات روی کُره‌ی زمین هستند که سی‌سال پس از تولّد، به همان ساحلِ تولّد برمی‌گردند و پس از تخم‌گذاری دوباره راهیِ دریا می‌شوند. و دختر خانواده که از زندگی با شوهرش راضی نیست و از خیانت و بی‌وفایی شوهرش خبر دارد، می‌خواهد برای دومین‌بار بچّه‌اش را سقط کند و طلاق بگیرد. داستان فیلم، چیزی‌ست در همین حدّ و حدود؛ هرچند این جزئیات هستند که آن‌را پیش می‌برند. راستش، برایم سخت است که تصمیمی نهایی درباره‌ی «زادبوم» بگیرم؛ به‌هرحال فیلمی‌ست که به‌خاطرش و برایش زحمت کشیده‌اند و فیلم بدی هم نیست، امّا طولانی‌ست و بعید می‌دانم خیلی‌ها این طولانی‌بودن و کُندبودنش را تاب بیاورند...

 

* کارآگاهِ دیوانه [جانی تو]

اشتباه کردم که این فیلم را دیدم! دوستان البته می‌گفتند که این نسخه، نسخه‌ی کامل و درست‌ودرمانی نبوده است، شاید حق با آن‌ها باشد، ولی عجالتاً من این فیلمِ کُره‌ای را دوست نداشتم و با هفت‌شخصیتی‌بودنِ یکی از آدم‌های فیلم و کارگاهِ دیوانه‌ی فیلم [دیوانه کلمه‌ی خیلی مؤدبانه‌ای‌ست برایش] اساساً مشکل داشتم. این فیلمی که ما دیدیم، حقیقتاً فرح‌بخش و بانمک بود. نمی‌دانم، شاید بهتر باشد که نسخه‌ی کامل فیلم را یک‌بار ببینم و بعد درباره‌اش تصمیم بگیرم. کاش اقلاً «برف» را می‌دیدم که کارگردانش سری به سینما زد. حیف!

 

* می زاک [حسینعلی فلاح لیالستانی]

مترجمِ «آندری زویاگینتسف» داشت برای ما توضیح می‌داد که کارگردانِ روس فردا سرش حسابی شلوغ است که بلندگوی بی‌کیفیتِ سینما پُشتِ هم اعلام می‌کرد که «می زاک» آماده‌ی نمایش است. «زویاگینتسف» را همان‌جا رها کردیم و رفتیم به تماشای تازه‌ترین دست‌پُختِ «حسینعلی فلاح لیالستانی»! هنگامه‌ای بود این «می زاک» و از یکی دو فیلمِ بانمک که بگذریم، حقیقتاً فرح‌بخش‌ترین فیلمی بود که در این چندماه دیده‌ام؛ یک فیلمِ واقعاً بی‌ربط که هرچند دلش می‌خواسته «جدّی» باشد به «شوخی» بدل شده است! من البته از هوادارانِ پَروپاقرصِ «لیالستانی» هستم و سعی می‌کنم تماشای فیلم‌هایش را از دست ندهم؛ چون در «مفرّح»بودن نظیر ندارند! این‌یکی داستانِ جنینی‌ست که در شکمِ مادرِ لالش تی‌تی‌جان مانده و قصدِ خروج ندارد و همه‌ی اهالی دِه به این نتیجه می‌رسند که او به‌خاطر ناپاک‌بودن دنیا و رفتار نادرستِ آدم‌ها نمی‌خواهد پایش را در این دنیای کثیف بگذارد. بنابراین، شروع می‌کنند به تمیزکردنِ دنیا؛ یعنی فرش‌ها را می‌شویند و دیوارها را رنگ می‌زنند و زمین را جارو می‌زنند و حرف‌های عجیبی می‌زنند که خدا می‌داند چه‌قدر بانمک است. نمی‌دانم چرا سالنِ شماره‌ی 1 این‌قدر پُر بود، ولی ظاهراً همه بودند و جابه‌جا می‌خندیدند و کف می‌زدند و یک‌عده هم سوت‌ می‌زدند. با دیدنِ «می زاک» واقعاً کنج‌کاو شدم که از «لیالستانی» بپرسم چرا خیال می‌کند این فیلم‌ حرف‌های مهمی می‌زند، ولی بی‌خیالِ پرسیدنش شدم. رویم هم نشد از بازیگران بپرسم واقعاً در فیلم‌نامه چه‌چیز ویژه‌ای دیده‌اند که نقش‌شان را پذیرفته‌اند. قاعدتاً «لیالستانی» نمی‌خواسته یک فیلمِ کُمدی بسازد و هدفش ساختن فیلمی جدّی بوده که بعضی شخصیت‌هایش با هم شوخی می‌کنند، امّا این فیلمی که ما دیدیم، یک کُمدیِ ابزورد بود. حتّا ظاهرِ آدم‌ها هم غریب بود؛ «جمشید مشایخی» به‌نقش پیرِ شوریده‌ای که نهیب می‌زند دنیای جای قشنگی‌ست و جنین را به تولّد تشویق می‌کند، لباسی پوشیده که شبیه لباسش در «هزاردستان» است و «رابعه اسکویی» کُلاه و عینکِ خلبان‌های جنگِ اوّل را دارد. خلاصه، دنیای عجیبی در این فیلم هست؛ یکی مرغ و خروس می‌دزدد و بعداً پُشتِ دستش را واقع داغ می‌زند که دیگر از این‌کارها نکند و مردی که با تی‌تی‌جان عروسی می‌کند، حقیقتاً هیچ کاری نمی‌کند؛ چه قبل از عروسی و چه بعد از آن! آدم‌ها خوب و خوشند و «پهلوان» وقتی زنش در بسترِ مرگ بوده، رفته و بادباک هوا کرده است. آهان، داشت یادم می‌رفت که از هر چند دقیقه‌ای دوربین حرکت می‌کرد به‌سوی شکمِ واقعاً بادکرده‌ی تی‌تی‌جان و چشم‌مان به جمالِ جنینی اخمو روشن می‌شد و صدایی که ظاهراً صدای جنین بود، هر از چند دقیقه‌ای گوش‌مان را می‌نواخت؛ صدایی در فاصله‌ی ماغ‌کشیدنِ گاو و خرناس‌کشیدنِ آدم در خواب. دلِ آدم را ریش‌ریش می‌کرد این صدا و «لیالستانی» با گشاده‌دستی، این صدا را بارها در فیلمش تکرار کرده بود تا یادمان نرود که جنین هم می‌تواند تردید کند و شک داشته باشد! چه می‌شود کرد؟ چاره‌ای جُز قبول‌کردن داریم؟ «لیالستانی»‌ست دیگر و از فیلمِ اوّلش تا حالا، سرِ حرفش ایستاده و فقط فیلم‌هایی را ساخته که دوست دارد و هیچ اعتنایی به حرفِ دیگران نکرده است! زنده باد! مرد است و حرفش...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧


فیلم‌های سومین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

... نمی‌دانم بنویسم جالب است، یا بنویسم عجیب است، یا اصلاً بنویسم شرم‌آور است که در روزِ روشن، جلو چشمِ همه، در جشنواره‌ی فیلم فجر، آدم‌هایی که ظاهراً سینما را می‌شناسند [یا دست‌کم این‌طور ادّعا می‌کنند] و ظاهراً آدابِ نقدِ فیلم را آموخته‌اند [یا دست‌کم این‌طور ادّعا می‌کنند] طوری درباره‌ی «وقتی همه خوابیم» و «بهرام بیضائی» حرف می‌زنند که انگار با جوانِ تازه‌‌ از گردِ راه رسیده‌ای طرفند که می‌خواهد اصولِ سینمایش را از رویِ دی‌وی‌دی‌هایِ زیرنویس‌شده کُپی کند و در این «جدالِ شرم‌آور»، ظاهراً همه حق دارند جُز «بهرام بیضائیِ» کارگردان و فیلم‌نامه‌نویس و تهیه‌کننده که بعد از این‌همه سال، تازه «دهمین» فیلم سینمایی‌اش را ساخته است. نه، جالب نیست اصلاً، عجیب هم نیست؛ شرم‌آور است که در روزِ روشن، سوپراستارِ بی‌بُخارِ سینمایِ ایران را به او ترجیح می‌دهند، یا تهیه‌کننده‌ا‌ی [واقعاً؟ معنایِ کلمات ظاهراً عوض شده است!] را که به‌خاطر پسرخاله‌ی محترمش واردِ سینما شده، به او ترجیح می‌دهند. شرم‌آور است که به‌خاطرِ هم‌نشینی با سوپراستار و ای‌بسا ابرازِ صمیمیت و روبوسی و نوشیدنِ فنجانی قهوه با او و دست‌آخر گرفتنِ عکسی یادگاری با دوربینِ موبایل، حواس‌مان به این نباشد که مردم هم «چشم» دارند و بااین‌که به حرفِ دیگران «گوش» می‌دهند، ولی حواس‌شان هست که خیلی از حرف‌ها حرفِ مُفت است، بادِ هواست. امّا شاید این آدم‌هایی که ظاهراً سینما را می‌شناسند [یا دست‌کم این‌طور ادّعا می‌کنند] و ظاهراً آدابِ نقدِ فیلم را آموخته‌اند [یا دست‌کم این‌طور ادّعا می‌کنند] «حق» دارند؛ شاید «وقتی همه خوابیم» درست به هدف زده است و آب را [به‌تعبیرِ نیما یوشیج در یک رُباعی] درست «در خوابگهِ مورچگان ریخته» است.

 

***

 

* بیست [عبدالرضا کاهانی]

... دو جشنواره قبل‌تر بود که «آدم» را دیدم؛ در همین سینمای «فلسطین» و روی یکی از همین صندلی‌ها. حالم خوب بود. زندگی خوب بود و آمده بودم برای دیدن یک فیلمِ خوب، برای این‌که از دیدن یک فیلم لذّت ببرم و امید ببندم به کارگردانِ جوانی که می‌خواهد فیلمِ خوب بسازد. ولی از «آدم» خوشم نیامد؛ حوصله‌ام سررفت و فیلم که تمام شد، بی‌حوصله‌ی بی‌حوصله بودم. به بغل‌دستی‌ام، دوستِ سال‌های دبیرستان و هم‌کارِ سال‌هایِ بعد، گفتم که پشتِ دستم را داغ می‌کنم که دیگر فیلمی از «کاهانی» نبینم و اسمش، از همان‌روز، رفت در فهرستِ سیاهِ من. دو جشنواره بعدتر، توی همان سینما، روی همان صندلی‌ها، با بغل‌دستی‌ام، دوستِ سال‌های دبیرستان و هم‌کارِ سال‌هایِ بعد، نشسته بودیم و «بیست» را تماشا می‌کردیم که هیچ ربطی به «آدم» نداشت و فیلمِ خوبی از آب درآمده بود. این هم از عجایبِ روزگار است که کارگردانی از «آدم» به «بیست» برسد؛ از یک فیلمِ زیادی تجربی و ای‌بسا حوصله‌سربَر به فیلمی جذّاب [واقعاً جذّاب] برسد که هم داستانِ خوبی دارد، هم بازیگرهایش واقعاً از دل‌وجان مایه گذاشته‌اند و هم فضایِ فیلم واقعی از آب درآمده است. «بیست» داستانِ آدمی‌ست به‌اسم «سلیمانی» [پرویز پرستویی] که به‌خاطر بیماری‌ و افسردگی، به‌توصیه‌ی پزشکش، می‌خواهد تالارِ پذیرایی‌اش را تعطیل کند و ساختمانش را بفروشد و کارکنانِ تالار که نمی‌خواهند بیکار شوند، به هزار حیله و ترفند متوسّل می‌شوند تا جلو این تعطیلیِ خودخواسته را بگیرند. «پرویز پرستویی» در نقشِ آدمِ به‌ ته‌خط‌ رسیده‌ای که عصبی و وسواسی‌ست، خوب بازی کرده، «حبیب رضایی» هم در نقش آدمی که حاضر شده از دخترِ موردِ علاقه‌اش بگذرد تا دوستش با او عروسی کند، دست‌کمی از «پرستویی» ندارد. «علیرضا خمسه» و «فرشته صدرِ عُرفایی» هم خوب هستند و گُلی به جمالِ «مهتاب کرامتی» که اجازه داده جذّابیتش را بگیرند و تا جایی‌که می‌شود، صورتش را از ریخت بیندازند! «بیست»، قاعدتاً، به‌دردِ جشنواره‌های خارجی هم می‌خورد؛ یک فیلمِ داستانی درباره‌ی آدم‌های پایینِ شهر که بازیگرهایش اصلاً سعی نکرده‌اند حرفه‌ای‌بودن‌شان به چشم بیاید. نتیجه‌ی کار، حقیقتاً، بهتر از آن‌چیزی‌ست که خیال می‌کردم. شاید اگر «کاهانی» پلّه‌های پیشرفت را همین‌طور بالا برود، یکی دو جشنواره‌ی بعد، بهترین فیلمِ سال را بسازد. کسی که از آینده خبر ندارد؛ دارد؟

 

* شائوریا [ثمَرخان/ سمرخان؟]

... هیچ‌وقت تماشاگرِ فیلم‌های هندی نبودم؛ چه در کودکی و چه در سال‌هایی که عشقِ فیلم و سینما شدم. یک‌بار هم نوشته بودم که هیچ‌وقت از دیدنِ تصویرِ هندی‌ها در سینما خوشم نیامده است و فیلم‌های هندی، هیچ‌وقت، مُطابقِ سلیقه‌ی من نبوده‌اند. هرچند این‌را هم، احتمالاً، گفته‌ام که از خواندنِ داستان‌هایی درباره‌ی هندی‌ها، همیشه، لذّت بُرده‌ام؛ چه داستانی باشد که «آنتونیو تابوکی» [شب‌هایِ هند] نوشته است، چه داستانِ «آنیتا دِسای» [رانده و مانده]، یا دخترش «کِران دِسای» [جار و جنجال در باغِ گوآ]، یا «جومپا لاهیری» [مُترجمِ دردها و هم‌نام] و البته حکایتِ غریبِ شوریده‌حالی‌هایِ «میرچا اِلیاده» [شب‌های بنگال]. و از سرِ اجبار بود که امروز «شائوریا» [در عنوان‌بندی‌اش، البته، نوشته بود شوریه و معنایش، ظاهراً شجاعت است] را دیدم؛ یک فیلمِ هندی که داستانِ یک‌خطّی‌اش شباهتِ بی‌حدّی به «چند مردِ خوب» داشت و البته کارگردانِ مُحترم مُنکرِ تأثیرپذیری‌اش شد! داستانِ افسری در کشمیر که مافوقش را به‌ضربِ گلوله‌ای از پای درمی‌آورد و سکوت می‌کند و در دفاع از خود چیزی نمی‌گوید تا آبرویِ ارتش در خطر نیفتد و کسی نفهمد در ارتش هند افسرانی هستند که مردمِ بی‌دفاع را می‌کُشند. کارِ دفاع از این افسر را به افسری دیگری می‌سپارند که علاقه‌ی بی‌حدّی به ورزش و بدن‌سازی دارد. این‌وسط، البته، سروکلّه‌ی یک دخترِ جذّاب هم پیدا می‌شود که خبرنگار است و می‌خواهد از ماجرا سر درآورد! خلاصه، دیدنِ فیلمی هندی که می‌خواست هم سیاسی باشد، هم عشقی، هم دادگاهی، هم افشاگر، حقیقتاً کارِ سختی بود و همین‌که فیلم تمام شد، در سالنِ بغلی، نشستم کنار دستِ «ثمَرخان» و بازیگرش «جاوید جعفری» که آمده بودند برای پاسخ‌گویی به سئوالاتِ حاضران. جلسه‌ی بانمکی بود؛ «ثمَرخان» می‌گفت بعد از 11 سپتامبر به‌صرافتِ ساختِ این فیلم افتاده و ساختش تا 2008 طول کشیده است. «جاوید جعفری» هم که بازیگر این فیلم بود و یکی از داورانِ مسابقه‌ی سینمای معناگراست، ظاهراً، مُجری یکی از برنامه‌های مشهور و محبوبِ تلویزیون هند است و این‌طور که «ثَمَرخان» می‌گفت، سوپراستار هم هست؛ چون اسمش را هم‌ردیفِ «شاهرخ‌خان» و «امیرخان» و چند خانِ دیگر آورد! راست و دروغش با خودِ «ثمَرخان»؛ من از سینمایِ هند سر درنمی‌آورم و تا اطلاعِ ثانوی هم بعید است که دوباره محصولاتِ این سینما را تماشا کنم. راستی، از «ثمَرخان» پرسیدم نظرش درباره‌ی «میلیونرِ آس‌وپاس» [دنی بویل] چیست و «ثَمَرخان» گفت که این نوع نگاه به هند را قبول ندارد و هندی‌ها آدم‌های گرسنه و بیچاره‌ای نیستند. «جاوید جعفری» هم گفت که فیلم را ندیده است. جلسه‌ی بانمک و مفرّحی بود؛ جایِ همه‌ی شما خالی!

 

* خداحافظ سولو [رامین بَحرانی]

... خوب بود؛ واقعاً فیلمِ خوبی بود. یک فیلمِ مستقلِ آمریکایی درباره‌ی آدم‌های درب‌وداغان که زنده‌اند چون کارِ دیگری از دست‌شان برنمی‌آید. من از «رامین بَحرانی» قبلاً فقط «بیگانگان»ش را دیده بودم که البته فیلم بدی نبود، امّا به گردِ پایِ «خداحافظ سولو» نمی‌رسید. «خداحافظ سولو» چیزی کم از فیلم‌های مستقل و کوچکِ آمریکایی ندارد؛ همان‌قدر انسانی‌ست و همان‌قدر در زندگی آدم‌ها دقیق می‌شود و زندگی آن‌ها را طوری به هم گره می‌زند که فکر می‌کنیم آن‌ها قبل از این چه‌طوری زندگی می‌کرده‌اند. «سولو»ی سیاه‌پوست و اهلِ سِنِگال، در نیویورک راننده‌ی تاکسی‌ست و راننده‌ی خوبی هم هست، امّا دلش می‌خواهد مهمان‌دارِ هواپیما شود و زنش با این تغییرِ کار، کاملاً مخالف است. این‌که چه‌طور زندگی او با «ویلیامِ» درب‌وداغان گره می‌خورد، خودش ماجرایی‌ست، امّا این دو آدم طوری به هم برمی‌خورند که بخشی از زندگی همدیگر می‌شوند. «سولو» خوب می‌داند که «ویلیام» به ته‌خط فکر می‌کند، به تمام‌کردنِ زندگی و رهاشدن از دستِ همه‌چیز، امّا دوست ندارد که دوستِ تازه‌اش چنین سرنوشتی را برای خودش رقم بزند. این است که سعی می‌کند دخالت کند و مسیر بازی را تغییر بدهد، ولی «ویلیام» تا جایی‌که ممکن است، اجازه‌ی این کار را نمی‌دهد. «خداحافظ سولو» فیلمِ آرام و خیلی‌خوبی‌ست درباره‌ی دو آدم با دو عقیده‌ی مختلف؛ یکی به زندگی و زنده‌ماندن و تغییرِ شغل فکر می‌کند و یکی همه‌ی زندگی‌اش را می‌فروشد و منزوی می‌شود تا خودش را از بین ببرد. خب، شباهت‌های اندکی هم بینِ «خداحافظ سولو» و «طعمِ گیلاس» [عباس کیارستمی] می‌شود پیدا کرد، ولی آن‌قدر نیستند که خیال کنیم اساساً «بَحرانی» فیلمش را به‌نیّت ادایِ دین به مشهورترین فیلمِ «کیارستمی» ساخته است. خیلی دلم می‌خواهد فرصتی برای دیدارِ دوباره‌ی فیلم فراهم شود...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧


فیلم‌های دومین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

... دروغ چرا؟ فکرش را هم نمی‌کردم در این روزهایِ جشنواره‌ی فیلم فجر کسی حوصله‌ی سرزدن به این وبلاگ و خواندنش را داشته باشد، ولی ظاهراً هنوز آدم‌های کنجکاوی پیدا می‌شوند که سری به این‌جا بزنند. برای همین است که فعلاً فقط همین‌جا می‌نویسم. دیروز که نوشتم؛ چه جایی بهتر از این‌جا؟ ها؟

 

***

 

* وقتی همه خوابیم [بهرام بیضائی]

... همه‌ی آن‌ها که سالِ پیش در صف‌هایِ طولانیِ «افرا» ایستادند و همه‌ی آن‌ها که بلیت‌های این نمایشِ «بهرام بیضائی» را پیش‌خرید کردند، می‌دانستند که تماشایِ کارِ تازه‌ی «بیضائی» را نباید از دست داد. و فرقی هم نمی‌کرد که این جمعیتِ علاقه‌مند، پیش از این هم، کارهایِ نمایشیِ او را رویِ صحنه دیده‌اند یا نه و «کارنامه‌یِ بُندارِ بیدخشِ» او را به تماشا نشسته‌اند یا نه. مُهم این بود که «افرا» را نباید از دست داد. و این، در زمانه‌ای که «بیضائی» فُرصت و مجالِ چندانی برایِ فیلم‌سازی پیدا نمی‌کرد و «لبه‌ی پرتگاه»ش، پیش از آن‌که رسماً شروع شود، به فهرستِ فیلم‌نامه‌هایِ فیلم‌نشده‌اش ‌پیوست، بی‌شک، فُرصتی بود برایِ آن‌ها که کارِ «بیضائی» را دوست داشتند. هربار که «بیضائی» فیلم‌نامه‌ای را مُنتشر می‌کند، معنایش این است که دیگر اُمیدی به ساختنش ندارد و ترجیح می‌دهد گوهرِ کم‌یابِ دیگری را به خیلِ مُشتاقانِ سینما هدیه کند. و ما هم، البته، عادت کرده‌ایم [یا عادت‌مان داده‌اند] به ندیدنِ فیلمی از «بیضائی» و خواندنِ چیزهایی که می‌نویسد و گاهی، تماشایِ نمایشی که رویِ صحنه می‌برد. چیزی که هست، چیزی که باید مُهم باشد، این است که آن جمعیتِ علاقه‌مند و مُشتاقی که ساعت‌ها در صف می‌ایستاد تا کارِ تازه‌ی او را تماشا کند، «اُستادِ بی‌بدیلِ» هُنرِ ایران را چه‌قدر می‌شناسد و خواننده‌ی کدام کتاب‌ها و تماشاگرِ کدام فیلم‌هایش بوده است. شاید اگر «بیضائی» تماشاگرانی «واقعی» داشت، آن‌وقت تهیه‌کننده‌‌ای پیدا نمی‌شد که جسارت ‌کند و پرونده‌یِ فیلمی را که می‌توانست یکی از بهترین و پُرفروش‌ترین فیلم‌هایِ ایرانی شود، ببندد. مسأله این است که ما تماشاگرانِ «واقعیِ» کارهایِ «بیضائی» نیستیم...‌

 

... این‌که «وقتی همه خوابیم» چه‌جوری شروع شد و چه‌جوری ادامه پیدا کرد و چه‌جوری روی پرده‌ی جشنواره‌ی فیلم فجر افتاد، خودش نکته‌ای‌ست، امّا نکته‌ی اساسی، قاعدتاً، این است که بعد از این‌همه‌سال، دوباره فیلمی از «بهرام بیضائی» دیده‌ایم و تماشای فیلمی از «بهرام بیضائی»، قاعدتاً، موهبتی‌ست که هرسال نصیب‌مان نمی‌شود. پس از همین‌جا ادامه می‌دهم. درستش این است که بنویسم «وقتی همه خوابیم» فیلمی‌ست متعلّق به «بهرام بیضائی» و ظاهراً که نامِ «بیضائی» واجدِ همه‌ی آن‌چیزهایی‌ست که در فیلم به‌چشم می‌آید و به کار گرفته شده است. نکته‌ی آخر را همین اوّل بنویسم؛ من از «وقتی همه خوابیم» خوشم آمده است و به‌نظرم فیلمِ خوبی‌ست؛ درست مثلِ باقیِ فیلم‌های استاد و البته می‌فهمم و حواسم هست که منتقدانِ [مخالفانِ؟] فیلم از چه‌چیزهایی خوش‌شان نیامده است و چه‌چیزهایی را دوست نداشته‌اند. و مهم‌تر از همه، حواسم هست به این‌که «بیضائی» در هفتادسالگی، مثل هر روشنفکرِ دیگری، حق دارد که «اعتراض» کند، که «مناسباتِ» حاکم در سینما را نقد کند و اساساً سینمایی را که «جدّی» نیست، طوری «بازسازی» کند که هرچند در مقایسه با اصلش «جدّی‌تر» است، امّا درواقع، «کُپیِ» خنده‌داری‌ست از یک واقعیت، از یک حقیقتِ روزمرّه و همه‌ی این‌ها را در قالبِ فیلمی می‌سازد که نامش هست «وقتی همه خوابیم». روشن است؛ نه؟ این یک «فیلم در فیلم» است به‌سبکِ «بیضائی» درباره‌ی مناسبات حاکم در سینما، درباره‌ی قواعدِ از پیش تعیین‌نشده‌ای که همه‌چیز را به‌هم می‌ریزند و درباره‌ی سینمایی که حق با «پول» است و سرمایه‌گذارِ محترم «حق» دارد که بازیگرِ مرد و زنِ فیلم را عوض کند، «حق» دارد که فیلم‌نامه را طوری تغییر بدهد که بازیگرِ تازه‌اش می‌پسندد و «حق» دارد که کارگردان را کنار بگذارد [خط بزند یا حذف کند] و آدمی را پشتِ دوربین بگذارد که مهم‌ترین کارِ همه‌ی زندگی‌اش ایستادن سرِ صحنه‌ی فیلم‌برداری بوده است. این است که یک فیلم را «چندبار» می‌سازند و هربار با بازیگری تازه و دست‌آخر، فیلمی که قرار بوده تلخی‌اش نفسِ تماشاگر را بند بیاورد، با یک صحنه‌ی عروسی و رقص و پای‌کوبی تمام می‌شود! مثلِ روز روشن است که تعطیلیِ «لبه‌ی پرتگاه» برای «بیضائی» خاطره‌ی دردآوری بوده است و «حسام نوّاب‌صفوی» در «وقتی همه خوابیم»، نسخه‌بدل و کُپیِ همان «سوپراستارِ» شُهره‌ی خاصّ و عامّی‌ست که قرار بود در «لبه‌ی پرتگاه» بازی کند و به‌واسطه‌ی الطافِ بی‌حدّش کار، اساساً، تعطیل شد. و سرمایه‌گذار/ تهیه‌کننده‌ای که «مجید مظفّری» نقشش را بازی می‌کند [اشتهاریان؟] اساساً، شباهتِ بی‌حدّی دارد به یکی از مشهورترین تهیه‌کننده‌های این سال‌ها که به‌واسطه‌ی نسبتِ خانوادگی‌اش با یک «فیلمفارسی‌سازِ» کهنه‌کار، وارد سینما شد و دستِ پُرمهر و عطوفتش را رویِ سرِ چند بازیگرِ جوان کشید. همه‌ی این‌ها در «وقتی همه خوابیم» هست و «بیضائی» اصلاً سعی نکرده است که پنهان‌شان کند.

 

می‌ماند کُلّی نکته‌ی دیگر که لابد باید تا دیدارِ دوباره‌ی فیلم [عیدِ 88؟] صبر کرد. روزها هم که به‌سرعتِ برق‌وباد می‌گذرند...

 

* بچّه‌ی کابُلی [برمک اکرم]

... یک فیلمِ افغان؛ داستانی درباره‌ی کابُلِ این سال‌ها و مصائبِ زیستن در سرزمینی که آدم‌هایش سال‌هاست چیزی به‌نام «لذّتِ» زندگی را فراموش کرده‌اند. این اوّلین فیلمِ سینماییِ داستانیِ «برمک اکرم» است؛ هرچند خودش می‌گفت که پیش‌تر مقادیرِ مُعتنابهی فیلم‌های کوتاه و مستند ساخته است. «برمک اکرم» بزرگ‌شده و درس‌خوانده‌ی فرانسه است و باز، به‌قولِ خودش، اوّلین افغانی‌ست که در مدرسه‌ی «فِمیسِ» فرانسه درسِ سینما خوانده است. برایِ دیدنِ فیلمش کنجکاو بودم و این کنجکاوی را قبل از دیدنِ «اُسامه» [صدیق برمک] و «خاکستر و خاک» [عتیق رحیمی] هم داشتم. داستانِ یک‌خطیِ «بچّه‌ی کابُلی» شباهتِ بی‌حدّی به «خشت و آینه» [ابراهیم گلستان] دارد: داستانِ بچّه‌ی شیرخواره‌ای که در تاکسی جا می‌مانَد و راننده‌ی تاکسی پیِ راهی برای یافتنِ مادر است. «برمک اکرم»، البته، در جوابِ سئوالِ من گفت که «خشت و آینه» را، متأسفانه، ندیده است و درعوض گفت که تاحدودی تحت‌تأثیرِ «چارلی چاپلین» و فیلمِ «پسربچّه» بوده است. «بچّه‌ی کابُلی» هم داستانِ راننده‌ای‌ست که مادری با چادرِ آبی و روبنده [ظاهرِ بسیاری از زن‌های افغان] «بچّه»‌ی‌ شیرخواره‌اش را [بچّه به‌فارسیِ دری یعنی پسر] در تاکسیِ «خالد» می‌گذارد و خودش می‌رود. و حالا «خالد» می‌خواهد این مادر را پیدا کند و بااین‌که کودکانِ خودش همه دختر هستند، تصمیم می‌گیرد بچّه را برای خودش نگه ندارد. و این، خودبه‌خود، کُلّی دردسر درست می‌کند. امّا خیال نکنید که «بچّه‌ی کابُلی» فیلمِ زیاد تلخی از آب درآمده است، چون صحنه‌های خنده‌دار و دیالوگ‌های بامزّه‌ی فیلم اصلاً کم نیستند. یکی از صحنه‌های بامزّه‌ی فیلم جایی‌ست که سه مردِ افغان سرگرمِ کشیدن سیگاری [سگرت؟] هستند و همین‌جور دود می‌کنند و دری‌وری می‌گویند. و باز یک نکته‌ی بانمکِ فیلم این است که «خالد» ساقِ پایِ زن‌هایی را که سوارِ تاکسی‌اش می‌شوند، دید می‌زند و به‌واسطه‌ی همین دیدزدن است که می‌فهمد مادرِ واقعیِ بچّه، روی ساقِ پایش یک خال دارد! فیلم را اگر جایی گیر آوردید، حتماً ببینید.

 

* سوپراستار [تهمینه میلانی]

... راستش، مایه‌ی تأسف است که «سوپراستار»، در مقایسه با کارهای قبلی کارگردانش در مرتبه‌ای حقیقتاً نازل قرار می‌گیرد؛ یک فیلمِ «بد» [واقعاً بد] درباره‌ی سوپراستاری به‌نام «کوروش زند» که «خودش» را گم کرده و در فسق و فجور و انواع و اقسام مائده‌های زمینی غرق شده و زبانش جُز به بدوبیراه و دری‌وری و فحش‌های نامربوط باز نمی‌شود و آدم‌ها را اساساً «آدم» حساب نمی‌کند و خیال می‌کند مرکزِ زمین است و همین جنابِ سوپراستار به‌واسطه‌ی دخترکی به‌نامِ «رها عظیمی» که ظاهراً بچّه‌ی شهرستان است و ادّعا می‌کند دخترِ اوست، دچارِ تحوّلی بنیادین می‌شود. ایرادی هم ندارد؛ «تحوّل» همیشه یکی از ارکانِ داستان و درام است، امّا باورپذیربودنِ «تحوّل» هم، قاعدتاً، چیزی‌ست که نباید فراموشش کرد. راستش، خیلی حوصله ندارم که درباره‌ی «سوپراستار» چیزی بنویسم، فقط نفهمیدم منِ بیننده‌ی فیلم چرا باید «باور» کنم که «شهاب حسینی» یک سوپراستار است؟ کاری ندارم به این‌که فیلم‌نامه و اجرایش خوب نیست، امّا این «جامه»‌ای‌ست که به تنِ «شهاب حسینی» برازنده نیست. شاید خودتان حدس بزنید که کدام بازیگران می‌توانسته‌اند در این نقش بازی کنند، امّا به‌هرحال باورِ «شهاب حسینی» در این نقش، دست‌کم برای من، اصلاً ممکن نبود و وقتی مشکل از این‌جا شروع شود، طبیعی‌ست که باورکردنِ ادامه‌ی کار هم اصلاً آسان نیست. چه می‌شود کرد؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧


فیلم‌هایِ اوّلین روزِ جشنواره‌ی فیلم فجر

 

... دیدم چه عیبی دارد در روزهایِ جشنواره‌ی فیلم فجر، روزی یک‌بار، این‌جا، تویِ همین وبلاگ، درباره‌ی فیلم‌هایی که می‌بینم، یا قبلاً دیده‌ام و حالا در جشنواره [درواقع سینمایِ فلسطین که من کارتش را دارم] هم به‌نمایش درمی‌آید، بنویسم. چه جایی بهتر از این‌جا؟ ها؟

 

***

 

* هرشب تنهایی [رسول صدرعاملی]

«هرشب تنهایی»، در مقایسه با «شب»ی که یک جشنواره قبل‌تر دیده بودم، فیلمِ بهتری‌ست و دست‌کم به‌اندازه‌ی «شب» کُند و کِش‌دار و حوصله‌سَربَر و بی‌رمق نیست، هرچند این‌یکی هم ایرادهایِ خودش را دارد. «شب» فیلمِ بدی بود واقعاً و «هرشب تنهایی» دست‌کم در مقایسه با آن فیلم، قابلِ تحمّل است؛ حوصله را سر نمی‌بَرَد، بی‌خودی ساکن نیست و بااین‌که در میانه‌ی راه نفسش می‌گیرد، به‌هرحال، تا آخر قابلِ دیدن است؛ هرچند پایانش زیادی «معناگرا»ست. دروغ چرا؟ «شب» را که می‌دیدم، نه از بازیِ «امین حیایی» خوشم آمد [که جایزه‌ی بازیگری را هم گرفت] و نصفِ دیالوگ‌هایش را به‌خاطرِ آن لهجه‌ی  غلیظ نمی‌فهمیدم، نه از بازیِ خدابیامرز «خسرو شکیبایی»، نه از بازیِ «عزت‌الله انتظامی» و اصلاً از این هم خوشم نیامده بود که خواسته‌اند «فرارِ نیمه‌شب» [مارتین برست] را «ایرانی» کنند. «هرشب تنهایی»، به‌هرحال، دوتا بازیِ قابلِ قبول دارد [لیلا حاتمی و حامد بهداد] و یک چیزهایِ جزئی و ریزی که نمی‌دانم چه‌قدرش به فیلم‌نامه‌نویس‌ها و کارگردان برمی‌گردد و چه‌قدرش به ایده‌های دو بازیگرش و بداهه‌کاریِ سرِ صحنه‌ها. و همین‌چیزها، ظاهراً، کافی‌ست.

و یک نکته‌ی دیگر: این اوّلین فیلمی بود که تماشایش کردیم و هنوز پنج‌دقیقه از شروعِ فیلم نگذشته بود که صدایش قطع شد. تصویر ادامه داشت، ولی صدایی در کار نبود. کف و سوت‌هایِ مکرّر هم افاقه نکرد. حتّا «آلفردو»گفتن‌های دوستان فایده‌ای نداشت. یک پنج‌دقیقه‌ای را بی‌صدا [و درواقع با یک صدایِ غریب] دیدیم و بی‌آن‌که فیلم را قطع کنند و دوباره نشان بدهند، مشکل صدا را حل کردند. این فیلم اوّل بود، خدا باقیِ فیلم‌ها را به‌خیر کند!

 

* کاپیتان ابورائد [امین مطالقه]

ظاهراً این اوّلین فیلمِ درست‌ و کامل و قابلِ اعتنایِ اُردن است که تقریباً همه‌ی دنیا آن‌را دیده‌اند، یا دست‌کم این‌ چیزی‌ست که می‌گویند. حوصله نکرده‌ام که بگردم ببینم اُردنی‌ها، اساساً، صاحبِ سینما هستند یا نه، امّا دست‌کم در مقایسه با معدود فیلم‌های فلسطینی، لبنانی و مصری که دیده‌ام، «کاپیتان ابورائد» فیلمِ خوبی‌ست و «امین مطالقه» [که بانیانِ جشنواره و بعضی سایت‌هایِ خبریِ فارسی نامش را متالکا ثبت کرده‌اند!] در این اوّلین فیلمی که ساخته، گوشه‌ی چشمی به فیلم‌سازانِ اروپا و البته مستقل‌هایِ آمریکا داشته است. «کاپیتان ابورائد» یک فیلمِ معقول و درست است درباره‌ی اُردن و شهرِ اَمّان [بانمک است که در زیرنویسِ فارسیِ فیلم، همه‌جا اَمّان را نوشته بودند عمّان! یعنی کسی نیست رویِ این‌چیزها نظارت کند؟] و البته، ترجیح داده است شیوه‌ی برخوردش با آدم‌های این شهر، زیادی «محلّی» نباشد؛ این است که دو آدمِ اصلیِ فیلم [یعنی ابورائدِ پیر و نورِ جوان] آدم‌هایی هستند که ربطی به محیطِ دوروبرشان ندارند و از بختِ بلندشان، در فرودگاه، یعنی جایی‌که صرفاً محلِ عبور و مرور است و قرار نیست آدم‌ها کاری به کارِ هم داشته باشند، به هم برمی‌خورند. ابورائدِ پیر و تنها، نظافت‌چیِ فرودگاه است و به‌واسطه‌ی یک کُلاهِ خلبانی که با خودش به خانه می‌آورد، بچّه‌های محل خیال می‌کنند [و درواقع، دوست دارند خیال کنند] که او «خلبان» است و داستان‌هایش را گوش می‌کنند. نورِ جوان هم دخترِ خانواده‌ی متموّلی‌ست که نمی‌خواهد حرفِ بزرگ‌ترهایش را گوش کند و بااین‌که سی‌سالش شده، ولی هنوز عروسی نکرده است. و این‌وسط، بچّه‌هایی هم هستند که به‌واسطه‌ی این‌دو، مسیرِ زندگی‌شان عوض می‌شود. بله، من از «کاپیتان ابورائد» خوشم آمده و هیچ بدم نمی‌آید که اگر نسخه‌ای از فیلم در دسترس باشد، یک‌بارِ دیگر تماشایش کنم.

و یک‌دو نکته‌ی دیگر: بعید می‌دانم همه‌ی آن‌هایی که در سالنِ شماره‌ی 2 سینما فلسطین نشسته بودند، بیش از 15 نفر بوده باشند. یعنی آن‌ دیگرانی که «کاپیتان ابورائد» را ندیدند، سرگرم تماشای فیلم‌های کوتاه در سالن شماره‌ی 1 بودند؟ خدا کند. راستی، عنوان‌بندیِ پایانیِ فیلم هنوز روی پرده نیفتاده بود که چراغ‌ها را روشنِ روشن کردند و ما همین‌جور ایستاده، روی پله‌ها، عنوان‌بندیِ پایانی و نماهایی از آسمانِ امّان را تماشا کردیم. این هم بار اوّل نیست. هنوز خاطره‌ی «بیل رو بکش: جلد 2» را فراموش نکرده‌ایم.

 

* کاتین [آندری وایدا]

مصائبِ زیستن در جنگ دوم جهانی، پیش از این هم دست‌مایه‌ی شماری از بهترین و دیدنی‌ترین فیلم‌ها بوده است، امّا تفاوت «کاتین» با آن فیلم‌ها در این است که این‌جا مسأله‌ی «بقا» بیش‌تر به چشم می‌آید. سعی و تلاش هر آدمی صرف این می‌شود که بیش‌تر زندگی کند. «یژی» نمونه‌ی تمام‌وکمال چنین آدمی‌ست؛ مردی که زنده می‌ماند، جامه‌ی ارتش تازه‌ای را به تن می‌کند و همه‌ی امکاناتِ بهتر زیستن را هم در اختیار دارد، امّا در نهایت، شبی ناگهان گلوله‌ای در سرش خالی می‌کند و می‌میرد. پس مسأله فقط «بقا» و زیستن نیست، چگونه زیستن است؛ این‌که ماندن چه‌قدر می‌ارزد و رفتن چه ارزشی دارد. با این‌همه، یک نکته‌ی دیگر «کاتین»، مصیبتِ مردمی‌ست که در فاصله‌ی دو مسلک، دو دیدگاهِ خودباورانه گرفتار آمده‌اند. و چنین است که «کاتین» در فاصله‌ی دو پرچم سرخ می‌گذرد؛ پرچمِ سرخ آلمانِ هیتلری و پرچمِ سرخِ شورویِ کمونیستی. سرخ، سرخ است و تفاوتی نمی‌کند که به «نازی»‌ها تعلق داشته باشد یا «کمونیست»‌ها. این «آلمان»‌های هیتلری هستند که دانشگاه را به‌بهانه‌ی مخالفت با «اندیشه»‌ی نازیسم تعطیل می‌کنند و استادان دانشگاه را به اردوگاه‌های کار اجباری می‌فرستند و بر آن‌ها چنان سخت می‌گیرند که یکی‌یکی در اثر «سکته‌ی قلبی» از پای درآیند و این «شوروی» کمونیست است که در خیابان‌ها جار می‌زند و می‌گوید تنها راه رهایی لهستان این است که پرچم سرخ آن‌ها را بپذیرد. و البته که رنگ سرخ پرچم آن‌ها چنان شباهتی به هم دارد که نمی‌شود از آن غافل شد. در شقاوت و تیره‌دلی «نازی»‌ها، احتمالاً، کسی تردیدی ندارد، امّا «کمونیست»‌های شوروی در این مسابقه‌ی غیرانسانی، گوی سبقت را رقیب خود ربوده‌اند و کشتارِ «کاتین» نمونه‌ی کاملی‌ست از این برتری، از این تیر‌ه‌دلی. «کاتین» فیلمی‌ست سخت‌ «تأثیربرانگیز» و نوشتن درباره‌ی فیلم‌هایی که همه‌ی قدرت‌شان را به کار می‌گیرند تا «تأثیر» بگذارند، اگر کاری محال نباشد، آسان هم نیست. «کاتین» را هم از این به بعد باید گذاشت کنار «استالینِ مخوف»، کنار کتابِ تکان‌دهنده‌یِ «مارتین ایمیس» و خوب از آن مراقبت کرد. باید مراقبِ «حقیقت» باشیم.

و یک نکته‌ی دیگر: نماندم که «کاتین» را رویِ پرده ببینم؛ به هزارویک دلیل و دلیل اوّلش این‌که دلم نمی‌آمد ببینم ثانیه‌ای از فیلم حتّا حذف شده باشد. چه می‌شود کرد؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧


یادداشت‌هایِ پراکنده درباره‌یِ جشنواره‌یِ فیلمِ فجر – 1

... ظاهراً جشنواره‌یِ فیلمِ فجر، آخرِ همین هفته شروع می‌شود و تویِ این چندروزی که مانده، بعضی کارگردان‌هایی که هنوز فیلم‌هایشان آماده نشده، دارند سعیِ خودشان را می‌کنند که فیلم‌هایشان را برسانند و فرقی هم نمی‌کند که بیست‌ویکم برسند یا بیست‌ودوم...

 

... ظاهراً جشنواره‌یِ فیلمِ فجر، آخرِ همین هفته شروع می‌شود و ما هم از آخرِ همین هفته، مثلِ همه‌یِ این سال‌ها اسیرش هستیم. مثلِ همه‌یِ این سال‌ها غُر می‌زنیم و می‌گوییم که دوستش نداریم و چیزِ بی‌ربطی‌ست اصلاً و هیچ‌جایِ دنیا جشنواره‌ای به این بدی برگزار نمی‌شود. همه‌یِ این‌ها را می‌دانیم، از بس در این‌ سال‌ها تکرارشان کرده‌ایم. ولی چیزی مُبهم و پیچیده و غریب و دور از ذهن، وامی‌داردمان به این‌که باز هم سرمان را بیندازیم پایین و وارد یکی از سینماهایِ جشنواره بشویم و فیلم‌ها را ببینیم و کنارِ دوستانی بایستیم که گاهی سالی یک‌بار فقط می‌بینیمشان و حالا هم آن‌قدر دودِ سیگار در فضا هست که تماشایِ صورت‌شان دشوار شده است. بله، گاهی نفس‌کشیدن در سینمایی که به اهالیِ مطبوعات تعلّق دارد، سخت می‌شود. این سختی، گاهی به حجمِ انبوه و غلیظِ دودِ سیگار ربط پیدا می‌‌کند و گاهی به درجاتی از روشنفکری که در فضا پراکنده است. گاهی آدم‌هایی پیدا می‌شوند که هیچ فیلمی را بیش‌تر از پنج دقیقه تحمّل نمی‌کنند و از تالارِ تاریک می‌زنند بیرون و شروع می‌کنند به دودکردن. همین‌جور دود می‌کنند و هرچه هوا در محیطِ سینما هست، می‌گیرند و دود تحویل می‌دهند...

 

... ظاهراً هیچ‌چی به‌اندازه‌یِ نقدهایِ شفاهی جذّاب نیست، به‌اندازه‌یِ حرف‌هایِ درگوشی درباره‌یِ فیلم‌ها و کارگردان‌ها و بازیگرهایی که اهلِ به‌روز کردنِ خودشان هستند [شما بخوانید تجدیدِ فراش] و مُنتقدهایی که پولی ناچیز گرفته‌اند [از کی؟] تا در حُکمِ روابط‌عمومی از حقوقِ یک فیلم [و به‌خصوص کارگردانش] دفاع کنند. بعضی از آن‌ها که کارتِ سینمایِ مطبوعات را دارند و از در داخل می‌شوند و با همه آشنا هستند، سال‌هاست که کاری به نوشتن ندارند و زندگی‌شان اصلاً از راهِ نوشتن درباره‌یِ سینما نمی‌گذرد. سال‌هاست که چیزی درباره‌یِ سینما ننوشته‌اند. اگر دست به قلم بُرده‌اند، نتیجه‌اش خلاصه‌یِ داستانِ فیلم بوده و باقیِ عواملش...

 

... ظاهراً جشنواره‌یِ فیلمِ فجر، آخرِ همین هفته شروع می‌شود و چندتایی از روزنامه‌ها ماراتنِ هرساله‌شان را شروع می‌کنند و بنا را می‌گذارند به مسابقه. نه، مسابقه‌ای در کار نیست. چرا خودمان را گول می‌زنیم؟ همه‌یِ آن کارگردان‌هایی که فیلمی در بخش‌هایِ اصلی دارند، آماده‌یِ مصاحبه‌شدن هستند و تکلیفِ بازیگرها هم که روشن است. در بخش‌هایِ خارجی هم که تکلیف سال‌هاست روشن بوده. همه‌یِ فیلم‌ها، همه‌ی اسم‌هایِ غیررسمی، همه‌یِ فیلم‌هایی که دیدن‌شان رویِ پرده مایه‌یِ شادی و سرور و آسایش است، حضور ندارند و فیلم‌هایی دیگر که معلوم نیست از کجا آمده‌اند و کی آن‌ها را می‌شناسد اصلاً، حاضر و آماده‌اند. با این اوصاف، ماراتنِ رقابتی معنا ندارد. همه مجبورند از چیزهایی استفاده کنند که در دسترس است، پس کسی قرار نیست مُعجزه کند، کسی قرار نیست خرگوشی سفید از کلاهِ سیاه دربیاورد. آب از آب تکان نمی‌خورد، این قانونِ زندگی است...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳۸٥


در کمال ناامیدی ...

 

سفرنامه‌های جشنواره‌های خارجی را که می‌خوانم، سفرنامه‌ی آدم‌هایی که آرام و آسوده در جشنواره‌هایی که فقط عکس‌شان را دیده‌ام شرکت می‌کنند، حسودی‌ام می‌شود. (چرا نگویم؟ چرا دروغ بگویم؟) به همه‌‌ی آن‌هایی که می‌توانند پا به سینماهایی غیر از سینماهای این‌جا (سینماهای درب‌وداغان این‌جا) بگذارند و جشنواره‌هایی غیر از فجر (تنها چیزی که داریم) را ببینند. جشنواره‌هایی که واقعاً جشنواره‌ هستند. برنامه‌ریزی دارند. مدیریت دارند و نظم و انضباط در آن‌ها حرف اول و آخر را می‌زند. اما حیف نیست که ما سهمی از این نظم و ترتیب نداریم؟ جشنواره‌ی ما، سن و سالی دارد، کم‌کم باید ورقه‌ی لیسانسش را بگیرد. اما حیف که راه‌رفتن را بلد نیست، حیف که موقع حرف‌زدن زبانش می‌گیرد، حیف که رفتارهایش شبیه بچه‌های دوساله است.

نه این که دلم نخواهد، نه، ولی می‌ترسم در سینمای جشنواره فیلم ببینم، می‌ترسم به شعورم توهین شود. یاد آن روز ظهر می‌افتم که قرار بود فیلم «تاجر ونیزی» (اقتباس درخشان مایکل رادفورد از نمایش‌نامه‌ی شکسپیر، با بازی اَل پاچینو) را ببینم و موقعی که رسیدم، دیدم هنوز آن ورقه‌ای که اسم فیلم را رویش نوشته‌اند به دیوار است. داخل سالن که شدم، سالن هنوز روشن بود و یک رُبع بعد که چراغ‌ها را خاموش کردند، به‌جای اسم رادفورد، اسم فولکر شلوندورف روی پرده نوشته شد و تازه فهمیدم دارند «روز نهم» را نشان می‌دهند و خبری از تاجر ونیزی نیست. فیلم را دیدم و خون دل خوردم و عصر همان روز بود که فهمیدم باید خدا را شکر کنم، چون از تاجر ونیزی فقط هفتاد و چند دقیقه را نشان داده‌اند. فیلمی که را نمی‌شود نشان داد، انتخاب نکنیم. ایرادی دارد؟

یاد آن روزی افتاده‌ام که «من، ترانه، پانزده سال دارم» را در سینمایِ مطبوعات نمایش دادند و به‌جای پرده اول، یکی از پرده‌های میانی را نشان دادند. فکر کنید: فیلم (بدون عنوان‌بندی) از جایی شروع شد که ترانه روبه‌رویِ پدرش (که در زندان بود) ایستاده بود و می‌گفت من حامله‌ام. درست است که نمایش را قطع کردند و این‌بار فیلم را از سر نشان دادند، اما لذتش را از ما گرفتند. واقعاً حق داشتند؟

خیلی فیلم‌ها بود که دلم می‌خواست در جشنواره ببینم، مثلاً «ارباب حلقه‌ها: بازگشت پادشاه»، یا «خاطرات موتورسیکلت»، یا «خانه‌ی خنجرهای پرنده». و اصلاً معنی این جمله را نمی‌فهمم که می‌گویند فیلم نرسید. کجا نرسید؟ مگر فیلم ایرانی است که تا دقیقه‌ی آخر مشغول تدوینش باشند؟ یا فیلمبرداری یک سکانسش مانده باشد؟ فیلمِ حاضر و آماده که این حرف‌ها را ندارد، دارد؟

در یادداشتی که برای کتاب سال مجله‌ی فیلم (ویژه‌ی جشنواره‌ها) نوشتم، به این اشاره کردم که خاطره‌های ما از جشنواره نیستند، از آدم‌هایی هستند که ایام جشنواره دیده‌ایم، آدم‌هایی که بقیه‌ی سال هم آن‌ها را می‌بینیم. دوستشان داریم و از حرف‌زدن با آن‌ها لذت می‌بریم. و حالا هم فکر می‌کنم حرف بی‌ربطی نزده‌ام. ما را چه به جشنواره؟ اصلاً حیف این خاطره‌ها که از جشنواره می‌آیند

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٤