شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سرزدن به کتاب‌خانه ـ من تا صبح بیدارم

  

... یک دقیقه‌ی بعد، دختری آمد، پرسید «اجازه هست؟» و چند لحظه‌ای پا به پا کرد تا من بگویم «خواهش می‌کنم.» و آن‌وقت، نشست بغل‌دست من. نیمکت‌ها دوتایی بود و من خوشحال بودم که یک طرفم پنجره بود و یک طرفم لُعبتی که بوی به این خوبی می‌داد و جای به این کمی می‌گرفت، از بس که لاغر بود، و همان روزهای اوّل ثابت کرد، بی سر و صدا و به‌شدّت ملاحظه‌کار. خود من هم از اوّل ساعت تا آخر ساعت شش دانگ حواسم به افادات استاد بود و جُزوه‌‌هایی را که روی میزم بود سیاه می‌کردم و یک کلمه هم حرف نمی‌زدم، فقط گاهی به سؤال‌های بغل‌دستی‌ام که از بس که کم حرف می‌زدم خیال می‌کرد پسر خیلی دانشمندی بودم جواب‌های مختصری می‌دادم. درگوشی چیزی می‌پرسید و من هم بعضی وقتها برای این که ثابت کنم پسر خیلی ملاحظه کاری هستم و به هیچ قیمتی حاضر نیستم سکوت محض کلاس را به‌هم بریزم، جواب‌های مختصرم را روی پاره کاغذی یادداشت می‌کردم و پاره کاغذ را هُل می‌دادم به طرف او. روی آن پاره کاغذ هم یک کلمه هم چیزی به‌جُز جواب سؤال‌های او نمی‌نوشتم. در حالی که می‌توانستم روی آن پاره کاغذ چیزهای دیگری بنویسم ـ چیزهایی که هیچ ربطی به سؤال‌هایی که می‌کرد نداشت. دست‌کم می‌توانستم فقط همان چیزی را بنویسم که تام سایر برای بکی تاچر نوشت: یک «دوستت دارم» خشک و خالی. اما من پسر خیلی خوبی بودم. زیادی خوب بودم. اگر خوب بودن به این معنی باشد که بی سر و صدا کار خودت را بکنی و کاری به کار کسی نداشته باشی و آزارت به مورچه‌ای هم نرسد، می‌توانم با خیال راحت بگویم که تا آن لحظه هیچ آدمی به خوبی من پیدا نمی‌شد...

جعفر مدرّس صادقی، من تا صبح بیدارم، نشرِ مرکز، چاپِ اوّل، ١٣٨٢

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩


سرزدن به کتاب‌خانه ـ بیژن و منیژه

   ... من نفهمیدم که اردلان این نامه‌ی عاشقانه را به هما داد یا نداد، اما بعدها خودِ هما به من خبر داد که اردلان چه نامه‌هایی برای او فرستاده بود و یکی از یکی عاشقانه‌تر، اما خوب می‌دانستم که چه نامه می‌فرستاد چه نامه نمی‌فرستاد، هما آدمی نبود که جوابِ نامه‌هاش را بدهد. چیزی نگذشت که فهمیدم اردلان هیچ هنری به خرج نداده بود که عاشقِ او شده بود. هما آدمی بود که هرکه او را می‌دید، عاشقِ او می‌شد. اگر می‌خواستی هنری به خرج بدهی، باید تا پیش از این‌که عاشقِ او می‌شدی، می‌کشیدی کنار، باید به‌موقع به این نتیجه می‌رسیدی که این عشق و عاشقی راه به جایی نمی‌برد و می‌رفتی پیِ کارِ خودت، یا این‌که می‌رفتی سراغِ یک‌نفرِ دیگر، یک‌نفر که کمی کمتر از آن‌چه هما دیوانه است دیوانه باشد. هما از وقتی‌که پدرش مُرد، به‌قولِ اردلان، زنجیر پاره کرد. اردلان حریفِ او نبود. هما یکی را می‌خواست که او را ببرد کوه، ببرد قایق‌سواری، ببرد مسافرت. من می‌بردمش کوه، می‌بردمش قایق‌سواری، با او راه می‌آمدم، به سازِ او می‌رقصیدم...


جعفر مدرّس صادقی، بیژن و منیژه، نشرِ مرکز، بهارِ هزاروسیصد و هشتادوهفت

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩


یک اتّفاقی برای تو افتاده است...

  

به من نگو که اصلن شعر را نباید فهمید و لازم نیست بفهی. با من بحث نکن، حرفهای قلمبه‌سلمبه از این و آن نقل نکن لطفن، کلمات قصار به رخ من نکش. شعرهای تو همیشه زیرنویس لازم داشت، اطلاعات عمومی می‌خواست، پُر از ایما و اشاره و سمبُل و استعاره بود. تو حالا به جای همه‌ی آن حرفهای پیچیده‌ای که می‌زدی، از زنی که دوست داری حرف می‌زنی و به او می‌گویی دیگه دنبال تو نمی‌گردم، دیگه در انتظار تو نیستم، دیگه برای تو نمی‌میرم، اصلن یادم رفته است که یک زمانی عاشق تو بوده‌ام، چون که دیگه پیر شده‌ام، چون که دیگه هیچ آرزویی ندارم‌ ـــ به او می‌گویی تو همان دختری هستی که خیلی وقت بود له‌له می‌زدم که بیایی پیش من و هرگز نیامدی و تو همان دختری هستی که سالها پیش همبازی من بود و از سُرسُره افتاد و مُرد ـــ می‌گویی یادم نیست که این سیگار را کِی روشن کرده‌ام (راستی، تو هیچ‌وقت سیگار هم می‌کشیدی؟)، یادم نیست چرا اینجا نشسته‌ام، یادم نیست منتظر کسی بوده‌ام یا فقط دارم جماعتی را که از جلوی من رد می‌شوند تماشا می‌کنم، و هیچ نمی‌دانم چرا هر بچه‌ای که از کنار من رد می‌شود سرش را برمی‌گرداند و به من نگاه می‌کند و می‌خندد. فقط بچه‌ها ـــ می‌گویی تو از کتاب مقدّس بزرگتری، از منطق‌الطّیر بزرگتری، از اوپانیشادها بزرگتری، از غزل غزل‌های سلیمان بزرگتری، از افسانه‌ی گیلگمش بزرگتری، و تازه آخر سر معلوم می‌شود که اینها را به آن زنی که دوست داری نمی‌گویی، به دفترچه‌ی خاطراتی می‌گویی که هر شب می‌نویسی ـــ و همین‌ طور بگیر و برو تا آخر. دیگه وارد جزئیّات نمی‌شم. یک اتّفاقی برای تو افتاده است، جیم. نمی‌گم چه اتّفاقی. و اصلن لازم نیست توضیح بدی. اما یک اتّفاقی برای تو افتاده است، جیم عزیزم.

 

توپِ شبانه، جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، تابستانِ ١٣٨٨

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸


بدون این ادبیات یک چیزى کم دارم

 

این، تکه‌ای است از یک مُصاحبه‌ی «جعفر مُدرس صادقی» با روزنامه‌ی شرق. تاریخ دقیق‌اش یادم نیست. احتمالاً مالِ دو سال پیش است، موقعی که هنوز «من تا صُبح بیدارم» چاپ نشده بود. خواندن این حرف‌ها درباره‌ی زبان فارسی و متن‌هایی که از ادبیات قدیم ایرانی برای ما مانده، به درد هرکسی که می‌خواهد داستان بنویسد، یا ترجمه کند، یا فقط به خواندن ادبیات (دُرست‌خواندنِ ادبیات) علاقه دارد، می‌خورد. به‌خصوص که هنوز با ورق‌زدن بعضی کتاب‌ها، غلط‌هایی را می‌بینیم که نمی‌شود به چیزی جز فارسی‌ندانی نویسنده یا مترجم نسبتش داد. همین!

 

& & &

 

 من فکر مى‏کنم بزرگترین و گرانبهاترین سرمایه‏اى که هر ایرانى‏اى دارد زبان فارسى است. و هر کسى که با این زبان سر و کار بیشترى دارد لازم است که قدر و منزلت این زبان را بیشتر بشناسد. براى ما که دم از ادبیات مى‏زنیم، شناختن میراث ادبى این زبان و برقرار کردن یک ارتباط خیلى نزدیک با ادبیات کلاسیک از واجبات است. اما من بر اساس دستورالعمل و حکمهایى از همین قبیل که خودم الساعه صادر فرمودم به سراغ این ادبیات نرفتم. من خیلى غریزى احساس مى‏کردم که بدون این ادبیات یک چیزى کم دارم. توى این مملکت، توى هر خانه‏اى هم که هیچ کتابى نباشد، لااقل یک دیوان حافظ هست. توى خانه پدر و مادر من هم، با این که هیچ‏وقت هیچ‏کدامشان اهل کتاب خواندن نبودند، دیوان حافظ پیدا مى‏شد و شاهنامه فردوسى و مثنوى مولوى هم پیدا مى‏شد. (این یکى را یک نفر به پدرم هدیه داده بود.) من از بچگى، یعنى از همان سالهاى اول دبیرستان، هر وقت فرصتى پیش مى‏آمد که بتوانم خودم را از شر درس خواندن خلاص کنم و گریزى بزنم، مى‏رفتم سراغ این کتاب‏ها و خیلى دوست داشتم توى این کتاب‏ها سیر و سیاحت کنم و سعى کنم چیزى از آنها سر دربیاورم. اما خیلى به نظرم سخت بود. مثنوى خیلى سخت بود و شاهنامه به نظرم خیلى خسته‏کننده بود و از حافظ هم چیز زیادى دستگیرم نمى‏شد، ولى خوشحال بودم که مى‏توانستم یک غزل را از اول تا آخر بخوانم و هى براى خودم مى‏خواندم و هى مى‏خواندم و سعى مى‏کردم از بر کنم. دوست داشتم که با این کتاب‏ها کشتى بگیرم. پیدا کردن معنى یک لغت و سر درآوردن از معنى یک بیت براى من کشف خیلى بزرگى بود و قسمت‏هایى را که مى‏توانستم بخوانم و معنى‏شان را بفهمم علامت مى‏زدم که دوباره بخوانم و دوباره بخوانم و هیچ‏وقت از دوباره خواندنشان خسته نمى‏شدم. بعدها که از خانه پدرى آمدم بیرون و کشف کردم که کتاب‏هاى شعر دیگرى هم به‏جز این سه‏تا کتاب هست، دلم مى‏خواست هرچه دیوان شعر بود بخوانم و هنوز هم که هنوز است هیچ تفریح دیگرى را به اندازه شعر خواندن دوست ندارم و فکر مى‏کنم فقط یک نفر ایرانى و یک نفر که با زبان فارسى سر و کار دارد و انس و الفت دارد مى‏تواند از چنین موهبت بزرگى برخوردار باشد و هیچ سعادتى به نظر من بالاتر از این نیست که ایرانى باشى و فارسى هم بلد باشى و جاى کم و بیش دنجى هم و آرامش و آسایش خاطرى هم فراهم باشد و لم بدهى توى مبلى و دیوان عطار یا یکى از مثنوى‏هاى عطار یا حدیقه سنایى یا مثنوى مولانا یا دیوان حافظ دم دستت باشد و از صبح تا شب فقط شعر بخوانى و شعر بخوانى و هیچ کار دیگرى نکنى. هیچ لذتى بالاتر از این براى من قابل تصور نیست. هر کسى تصورى از بهشت براى خودش دارد و تصور من از بهشت همین بود که گفتم. این از شعر. اما نثر. من از وقتى که شروع کردم به نوشتن، معلوم است که افتادم به کتاب خواندن. اول از ترجمه‏ها شروع کردم. اما ترجمه‏ها بیشتر وقتها کسلم مى‏کرد. بعضى کتاب‏ها را که خیال مى‏کردم باید حتماً تا آخر بخوانم به‏زور مى‏خواندم و بعضى‏ها را هم نیمه‏کاره رها مى‏کردم. بعدش رفتم سراغ انگلیسى. بعضى متن‏ها خواندنشان خیلى سخت بود و خیلى به‏زحمت مى‏خواندم، اما به هر حال از خواندن ترجمه‏هاى غلط غلوط و آبکى خیلى بهتر بود و این کلنجار رفتن‏ها خیلى چیزها به من یاد مى‏داد. بعدش دوباره خواستم فارسى بخوانم و این بار به جاى این که بروم سراغ ترجمه‏ها، رفتم به سراغ متون فارسى و آن چیزى که معروف است به ادبیات کهن. در کمال تعجب دیدم توى این متونى که پیدا مى‏کنم هرچه متون کهن‏ترى پیدا مى‏کنم راحت‏تر مى‏توانم بخوانم و راحت‏تر مى‏توانم ارتباط برقرار کنم. هرچه دستم مى‏آمد مى‏خواندم. تا توى مدرسه بودیم، همه متونى که به ما درس مى‏دادند نثرهای فنی  قلمبه‏سلمبه و مشکل بود و یا متون اخلاقى پر از پند و اندرز حکیمانه که اصلاً مثل این که به این قصد انتخاب کرده بودند تا همه بچه‏ها را از هرچه ادبیات کهن و کلاسیک بود بیزار کنند. من کم‏کم به این واقعیت دلپذیر پى بردم که هر چه متن منثور فارسى از اول اول داریم، یعنى از نیمه‏هاى قرن چهارم هجرى، تا قبل از این که برسیم به نثرهاى پیچیده و متکلّف اواسط قرن ششم، قابل خواندن است و خواندنشان براى کسى که با زبان فارسى کار مى‏کند از نان شب واجب‏تر است و نثر فارسى توى این دوره در اوج اعتلا و قدرت خودش به سر مى‏برد و اگر زبان فارسى بخواهد خودش را از بحرانى که در حال حاضر و در دوره معاصر گرفتارش شده است نجات بدهد، بحرانى که آثارش را در ترجمه‏هاى سرسرى و نثرنویسى‏هاى شلخته و در روزنامه‏ها و رادیو و تلویزیون مى‏بینیم، باید به این پیشینه تکیه بدهد و هر کارى که با این زبان بخواهیم صورت بدهیم، این پیشینه را باید بشناسیم و دستاوردهاى این دوره طلایى را باید به کار ببندیم. اما شناختن این پیشینه و انس و الفت گرفتن با ادبیات کلاسیک به این معنى نیست که اداى این زبان را دربیاوریم و بخواهیم مثل ابوالفضل بیهقى یا ابوبکر عتیق نیشابورى بنویسیم. این یک تصوّر ساده‏لوحانه از لزوم شناخت و تکیه دادن به این پیشینه است. این اداست. رمان‏نویس روزگار ما باید با زبان زنده روزگار خودش کار کند، اما فقط با شناخت آن پیشینه و با شناختن قابلیت‏هایى که این زبان دارد مى‏تواند زبان روزگار خودش را از روزمرگى نجات بدهد و به یک زبان زنده و کارساز و مؤثر تبدیل کند. این پیشینه باید توى خونش باشد. وگرنه هر اداى دینى نسبت به این پیشینه از حد ادا فراتر نمى‏رود و نتایج خنده‏دارى به بار مى‏آورد. شما با چیزى به اسم زبان فارسى دارید کار مى‏کنید و این زبان در هزار سال پیش و هشتصد سال پیش به برکت استادانى که با آن کار مى‏کردند در اوج اعتلا و سرزندگى به سر مى‏برده است و حالا شما که دارید با این زبان کار مى‏کنید باید با مستفیض شدن از دستاوردهاى آن استادان، کشف کنید که این زبان چه قابلیت‏هایى دارد و چه کارها مى‏شود با آن کرد تا آن را از این حالت سستى و خمودگى بیرون کشید. آنها کار خودشان را کرده‏اند و حالا شما هم باید کار خودتان را بکنید.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥