شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این کیمیای هستی ...

«جوانی بدونِ جوانی» محبوبِ مُنتقدانِ اِمریکایی نشد، محبوبِ مُنتقدانِ ایرانی هم نشد. بین دوست‌وآشناها، تا مدّت‌ها، کسی فیلم را ندیده بود و آن‌ها که دیده بودند، یا وسطِ کار قیدش را زده بودند و رفته بودند سراغِ کُمدی‌های مثلاً جاد آپاتو و به‌قولِ خودشان تا تجدیدِ قوا کنند و اعصاب‌شان به آرامش برسد. به کسی اصرار نکردم که فیلم را ببیند، ولی هرکی پرسید چی دیده‌ای این چندوقت، گفتم «جوانی بدونِ جوانی». و راستش، وقتی هم می‌خواستم آن یادداشتِ «زندگی دوگانه‌ی دومینیک» را توی «شهروندِ امروز» بنویسم، شک داشت که اصلاً کسی می‌خوانَدَش یا نه. این فیلمی نبود که در موردش تردید داشته باشم. دوستش داشتم (و دارم) و مطئمن بودم (و هستم) که فیلم خوبی‌ست، بی‌خیالِ این‌که مُنتقدانِ دوزاری‌نویس اِمریکایی دست توی کیسه‌ی جادویی‌شان نکرده‌اند و ستاره‌های بی‌شمارشان را نثارش نکرده‌اند و احیاناً انگشتِ شست‌شان را بالا نگرفته‌اند به‌نشانه‌ی خوب‌بودنش!

خُب، دلیل هم داشت این محبوب‌نشدنِ فیلم توی اِمریکا. اوّلی‌ش این‌که همه چشم‌به‌راهِ «کاپولا»ی «پدرخوانده» بودند، ولی «جوانی بدونِ جوانی» فیلمِ «کاپولا»ی «مُکالمه» است؛ از آن جنس است، آن نوع نگاه به سینما. دوّمی‌ش این‌که مُنتقدانِ اِمریکایی زیادی سهل‌پسند شده‌اند (منتقد که می‌گویم، درواقع، منظورم ریویونویس‌هایی‌ست که هفته‌ای هفت‌‌هشت‌تا فیلم می‌بینند برای ستاره‌دادن) و فیلمی اگر کمی «سخت» بود، اگر نیاز داشت به فکرکردن، قیدش را می‌زنند و بعد هم توصیه می‌کنند به دیگران که نبینید و بروید (مثلاً) فلان فیلم را ببینید که دست‌کم خنده‌دار است! من این سهل‌پسندی و ساده‌بینی را دوست ندارم. مدّت‌هاست که دوست ندارم و هر منتقدی هم که زیادی سهل‌پسند شود و به هر فیلم معمولی بی‌ربطی به صرفِ خوش‌آمدنش بگوید شاهکار، بدبین می‌شوم. (دور و برِ خودمان، روزنامه مجلّه‌های خودمان هم پُر شده از مُنتقدانِ کاسب‌کار و نان‌به‌نرخ‌روزخور و تومنی‌نگاری که حتّا ندیده درباره‌ی فیلم‌ها می‌نویسند و به خیال‌شان مرکزِ دنیا شده‌اند و به خودشان می‌گویند مردمی‌ترین منتقدِ دنیا و همه‌ی آرزوی‌شان این است که بشوند راجر ایبرت. خدا عاقبت‌شان را به‌خیر کند!)

تا حالا سه‌بار درباره‌ی این فیلم نوشته‌ام؛ اوّلی‌ش توی «شهروندِ امروز» چاپ شد، دوّمی‌ش (یک‌سال بعد؟) توی «کافه‌سینما»ی پنج‌شنبه‌های «اعتمادِ ملّی» و سوّمی‌ش (که کمی کامل‌تر است از اوّلی) قرار است توی شماره‌ی آینده‌ی «دنیای تصویر» و توی این یادداشت‌های «هُنر سیر و سفر در سینما» چاپ شود. پس دیگر چی می‌مانَد برای گفتن؟ یک حرف را که نمی‌شود هزاربار گفت و تازه همین‌جور که دارم نَم‌نَمَک روی ترجمه‌ی رمانِ «میرچا الیاده» کار می‌کنم، به فکر یادداشتی هستم که برود انتهای کتاب و خواننده اگر خواست می‌خوانَدّش و اگر نخواست کتاب را می‌بندد و به رمان فکر می‌کند. امّا این «هم‌فیلم‌بینی»‌ها وسوسه‌کننده است، خواندنِ نوشته‌ی دیگران درباره‌ی فیلمی که دوستش می‌داری، وسوسه‌کننده است؛ بخصوص که ممکن است بعضی‌ها، به‌هردلیلی، دوستش نداشته باشند. آن نوشته‌ی اوّل را که نمی‌شد این‌جا منتشر کرد؛ بس‌که مُفصّل و طولانی‌ست. ولی یادداشتِ دوّمی به‌دردِ این «هم‌فیلم‌بینی»‌ها می‌خورَد به‌نظرم. دوباره می‌خوانمش و جای بعضی کلمه‌ها را عوض می‌کنم، جمله‌ها را کمی تا قسمتی تغییر می‌دهم و از فرمانِ «سِر هرمس» هم تبعیّت کرده‌ام با این کار. خُب، ببخشید این پَُرچانگی را. شرمنده واقعاً که سرتان درد آمد.

***

«فرانسیس فورد کاپولا» در مقدمّه‌ای روی چاپِ تازه‌ای از داستانِ «میرچا اِلیاده» (انتشاراتِ دانشگاهِ شیکاگو، 2007) نوشته که «جوانی بدونِ جوانی»، این رمانِ نه‌چندان طولانی، داستانِ عاشقانه‌ای‌ست که در هاله‌ای از رمز و راز پیچیده شده و جهتِ اطّلاعِ آن‌ها که می‌گویند داستانِ «اِلیاده» پیچیده و ای‌بسا گیج‌کننده است، توضیح داده که توجّه به سه درون‌مایه‌ی اساسیِ داستانِ این فیلسوف/ اسطوره‌شناس/ دین‌پژوهِ رومانیایی و برقراری نسبتی بین آن‌ها و کشفِ نقطه‌ی تعادل‌شان، برای فهمیدن، یا سردرآوردن و ای‌بسا گیج‌نشدن، کفایت می‌کند؛ اوّل: زمان، دوّم: هوشیاری و آگاهی و سوّم: رؤیا.

علاوه بر این، «کاپولا» در همان مقدّمه (که پُشتِ جلدش مُزیّن است به عکس‌هایی از فیلم) نوشته که این داستان برایش در حُکمِ یک‌جور بازگشت به بلندپروازی‌ها و جاه‌طلبی‌هایی‌ست که همیشه در کارش به‌عنوانِ یک «مُحصّلِ سینما» داشته ‌است؛ آدمی که دوست دارد «تجربه» کند و «ناممکن‌ها» را تا جایی‌که می‌شود «ممکن» کند. پس به سینما درآوردنِ داستانی که انسان را به‌مثابه‌ی «رمز» می‌بیند (چیزی در مایه‌های آن کتابی که «اِلیاده» همیشه می‌گفت آرزوی نوشتنش را دارد) و باورش این است که بارورشدنِ روح و ذهن تنها به‌مددِ «تخیّل» (ذهن) ممکن است و از این راه است که ساحَتی نو از «وجود» (هستی؟) را کشف می‌کند، اگر نامُمکن (محال) نباشد، دست‌کم در زُمره‌ی کارهای دشوار و به‌ظاهر دست‌نیافتنی‌ست. با این‌همه، «کاپولا» در «جوانی بدونِ جوانی»‌اش (که به‌نظرم گوهرِ کم‌یابی‌ست در سینمای این سال‌ها) آن «کیمیای هستی» را که «میرچا اِلیاده» در رُمانش چند روزی نصیبِ «دومینیک ماتئی» کرد، به‌شایستگی پیشِ چشمِ تماشاگرانش گذاشته است.

«اِکسیرِ جاودانگی»، اگر قدیم‌ترین (یا مُهم‌ترین) آرزوی بشر نباشد، دست‌کم یکی از بسیار آرزوها و خواسته‌های اوست؛ کشفِ راهی (یا وسیله‌ای) برای «زنده‌ماندن» و تن به مرگ نسپردن و جاودانه‌شدن. و «دومینیکِ» پیر، پیش از آن‌که در میانه‌ی یک‌روزِ بارانیِ بُخارست فرصتی برای گشودنِ چترش پیدا کند و خود را از باران رها کند، اسیرِ صاعقه‌ای می‌شود که از آسمان بر سرش فرود می‌آید. پیرمرد، قاعدتاً، در آستانه‌ی مرگ است؛ چُنان جزغاله شده که چیزی از او نمانده، امّا نفس می‌کشد و طبیبانِ حاذق به پرستاری‌اش می‌کوشند (تنهاییِ دمِ مرگش را پُر می‌کنند) تا این‌که، در کمالِ حیرت‌شان، و خلافِ آن‌چه از «علم» آموخته‌اند، پیرمردِ هفتادساله بهبود می‌یابد و دندان‌های ریخته‌اش ازنو درمی‌آیند. زندگی ازنو.

«دومینیک ماتئیِ» پیر در بسترِ بیماری‌ست که «لورا»ی محبوبش و حرف‌ِ سال‌های دورِ او را به‌یاد می‌آورد؛ «خیال می‌‌کنم که تو مالِ من نیستی، این‌جا هم با من ننشسته‌ای، مالِ زمانِ دیگری هستی و در محدوده‌ی فکر من جایی نداری.» و اکنون که به‌واسطه‌ی آن صاعقه «دومینیک»، سی‌سالی، دست‌کم، جوان‌تر می‌شود و «باززادن» (تولّدِ دوباره)‌اش پیشِ چشمانِ حیرانِ طبیبان (و ما تماشاگران) رُخ می‌دهد، سر درآوردن از حرفِ محبوبِ سال‌های دور، لابُد، کارِ دشواری نیست. (اِلیاده در کتاب‌هایش بارها از «تولّدِ دوباره» نوشته است.) «دومینیک» جوان می‌شود؛ هرچند میل به «جوانی» ندارد و حرکات و سَکناتش بیش‌تر به «پیران» و «میان‌سالانِ» گوشه‌گیر شبیه است و از این‌جاست که نامِ داستان (فیلم) معنا پیدا می‌کند. و به‌واسطه‌ی توجّه به همین «سن‌ّ‌وسال» (زمان) است که «دومینیک» هوسِ جوانی به سرش نمی‌زند و از یاد نمی‌برد که پیرمردی‌ست در ایستگاهِ آخرِ زندگی. مرگ در چند قدمی‌ست. این است که قیدِ همه‌چی را می‌زند و به نقطه‌ی شروع برمی‌گردد؛ هرچند می‌داند که نقطه‌ی شروع، این‌بار، نقطه‌ی پایان است. (دو اشاره‌ی دیگر به زمان؟) طبیبی که به‌معالجه‌ی «ورونیکا بیلرِ» محبوبش آمده است، می‌گوید دلیلی برای نگرانی نیست؛ هر زنی که از چهل‌سالگی می‌گذرد، مُستعدِ همچه بیماری‌ای هست، امّا نکته این است که «ورونیکا»ی محبوب بیست‌وپنج‌سال بیش‌تر ندارد و ظاهراً هم‌نشینی با «دومینیکِ» پیر است که دارد او را روزبه‌روز پیرتر می‌کند.

پیش از آن‌که «دومینیک ماتئی» در عُنفوانِ «جوانیِ» ناخواسته‌اش، همچون پیرمردی خسته چشم از جهان فرو بندد و این‌بار به نقطه‌ی پایانی که همه‌ی عمر منتظرش بوده برسد، به «بُخارست» برمی‌گردد و درِ همان کافه‌ای را می‌گشاید که وعده‌گاهِ دوستانِ قدیمی‌ست. جوان‌شدنِ «دومینیک» به‌چشمِ آن‌ها باورنکردنی‌ست او چاره‌ای ندارد جُز گفتنِ داستان «پادشاه و پروانه»؛ پادشاهی که خواب می‌دید پروانه است و البته پروانه‌ای که خواب می‌دید پادشاه است. نکته‌ی اساسی «جوانی بدونِ جوانی»، شاید، همین باشد؛ این‌که چیزی به‌نام «واقعیت» وجود ندارد و همیشه یک «خیال»، یک «گمان»، یک «وَهم»، بر «واقعیت» می‌چربد و چی قشنگ‌تر و رؤیایی‌تر از این؟

و البته، وقتی کارِ «دومینیکِ» پیرِ پیر، روی برف‌های تازه‌باریده، به‌پایان می‌رسد و دندان‌هایش برای دوّمین‌بار می‌ریزند، نمی‌شود مطئمن بود که این‌بار هم تولّدِ دوباره‌ای در کار است یا نه؛ در ابتدای فیلم او از برف‌ها و سرمای جان‌کاه جان به‌در می‌بُرد و البته با خودش فکر می‌کرد که مرگش نزدیک است. اشتباه هم نمی‌کرد؛ اگر زمان را به‌شکلِ حقیقی‌اش در نظر نگیریم و خاطره‌ی «لورا»ی محبوبِ «دومینیک» را به‌یاد بیاوریم که می‌گفت «منطقی وجود دارد که از حقیقی و غیرحقیقی می‌گوید؛ از حقیقی و غیرحقیقی در یک‌زمان.» آن‌وقت باورِ این‌که او در ابتدای این داستان نزدیک‌بودنِ مرگش را، ایستاده در آستانه‌ی مرگ را، پیش‌بینی کرده، چندان دشوار به‌نظر نمی‌رسد.

مُردن یا نمُردن؟ مسأله این نیست؛ وسوسه این است...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸


خیال می‌‌کنم که تو مالِ من نیستی...

 

... حالم خوب است؛ خوبم، و بهتر از خوب [خدا را هزارمرتبه شُکر!]، خوشم که دارم «جوانی بدونِ جوانی» [چاپِ انتشاراتِ دانشگاهِ شیکاگو] را ورق می‌زنم، که دارم رُمانِ «میرچا اِلیاده»‌یِ حکیم را ورق می‌زنم که، ظاهراً، «کتابِ زندگی»‌ست. مقدّمه‌ی به‌نسبت کوتاهش را «فرانسیس فورد کاپولا»یِ کبیر نوشته که از همین چند سطرِ اوّلش پیداست «اِلیاده» و دنیایِ غریب و پیچیده‌اش را خوب می‌شناسد و خوب از آب درآمدنِ فیلمش، همین‌طور بی‌دلیل نبوده و چه‌‌‌خوب که این بهترین کتابِ این روزهایم را، این «کتابِ زندگی» را، این بهترین هدیه‌یِ این ماه‌ها را، بهترین دوستِ همه‌یِ زندگی‌ام برایم آورده است و چه‌خوب که صفحه‌ی اوّلِ این بهترین کتابِ این روزهایم، به خطِ خوشِ خودش چند کلمه‌ای نوشته است که خوش‌‌ترین و بهترین کلماتِ این روزهایِ من است.

 

... دارم «جوانی بدونِ جوانی» را ورق می‌زنم و یادِ فیلمِ «کاپولا» هستم؛ یادِ این فیلمی که خوش‌ترین خاطره‌یِ ماه‌هایِ قبلِ من بود و یادِ همه‌یِ آن‌چیزهایی می‌افتم که تویِ هیچ فیلمِ دیگری ندیده‌ام و یادِ این می‌افتم که کم پیش می‌آید فیلمی، این‌قدر بی‌واسطه با مرگ برخورد کند و توازنِ مرگ و زندگی را، توازنِ زیستن و مُردن را، به ضربِ سرانگشتی، دست‌خوشِ تغییر کند. و کم پیش می‌آید که «مرگ» در فیلمی همان «فراغت نهایی» باشد که اسطوره‌شناسان می‌گویند...

 

... در ابتدای «جوانی بدونِ جوانی»‌ست که «دومینیک ماتئیِ» پیر، می‌گوید «گاهی با خودم فکر می‌کنم که ممکن است چه‌قدر به آخرِ عمرم مانده باشد.» و ادامه می‌دهد که بالأخره «تنهای تنها می‌میرم.» و چه‌کسی «تنهایِ تنها» نمی‌میرد؟ امّا فرودِ صاعقه‌ای، حتّا، «دومینیک ماتئیِ» پیرِ هفتادساله را از پا درنمی‌آورد و با به‌یادآوردنِ گذشته‌اش، با به‌یادآوردنِ خاطره‌اش، با به‌یادآوردنِ «لورا»یِ محبوبش، زنده می‌ماند و می‌شود جوانی که جوان نیست. چهل‌ساله می‌شود، امّا مثلِ مردی هفتادساله دنیادیده است. «لورا»ی محبوبش زمانی به او گفته بود «پیروزی» و «ناکامی» را نمی‌شود با هم جمع کرد و به منطق دوگانه‌یِ «دومینیک» ایراد گرفته بود. امّا جمله‌ی اساسی «لورا» در آن خاطره این است که «منطقی هم هست که از حقیقی و غیرحقیقی می‌گوید؛ از حقیقی و غیرحقیقی در یک‌زمان.» و مثلِ روز روشن است که برای «دومینیک»، معنای چُنین چیزی روشن است و سال‌ها باید بگذرد تا در هفتادسالگی، دندان‌هایش بریزند و دندان‌های تازه‌ای درآورد تا بفهمد «لورا» از گفتنِ این حرف‌ها که «خیال می‌‌کنم که تو مالِ من نیستی، این‌جا هم با من ننشسته‌ای، مالِ زمانِ دیگری هستی و در محدوده‌یِ فکر من جایی نداری.» چه منظوری داشته است. و البته که معنای «حقیقی و غیرحقیقی در یک‌زمان» وقتی برایِ ما روشن می‌شود که «دومینیک» پیش از آن‌که به‌سویِ آینه برگردد، در آینه «هست» و این خودِ «غیرحقیقیِ» اوست که هویّتی تازه را طلب می‌کند و با این‌که حرکات این خودِ «غیرحقیقی» با خودِ «حقیقی»‌اش یکی نیست، از دیدنش حیرت نمی‌کند.

 

... این تولّدِ دوباره، این برخاستن از خاکسترِ «دومینیک»، قدرتِ ویژه‌ای را به او بخشیده است و همان‌طور که خودِ «غیرحقیقی‌»اش می‌گوید او در خواب چیزهایی را می‌بیند و می‌فهمد که در واقعیت وجود دارند. و مهم‌تر از همه، اطلاعاتِ عجیبی دارد درباره‌ی بشریّت و آینده‌یِ آدم‌هایی که روی زمین سرگرم فرصت‌طلبی هستند. و برای «دومینیک ماتئی»، چیزی سخت‌تر از این نیست که «عادّی» رفتار کند، وقتی هر کتابی را که دست می‌گیرد، اگر بخواهد، از محتوایش باخبر می‌شود. یک نگاه کافی‌ست تا همه‌یِ نوشته‌هایش در در ذهنِ او بنشینند. حالا چه فرقی می‌کند که این قدرتِ ویژه، نتیجه‌ی برخوردِ الکتریسیته با آدم است یا نه، و چه فرقی می‌کند که باور کنیم آدم پس از برخورد با الکتریسیته، به‌شکلی جدید ظاهر می‌شود، یا باور نکنیم. اصلاً این‌چیزها اهمیتی ندارند وقتی «دومینیک» در فاصله‌ی «خود»های «حقیقی» و «غیرحقیقی»‌اش دست‌وپا می‌زند و آشکارا می‌گوید که خودِ «غیرحقیقی»‌اش، «شبیه»‌اش، مدام جوابِ سئوال‌هایی را می‌دهد که خودش طرح کرده است و از این جهت، شباهتِ تامّ‌وتمامی دارد به فرشته‌های نگهبان. این است که پرسشِ اساسیِ ذهنِ «دومینیک» می‌شود چُنین چیزی که جهان، اساساً، بر منطقی دوگانه استوار است؛ رابطه‌ی انسان و طبیعت، رابطه‌ی انسان و امر مقدّس، رابطه‌ی عقل و عشق، رابطه‌ی مذکّر و مؤنّث، رابطه‌ی نور و تاریکی و رابطه‌ی مادّه و روح، مصداق همین منطق دوگانه‌ای‌ست که «دومینیک» باورش دارد؛ امّا به‌رغمِ این باور، به وجودِ خارجیِ آن‌ دیگری، به خودِ «غیرحقیقی»‌اش، هیچ «ایمان» ندارد.

 

... دارم به همه‌یِ این چیزهایی که از فیلم یادم مانده فکر می‌کنم و حالا ذوق‌زده‌ام که می‌توانم داستانِ «دومینیک ماتئی» را، آن‌طور که «میرچا اِلیاده»‌یِ حکیم نوشته، بخوانم و حواسم هست که این، یک داستان عادّی و معمولی نیست و اصلاً به نیّتِ دیگری نوشته شده است و از اسطوره‌شناس و دین‌شناسی که همه‌ی عُمرش به اندیشیدن و نوشتن گذشته است، چه توقّع دیگری می‌شود داشت؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧