شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

باقیِ اوقات بی‌دریاییم...

 

 

   در تروویل دریا حضورِ آشکاری دارد، چه شب، چه روز، حتّا اگر آدم نبیندش، خیالِ دریا حضور دارد. در پاریس فقط در روزهایی که باد و توفان بوزد پیوندمان با دریا برقرار می‌شود، باقیِ اوقات بی‌دریاییم.

   در این‌جا غرقه‌ی چشم‌اندازِ واحدی هستیم.

   بر فرازِ هر تپّه، در دوردست، گستره‌ای‌ست عظیم. هرجا که تپّه باشد آسمانِ بر فرازِ تپّه آسمانِ متفاوتی‌ست، گود است انگار، روشن‌تر است، شاید بشود گفت پُرطنین‌تر است، واقعاً همین‌طور است. مرغانِ دریایی هم که بر فرازِ شهر باشند سروصدای‌شان به‌مراتب کم‌تر از وقتی‌ست که بر فرازِ دریا و ساحل در پروازند.

   زندگی در تروویل برایم تحمّل‌پذیرتر است، در پاریس ولی نه. علّتش هم، ناگزیرم که بگویم، بله، علّتش فضاهای رعب‌آور است، معابرِ بی‌دفاع، و بعد هم افرادی که تلفن می‌کنند، به قصدِ این‌که ببینندم، افرادی که از راهِ دور می‌آیند، از آلمان، اغلب از آلمان، بله، زنگ می‌زنند، به دیدنم می‌آیند.

   ــ ببخشید، به‌منظورِ؟

   ــ می‌خواستیم خانمِ دوراس را ببینیم.

   با من و درباره‌ی من می‌خواهند حرف بزنند، طوری که انگار وقتم در اختیارِ آن‌هاست، انگار کارِ من شده باشد بحث‌ و گفت‌وگو درباره‌ی خودم. این‌ها، این آدم‌ها، شمایید، شمایی که موردِ علاقه‌ام هم هستید، و برای شماست که می‌نویسم.

   نگرانی را هم شما برایم درست می‌کنید، شمایید که هولِ به جانم می‌اندازید، آن‌قدر که گاهی گمان می‌رود از بدخواهانید.

 

   مارگریت دوراس، از مقاله‌ی برج‌های محلّه‌ی پوآسی، در کتابِ حیاتِ مجسّم، ترجمه‌ی قاسم روبین، انتشاراتِ نیلوفر، زمستانِ ۱۳۸۱      
  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱

یخ‌زدگی روندی برای خود دارد، آب در درجه‌ی صفر یخ می‌زند

 

 

... شیداییِ لُل. و. اشتاین کتابی‌ست متفاوت از بقیه‌ی کتاب‌ها، کتابی‌ست یگانه. کاری که این کتاب می‌کند تفکیکِ بینِ خوانندگان است: آن‌هایی که خواننده ـ مؤلّف به حساب می‌آیند و خواهانِ شوریده‌عقلیِ لُل هستند، و دیگرانی که صرفاً خواننده‌اند.

به نظرِ خودم بینِ آن‌چه گفته و بازگفته‌ام و آن‌چه نگفته‌ام تفاوت هست؛ از جمله‌ درباره‌ی کتابِ شیدایی: در جریانِ مجلسِ مهمانی در اس.تالا، لُل. و. اشتاین حواسش چنان به شوهر و به آن زنِ سیاه‌جامه است که محنت را از یاد می‌بَرَد. محنت و اندوهش از این نیست که موجودِ فراموش‌شده و خیانت‌دیده‌ای‌ست، موجبِ اندوهش نابود شدن از ملال است و دیوانه‌شدن. به عبارتی می‌شود گفت حالا دیگر می‌داند که همسرش با زنِ دیگری حشرونشر دارد، امّا رضا می‌دهد که شوهر علیه‌اش دست به چنین عملی بزند، عقلش را به همین علّت از دست می‌دهد؛ فراموشی یعنی همین. مقوله‌ی یخ‌زدگی روندی برای خود دارد، آب در درجه‌ی صفر یخ می‌زند. گاهی البته در فصلِ سرما جریانِ هوا سکون و کُندی می‌گیرد، آب فراموش می‌کند که یخ بزند. شاید پنج درجه زیرِ صفر که بیاید آن‌وقت یخ می‌زند.

امّا نکته‌ی نگفته‌ام این است که تمامِ زن‌های توی کتاب‌هایم، در هر سنّی که باشند، وجودشان سرشته از گِلِ لُل است، و به عبارتی خود از یاد بُردگانند...

 

مارگریت دوراس، توده‌ی سیاه، در کتابِ حیاتِ مجسّم،

ترجمه‌ی قاسم روبین، زمستانِ ۱۳۸۱ 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱