شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک تکّه از کاغذپرّان‌باز

من و حسن زمانی‌که کودکانی بیش نبودیم، روی درخت‌های خانه‌ی پدرم بالا می‌شدیم و با انعکاس‌دادن اشعه‌ی خورشید توسط آیینه‌های کوچک، به همسایه‌های‌مان اذیت می‌رسانیدیم. ما درست در مقابل هم، روی یکی از شاخه‌های تنومند و بلند می‌نشستیم، پاهای برهنه‌ای‌مان را می‌شوراندیم و درحالی‌که از جیب‌های مملو از توت‌خُشک و چارمغز، کَپه می‌زدیم، آیینه را از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر می‌چرخانیدیم و درعین‌حال همدیگر را با دانه‌های توت نشانه می‌بستیم و بی‌خیال می‌خندیدیم. من تا‌هم‌اکنون حسن را برروی یکی از شاخه‌های درخت می‌دیدم، جایی‌که اشعه‌ی خورشید از لابه‌لای برگ‌های درخت، روی مدوّرش را که بی‌شباهت به یک گدی چینی ساخته‌شده از چوب نبود، نشانه گرفته است. بینی چسپیده و چشم‌های باریکش که شباهت به برگ درخت بانس دارد، چشم‌هایی که با تفاوت حالات روشنی، گاهی طلایی، گاه سبز و حتّا گاهی نیز آسمانی، به‌نظر می‌آمدند. من تاهم‌اکنون گوش‌های نازک و کوچکش را با زنخ گوشتالود که شبیه به یک شیئ اضافی بود به‌یاد می‌آرم. و تَرَک میان لبش را که درست در قسمت چپ میانه‌ی لب واقع شده بود و گویی  توسط یکی از آله‌های گدی چینی‌ساز تَرَک برداشته و یا همان‌گونه غیرمحتاطانه رشد نموده بود، به‌یاد می‌آورم.

بعضی اوقات، زمانی‌که در بالای درخت نشسته می‌بودیم، حسن را تشویق می‌کردم تا با غولکش سگ یک چشم همسایه را نشانه بزند. حسن هیچ‌گاهی این‌را نمی‌خواست، اما هرازگاهی من ازش می‌خواستم این‌کار را بکند و اصرار می‌کردم، حرفم را به زمین نمی‌‌انداخت. حسن هیچ‌گاهی حرفم را به زمین نینداخته بود. وی مهارت قابل وصفی در نشانه‌زدن با غولک داشت. علی، پدرِ حسن، معمولاً ما را گیر می‌آورد و بالای ما قهر می‌شد. چه‌کسی می‌توانست به‌اندازه‌ی لطافت قهر علی، قهر داشته باشد؟ وی ما را وادار می‌ساخت تا از درخت پایین شویم و بعد پاره‌های آیینه را از دست ما می‌گرفت و آن‌چه را که مادرش برایش گفته بود برای ما تکرار می‌کرد که «شیطان آیینه‌ها را می‌شورانَد و با این کار عقیدت مسلمانان را خدشه‌دار می‌سازد و بعد با خودش می‌خندد.» این‌را همیشه می‌گفت و طَبَقِ قهرش را بیش‌تر بالای پسرش خالی می‌کرد...

 

 کاغذپرّان‌باز [بادبادک‌باز]، نوشته‌ی خالد حسینی، به فارسیِ دریِ ضیاء افضلی

 

بعدِ تحریر: این ترجمه را (که البته همه‌ی کتاب هم نبود) خیلی‌وقت پیش، توی سایتی پیدا کردم که الان نشانی‌اش را یادم نیست. آن‌ها که ترجمه‌های فارسی رمانِ «بادبادک‌باز» را خوانده‌اند، حالا می‌توانند این تکّه از ابتدای فصل دوّم را  (که به فارسی دری‌ست) با آن ترجمه‌ها هم مقایسه کنند. به‌هرحال، همه‌ی حقوق، قاعدتاً، محفوظ است برای مترجم محترمش.


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸


کابُل؛ شهرِ بی‌دفاع...

 

... همه‌چی را تویِ این روزهایِ تعطیلِ آخرِهفته رها کردم و نه فیلم دیدم و نه اینترنت‌بازی کردم تا «هزار خورشیدِ تابان» را بخوانم؛ دومّین رُمانِ «خالد حُسینی» را که تازه به فارسی ترجمه شده و درست مثلِ رُمانِ قبلی‌اش، «بادبادک‌باز»، خواندنی‌ست و با این‌که شخصاً ارادتِ زیادی به «بادبادک‌باز» دارم، خیال می‌کنم این رُمانِ تازه‌اش، حرفه‌ای‌تر و پُخته‌تر از آن‌یکی‌ست، هرچند داستانش، در نگاهِ اوّل، جذّابیتِ «بادبادک‌باز» را ندارد و دلیلش، احتمالاً، این‌ است که «هزار خورشیدِ تابان»، اساساً، درباره‌یِ زن‌هایِ افغان است، درباره‌یِ آدم‌هایِ بخت‌برگشته‌ای که سال‌هایِ سال آبِ خوش از گلویشان پایین نرفت. روزی و روزگاری سرگرمِ زندگی‌شان بودند که سروکلّه‌یِ کمونیست‌ها و ارتشِ شوروی پیدا شد و بعد از رفتنِ آن‌ها بینِ مُجاهدانِ افغان اختلاف افتاد و بعد هم که طالبان از راه رسیدند و ویرانی به بار آوردند...

 

«هزار خورشیدِ تابان»، گُمانم، دقیقاً همان‌چیزی‌ست که باید باشد؛ همان‌چیزی که از یک نویسنده‌ی انگلیسی‌زبانِ ساکنِ ایالاتِ مُتحد توقع داریم: جذّاب و خواندنی. «خالد حُسینی» در رُمانِ اوّلش، نخستین قدمِ بلند را در تصویرکردنِ موقعیتِ افغان‌ها برداشته بود. آدم‌های بی‌گناهی که یک‌شب خوابیدند و صُبح که از خواب پاشدند، دیدند که همه‌چی به‌هم‌ریخته و تا آمدند به خودشان بیایند، طوفانی دیگر از راه رسید و این طوفان هنوز نخوابیده بود که طوفانی سنگین‌تر و هولناک‌تر از راه رسید. این‌را هم باید همین‌جا اضافه کرد که جنس و روشِ داستان‌هایِ «خالد حُسینی»، با داستان‌هایِ افغان تفاوت دارد؛ دست‌کم با داستان‌هایی که من خوانده‌ام و برایِ همین است که فکر نمی‌کنم نشاندنِ نامِ «خالد حُسینی» کنارِ «عتیق رحیمی» و «آصف سُلطان‌زاده» (مثلاً) درست باشد. مُقایسه‌یِ درستی نیست اصلاً، چون آن‌ها داستان‌هایشان را به فارسی می‌نویسند و «خالد حُسینی» نویسنده‌ای انگلیسی‌ست. شاید اگر باقیِ داستان‌‌نویس‌هایِ افغان هم کارهایشان را به انگلیسی می‌نوشتند، موفقیتی بیش از «خالد حُسینی» نصیب‌شان می‌شد...

 

امّا، در مُواجهه با همین دو رُمانِ «خالد حُسینی» هم مثلِ روز روشن است که با نویسنده‌ای «آموزش‌دیده» طرف هستیم، نویسنده‌ای که داستان‌گویی بخشی از وجود اوست و، البته، این بخشِ اعظمِ وجود را در کلاس‌هایِ داستان‌نویسی پرورش داده است. شیوه‌یِ داستان‌گویی «خالد حُسینی»، در هر دو رُمانش، عملاً همان‌چیزهایی‌ست که در کلاس‌های «نویسندگی خلاق» آموزش می‌دهند. اوّل، راز و رمزهایی را که در وجودِ هر نویسنده‌ای هست کشف می‌کنند و در وهله‌یِ بعد، این خودِ نویسنده است که باید به آن رمز و رازها آگاه باشد تا قدم‌های بعدی را درست بردارد. همین است که یک‌عدّه می‌گویند شیوه‌یِ داستان‌گوییِ او، آمریکایی‌ست و منظورشان همان شیوه‌ای‌ست که در فیلم‌هایِ آمریکایی، و به‌خصوص فیلم‌هایِ جریانِ اصلی [هالیوودی] می‌بینیم. و چه ایرادی دارد؟

 

«بادبادک‌باز»، به‌گُمانم، هنوز هم رُمانِ حیرت‌انگیزی‌ست؛ داستانی درباره‌یِ‌ مصائبِ زندگی و، البته، درباره‌ی‌ موجودی به نامِ انسان که گاهی نامش را از یاد می‌بَرَد و دست به کارهایی می‌زند که سال‌های سال مایه‌یِ‌ عذابش می‌شوند. بعضی از هولناک‌ترین صحنه‌های داستانی که تا حالا بِهِشان برخورده‌ام، در این رُمان بوده است و، البته، «هزار خورشیدِ تابان» هم از این صحنه‌هایِ هولناک کم ندارد. بی‌آن‌که بخواهم صحنه را توضیح بدهم، اشاره می‌کنم به انتقامی که «مریم» از شوهرش «رشید» می‌گیرد و همه‌یِ سال‌هایِ رفته و همه‌یِ سختی‌ها و ناملایمت‌هایِ زندگی، پیشِ چشم‌هایش می‌آیند و کاری می‌کنند که قیدِ همه‌چی را بزند و دست به کاری بزند که حتّا خوابش را هم نمی‌دیده است.

 

«هزار خورشیدِ تابان» هم درست مثلِ رُمانِ قبلیِ «خالد حُسینی»، سرشار از داستان‌هایِ فرعی و شخصیت‌هایِ درجه‌دویی‌ست که هرچند نقشی کلیدی ندارند، امّا، بودن‌شان کاملاً ضروری‌ست. این‌بار، با رُمانی طرف هستیم که زندگیِ دو زن از دو نسلِ مُتفاوت را به ما نشان می‌دهد. یکی «حرامی»ست و یکی «حرامیِ» دیگری را به دنیا اضافه می‌کند. شیوه‌یِ داستان‌گوییِ «خالد حُسینی» در این دوّمین رُمانش، اصلاً، پیچیده نیست؛ بخشِ اوّلِ داستانش را به اوّلین زن، یعنی «مریم» اختصاص می‌دهد و در بخشِ دوم به «لیلا» می‌پردازد و از بخشِ سوم، یک‌فصل درمیان، داستان به آن‌ها تعلّق دارد. دارم طفره می‌روم از تعریفِ داستان و توضیحِ داستان، هم‌زمان با طفره‌رفتن، اصلاًٌ، کارِ آسانی نیست. چاره‌ای نیست، خودتان باید بخوانید این رُمان را...

 

این‌را هم داشته باشید که «هزار خورشیدِ تابان» کاملاً در افغانستان می‌گذرد؛ به‌عکسِ «بادبادک‌باز» و شاید یادتان باشد که مُخالفانِ «بادبادک‌باز» رویِ این نُکته بیش از همه تأکید می‌کردند که نویسنده می‌خواسته ایالاتِ مُتحد را مُنجیِ افغانستان مُعرّفی کند. این‌جا، در «هزار خورشیدِ تابان»، هیچ خبری از مُنجی نیست. افغان‌ها، سختی‌هایِ زمانه را تاب می‌آورند و چشم‌به‌راهِ روزهایِ خوش هستند و می‌دانند که این «دعوایِ خانگی» را دیگران نمی‌توانند به آشتی بدل کنند. یعنی موفق شده‌اند؟

 

بَعدالتحریر:  مُشخصّاتِ کتاب، از این قرار است: هزار خورشیدِ تابان، خالد حُسینی، ترجمه‌یِ مهدی غبرائی، نشرِ ثالث، 1386، 5800 تومان

 

بعدِ بَعدالتحریر: چاپِ دوّمِ ترجمه‌یِ مهدی غبرائی از بادبادک‌باز هم مُنتشر شده است: انتشارات نیلوفر، 1386، 4200 تومان

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦