شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک تکّه از خانمِ دَلُوِی

   کلاریسا کاملاً شقّ و رقّ نشست؛ نفس را در سینه حبس کرد.

   گفت «من عاشق شده‌ام،» البته نه خطاب به او، که خطاب به کسی که در تاریکی بر بلندایی جای گرفته است، طوری‌که نمی‌توان او را لمس کرد امّا باید تاجِ گل را روی چمن‌ها در تاریکی گذاشت.

   تکرار کرد «عاشق،» و حالا با لحنی بیش‌وکم خشک به کلاریسا دَلُوِی گفت «عاشق دختری در هندوستان.» تاج گلش را تحویل داده بود. کلاریسا می‌توانست هرجور که می‌خواهد آن‌را ببیند.

   کلاریسا گفت «عاشق!» عجبا که آن هیولا او را در این سنّ و سال با آن پاپیونِ کوچکش به کام کشیده باشد! چشمانش به‌سرعت برق ثبت کرد که گوشتی بر گردن او نمانده است؛ دستانش سرخ‌اند؛ و شش‌ماه از من بزرگ‌تر است! امّا تهِ دلش، به‌هرحال، آن‌را احساس کرد؛ عاشق شده است. این حال را در او می‌دید؛ عاشق شده است.

امّا آن خودپرستیِ سرسخت که همواره لشکریانِ حریف را به خاک می‌اندازد، رودی که می‌گوید به‌پیش، به‌پیش، به‌پیش؛ گرچه اذعان می‌کند که ممکن است هیچ‌گونه هدفی پیش‌ روی‌مان نباشد، و باز به‌پیش، به‌پیش؛ این خودپرستیِ سرسخت رنگ به رخساره‌اش دواند؛ کاری کرد که همان‌طور که آن‌جا با پیراهن بر دامن نشسته بود، و سوزنش را به دست‌ گرفته بود که انتهای نخ سبز را به دنبال داشت، و کمی می‌لرزید، به‌نظر بسیار جوان برسد؛ بسیار گلگون؛ با چشم‌های درخشان. عاشق شده بود! نه عاشقِ او. عاشقِ زنی جوان‌تر البته.

   خانمِ دَلُوِی، ویرجینیا وولف، ترجمه‌ی فرزانه طاهری، انتشاراتِ نیلوفر، چاپِ یکم زمستانِ ١٣٨٨

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸


میان‌پرده‌ی زمستانی...

   ... بعد هم یک‌روزهایی هست که آدم دلش می‌خواهد به کارِ خودش برسد، به زندگیِ خودش، برای خاطرِ خودش توی خیابان راه برود، پُشتِ شیشه‌ی کتاب‌فروشی‌ها بایستد و کتاب‌ها را دید بزند و بینِ کتاب‌ها چشمش به جمالِ «خانم دَلُوِی» روشن شود به ترجمه‌ی خانمِ «فرزانه طاهری» و کتاب را بردارد و برسد به اوّلین جمله‌ی داستان و آن «خانم دَلُوِی گفت که گل را خودش می‌خرد. آخر خیلی لوسی گرفتار بود. قرار بود درها را از پاشنه درآورند، قرار بود کارگران رامپِلمِیِر بیایند. خانم دَلُوِی در دل گفت، عجب صبحی ـ دل‌انگیز از آن صبح‌هایی که در ساحل نصیب کودکان می‌شود.» و همین‌جور که این چند جمله را می‌خوانَد به همه‌ی این سال‌هایی که با «خانم دَلُوِی» گذشته است فکر کند و به آن چاپِ جیبیِ «پنگوئن» با آن جلدِ عجیب‌وغریبش که از همان سا‌ل‌ها کاغذش زردتر از هر کتابِ دیگری بود و به‌مرور زردتر و شکننده‌تر هم شد و بعد هم که سروکلّه‌ی زندگی‌نامه‌ی «ویرجینیا وولف» پیدا شد که «کوئنتین بِل» نوشته بودش وخدا می‌داند وقتی «ساعت‌ها»ی «مایکل کانینگهام» از راه رسید چه عیشی کردیم و آن جمله‌ی «خانم دَلُوِی گفت که گل را خودش می‌خرد.» چه‌قدر احوال‌مان را عوض کرد و تازه هنوز فیلمِ «استیون دالدری» را ندیده بودیم و همه‌ی این‌ها مالِ روزهایی بود که آدم چشم باز می‌کرد به امیدِ دیدنِ دیگری و شنیدنِ صدای دیگری وحالا «خانم دَلُوِی» از راه رسیده و و آن جمله‌ی «خانم دَلُوِی گفت که گل را خودش می‌خرد.» دمِ دست است و آدم خیالش راحت است که «فرزانه طاهری» ترجمه‌اش کرده و همه‌چی خوب و درست است و فقط حیف که این‌روزها دیگر آن‌روزها نیست و از آن‌روزها فقط «خانم دَلُوِی» مانده است و آن تکّه‌ی آخرش که حالا به‌ترجمه‌ی «فرزانه طاهری» باید خواندش: «از خود پرسید، این وحشت چیست؟ این وجد از کجاست؟ این چیست که مرا لبریزِ هیجانی بیرون از اندازه می‌کند؟ گفت، کلاریساست. آخر او آمده بود.» و همین‌جوری‌هاست که یک‌روزهایی آدم دلش می‌خواهد روزش را فقط با «خانم دَلُوِی» بگذراند...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸