شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سه فیلم از فیلم‌های روز سوّم جشنواره

چ [ابراهیم حاتمی‌کیا]


 

واقعیت این است که بعد از دعوت و گزارش یک جشن می‌شد با فیلم‌های ابراهیم حاتمی‌کیا خداحافظی کرد و قید تماشای فیلم‌های بعدی‌اش را زد؛ از بس که هر دو فیلم علاوه بر بی‌حوصلگیِ کارگردان ظاهری ناپخته و سردستی داشتند و علاقه‌ی بی‌حدّ حاتمی‌کیا به این‌که آرمان‌ها را با صدای بلند به گوش تماشاگران برساند در هر دو فیلم آشکارا پیدا بود و معنای همه‌ی این‌ها ظاهراً چیزی جز این نبود که حاتمی‌کیا راه دیگری را انتخاب کرده؛ بی‌اعتنا به این‌‌که نتیجه‌ی کار دیدنی از آب درمی‌آید یا نه. چ ظاهراً تصمیم دوباره‌ی حاتمی‌کیاست برای بازگشت به روزهایی که فیلم‌هایش هم محبوب تماشاگران بودند و هم محبوب منتقدان؛ آن‌قدر که در روزهای خاکستر سبز مشهور شده که دردانه‌ی منتقدان است و هم منتقدان از نوشتن درباره‌ی فیلم‌هایش لذت می‌برند و هم خودش وقت بسیاری را صرف خواندن نقدها می‌کند تا از آن نوشته‌ها چیزهای تازه‌تری بیاموزد. حاتمی‌کیا در این سال‌ها بارها از این گفته که ترجیح می‌دهد فیلم‌هایش حاتمی‌کیایی باشند؛ یعنی واکنشی به جامعه و اوضاع و احوالی که به چشم کارگردان ملتهب می‌رسند و مهر و امضای خودش را داشته باشند. امّا چ چه‌طور؟ مردِ آرمان‌خواه محبوب حاتمی‌کیا این‌بار حاج‌کاظمِ آژانس شیشه‌ای نیست که تفنگی در دست مردم معترض را به باد انتقاد بگیرد و بگوید همه مدیون عباس هستند ولی مردمی که در زیرزمین پایگاه نیروهای سپاه در پاوه پناه گرفته‌اند درست همان‌طور او را به باد انتقاد می‌گیرند و او تا جایی که ممکن است سکوت می‌کند و اگر چیزی می‌گوید برای آرام کردن‌شان است و زمانی هم که مسیحاوار پیشاپیش مردمانِ زخم‌خورده و ترسیده قدم برمی‌دارد و گاریِ زخمی‌های انفجار هلی‌کوپتر را یک‌تنه به جلو می‌راند در برابر نفرین و اعتراض زنی پیر که او را مسؤل کشته شدنِ فرزند زخمی‌اش می‌داند حرفی نمی‌زند و در این سکوت همه‌چیز را به جان می‌خرد و چند باری هم که دست به اسلحه می‌برد برای دفاع از خود است؛ نه برای حمله و اصلاً عجیب نیست که اصغر وصالی که شور جوانی‌ و روحیه‌ی انقلابی‌اش نسبتی با احتیاط و صلح‌اندیشی چمران ندارد به او می‌گوید که خیال می‌کند این آدمی که پا روی خاک پاوه گذاشته چمران بازرگان است و پایان داستان هم ظاهراً تأکیدی‌ست بر همین گفته؛ چمرانی که هنوز خیال لبنان سرسبز مدیترانه‌ای را در سر می‌پروراند. نتیجه‌ی کار؟ باید دید.

خطّ ویژه [مصطفا کیایی]


رابین هودهای تهران؟ ظاهراً قرار بوده این‌طور باشد. این داستان سه آدم است که فکر می‌کنند برای پول‌دار شدن باید دست به کارهای بزرگ زد و تصمیم می‌گیرند که وام ده میلیارد تومانی یک آقازاده‌ی نورچشمی را روانه‌ی حساب خودشان کنند ولی اشتباه‌ یکی‌شان پای دو نفر دیگر را هم به این داستان باز می‌کند و وقتی همه‌چیز حسابی به‌هم ریخت نقشه‌شان عوض می‌شود و رابین هودوار پول به حساب مردم بی‌چاره واریز می‌کنند و آخرهای کار از روی پل عابر هشت‌صد میلیون تومانی را که به دلار تبدیل کرده‌اند پایین می‌ریزند که به دست مردم برسد. شاید اگر خطّ ویژه کمدی کاملی بود و لحنش گاه و بی‌گاه دچار تغییر نمی‌شد و شخصیت‌هایش گاه و بی‌گاه در نقش مصلح اجتماعی ظاهر نمی‌شدند فیلم مفرّ‌ح‌تر از این‌ می‌شد؛ هرچند همین حالا چند شوخی خوب دارد ولی فیلم‌های کمدی کامل به شوخی‌هایی بیش‌تر از چند تا نیاز دارند. نتیجه‌ی کار؟ حوصله‌ را سر نمی‌بَرَد.

برف [مهدی رحمانی]


حکایت دور و درازِ دروغ و پنهان‌کاری طبقه‌ی متوسّط این‌بار در خانه‌ی قدیمی خانواده‌ای روایت می‌شود که در آستانه‌ی فروپاشی‌ست و اهل خانه هر یک سودایی در سر دارند و تنها کسی که ظاهراً واقع‌بین به‌نظر می‌رسد پسر کوچک خانواده است که همه‌چیز را رها کرده و به سربازی رفته و از بخت بلندش در شهری مرزی خدمت می‌کند که کیلومترها دورتر از تهران است؛ هرچند خود او هم مثل باقی آدم‌های آن خانه از دست چیزهایی فرار می‌کند که دست‌آخر اسیر و گرفتارشان می‌شود و اصلاً او می‌فهمد که این روز به‌خصوص ریشه در چه چیزهایی دارد و می‌فهمد عاقبت خوشی هم نخواهد داشت. خانواده‌‌ای که ظاهراً دستش در کار خیر است و نامش اعتبار اهل محل، در روز خواستگاری دوباره‌ی دختر خانواده چنان ضربه‌ای می‌خورد که ظاهراً برخاستن از آن آسان نیست؛ مثل خوابی که در نهایت اهل خانه را در بر می‌گیرد و تنها کسی که از این خواب بهره‌ای نمی‌برد همین سرباز است؛ تنها کسی که از خانه دور بوده و خانواده را بافاصله می‌بیند. نتیجه‌ی کار؟ حوصله را سر نمی‌بَرَد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢