شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

از بیست‌پلّه پایین‌تر هم می‌دانست...

 

مارتینز هنوز به طبقه‌ی دوم نرسیده بود... امّا سکوت عمیق‌تر از آن بود که فقط نشانی از غیبت داشته باشد؛ طوری‌که حس کرد لایم را هیچ‌جای وین پیدا نمی‌کند. وقتی به طبقه‌ی سوّم رسید و آن روبانِ بزرگِ سیاه را روی دستگیره‌ی در دید، مطمئن شد که لایم را هیچ‌جای دنیا پیدا نخواهد کرد. البته مُمکن بود آشپزی مُرده باشد، یا پیش‌خدمتی، یا هرکسی جُز لایم. ولی او می‌دانست و حس می‌کرد از بیست‌پلّه پایین‌تر هم می‌دانسته که لایم مُرده است. از بیست‌سالِ پیش که برای اوّلین‌بار در راهرو آن مدرسه‌ی غم‌زده دیده بودش و زنگِ شکسته‌ی مدرسه برای مراسمِ نیایش به صدا درآمده بود، درست مثلِ یک قهرمان ستایشش می‌کرد. مارتینز اشتباه نمی‌کرد. اصلاً اشتباه نمی‌کرد. بعد از آن‌که دَه‌دوازده‌باری زنگِ در را زد، مردِ ریزنقشی که چهره‌ای عبوس داشت، سرش را از درِ آپارتمانی دیگر درآورد و با صدایی آزاردهنده گفت «فایده‌ای ندارد. کسی آن‌جا نیست. مُرده است.»

«آقای لایم؟»

«البته که آقای لایم.»

 

بعدِ تحریر: دل‌خوشیِ این ماه‌ها، همین «مردِ سوّم» است؛ داستانِ «گراهام گرین»، یک داستانِ بلند، براساسِ فیلم‌نامه‌ای از خودش.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
برچسب‌ها : داستان ، گراهام گرین ، ترجمه

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ پنجم

یکم: «بیست شعرِ عاشقانه و یک ترانه‌ی نااُمیدی». این کتابِ «پابلو نرودا»ست که این روزها توی کیفم جا خوش کرده و وقت و بی‌وقت، توی تاکسی، یا سرِ کار و بی‌کاری، یکی‌ از شعرهاش را می‌خوانم که آسوده شوم، که آرام شوم و یک‌لحظه فکر کنم دنیا فقط همین کلمه‌های خوش‌آب‌ورنگی‌ست که «نرودا» نوشته است. و چه‌قدر حالِ آدم را خوب می‌کند خواندنِ «نرودا»یی که می‌نویسد «مثلِ یک تونل تنها بودم. پرنده‌ها فرار می‌کردند از من | و شب، با هجومِ قاطعش، غرقم می‌کرد.» یا توی شعری دیگر که می‌نویسد «صُبح لبریزِ طوفان است | در دلِ تابستان.» این روزهای مرا «بیست شعرِ عاشقانه و یک ترانه‌ی نااُمیدی» می‌سازد؛ تک‌تکِ کلماتش...

دوّم: آخرِ همان داستانی که توی پُستِ قبلی ازش نوشته بودم، یک تکّه‌ی معرکه‌ هست؛ جایی‌که آدمِ حالا باخته، راه می‌افتد دنبالِ همان دختره و بعد «رسید به دختره و حالا کنارِ هم راه می‌رفتند. فکر نمی‌کنم حتّا کلمه‌ای با دختره حرف زده باشد. درست مثلِ آخرِ یک داستان بود ـ البته تا پیش از آن‌که رسیدند سرِ پیچ و دیدم دستِ دختره حلقه شد دورِ بازوی او ـ که این شبیهِ شروعِ یک داستان است.» معجزه‌گرِ بزرگی‌ست نویسنده‌ی محبوبِ این سال‌هایم...

سوّم: این بارِ اوّلی‌ست که دارم داستان‌های «آنتونی هوروویتس» را می‌خوانم؛ مجموعه‌ای را که «هیرمند» چاپ کرده و، فعلاً، چهارتایش توی کتاب‌فروشی‌هاست (یا من چهارتایش را دیده‌ام.) «چهارشنبه‌ی مرگبار»، «جنوب از جنوبِ غربی»، «شاهینِ مالتی» و «ستاره‌ی شیطانی». خُب، البته نامِ اصلیِ «چهارشنبه‌ی مرگبار» هست «می‌دانم چاهارشنبه‌ی پیش چه کردی» (لابُد به‌سیاقِ مجموعه‌فیلم‌های ترسناکِ می‌دانم تابستانِ گذشته چه کردی....)، امّا نامِ درستِ «جنوب از جنوبِ غربی» زیادی تغییر کرده؛ چون در اصل «جنوب از جنوبِ شرقی» بوده است! ولی این‌چیزها خیلی مُهم نیست و می‌شود نادیده‌شان گرفت. این داستان‌ها، ظاهراً، مخصوصِ نوجوان‌هاست، امّا بعید است بزرگ‌ترها از خواندنش لذّت نبردند؛ بخصوص که کارآگاهِ پخمه‌ی داستان (تیم دایمند) برای هر کارِ کوچکی باید به هوش و ذکاوتِ برادرِ کوچکش (نیک) مراجعه کند. یک‌جورِ بانمکی می‌نویسد این «آنتونی هوروویتس» که بعید است کسی خوشش نیاید؛ شوخی‌هاش حدّواندازه دارد و داستان‌گوی قابلی هم هست البته...

چاهارم: و کشتی به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد. این فیلمی‌ست از «فدریکو فللینی»...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸

ببخشید؛ دندانِ شما رویِ گردنِ من است

 

هرروز صبح که از خواب بیدار می‌شوم، همان‌طور که رویِ تخت‌خواب دراز کشیده‌ام، به خودم می‌گویم خُب، برنامه امروز چیست؟ قرار است سقفِ کدام خانه را رویِ سرِ کسی پایین بیاورم؟ یا قرار است کدام نویسنده‌ی بدبختی با شخصیت‌های داستانی که هنوز ننوشته درگیر شود؟ بعد با صدای بلند می‌خندم و یک‌ساعت بعد دارم داستانِ تازه‌ام را درباره‌ی نویسنده‌ای می‌نویسم که شخصیت‌های داستانی که هنوز ننوشته، سقفِ خانه‌اش را رویِ سرش خراب می‌‌کنند.

استیون کینگ در یک مُصاحبه

 

کارِ «استیون کینگ»، در بیش‌ترِ داستان‌هایش، عملاً، همین است و البته که خواننده‌ی این داستان‌ها هم، درست در همان لحظه‌ای که سقف رویِ سرِ نویسنده خراب می‌شود، در صحنه حاضر است و همه‌ی این سختی‌ها، همین مصائبی را که ناگهان رویِ سرِ نویسنده فرود می‌آید به‌چشم می‌بیند و البته نمی‌داند که باید با این نویسنده‌هایِ بخت‌برگشته هم‌دردی کند یا نه. «استیون کینگ» همه‌جور داستانِ ترسناک و دلهره‌آوری نوشته است؛ امّا بینِ حجمِ انبوه رُمان‌ها و داستان‌هایِ کوتاهی که هرسال مُنتشر می‌کند، داستان‌هایی که به مقوله‌ی «نوشتن» می‌پردازند، ظاهراً، طرفدارانِ بیش‌تری دارند و ظاهراً که خودِ «استیون کینگ» هم به این داستان‌ها علاقه‌ی بیش‌تری دارد. می‌شود حدس زد [یا باید امیدوار بود؟] که بیش‌ترِ این داستان‌ها، تجربه‌ی شخصیِ او نیستند و اساساً داستان‌هایِ ترسناک و دلهره‌آور، قرار نیست به زندگیِ شخصیِ او ربطی داشته باشند. امّا می‌شود این‌را هم حدس زد که «استیون کینگ» در این داستان‌هایی که شخصیت‌هایِ نویسنده‌اش آدم‌هایِ بخت‌برگشته‌ای هستند، تصویری از رقیبانِ خود را ارائه می‌کند. خودِ او یک‌بار گفته بود «دلم به‌حالِ آن‌هایی می‌سوزد که کم‌کم شبیهِ شخصیت‌هایِ داستانی می‌شوند که خودشان نوشته‌اند.» و لابُد، «استیون کینگ» برایِ فرار از این شباهت است که دست به این کارها می‌زند.

از بینِ داستان‌هایِ «استیون کینگ»، «تلألو» و «میزِری»، در شُمارِ مشهورترین کتاب‌هایش هستند و براساسِ هردو داستان، فیلم‌هایی ساخته شده است که اوّلی یکی از شاهکارهایِ «استنلی کوبریک» است و دومی یکی از فیلم‌هایِ واقعاً دیدنیِ «راب راینر». ظاهراً که «تلألو» و «میزِری»، ربطی به هم ندارند و با این‌که هردو داستان‌هایِ ترسناکِ معرکه‌ای هستند، تفاوت‌هایِ زیادی با هم دارند؛ امّا این دو داستانِ «استیون کینگ» را هم باید در شُمارِ همان داستان‌هایی جای داد که به‌کمکِ مقوله‌ی «نوشتن» و پیچیدگی‌هایِ ذهنیِ نویسنده و مُحیطِ اطرافش، آن هراسِ عظیم را به دلِ خواننده‌اش می‌اندازد. یک‌زمانی، «آلفرد هیچکاکِ» فقید، در پاسخ به سئوالِ «فرانسوا تروفو»یِ فقید گفته بود در آن صحنه‌ی مشهورِ کُنسرتِ موسیقی در «مردی که زیاد می‌دانست»، وقتی دوربین نُت‌هایِ موسیقی را نشان می‌دهد، تماشاگری که نُت‌خوانی بلد است، می‌فهمد لحظه‌ای بعد سِنجی به صدا درمی‌آید و گلوله هم، احتمالاً، در همان لحظه شلیک می‌شود و همین، او را بیش‌تر می‌ترساند. درموردِ این‌دو داستان هم، قضیه، تقریباً، همین است؛ کافی‌ست آدم اهلِ نوشتن باشد و کافی‌ست در ذهنش شخصیت‌هایی را آفریده باشد تا در مواجهه با داستان‌هایِ «استیون کینگ»، بیش از خواننده عادّی بترسد. «جک تورنسِ» داستانِ «تلألو»، مردی‌ست با ذهنی سرشار از خلّاقیت و ظاهراً که این خلّاقیت، سبب می‌شود او کم‌کم چیزهایی را ببیند که دیگران نمی‌بینند و چیزهایی را بشنود که دیگران نمی‌شنوند. «جک تورنس»، نویسنده موفّقی نیست؛ اگر بود که به آن هُتلِ دورافتاده‌ی «اُورلوک» نمی‌رفت که زمستان‌ها هیچ مُسافری ندارد و گذرِ هیچ‌کس به آن‌جا نمی‌افتد. برایِ هر نویسنده‌ای، این موقعیتِ خوبی‌ست برایِ این‌که داستانِ خود را بنویسد و کاری را بکند که دوست داشته است؛ امّا حسّاسیتِ بالایِ «جک تورنس»، او را به خاکِ سیاه می‌نشاند و چُنان خاکسترنشینش می‌کند که به‌سادگی نمی‌تواند به زندگیِ عادّی و معمولی برگردد و روزبه‌روز، بیش‌تر تغییر می‌کند و دستِ‌آخر، حالتی بر او می‌رود که چیزی جُز جنونِ محض نیست. بله، نویسندگی اسباب و لوازمی دارد و مُهم‌ترینِ آن‌ها، احتمالاً، «تنهایی»‌ست. در شلوغی نمی‌شود نوشت و نوشتنِ داستان، نوشتنِ چیزی که باید «انسجام» داشته باشد، در شلوغی غیرممکن است و «جک تورنس»، احتمالاً، برایِ همین، راهیِ آن هُتلِ خلوت می‌شود.

وضعیتِ «پُل شلدون»، شخصیتِ اصلیِ رُمانِ «میزِری»، البته، فرق دارد. بعد از این‌که شخصی‌ترین رُمانش را تمام می‌کند، تصادف می‌کند و ظاهراً از بختِ بلندِ اوست که یکی از طرفدارانِ داستان‌هایش او را در کوهستان نجات می‌دهد و سرگرمِ مراقبت از او می‌شود. برایِ تشکّر از زحماتِ «آنی ویلکس»‌ است که «پُل شلدون»، دست‌نویسِ رُمان‌ِ تازه‌اش را به او می‌دهد که بخواند و احتمالاً، لذّت ببرد. مُشکل، دقیقاً، از جایی شروع می‌شود که شخصیتِ «میزِری» در پایانِ داستان می‌میرد و «آنی» که طرفدارِ پروپاقرصِ «میزِری»‌ست، از این مرگ رضایتی ندارد، این است که از نویسنده می‌خواهد داستان را تغییر بدهد. این هم وضعیتِ غریبی‌ست؛ نویسنده چیزی را که دوست دارد می‌نویسد و خواننده آن داستان را می‌خواند تا چیزی را که دوست دارد، خوانده باشد. شاید دلیلِ اصلیِ «آنی ویلکس» برایِ کُشتنِ «پُل شلدون»، این باشد که داستانِ محبوبش را نخوانده است و شاید مسأله این است که خودِ «آنی»، می‌تواند شخصیتِ اصلیِ داستان‌هایِ «شلدون» شود. به‌هرحال، یادمان باشد که آن بُریده‌ی روزنامه‌هایی که «شلدون» پیدا می‌کند، خبر از این می‌دهند که «آنی»، زمانی، به کُشتنِ بچّه‌ها مُتّهم بوده است.

نوشتن و مواجهه با کاغذِ سفید،‌کارِ آسانی نیست و شُماری از داستان‌هایِ «استیون کینگ»، نه‌تنها این حقیقت را آشکار می‌کنند، بلکه رویِ این نُکته هم تأکید می‌کنند که نویسنده، صاحبِ چاردیواریِ خودش نیست و اتاقی از آنِ خود ندارد. درِ اتاقِ نویسنده، به‌رویِ همه خواننده‌هایش باز است و بستگی دارد به بخت و اقبالِ نویسنده که با چه‌جور خواننده‌ای طرف شود. خواننده اگر یک مُتّهم به قتل باشد، کار قطعاً سخت‌تر می‌شود و حتّا اگر نویسنده‌ای مثلِ «شلدون»، این «آنیِ» ستم‌گر را از پا درآورد، خاطره‌اش را نمی‌تواند به این سادگی‌ها فراموش کند. کُشتنِ یک آدمِ واقعی، خیلی سخت‌تر از کُشتنِ یک شخصیتِ داستانی‌ست. این، همان‌چیزی‌ست که «شلدون» از آن روزهایِ سختِ اقامت در کوهستان می‌آموزد.

 

 بعدِ تحریر: امروز که داشتم دنبالِ یکی از کتاب‌هام می‌گشتم، چشمم خورد به رمان‌های استیون کینگ [این دوتا رُمان و Dead Zoneش را واقعاً دوست دارم] و حرص خوردم که چرا یکی همّت نمی‌کند این رمان‌ها را درست‌وحسابی به فارسی ترجمه کند و بعد، یادِ این نوشته‌ افتادم که اصلاً به‌نیّتِ چاپ نوشته شد؛ هرچند تقدیرش (یاد تقدیر نویسنده‌اش؟) این بود که این‌جا، تویِ این صفحه‌، تویِ این سیّاره‌ای که مالکش هستم (یادِ شازده‌کوچولویِ قاضی به‌خیر) بیاید و بشود یکی از پُست‌های این وبلاگ...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

کاپوچینو در رام‌الله

ترجمه‌یِ فارسیِ «شارون و مادرشوهرم» (خاطراتِ رام‌الله) چند ماهی هست که مُنتشر شده، ولی من هم مثلِ خیلی‌هایِ دیگر نرفته بودم سُراغش، چون فکر می‌کردم یکی از آن کتاب‌هایی است که به دردِ خواندن نمی‌خورد.ندیدم تویِ این مُدّت کسی درباره‌اش حرف بزند. وقتی دوروبَری‌ها هم کتاب را نخوانده‌اند یعنی به درد نمی‌خورَد. من این‌طوری فکر می‌کردم. ولی حق با من نبود، چون «شارون و مادرشوهرم» (خاطراتِ رام‌الله) یکی از خواندنی‌ترین و بامزّه‌ترین کتاب‌هایی است که تویِ این دو سه ماهِ اخیر خوانده‌ام. هرچند ترجمه‌اش، (که کارِ خانُمِ گیتا گرکانی است) بعضی‌جاها (که اصلاً هم کم نیستند) حسابی تویِ ذوق می‌زند. با این همه، حیف است نخوانیدش.«سُعاد امیری»، نویسنده‌یِ این کتاب را نمی‌شناختم، حتّا حالا، بعد از خواندنِ خاطراتِ تلخ و شیرینش هم نمی‌توانم بگویم که او را شناخته‌ام. چون او یک فلسطینیِ عادّی و معمولی نیست‏، از آن فلسطینی‌هایی نیست که تویِ اخبار و روزنامه‌ها و جاهایی مثلِ این‌جاها دیده‌ایم. خیلی فرق دارد با آن‌ها، و این فرق را نمی‌شود در چند خطّ توضیح داد. سُعاد امیری‏، یک فلسطینیِ چپ است، اُستادِ دانشگاه است و همین کافی است که نوعِ نگاهش به همه‌چی، مُتفاوت باشد. فرقی هم نمی‌کند که خریدنِ نان و گوشت و سروکلّه‌زدن در انواعِ صف‌هایِ عریض و طویل باشد‏، یا گوش‌کردن به اُپرایِ پاواروتی. فقط از آدمی مثلِ او برمی‌آید که وقتی اسرائیلی‌ها دارند درِ تک‌تکِ خانه‌ها را می‌کوبند و هیچ بعید نیست با شلیکِ گلوله درها را باز کنند، «تاریخِ تفکّرِ اسلامی» (نوشته‌یِ محمّد اَرکون، که در کتاب به‌شکلِ آرکن آمده. چرا؟) را بردارد و به‌جایش «دختری با گوشواره‌یِ مُروارید» (نوشته‌یِ تریسی شُوالیه. خانُمِ گُلی امامی آن را به فارسی ترجمه کرده‌اند.) را بگذارد رویِ میز. «شارون و مادرشوهرم» (خاطراتِ رام‌الله)، یک کتابِ خاطرات است، ولی خاطراتی معمولی نیست. حکایتِ آدمی است که همه‌یِ خانواده‌اش با اسرائیلی‌ها مُشکل دارند و دارند ایستادگی می‌کنند. سُعاد امیری، آدمِ مُعتقد و مؤمنی نیست (چند جایِ کتاب به‌وضوح این نُکته را می‌گوید) امّا رویِ کشورش، رویِ این نُکته که آن‌جا خاکِ او است، یک‌جورهایی غیرت دارد. خُب، این را می‌فهمم. کاملاً قابلِ درک است. مثلِ همان صحنه‌یِ درخشانی است که در فیلمِ «مونیخ» (یکی از فیلم‌هایِ دیدنیِ استیون اسپیلبرگ)، از زبانِ یک فلسطینی می‌شنویم. (فیلم را چند ماه پیش دیده‌ام. دمِ دست نبود که عینِ دیالوگ‌ها را بیاورم.) «شارون و مادرشوهرم» (خاطراتِ رام‌الله) البته در بعضی صفحه‌هایش، مرا یادِ «اکنون بهشت» (ساخته‌یِ هانی ابواَسد) می‌اندازد. آن فیلم را هم دوست داشتم، چون فلسطینی بی‌واسطه و غیرِتکراری را نشان می‌داد. حالا خاطراتِ سُعاد امیری هم هست. می‌شود این کتاب را هم خواند و تصویری تازه‌تر از سرزمین‌هایِ اشغالی دید. جایی که یک روشنفکر، بیش از همه، دغدغه‌یِ آزادی را دارد و فکر می‌کند تا وقتی اسرائیلی‌ها از خاک‌‌شان بیرون نرفته‌اند، هیچ‌چی درست نمی‌شود. شما را نمی‌دانم، ولی من، از این که این‌قدر دیر به صرافتِ خواندنِ این کتابِ جذّاب افتادم، پشیمانم.


بعدِتحریر: راستش، نمی‌خواستم تویِ یادداشتی که یک‌جورهایی پیشنهادِ خواندن است، از ایرادهایِ ترجمه بنویسم، چون می‌شود تبلیغِ منفی. ولی دیدم اگر حتّا یک‌نفر هم کتاب را بخرد و فکر کند این چه ترجمه‌ای است، حق دارد. بعضی جُمله‌هایِ کتاب، بی‌دلیل طولانی هستند و مُمکن است «فعل» را گُم کنید. مثلِ این‌یکی که می‌توانست سرراست‌تر و معمولی‌تر نوشته شود: «این‌ها اوّلین کلماتی بود که وقتی دهانم را باز کردم تا به فهرستِ بلندِ سئوالاتی جواب بدهم که مأمورِ امنیّتیِ اسرائیل در فرودگاهِ لود (تل‌آویو) پُرسیده بود، از آن بیرون پرید.» (صفحه‌یِ 13، قسمتِ اوّل، که درواقعِ اوّلین صفحه‌یِ خاطرات است.) امّا چه می‌شود کرد؟ در غیابِ ترجمه‌هایِ بهتری از این کتاب‌ها، باید به همین‌ها دل خوش کنیم. کارِ دیگری می‌شود کرد؟  

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳۸٥