شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تا نپنداری ز یادت غافلَم...

 

 


... همه‌چیز، شاید، از ذهنی به‌هم‌ریخته شروع می‌شود؛ ذهنی شلوغ و درهم؛‌ ذهنی که پُر از خاطره‌های پراکنده است؛ آدم‌هایی که رفته‌اند، آدم‌هایی که آمده‌اند؛ ذهنی که پُر از حرف‌های گفته‌ و حرف‌های شنیده است؛ حرف‌های وقت و بی‌وقت و حرف‌های ناگهانی. همه‌چیز، شاید، از همین حرف‌ها شروع می‌شود؛ از این حرف‌هایی که آدمی را بدبخت می‌کنند؛ به خاکِ سیاه می‌نشانند؛ نیست‌ و نابود می‌کنند و بعد دود می‌شوند و به هوا می‌روند. همه‌چیز، شاید، از تنهایی شروع می‌شود؛ از این‌که هیچ آدمی را نمی‌شود سراغ گرفت که طعمِ تنهایی را نچشیده باشد و نداند تنهایی، انگار، تقدیرِ آدمی‌ست. امّا تنهایی، انگار، فقط این نیست که آدمی دور از دیگران باشد و زیرِ سقفی که تنها به او تعلّق دارد روز را شب کند و شب را به صبح برساند و اعتنایی نکند که پشتِ پنجره‌های این خانه خیابانی هست و آدم‌هایی در این خیابان راه می‌روند و زندگی می‌کنند. تنهایی، انگار، در دلِ جمعیت هم آدمی را اسیرِ خودش می‌کند؛ وقتی آدمی چشم‌به‌راهِ تنهایی نیست؛ وقتی خیالَش راحت است و به چیزی غیرِ تنهایی فکر می‌کند. جرقّه‌ای، برقِ نگاهی، حرفی یا جمله‌ای و کلمه‌ای می‌تواند آدمی را به‌هم بریزد؛ برساندش به جایی‌که حس کند چاره‌ای غیرِ تنهایی نیست؛ که اصلاً چیزی غیرِ تنهایی نیست. می‌فهمد همدمی نیست؛ همدمی نبوده است. کسی که با تو حرف می‌زند، انگار، به چشمِ گوشی می‌بیندت که حرف‌هایش را باید بشنوی، امّا پای شنیدنِ حرف‌های تو که می‌رسد، می‌بینی غیب شده و رفته؛ انگار هیچ‌وقت نبوده. گاهی عاشق‌شدن هم، انگار، آدمی را تنها می‌کند؛ تنهاتر از روزهای قبلِ عاشقی. آدمی که دل به دلِ کسی می‌دهد، یعنی هوش و حواسش را صرفِ یکی می‌کند و از دیگران غافل می‌شود. غفلتِ خودخواسته است. دریغ‌کردنِ دیگران است از خود. امّا به چشمِ دیگران، شاید، این عاشق‌شدن چیزی شبیه توهین باشد و چه‌کسی از اهانتی که نثارش می‌شود خوشش می‌آید؟

داستانِ مونای زیرِ آفتابِ خوش‌خیالِ عصر هم، شاید، چیزی باشد شبیهِ همین: عاشق می‌شود؛ دل می‌دهد به شهریار و اعتنا نمی‌کند به سنّتِ اجدادی، از خانه طرد می‌شود، دینش را عوض می‌کند و دست‌آخر، عشقش او را رها می‌کند و می‌رسد به تنهایی. برای مونایی که خانواده‌اش،‌ نسل اندر نسل، دینِ دیگری داشته‌اند، دل‌سپردن به پسری مثلِ شهریار، لابد، کارِ آسانی نیست، کارِ عاقلانه‌ای هم نیست؛ اگر عقل دوراندیشی و احتیاط در همه‌چیز باشد. چگونه می‌شود قیدِ خانواده را زد و پشت‌پا زد به همه‌چیز و رفت سروقتِ خانه‌ای دیگر؟ امّا مونای این داستان اعتنایی به عقل نمی‌کند. هوش و حواسش پیشِ شهریاری‌ست که باید مثلِ شاهزاده‌ی قصّه‌ها او را از خانه‌ای قدیمی بیرون بیاورد و ببرد به قصرِ افسانه‌ها. امّا چه‌ حیف که افسانه‌ها فقط افسانه‌اند، داستانند و واقعیت ندارند. به زبان می‌آیند و دود می‌شوند و به هوا می‌روند. همین است که مونا وقتی چشم باز می‌کند، می‌بیند زندگی را باخته، همه‌چیز را باخته و تنهای تنها، گوشه‌ی خانه‌ای نشسته که خالی‌تر از هر چیزِ دیگری‌ست. این جایی‌ست که باید به گذشته‌اش فکر کند، زبانِ قدیم‌اش را به‌یاد بیاورد؛ «شالم علیخم»‌هایی را که دیگران می‌گفته‌اند، «گوییم»ی را که، وقت و بی‌وقت، وردِ زبان‌شان بوده،‌ «آسور» و «میصوا»یی که همیشه در گوشش بوده‌اند. چه‌قدر کلمه‌ها زیاد بوده‌اند و چه‌قدر این کلمه‌ها عجیب به‌نظر می‌رسند حالا که همه‌چیز را در این روزها به‌یاد می‌آورد.

زیرِ آفتابِ خوش‌خیالِ عصر داستانِ یک زندگیِ واقعی‌ست؛ داستانِ آدم‌هایی در تهرانِ این‌سال‌ها، همسایه‌هایی که حتّا نمی‌دانیم چه می‌گویند و چه می‌کنند و سرشان به چه چیزهایی گرم است و این کلمه‌هایی که می‌گویند از کجا آمده‌اند و خبر نداریم که در یکی از خانه‌های همین شهر، شاید، زنی هست که با چشم‌های باز خانه‌ی خالی‌اش را می‌بیند و اسیرِ ذهنِ به‌هم‌ریخته‌ای‌ست که فقط به یاد می‌آوَرَد.

زندگی، انگار، در گذشته ادامه دارد...

 

زیرِ آفتابِ خوش‌خیالِ عصر

جیران گاهان

نشرِ چشمه

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱


روزهایی را که به یاد می‌آورم گم شده‌اند...

 

 

   می‌خواستم برایت از چیزهای فراوانی که وجود دارد بنویسم. چه فایده که تکرار کنم ماهیّتِ آن‌چه میانِ ما می‌گذرد چیست و کدام‌یک قربانیِ یک‌دیگریم، یا بیش‌تر قربانیِ یک‌دیگریم. پُلِ رنگینی را می‌شناسم که بسیار چیزهای نکبتی از روی آن عبور می‌کنند، سرشار از هیجان و گرفته‌دلی؛ هیجان‌های لرزدهنده‌ای که آدم را با هر تکان بیش‌تر فرو می‌برند. زشت است هنوز لبْ بازنکرده بگویی می‌خواهم گریه کنم، امّا آن‌چه مسلّم‌‌ست من و تو، متأسّفانه، وجود داریم و چه‌بسیار اوقاتی که این‌طور نیست و هیچ‌کسِ دیگر هم نیست که خنده‌ها را بشناسد. روی‌هم‌رفته تعجّب‌آورَست، امّا همه این نیست.

   آیا روزهایی را که به یاد می‌آورم گم شده‌اند، و یا اصلاً وجود نداشته‌اند؟ آیا روزهایی را که به یاد می‌آوریم و، احتمالاً، وجود داشته‌اند، روزهای بهتری بوده‌اند؟ دختری که به‌سادگی گریه می‌کرد و به‌سبکِ فیلم‌های فرانسوی عاشق بود، اکنون به همان سَبک، کفِ لزج و سردِ دریا دراز کشیده است و چشمانِ شفّافش آهسته می‌سوزد. قرنی از عمرِ ما گذشته است...

 

   رضا دانشور، داستانِ کرفون، در لوح؛ دفتری در قصّه، شماره‌ی شش، زمستانِ هزاروسیصد و پنجاه‌وسه

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   دختری روی پُل، ساخته‌ی پاتریس لوکُنت

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠


سرزدن به کتاب‌خانه: جوی و دیوار و تشنه

 

 

   به‌ یاد دارم که هوا گرم بود و راه خاک‌آلود و غبار از شکاف‌های کفِ اتوبوس بالا می‌زد و پیشِ پای من زنبیلِ خوراک جا بر پاهای او تنگ کرده بود و من آن‌را آهسته کنار می‌سُراندم تا جا بر پاهای او تنگ‌تر شود. ما با خواهران و برادران‌مان، و با مادرِ دوستم و با عمّه‌ی او که پهلوی من نشسته بود به باغ می‌رفتیم و من دلم می‌خواست عاشقِ خواهرِ کوچکش شوم امّا دوستِ من که می‌گفت خواهرش عاشقِ من شده است عاشقِ او شده بود و من نمی‌دانستم چه کنم چون یک خواهرِ من می‌خواست من عاشقِ آن خواهرِ کوچک که دوستم عاشقش بود شوم چون خودش عاشقِ آن دوستِ من بود و خواهرِ دیگرم می‌خواست من عاشقِ آن خواهرِ کوچک نشوم چون در درس و ورزش حریفِ هم بودند.

   و راز آشکار امّا چشم‌پوشی‌شده‌ی این شبکه را ثباتی نبود. غروب که برگشتیم خواهرِ دوستم عاشقِ دوستِ دیگرم بود و خواهرِ من عاشقِ هیچ‌کدام نبود و دوستم عاشقِ خواهرم بود و دوستِ دیگرم عاشقِ خواهرِ دیگرم بود و خواهرِ او که پهلوی من نشسته بود دیگر سوگند یاد کرده بود که عاشق نشود امّا می‌نمایاند که دلش می‌خواهد دوستِ دیگرم عاشقش شود و او که پهلوی من نشسته بود و اکنون در برگشتن باز پهلوی من بود خاموش بود، همچنان خاموش بود، و تنها کسی بود که نگفته بود و ندانسته بودند عاشقِ کیست. و من اکنون عاشقِ او بودم. و هیچ‌یک از ما بیش از سیزده چهارده‌سال نداشت.

عشقِ سال‌های سبز، ابراهیم گلستان، کتابِ جوی و دیوار و تشنه، انتشاراتِ روزن، هزاروسیصد و چهل‌وهشت

   بعدِتحریر: عکسِ ابراهیم گلستان کارِ برمک بهره‌مند است. لندن، سپتامبرِ دوهزار و هفت. ممنونم از او.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠


تلخی...

 

... امّا زودتر از این‌ها باید می‌نوشتم که «بهار ۶٣» داستانِ غافل‌گیرکننده‌ای‌ست، که تلخی‌اش، بی‌پروایی‌اش، پرده‌دری‌اش آدم را مات و مبهوت می‌کند. باید زودتر از این‌ها می‌نوشتم که همه‌ی داستان را روی صندلی‌های بیمارستان، در فاصله‌ی عکس‌ها و آزمایش‌ها خواندم و توی آن مدّت اصلاً حواسم به دردِ کُشنده‌ی آن‌روزها نبود و همه‌اش فقط به فکرِ عاقبتِ این آدمِ بخت‌برگشته‌ای بودم که بینِ بودن و نبودنِ خودش گیر افتاده است. باید زودتر از این‌ها می‌نوشتم که این یک‌روند حرف‌زدنِ «فرزین»، این خودویران‌گریِ مرگ‌بارش، آدم را نابود می‌کند از بس که واقعی‌ست، از بس که چیزی از جنسِ حقیقت در آن جریان دارد. باید زودتر از این‌ها می‌نوشتم که این داستانِ آدمی‌ست که خودش را دوست ندارد، که دیگری را به خودش ترجیح می‌دهد و به‌واسطه‌ی دوست‌داشتنِ آن دیگری‌ست که خودش را تحمّل می‌کند و وقتی آن دیگری نباشد، وقتی سایه‌اش را روی این زندگی نگستراند، آن‌وقت این زندگی هم به لعنتِ خدا نمی‌ارزد. باید زودتر از این‌ها می‌نوشتم که این آدم دوست دارد عاشق باشد، دوست دارد دوست داشته باشد و دوست دارد دوستش داشته باشند و دوست ندارد این دوست‌داشتن را مخفی کند و حیف که هرکسی این دوست‌داشتن را برای خودش می‌خواهد و توی همچه دنیایی جایی برای همچه آدمی پیدا نمی‌شود و عاقبتِ کارش تنهاییِ غم‌ناک و حُزن‌انگیزی‌ست که اصلاً به کلمه درنمی‌آید. یک همچه تنهاییِ غم‌ناک و حُزن‌انگیزی را می‌شود فقط با سنگ‌فرشِ خیابان در میان گذاشت، یا با سیگاری که گوشه‌ی دود می‌شود و به هوا می‌رود و توی هوا غیب می‌شود و لحظه‌ای بعد ازش خاکستری می‌مانَد که شبیهِ اوّل نیست، که شبیهِ هیچ‌چی نیست و شبیهِ همین زندگیِ تمام‌شده‌ی به تهِ خط رسیده‌ای‌ست که حقیقت را عینِ پُتک می‌کوبد توی سرِ آدم و جایی برای شادی، برای خنده و خوش‌حالی و این چیزها نمی‌گذارد اصلاً. باید زودتر از این‌ها می‌نوشتم که «بهار ۶٣» داستانِ غافل‌گیرکننده‌ای‌ست...

بعدِ تحریر: بهار ۶٣، داستانِ مجتبا پورمُحسن، نشرِ چشمه، تابستانِ ١٣٨٨

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸


سرزدن به کتاب‌خانه ـ 2

 

از هیچکاک و آغاباجی و داستان‌های دیگر [تکّه‌ی اوّل]

 

... مثل این‌که در میدانِ دیدش نیستم. نگاهش از ورایِ من می‌گذرد. چشمانش خالی از هرگونه احساسی‌ست. با دقّت براندازش می‌کنم. خدایا، چه‌قدر پیر شده. دو طرفِ دهان و زیر چشم‌هایش پُر از چروک‌های ریز است. حتّا به‌نظرم می‌رسد غبغب پیدا کرده. کجاست آن چهره‌ی شگفت‌انگیزی که شکوفه‌ی گیلاس را از سکّه می‌انداخت؟ آن پوستِ نرک و شفّافی که نور رویش لیز می‌خورد؟ آن چشمان درشت و پُراحساسی که به «کاری گرانت» نگاه می‌کرد؟ آن صدای گرم و موّاجی که از سیاه‌پوستِ فیلم کازابلانکا می‌خواست آهنگِ «As time goes by» را برایش بنوازد؟ آن نبض تپنده و زنده گلویی که از زیر ملحفه‌ی راه‌راه بیرون بود؟ فیلم طلسم‌شده را می‌گویم. کجاست؟ برگمنِ خاطراتِ من کجاست؟

 

بعدِ تحریر: هیچکاک و آغاباجی، نوشته‌ی بهنام دیّانی، ناشر خودِ نویسنده، تابستانِ 1373

 

بعدِ بعدِ تحریر: نمونه‌ی درخشانِ داستانی نوشته‌ی یک شیفته‌ی سینما. کارِ آدمی که واقعاً عاشق سینماست. حیف که چارده‌سال از اوّلین و آخرین چاپش می‌گذرد...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧


سرزدن به کتاب‌خانه ـ 1

 

از فیل در تاریکی [تکّه‌ی اوّل]

 

دید دلش شوریده و تاریک بود. منقلب بود و طاقت نشستن نداشت. در رو به خیابان دفتر را باز کرد و در رفت. روبروش حالا مسجد امام حسن بود که نیمه‌کاره بود. به سیروس پیچید. رو به بالا رفت. از تیمچه‌ی انصاف گذشت. حالا روبروش مسجد ملاابوالحسن بود. حالا کنار یک سقاخانه‌ی متروک بود. یک ساعت‌ساز پیر، تک ذره‌بین به چشم، در دکانکش نشسته بود و رقاصک شکسته‌ی ساعتی را منقاش برمی‌داشت. کج کرد و وارد مسجد آیت‌الله نوری شد. این مسجد را همیشه دوست داشت. نقلی و نجیب و مأنوس بود. مثل خانه‌ی خود آدم. خانه‌ی خدا به این مهربانی و رأفت سراغ نداشت. آن درخت‌ها. آن حوض کوچک پرآب که در جنبش ماهیهای آن وضو می‌گرفتی. آن بالاخانه‌ها. آن کفترهای دستاموز. آن صحن تسلی‌بخش. آن محراب کوچک متواضع که ملکوت در آنجا لانه داشت. دلش از شور لرزید. کنار حوض کفش‌ها را کند. جوراب‌ها را کند. کتش را کند. آستین‌ها را بالا زد. وضو گرفت. بعد، همانطور تر از طهارت، وارد صحن خالی شد و در بوی کیمیایی تربت دلش قرار گرفت. کت را کنارش تا کرد. مهری مقابلش گذاشت، قامت بست و به نماز ایستاد. زانو زد. پیشانی بر مهر گذاشت. سال‌ها بود که دیگر نماز نمی‌خواند. چندبار حاجی عوض‌پور و پدرش برایش پیغام داده بودند که پسرجان اصول دین نماز است، نمازت ترک نشود. اما او نشنیده گرفته بود. بعد از آن‌همه تأخیر و غفلت، حالا غرقه در جلال خداوندش بود. حضور قلبش با خدای خودش هیچوقت اینقدر از سر صدق و شور نبود. این همه با وقوف و وحدت همراه نبود. بدون کلام اما با همدلی. دیری در آن حال ماند. وقتی سر برداشت، چشم‌هایش از سوز دل تر بود و گردی مهر، مثل یک ماه‌گرفتگی محو، روی پیشانیش داغ بلا گذاشته بود.

جلال امین وقتی از حیاط مسجد قدم به خیابان گذاشت، در شعاع کج نوری بود که آفتاب از میان پارگی ابر می‌تابید. حس کرد حالش بهتر است. دلش تازه و سبک بود. صاف.

 

بعدِ تحریر: فیل در تاریکی، نوشته‌ی قاسم هاشمی‌نژاد، کتابِ زمان، 1358

 

بعدِ بعدِ تحریر: یک رُمانِ پُلیسیِ ایرانی، واقعاً ایرانی. با شخصیت‌هایِ معرکه، داستانِ جذّاب و دیالوگ‌های عالی. کارِ آدمی که ادبیاتِ پُلیسی را مثلِ کفِ دستش می‌شناسد. حیف که بیست‌ونُه‌سال از اوّلین و آخرین چاپش می‌گذرد و چه‌خوب که بیست‌ونُه‌سال از اوّلین و آخرین چاپ و سی‌دوسال بعد از نوشتنش، هنوز تَروتازه است؛ یکّه و بی‌رقیب...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧


وقتی همه‌چیز دود می‌شود و به هوا می‌رود...

... این یادداشت را باید چند روز پیش می‌نوشتم؛ فردایِ روزی که «تلخ‌کام» را خواندم. تازه‌ترین [آخرین؟] رُمانِ «اسماعیل فصیح»، رُمانِ خوبی نیست. درستش این است که بنویسم رُمانِ بدی است، خام‌دستانه است، دیالوگ‌هایش اصلاً خواندنی نیستند و معلوم است که فصیح در اوجِ خستگی، در اوجِ بی‌حوصلگی، این داستان را نوشته است. هیچ‌وقت طرفدارِ داستان‌هایِ فصیح نبوده‌ام؛ هرچند یکی از داستان‌هایش [دل‌ِ کور] را واقعاً دوست دارم و «زمستانِ 62» هم البته هست، که هنوز می‌شود آن‌را خواند. وقتی کتابِ قبلیِ فصیح، «عشق و مرگ»، مُنتشر شد، همین‌ حسّ‌وحال را داشتم. آن‌یکی هم داستانِ خوبی نبود، آن‌یکی هم نشانه‌یِ بی‌حوصلگی بود...

 

اسماعیل فصیح، در همه‌یِ سال‌هایِ نویسندگی‌اش، شخصیتی واحد را آفریده و سعی‌ کرده این شخصیت را، به‌مُرور، کامل‌تر و عمیق‌تر کند. « جلالِ آریان»، آدمِ عجیب‌وغریبی است که در رُمان‌هایِ فصیح، هربار بخشی از وجودش را افشا می‌کند. «عشق و مرگ»، مالِ موقعی بود که جلالِ آریان داشت تویِ آمریکا درس می‌خواند [درسِ شیمی] و استادی داشت که جلال را واقعاً دوست داشت و نصیحت جالبی هم بِهِش می‌کرد. حرفِ آقایِ استاد این‌ بود که اگر دختری را دوست داری، باهاش عروسی نکن. جلالِ آریان یک‌بار، نصیحتِ او را گوش می‌کرد، امّا بارِ دوم که در خانه‌یِ او نیست و در شهرِ دیگری ساکن شده، این پندِ حکیمانه را به کار نمی‌بندد و خُلاصه، مُصیبت از آسمان نازل می‌شود.

 

داستانِ «تلخ‌کام» مالِ اوایلِ انقلاب است؛ سالِ 1358. دولتِ موقّت سرِ کار است و شرکتِ نفت، ظاهراً، به‌هم ریخته و حالا جلالِ آریان می‌رود لندن تا چیزهایی را که لابراتوآرِ زبانِ شرکتِ نفت را، دوباره، راه‌اندازی کند. حالا همه‌یِ این‌ها به کنار، جلالِ آریان هم با یک ایرانیِ زرتشتی آشنا می‌شود که حالا در یک خانه‌یِ سالمندان ساکن است و مُدام راه می‌رود و به زبانِ فارسیِ اصیل حرف می‌زند، هم با یک بانویِ ایرانی که مُطلّقه است و در تنهاییِ خودش زندگی می‌کند و حالا آقایِ آریان که خودش هم در تنهاییِ خودش سِیر می‌کند، تصمیم می‌گیرد با این بانویِ مُحترم دل‌وقُلوه ردّوبدل کند. خودتان باید بخوانید و ببینید که وقتی آدمی بی‌حوصله است، خسته است، چه‌جوری حرف‌هایِ عاشقانه می‌زند و این حرف‌هایِ عاشقانه، چه‌جوری به حرف‌هایِ خنده‌دار بدل می‌شوند.

 

«تلخ‌کام»، تازه‌ترین [آخرین؟] رُمانِ «اسماعیل فصیح»، رُمانِ خوبی نیست و خوب معلوم است که گردِ پیری، رویِ داستان نشسته و خوب معلوم است که آقایِ نویسنده، موقعِ نوشتنِ این رُمان، آن‌قدر که باید، تمرکز نداشته و نتوانسته مُقدّمه‌یِ «ثریّا در اِغما» را، حتّا به‌اندازه‌یِ آن رُمان، جذّاب و خواندنی از کار دربیاورد. چه حیف... کاش می‌شد فصیح را از چاپِ این رُمان، و رُمان‌هایِ دیگری که احتمالاً می‌خواهد بنویسد، مُنصرف کرد. خاطره‌یِ خوشِ رُمان‌هایِ قدیمیِ فصیح، با خواندنِ این کتاب‌هایِ تازه، دود می‌شود و به هوا می‌رود...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦


ماهی‌گیری چه فرقی با پیکان‌سواری دارد؟

 

آیا داستان‌های «سیامک گلشیری»، داستان‌هایی کاملاً واقعی‌ هستند؟ سئوالِ بی‌ربطی است، اما همه‌ی آن‌ها که داستا‌ن‌های او را خوانده‌اند، دست‌کم چندباری به این سئوال فکر کرده‌اند. شیوه‌ی داستان‌های او طوری است که آدم را به شک می‌اندازند؛ شکی که می‌گوید او، احتمالاً، همه‌ی آن‌چیزهایی را که دور و برش اتفاق می‌افتند، مو به مو به داستان درمی‌آورد. این شک، لابد به این برمی‌گردد که گلشیری در داستان‌هایش دوست دارد، واقعیت را بازنمایی کند. برای همین است که ماجرایی را از ابتدا تا انتها روایت نمی‌کند. آن‌چه نصیبِ خواننده می‌شود، بخشی از واقعیتی است که بین آدم‌ها می‌گذرد. این که او تکه‌هایی از واقعیت را به شکل داستان‌هایی کوتاه درمی‌آورد، بی‌شک نشانه‌ی تیزهوشی‌اش است.

داستان‌های کوتاه گلشیری، عمدتاً شباهتی بسیار به هم دارند و عملاً واریاسیون‌هایی هستند روی یک تِم. همه‌ی این داستان‌ها، به‌نوعی درباره‌ی تنهایی آدم‌ها هستند؛ یک‌عده آدم‌هایی مجرد هستند و یک‌عده متأهل‌اند. همه در یک چیز مشترک‌اند: در این که همدمی، به‌معنای دقیق کلمه، ندارند. این که به هم پناه می‌برند، این که با هم دردِ دل می‌کنند، به همین دلیل است. می‌خواهند راهی پیدا کنند برای فرار از این تنهایی. حالا چه فرقی می‌کند که در کنار رودخانه سرگرم ماهی‌گرفتن باشند، یا در خیابان‌های تهران، سوار پیکان، چرخ بزنند.

من البته روان‌شناسی نمی‌دانم تا درباره‌ی خصوصیت آدم‌ها (شخصیت‌ها) چیزی بنویسم، اما دکتر روان‌شناسی را می‌شناسم که می‌گوید کافه‌ها، معبد و پناهگاهِ آدم‌های تنها است و دلیل می‌آورد که نیمی از آن‌هایی که در کافه‌ها می‌نشینند و دود می‌کنند و قهوه می‌نوشند، کاری به کسی ندارند. می‌آیند تا در هیاهوی کافه‌هایی تنهایی‌شان را فراموش کنند، و البته بعید نیست که روزی روزگاری همدمی در همان کافه پیدا کنند و روزگار تنهایی‌شان به سر برسد...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥


بر تپه‌های سبز مه‌گرفته...

 

نمی‌توانید آزارم کنید

نه، دیگر نمی‌توانید آزار کنید

کسی را که رؤیایی چون من داشته است.

 

سرخ‌پوستان قبیله اُب‌جاوا

 

«پرویز دوائی» از سینما شروع کرد و به ادبیات رسید، از نوشتن درباره فیلم‌هایی که دوست داشت شروع کرد و بعدها داستان‌هایی نوشت که دیگران دوست داشتند. علاقه‌اش به ادبیات و داستان‌نویسی را می‌شد در نقدهایی که می‌نوشت هم دید. همه آن نقدهایی که در انتهای «سیاه‌ و سپید» چاپ می‌شدند، صاحب چیزی بودند که آن‌ها را از باقی نقدها جدا می‌کرد. آن‌چه دوائی می‌نوشت، لحن داشت. یعنی ویژگی کلامی خاصی داشت، نوشته‌اش را درست مثل یک داستان، از جایی شروع می‌کرد و ادامه می‌داد و جایی دیگر، که نقطه پایانش بود، تمام می‌کرد. بین منتقدهای سینمای آن سال‌ها دونفر داستان‌نویس شدند. اول «شمیم بهار» و دوم پرویز دوائی. شمیم بهار، داستان‌هایش را تقریباً هم‌زمان با نقدهای سینمایی اندکش نوشت. داستان‌هایی هم که چاپ کرد، به‌اندازه آن نقدها اندک بودند و بعد از آن، تا همین‌حالا خبری از داستان‌های دیگر او نیست، از رُمانی که می‌گویند نوشته است، یا مجموعه‌ای دیگر از داستان‌هایی که نوشته و چاپ نکرده است. اما پرویز دوائی چنین نکرد. در میانه دهه 1350 نوشتن درباره سینما را، نقدنوشتن درباره فیلم‌هایی را که دوست داشت، کنار گذاشت و داستان‌نویسی را شروع کرد، درواقع بهتر است بگوییم ادامه داد. این تصمیم، در سال‌هایی گرفته شد که دوائی در اوج بود، نامش تضمین مجله‌ای بود که یادداشت او در آن چاپ می‌شد و تعداد منتقدهای سینمایی هنوز اندک بود و او یکی از پسرعموها بود و قبل از آن در «ستاره سینما» و خیلی‌جاهای دیگر نوشته بود و آن تحلیل بلند ازیادنرفتنی درباره «سرگیجه» را هم چاپ کرده بود. همه‌چیز مساعد بود که دوائی بماند و از سینما بنویسد، اما نماند و رفت. پراگ را به تهران سال‌های کودکی‌اش ترجیح داد و داستان‌نویسی را جایگزین نقدهای سینمایی‌اش کرد.

باورش کمی سخت است، اما می‌شود فهمید که دوائی چرا از این تهران بُرید و به شهری در کشوری غریب (گیرم پیشرفته‌تر) پناه برد. تهران کودکی او، تهرانی که نمونه عینی‌اش را در داستان/زندگی‌نامه «بازگشت یکه‌سوار» می‌شود دید، داشت تغییرشکل می‌داد. همه‌چیز بود، اما با رویه‌ای از تقلب. و این، به مذاق او خوش نمی‌آمد. دوائی تقریباً در بیشتر داستان‌های کوتاهی که از دهه 1350 به بعد نوشت، تهران را پایتخت دنیای ذهنی‌اش قرار داد. تهرانی را که دوست داشت، با همه سینماها و بچه‌ها و اتفاق‌هایش.

حافظه غریب دوائی، که به کمکش می‌تواند فیلم‌های سال‌های کودکی را عیناً به یاد بیاورد، در داستان‌ها هم یاری‌اش کرده است. چیزی که او از سینما آموخته بود، علاوه بر داستان خوب و شیوه‌های داستان‌گویی، دقت در جزئیات بود. سینما یعنی جزئیات، یعنی همه چیزهای ریزی که کنار هم قرار می‌گیرند تا یک کل واحد را بسازند. و دوائی، به‌هرحال یکی از «هیچکاکی‌ها» بود، یکی از آن‌هایی که روی «کلیدها»ی «بدنام» فکر می‌کردند، «فندک» فیلم «بیگانگان در ترن» را می‌شناختند و خوب می‌دانستند «استاد هیچکاک» در کدام صحنه هر فیلم حضور فیزیکی دارد. این جزئیات، تا موقعی که نقد می‌نوشت در آن تحلیل‌ها بود وموقعی که دوائی داستان‌نویس شد، به داستان‌ها منتقلش کرد. در داستان‌هایی که دوائی نوشته، حضور پررنگ جزئیات مایه حیرت است. هیچ‌چیزی الکی و همین‌جوری، نیامده، حتماً حکمتی در کار است.

درعین‌حال، این همه داستان او نیست. آن لحنی که قبل از این اشاره کردیم . گفتیم در نقدهایش موج می‌زد، در داستان‌های او به اوج می‌رسند. کافی است داستان اول مجموعه «سبز پری» را بخوانید تا ببینید ماجرا از چه قرار است، یا مثلاً همین داستان «بر تپه‌های سبز مه‌گرفته...» را که عنوان این یادداشت هم هست و در مجموعه «ایستگاه آبشار» چاپ شده است. محال است بتوانید این داستان را بدون لحنی که در آن هست تصور کنید: «...تا برود و بیاید و خودش را به آن بالا برساند زندگی، مثل ضعف بعد از تب، گیج و با صداهای خفیف‌شده جریان داشت. انگار دست که به دیوارها بزنی مثل دکور تئاتر فرو می‌ریزند، انگار که همه این قضایا هیچ ربطی به آدم نداشت و آدم سایه‌ای بود که تصادفاً در این میان اتفاق افتاده بود...» یا مثلاً داستان/نامه «باوفا» را بخوانید که در همان مجموعه است و با یاد «بهرام ری‌پور»، یار غار کودکی دوائی، نوشته شده است.

هیچ‌چیز هراس‌آور از آن نیست که آدم ببیند خاطره‌های کودکی‌اش یکی‌یکی کمرنگ می‌شوند، محو می‌شوند و از بین می‌روند. کل کودکی، همان جزئیاتی است که در خاطر می‌ماند، جزئیاتی که پیش می‌برد، راه را هموار می‌کند و ادامه‌دادن به کمکش آسان است. اما دریغ از موقعی که این جزئیات از بین بروند. این، پایان کودکی است، شروع انهدامی است که هیچ‌کسی دوستش ندارد. اما مرگ از کسی اجازه نمی‌گیرد، می‌آید و خودش را تحمیل می‌کند. می‌نشیند و خاطره‌ها را ورق می‌زند و روی صفحه آخر می‌نویسد پایان.

«...این عطر و اشتیاق سال‌های رفته را کدام پاداش باید کفایت کند؟ چه‌کسی به ما پس می‌دهد رنگِ نویِ نگاهِ هفده‌ساله ما را که لابه‌لای صفحه‌های شیمی آلی به خاک سپرده شد؟»

چه خوب که سال‌های کودکی هستند، که خاطره‌ها (گیرم دور و محو و گنگ) هستند. چه‌خوب که پرویز دوائی هست و می‌نویسد...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۳