شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

نردبامی برای فرار از زندان ...

 

صفحه‌های سفید کتاب، حالا، سیاه شده از بس که با مداد زیر جمله‌ها خط کشیده‌ام. حتماً می‌دانید که هرکسی دسته‌بندی خودش را دارد، من تا چند سال قبل داستان‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کردم: اول، آن‌هایی که می‌شد جملات قصار زیادی را ازشان بیرون کشید و دوم، داستان‌هایی که مثل دسته قبل نبودند. البته خیلی وقت است که این عادت را کنار گذاشته‌ام، منتها گاهی، بعضی کتاب‌ها پیدا می‌شوند که قاعده‌ها را به هم می‌ریزند، و یکی از این کتاب‌ها، «گل‌های معرفت»، مجموعه سه داستان است از «اریک امانوئل اشمیت».

 یک‌بار از قول آدمی معروف خوانده بودم که ادبیات، چاره زندگی است و می‌شود به کمکش مسیر زندگی را روشن کرد. حرف پرتی نیست، داستان‌نویس‌ها می‌نویسند تا خودشان را تسلی بدهند و ما، که خواننده‌های عادی باشیم، آن داستان‌ها را می‌خوانیم تا مرهمی باشند روی زخم‌هایمان. پس، چندان دور از انتظار نیست که راه و رسم زندگی آن‌ها، یعنی همان داستانی که نوشته‌اند، مسیر ما را هم نشان دهد. این خاصیت ادبیات است، منتها نه هر ادبیاتی و تازه، این راه را باید گشت و پیدا کرد، دم‌دست و حاضرآماده نیست.

 داستان‌های «اریک امانوئل اشمیت» یک همچو داستان‌هایی است و داستان «ابراهیم آقا و گل‌های قرآن» نمونه خوبی است برای خواندن. چون این یکی از معدود داستان‌هایی است که می‌توان آن را به چشم یک ترم فشرده زندگی دید و از همه چیزهایی که در آن اتفاق می‌افتد، درس گرفت. مثلاً از ابراهیم آقا، کاسب محل، می‌شود یاد گرفت که دزدی‌های مومو از سر بدجنسی نیستند و عمده آن‌ها ریشه در بی‌پولی دارند. برای همین است که ابراهیم آقا یک شیشه آب را چهل فرانک به بریژیت باردو می‌فروشد تا آن ضررها را جبران کند. و تازه، این در مقابل مهم‌ترین درسی که او به مومو می‌دهد، هیچ‌چی نیست: مومو از ابراهیم آقا یاد می‌گیرد که یک لبخند بیشتر از هر چیزی به کار می‌آید: «اگه بخندی دلت خوش می‌شه». روز بعد، مومو به همه آدم‌ها یک لبخند تحویل می‌دهد و معجزه می‌شود. مهم‌ترین حربه کاری که ابراهیم آقا به او می‌دهد، کلید قفل‌های بسته است. این خنده، حتی می‌تواند پدر مغرور مومو را هم راضی کند. پدری که برادری خیالی (پوپول) را برای پسرش ساخته تا همیشه بهانه‌ای برای تحقیر داشته باشد. ولی حالا، در مقابل آن لبخند جادویی، کوتاه می‌آید و پرچم سفید را بالا می‌برد. هرچند مومو را از تحقیر همیشگی بی‌نصیب نمی‌گذارد: «باید دندوناتو درست کرد. تا حالا ندیده بودم که دندونات این‌جور جلو آمده».

مومو در همه مدتی که پدر غیبش زده، ادای او را می‌آورد. لباس‌های او را تن می‌کند و آرد به موهایش می‌زند و روی صندلی او می‌نشیند تا دیگران را گول بزند. مومو دارد ادای پدرش را درمی‌آورد، ولی از این ادا و اصول راضی نیست، چون دوست ندارد یک وکیل ورشکسته خسیس باشد. چیزی که او دوست دارد، کاسبی‌کردن به شیوه ابراهیم آقا است و دروغی هم که تحویل مادرش می‌دهد و از وجود موسی (اسم واقعی مومو) اظهار بی‌اطلاعی می‌کند، از همین‌جا ریشه می‌گیرد. مومو ترجیح می‌دهد پسر ابراهیم آقا باشد و در یک چشم‌به‌هم‌زدن، با مرگ پدرش، این اتفاق هم می‌افتد. آخر داستان، جایی که معلوم است سال‌ها از ابتدای آن دور شده‌ایم، مومو جای ابراهیم آقا را گرفته، شده کاسب محل.

داستان ابراهیم آقا، داستان سختی نیست. حرف‌های قلمبه‌ای هم نمی‌زند. به‌جای یک همچو حرف‌هایی، یک نقشه کامل را می‌کشد و آدم‌ها را روی آن می‌گذارد. درست است که داستان است، اما آدم‌های عاقل راه‌شان را خوب بلدند که پیدا کنند.

تصورش سخت نیست، مومو حالا سنی ازش گذشته و موهایش کم‌کم دارد سفید می‌شود. اما اصلاً کم‌حوصله نشده و جواب سئوال همه را هم در آستین دارد. هیچ بعید نیست که اگر راز موفقیتش را بپرسید، لبخندی به پهنای صورتش تحویلتان دهد. قدیمی‌ها در این مورد ضرب‌المثل خوبی دارند: «عاقل را یک اشاره کافی است!».

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــ این یادداشت برای امیرمهدی حقیقت

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۳

مردی که باورش کردیم ...

 

... هنوز دو سال مانده بود تا دهه 1970 شروع شود، اما همه‌چیز داشت تغییر می‌کرد و مرد حیرانی که در خیابان‌های پاریس قدم می‌زد، هیچ سر درنمی‌آورد که ریشه این تغییرها کجا بوده است. او همه روزش را به خیابان‌گردی و دیدن دانشجوهایی گذراند که اولین خواسته‌شان کناره‌گیری دوگل بود و درعین‌حال، به سال‌هایی فکر کرد که او و هم‌سن‌هایش برای آمدن دوگل از جان مایه می‌گذاشتند. حتماً پیر شده بود، وگرنه همه‌چیز پیش چشمانش این‌قدر ساده تغییر نمی‌کرد. شب که به خانه برگشت، خودنویسی درآورد و خطاب به یکی از قدیمی‌ترین دوستانش نوشت: «حالا دیگر رومن گاری بودن فایده‌ای ندارد. دنبال راه تازه‌ای می‌گردم». چندسال بعد بود که هویت تازه‌ای را برای خودش ابداع کرد و پشت نام «امیل آژار» پنهان شد. پنهان‌شدن، برای او چیز غریبی نبود. همه عمر را در پس نام‌های مستعار گذرانده بود و حتی آن نامی که دیگران او را به آن می‌شناختند، حقیقت زندگی‌اش نبود. «رومن کاسف»، که درطول سال‌های زندگی‌اش به‌نام «رومن گاری» معروف شد، گفته بود که دوست دارد چیزی دیگر بنویسد، چیزی که به بخش دیگر او تعلق داشته باشد، و درعین‌حال، با نامی دیگر تا کسی نشناسدش. گفته بود که آزادی لازم را برای نوشتن ندارد، و شنیدن این جمله از زبان کسی که مهم‌ترین جایزه‌ها را برده، لابد عجیب است. گاری، آن چیز دیگر را نوشت، آن هم با نامی دیگر. کسی نمی‌داند که او در سال‌ها به چه چیزهایی می‌اندیشیده است، شاید به قول «جویس کرول اوتس» با گذشت سال‌ها، میل به گمنامی در او قوی شده و هوس کرده خودِ گذشته‌اش را محو کند و به خودی تازه‌تر، خودی سربسته و مکتوم، برسد.

رومن گاری، زندگی‌اش را با ادبیات تسلی بخشید. خاطره سال‌های کودکی و فقر و تنهایی را مکتوب کرد و به یادگار گذاشت، و تا آن‌جا که توانست سعی کرد چیزی را پنهان نکند. این سنت نیکو را در سال‌های بعد نیز ادامه داد که نتیجه‌اش داستان‌هایی دیگر شد. و «امیل آژار» تسلی زخمی بود که دوسال مانده به آغاز دهه 1970، روح او را خراش داد. در رمان «سگ سفید» این خراش را می‌توان بی‌پرده‌تر دید، جایی که با درجه‌ها و مدال‌هایش در خیابان‌ها قدم می‌زند و کسی به او محل نمی‌گذارد. آژار، قرار بود مرهمی باشد بر این زخم و تسلی دل شکسته‌ای که بعد از طلاق «جین سیبرگ» شکسته‌تر از سابق بود. لجاجتی شخصی، گاری را واداشته بود تا مبارزه را از سر بگیرد: آژار باید بهترین می‌شد. گاری دست به کار شد و محبوب‌ترین نویسنده جعلی فرانسه را به جایزه گنکور رساند. حالا کار زیادی برای انجام‌دادن نمانده بود. موفقیت پشت هر دری بود، و این به مذاق گاری خوش نمی‌آمد. «همه هستی‌ام از من دریغ شد. کسی دیگر در سراب مخلوق من منزل گرفت. امیل آژار از راه رسید و زندگی سایه‌وارم را تمام کرد. چه سرنوشت پرفراز و فرودی بود، رؤیای من جانم را از من گرفت».

... اما حیف که حتی ادبیات هم نتوانست آن روزی که گاری روبدوشامبر قرمزش را به تن کرد، مایه تسلی‌اش باشد. حیف که او رفتن به سبک «همینگ‌وی» را به ماندن ترجیح داده بود، مخصوصاً حالا که یک‌سالی هم از مرگ سیبرگ می‌گذشت. حیف از آن روزی که او نامه خداحافظی را نوشت... «قضیه ربطی به سیبرگ ندارد». کاش می‌شد باور کرد، ولی این که داستان نبود تا از کنارش رد شویم، واقعیت بود.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۳